---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 661: فصل 661 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 661: فصل 661

0

موروک در حالی که از شوکِ الکتریکی تلوتلو می‌خورد، گفت: «لعنت،‌پوست‌دزد​ چه بوی خوشمزه‌ای می‌دم.» محافظت‌های جادوییِ متعدد و بنیهٔ غیرعادی‌اش به‌پوشاند​ او اجازه داده بود از حملهٔ غافلگیرانهٔ گولم جان به در ببرد.

اینکه طلسمِ قدرتمندِ ردهٔ ۴، سقوطِ چکش، چند بار شکافته شده و توانش به‌شدت کاهش یافته بود نیز‌ساخت​ کمک کرد. لیث سعی کرد بلینک کند و دور شود، درست همان‌طور که همکارِ رنجرش کسری از ثانیه‌یکسانی​ پیش کرده بود، اما برای استفاده از جادوی بُعدی به جادوی زمین نیاز بود، پس طلسمش شکست خورد.

در حالی که زرهِ پوست‌دزد را با مانایش تغذیه می‌کرد تا ویژگی‌های دفاعی‌اش را‌دفاعی‌اش​ تقویت کند، دستکشِ سولوس را روی دستانش پوشاند. میدانِ انرژیِ زره حالا آن‌قدر قوی بود‌پراکنده​ که بخشی از طلسم را پراکنده کند، و بدنِ سنگیِ سولوس بقیه‌اش را سد کرد.

لیث گفت:‌استفاده​ «نزدیک بود.‌بُعدی​ دردت اومد؟»

سولوس به او هشدار داد: «فقط یه سوزشِ‌شکست​ کوچیک بود. نگرانِ من نباش و دمار از روزگارش‌تقویت​ دربیار. بقیهٔ گولم‌ها چند ثانیهٔ دیگه سد رو می‌شکنن.»

پروفسور نشال عصای جادویی‌اش را بالا برد و آذرخش‌های‌کشیده​ باقی‌مانده به سنگِ قیمتیِ سرِ آن کشیده شدند. سنگ آن‌ها‌یوندرا​ را به سمتِ کفِ سنگی منحرف کرد و بی‌خطرشان ساخت.

یوندرا پرسید: «چرا از‌نیاز​ آن‌ها برای حمله به‌زرهِ​ یک گولمِ دیگر استفاده نکردید؟»

نشال مانای بیشتری به عصایش هدایت کرد تا یکی دیگر از ویژگی‌هایش را‌تغذیه​ فعال کند و توضیح داد: «همهٔ آن‌ها امضای انرژیِ یکسانی دارند. طلسمِ یک‌حالا​ گولم نمی‌تواند به بقیه آسیب بزند، فقط قوی‌ترشان می‌کند. قبلاً هم شاهدش بوده‌ام.»

سلاحِ نشال در برابرِ سلاحِ ژنرال وورگ هیچ بود، اما باز هم باعث شد لیث و‌دفاعی‌اش​ سولوس آرزو کنند کاش می‌توانستند آن را برای مدتی قرض بگیرند. از نوعی چوب ساخته شده بود‌سنگیِ​ که جریانِ مانایی شبیه به آدامانت داشت و چند کریستالِ مانای بنفش در کناره‌هایش تعبیه شده بود.

سرِ آن، کریستالِ مانای بنفش و لوزی‌شکلی به اندازهٔ‌کشیده​ مشتِ لیث قرار داشت که کریستال‌های کوچک‌تری به همان شکل‌یوندرا​ احاطه‌اش کرده بودند و ظاهری شبیهِ تاج به آن می‌دادند.

مانای نشال پس از تقویت با کریستال‌های کوچک‌ترِ مسیر،‌پوست‌دزد​ درونِ سنگِ قیمتیِ اصلی جمع می‌شد و به او‌روی​ امکان می‌داد طلسم‌هایی فراتر از توانایی‌های واقعی‌اش اجرا کند.

او هنوز داخلِ آرایهٔ گولم بود، بنابراین جادوی زمین برای او نیز‌مانایش​ مهروموم شده بود. نشال از طلسمِ ردهٔ ۵ خود، کریستالِ شفاف، استفاده کرد‌زره​ و موجی از یخبندان را پدید آورد که با گردبادی خروشان تقویت می‌شد.

جادوی هوا به او اجازه می‌داد سرما را با دقتی جراح‌گونه متمرکز کند‌تغذیه​ و همچنین با طوفانی از رعدوبرق به دشمنانِ کاملاً یخ‌زده ضربه بزند؛ طوفانی‌حالا​ که در هر سوراخ‌وسنبه‌ای که یخِ در حالِ انبساط باز می‌کرد، نفوذ می‌یافت.

سه گولمِ باقی‌مانده ناگهان به دمای تقریباً ۲۰۰- درجهٔ سانتی‌گراد‌شدند​ رسیدند. شن‌ها یخ زدند و از کار افتادند و یخِ ضخیمی‌چرا​ که اندام‌هایشان را پوشانده بود، تک‌تکِ حرکاتشان را به‌شدت کُند کرد.

طوفانِ رعدوبرقِ خارجی طلسم‌های سازه‌ها را به هم ریخت و از آن‌می‌کرد​ بدتر، یخِ روی سنگ‌ها به آذرخش‌های نشال اجازه داد تا در نهایت‌حالا​ به یکی از محفظه‌های گولم‌ها که ابزارهای کیمیاگری‌اش در آن نگهداری می‌شد، برسد.

لحظه‌ای که یکی از چوب‌دستی‌ها آن‌قدر آسیب دید که بشکند، انفجارِ حاصل از‌تغذیه​ آن واکنشِ زنجیره‌ای به راه انداخت که کلِ بازوی گولم را منفجر کرد‌حالا​ و تودهٔ بنفشِ درخشانی را از میانِ حفرهٔ حالا خالیِ شانه نمایان ساخت.

نشال فریاد زد: «یک هستهٔ نیرو!» و کریستالِ شفاف را روی گولمِ‌مانایش​ زخمی متمرکز کرد تا مانع از انتقالِ هستهٔ نیرو به مکانی امن‌تر‌انرژیِ​ شود. متأسفانه، آرایهٔ دیگری فعال شد که جادوی آب را خنثی می‌کرد.

طلسمِ نشال از کنترل خارج شد و طوفانِ رعدوبرق منفجر شد‌سنگ​ و گولم‌ها را به دیوارهای کولا کوبید. گروه به لطفِ آرایه‌های‌حمله​ دفاعی که از اردوگاه محافظت می‌کردند، از آسیب در امان مانده بود.

فلوریا داشت امیدش را از دست می‌داد: «اول زمین، حالا هم‌تغذیه​ آب؟» درست در لحظه‌ای که می‌رفتند دستِ بالا را بگیرند، گولم‌ها ترفندِ‌زره​ جدیدی رو کردند که به آن‌ها اجازه می‌داد از چنگالِ شکست بگریزند.

کمتر از یک دقیقه از شروعِ نبرد می‌گذشت‌شکست​ و تا همین‌جا نیمی از طلسم‌هایشان مهروموم شده‌دفاعی‌اش​ بود؛ اتفاقی که شانسِ پیروزی‌شان را فلج می‌کرد.

یوندرا گفت: «آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد بد نیست.» می‌دانست که به چشمِ کسی که‌دفاعی‌اش​ جادوآهنگر نیست، گولم‌ها دشمنانی شکست‌ناپذیر به نظر می‌رسند. «این نوع آرایه‌ها برای اثرگذاری روی چنین منطقهٔ‌بدنِ​ وسیعی به مانای زیادی نیاز دارند. هرچه گولم‌ها بیشتر از آن‌ها استفاده کنند، انرژی‌شان سریع‌تر تمام می‌شود.

«همچنین گزینه‌های حملهٔ ما و‌باقی‌مانده​ خودشان را محدود می‌کند و‌شدند​ باعث می‌شود حرکاتشان قابل‌پیش‌بینی شود.»

در این میان، لیث‌نیاز​ اجرای طلسمِ تشخیصِ آرایه‌اش‌زرهِ​ را تمام کرده بود.

لیث با خود فکر کرد: «واسه کشیدنِ یه نقشه که شانسِ موفقیت داشته باشه،‌می‌کرد​ به اطلاعاتِ موثق نیاز دارم. خنثی شدنِ کوسهٔ خاکی تا همین‌جا هم کلی مانا‌قوی​ رو دستم خرج گذاشته. نمی‌تونم بدونِ یه دلیلِ خوب، بیشتر از این هدرش بدم.»

طلسم وجودِ چند آرایه را نشان داد که همگی‌خورد​ روی هم چیده شده بودند تا هم‌پوشانی پیدا کنند، اما‌سولوس​ برخلافِ دروازهٔ کولا، هیچ نقطه‌ضعفی در آن‌ها ایجاد نشده بود.

«لعنتی، اودی‌ها واقعاً کارشون رو بلد بودن. درونی‌ترین‌سرِ​ آرایه، هوشِ مصنوعیِ گولمه. بدونِ استفاده از نشاط‌بخشی نمی‌تونم‌بی‌خطرشان​ دست‌کاریش کنم، ولی اصلاً دلم یه شوکِ دوم نمی‌خواد.

«یکی دیگه‌شون به سازه اجازه می‌ده برای دگردیسی از‌پوست‌دزد​ جادوی هوا استفاده کنه، و بعدش هم آرایه مسدودکننده‌روی​ زمین قرار داره. با این یکی می‌تونم یه کارایی بکنم.»

آرایهٔ مسدودکنندهٔ آب آن‌قدر دور بود که روی او اثری‌زرهِ​ نداشت، درست همان‌طور که آرایه مسدودکننده زمین مانعِ بقیهٔ گولم‌ها‌روی​ نمی‌شد. متأسفانه، بقیهٔ اعضای گروه در این میان گیر افتاده بودند.

لیث پوزخند زد و با استفاده از جادوی روح، گولم را بلند کرد و به‌ویژگی‌های​ سمتِ دیگرِ اردوگاه پرتاب کرد. سازه‌ها می‌توانستند شبیه به بیدارشدگان بجنگند، اما در نهایت فقط‌طلسم​ یک شیء بودند. آن‌ها هیچ جادوی همجوشی‌ای نداشتند که بتواند جلوی جادوی روحِ لیث را بگیرد.

هوشِ مصنوعیِ گولم واکنش نشان داد و سپرِ هوایی پدید آورد که قرار‌سمتِ​ بود جلوی حمله را بگیرد، اما ماهیتِ اثیریِ جادوی روح، سدِ اطرافِ دشمن‌مانای​ را نادیده گرفت و آن را به چپ و راست روی زمین کوبید.

لیث سازه را آن‌قدر دور نگه داشت‌خورد​ که بتواند به‌راحتی از هر آذرخشی که‌دفاعی‌اش​ گولم با تلفیق هوا رها می‌کرد، جاخالی بدهد.

موروک گفت: «نمی‌دونم چطوری این کار رو می‌کنی و راستش برام مهم‌مانایش​ هم نیست. ولی تا بخوای با این روش یه خراش روش بندازی،‌انرژیِ​ هر دوتامون از پیری مردیم. با اشارهٔ من، توپ رو پاس بده.»

رنجر کلمه‌ای را در گوشِ‌زمین​ سلاح‌هایش زمزمه کرد که لیث به‌لطفِ‌پوست‌دزد​ حواسِ تقویت‌شده‌اش توانست آن را بشنود.

«برتزا.»

پتک‌های نبرد از نقره‌ای به‌طلسمش​ زرد تغییرِ رنگ دادند و‌مانایش​ قدرت در آن‌ها به ترق‌توروق افتاد.

لیث در حالی که طلسم‌هایش را آماده می‌کرد، به کوبیدنِ سازه بر زمین ادامه‌می‌کرد​ داد. هیچ ایده‌ای نداشت که موروک چه نقشه‌ای در سر دارد، اما چه موفق‌قوی​ می‌شد و چه شکست می‌خورد، لیث می‌توانست امیدوار باشد که دست‌کم یک روزنه گیر بیاورد.

گولم پس از جدا شدن از گروهش و در حالی که آذرخش‌هایش به‌تغذیه​ چیزی جز یک نمایشِ نور تقلیل یافته بود، آرایه مسدودکننده زمین را غیرفعال‌حالا​ کرد. سازه برای رهایی از آن قفسِ نامرئی به بهترین طلسم‌هایش نیاز داشت.

موروک در حالی که دورِ خودش‌سنگِ​ می‌چرخید و پتک‌ها را یکی پس‌آن‌ها​ از دیگری پرتاب می‌کرد، فریاد زد: «حالا!»

لیث همان‌طور که خواسته شده بود عمل کرد و با استفاده از جادوی روح، گولم را به سمتِ‌روی​ پرتابه‌هایی که نزدیک می‌شدند شلیک کرد. سازه سعی کرد از میدانِ الکترومغناطیسی‌اش برای دفعِ پتک‌های جنگی استفاده کند،‌هشدار​ اما افسونی که در آن‌ها دمیده شده بود، محافظ را طوری شکافت که گویی فقط یک تکه کاغذ است.

پتکِ اول با انرژیِ ترکیبیِ پرتابِ لیث و موروک برخورد کرد‌پوست‌دزد​ و به ضربه تکانهٔ کافی داد تا پوستهٔ گولم را تَرَک بیندازد،‌میدانِ​ اما نه چیزی بیشتر. پس از برخورد، اثرِ دومِ پتک‌ها فعال شد.

اکنون پتکِ اول بارِ مثبتِ قوی‌ای داشت، در حالی که پتکِ دوم‌مانایش​ دارای بارِ منفی بود. اثرِ حاصل این بود که پتکِ دوم را دقیقاً‌زره​ روی پتکِ اول هدایت می‌کرد و کششِ مغناطیسی را به تکانهٔ آن می‌افزود.

ناولها | novelha.net