---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 891: منبعِ نیرو (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 891: منبعِ نیرو (بخشِ ۱)

0

لیث تصمیم گرفت قمار کند و پشتش را به کتابخانه تکیه داد. امیدوار بود سپیده به‌بغل​ کتاب‌ها اهمیت بدهد و جرئت نکند خطرِ آسیب‌زدن به آن‌ها را به جان بخرد. خون‌آشام در هیئتِ‌غیرطبیعیِ​ کایروپتران، پرتوی نوری سفید و داغ بیرون داد که سنگ، کتاب‌ها و قفسه‌ها را مثلِ کره برید.

لیث جاخالی داد و با‌زمانِ​ خود فکر کرد: خیله‌خب، اصلاً پشیزی‌یکی​ براشون ارزش قائل نیست. یادداشت شد.

این بار، موجود حواسش به ویرانی بود. کایروپتران فاصله‌اش را از تیغهٔ خطرناک‌لطفِ​ حفظ کرد و تصمیم گرفت روی زمین بجنگد و از چنگال‌هایش به‌عنوانِ سلاح‌پیش‌بینی​ استفاده کند. موجود بال‌هایش را زیرِ بغل جمع کرد و گاردِ هنرهای رزمی گرفت.

هر دو بازویش با نور پوشیده شده بود که توانِ نبردِ نامرده را افزایش‌خاطراتِ​ می‌داد. کایروپتران با چنگال‌های بلند و بُردِ غیرطبیعیِ بازوانش، می‌توانست وقتی لیث سعی می‌کرد‌داشت​ عقب برود از دستِ راستش به‌عنوانِ نیزه، و در نبردِ تن‌به‌تن به‌عنوانِ شمشیر استفاده کند.

از بازوی چپ به‌عنوانِ سپر استفاده می‌کرد و از این واقعیت بهره می‌برد که سازهٔ نورِ پیرامونش ثانیه‌به‌ثانیه‌گاردِ​ متراکم‌تر و محکم‌تر می‌شد. بدتر از همه اینکه، خون‌آشام به لطفِ ذهنِ کندویی که نامرده را به روز‌وقتی​ روشن متصل می‌کرد، می‌توانست تک‌تکِ حرکاتی را که لیث از زمانِ دیدنِ آکالا به کار برده بود، پیش‌بینی کند.

وقتی یکی از زادگانش می‌مرد، سپیده توانایی‌هایشان را‌کار​ از دست می‌داد، اما قدرتی را که به آن‌ها‌قدرتی​ بخشیده بود به همراهِ خاطراتِ آخرین لحظاتشان پس می‌گرفت.

لیث در برابرِ حریفی قوی‌تر و ماهرتر از خودش، برای پیروزی به‌اینکه​ عنصرِ غافلگیری نیاز داشت. او به‌سرعت در موضعِ دفاعی قرار گرفت، بی‌آنکه وقت‌برده​ داشته باشد فکر کند بهتر است کدام فن را برای بعد نگه دارد.

لیث در حالی که در برابرِ رگباری‌می‌مرد​ از پرتوهای حرارتی دفاع می‌کرد، با خود‌خاطراتِ​ فکر کرد: باشه! اگه به کثیف‌بازیه، منم بلدم.

لیث سعی کرده بود بازوهای بلندِ دشمن را به یک نقطهٔ قوت برای خودش تبدیل کند؛ آن‌قدر نزدیک‌گاردِ​ شده بود که کایروپتران نتواند بدونِ سوراخ‌کردنِ خودش به او حمله کند. اما خون‌آشام به‌سادگی بدنش را در جادوی‌سعی​ تاریکی غرق کرده بود تا لیث را عقب براند و هم‌زمان طلسم‌های نور را از نوکِ انگشتانش رها می‌کرد.

انرژیِ سپیده حتی به خودِ خون‌آشام هم آسیب می‌زد، اما سوراخ‌هایی که‌زادگانش​ ایجاد می‌کردند آن‌قدر کوچک بود که تأثیری روی حرکاتش نداشت، در حالی که‌حریفی​ لیث مجبور بود از تمامِ اندام‌های داخلی‌اش در برابرِ این یورش محافظت کند.

برخلافِ کایروپتران، لیث برای زنده‌ماندن به اندام‌هایش نیاز داشت. نیمی‌بدتر​ از پرتوهای حرارتی را جاخالی داد و بقیه را با ویرانی‌زمانِ​ دفع کرد و سپس با تیغه به سمتِ منشور یورش برد.

خون‌آشام با یک قدم به بغل، از این حملهٔ قابل‌ِپیش‌بینی جاخالی داد و‌همراهِ​ بازوی لیث را با سپرِ نورش سد کرد، و هم‌زمان توده‌ای از جادوی‌غافلگیری​ تاریکی را در کفِ دستِ راستش انباشت تا در لحظهٔ تماس رهایش کند.

درست در لحظه‌ای که خون‌آشام‌خطرناک​ ضدحمله‌اش را اجرا کرد، هر‌چنگال‌هایش​ دو هم‌زمان گفتند: «گیرت آوردم.»

بالِ غشاییِ سیاه و وارونه‌ای که شبیهِ دستی باریک و‌پیش‌بینی​ چنگال‌دار بود، از پشتِ لیث بیرون آمده و حالا دورِ بازوی‌آخرین​ راستِ کایروپتران پیچیده شده بود و آن را دور نگه می‌داشت.

خون‌آشام می‌توانست با خم‌کردنِ بازویش و یک قدم عقب‌رفتن،‌می‌شد​ به‌راحتی بال را بکَند، اما کارِ دوم غیرممکن بود، چون‌تک‌تکِ​ لیث پای موجود را با پای خودش لگد کرده بود.

چنگال‌های هیئتِ ویرملینگِ لیث، به لطفِ لایهٔ اوریکالکوم که تیزی‌شان را بیشتر می‌کرد، هم گوشتِ‌آخرین​ کایروپتران و هم سنگ را شکافت. خون‌آشام سعی کرد سرِ لیث را با دندان بکَند، اما‌دفاعی​ هم‌سطحِ چشمانش با چهره‌ای فلس‌دار روبه‌رو شد که با یک ضربهٔ سر به حمله‌اش پاسخ داد.

تجربهٔ غنیِ موجود در نبرد به او‌روی​ اجازه داد تا تنها با یک ثانیه‌بال‌هایش​ تأخیر به این اتفاقِ غیرمنتظره واکنش نشان دهد.

اما از بختِ‌تک‌تکِ​ بدش، همان یک ثانیه‌آکالا​ هم خیلی دیر بود.

ویرانی هرگز منشور را هدف نگرفته بود؛ این فقط فریبی بود تا دشمن در موقعیتِ‌کندویی​ دلخواه قرار بگیرد. بالِ چپِ لیث بازوی راستِ موجود را به دام انداخت و هم‌زمان‌توانایی‌هایشان​ ویرانی بازوی سپردار را دور نگه داشت، و به این ترتیب قفسهٔ سینه‌اش کاملاً بی‌دفاع ماند.

لیث به کمکِ زرهِ پوست‌دزدِ تقویت‌شده و فلس‌های آمیخته با تاریکیِ خودش، طلسمِ‌همراهِ​ محافظِ کایروپتران را نادیده گرفت. بازوی چپش مثلِ نیزه ضربه زد و با چنگال‌های‌نیاز​ پوشیده از اوریکالکومش، لایه‌های جادو، گوشت و استخوانی را که سپرِ منشور بودند شکافت.

سپیده آن‌قدر مبارزهٔ لیث را تماشا کرده بود که بفهمد او یک بیدارشده است و مهره‌هایش را‌جمع​ بر همان اساس حرکت داده بود. حملهٔ بی‌مهابای اولین خون‌آشام برای این بود که دشمن را بدونِ‌بازوانش​ طلسم بگذارد و او را به مبارزه‌ای تن‌به‌تن بکشاند که هیچ انسانی نمی‌توانست در آن پیروز شود.

با این حال نقشه‌اش شکست خورد، چون‌آکالا​ لیث با تمامِ مردانی که تا به‌توانایی‌هایشان​ حال با آن‌ها روبه‌رو شده بود فرق داشت.

این غیرممکن است! دورگه‌ها‌نورِ​ نمی‌توانند با یکی از‌محکم‌تر​ اعضای خانواده پیوند برقرار کنند.

وقتی سومین خون‌آشام مرد، سپیده‌یکی​ در سطوحِ بالاییِ غارها مشغولِ دستکاریِ‌قدرتی​ نسخهٔ خودش از ماشینِ اودی بود.

مهارِ زیردستانش در حالی که هم‌زمان محاسباتِ پیچیدهٔ جادویی انجام می‌داد و یک‌استفاده​ دستگاهِ باستانی را مهندسیِ معکوس می‌کرد، برایش مثلِ بازیِ بچه‌ها بود. یا دست‌کم‌نبردِ​ تا زمانی که مغزهای کافی برای تقسیمِ بارِ فکری در اختیار داشت، این‌طور بود.

افزون بر این، سپیده به چند دلیل نمی‌توانست تمامِ خون‌آشام‌های آشیانه‌اش را از دست‌توانایی‌هایشان​ بدهد. انسان‌هایی که اسیر کرده بود، دانشِ تمامِ شاخه‌های جادوییِ مدرن را در اختیارش می‌گذاشتند،‌برای​ اما این خون‌آشام‌ها بودند که اجازه می‌دادند میانِ نظریه‌های جادوییِ قدیم و جدید پل بزند.

بدونِ خون‌آشام‌ها، تبدیلِ طلسم‌های منسوخ‌شده‌اش به تکنیک‌های مدرن و کارآمدتر‌بدتر​ غیرممکن بود. دلیلِ دیگر این بود که روز روشن نمی‌توانست‌حرکاتی​ منشورهایش را با انسان‌ها پیوند دهد، بلکه فقط با نامردگان می‌توانست.

ترال‌ها استثنا بودند، چون دو هسته داشتند که آن‌ها را تا حدی‌بخشیده​ نامرده می‌کرد. با این حال بدونِ آفریننده‌شان، هستهٔ خونِ آن‌ها دیر یا‌پیروزی​ زود از بین می‌رفت و منشورِ او را هم با خود نابود می‌کرد.

از دست دادنِ تمامِ خون‌آشام‌ها یعنی از دست دادنِ تمامِ چیزهایی که سپیده از‌بال‌هایش​ زمانِ آزادی‌اش به دستِ آکالا، با تلاشِ سخت به دست آورده بود. حالا که اعضای‌می‌داد​ آشیانه‌اش به یک‌چهارم تقلیل یافته بود، وقتش رسیده بود که خودش دست به کار شود.

در این میان، نالروند داشت در نبردی ازپیش‌باخته می‌جنگید. حتی با اینکه تلفیقِ هوا سرعتش را بالا می‌برد، در مقایسه‌خاطراتِ​ با یک کایروپتران مثلِ حلزون بود. افزون بر این، تا به حال با هیچ نامرده‌ای نجنگیده بود، برای همین مدام‌وقت​ اشتباه می‌کرد؛ مثلاً به امیدِ اینکه دشمن را آن‌قدر کند کند تا بتواند منشورش را بشکند، اندام‌های حیاتی‌اش را هدف می‌گرفت.

از طرفِ دیگر، خون‌آشام آن‌قدر عمر کرده بود که‌می‌شد​ کشتن را به یک هنر تبدیل کند و به لطفِ‌تک‌تکِ​ ذهنِ جمعی، پیش‌تر بیشترِ طلسم‌های برترِ رزار را دیده بود.

تنها دلیلِ زنده‌ماندنِ نالروند، سازهٔ نوری بود که از او محافظت می‌کرد. پس از کشتنِ‌آخرین​ اولین کایروپتران، نالروند سازه را به هسته‌های انرژیِ کوچک‌تری تقسیم کرده بود تا بارِ روی هسته‌های‌دفاعی​ مانایش را کم کند و با آن‌ها از هر طرف هم‌زمان به دشمنِ بعدی‌اش حمله کند.

از بختِ بدش، کره‌های نور به پای سرعتِ نامرده نمی‌رسیدند، برای همین مجبور‌استفاده​ شده بود از آن‌ها به‌عنوان سپر استفاده کند. رزار تا همین‌جا هم چندین‌نبردِ​ فلسش را از دست داده بود و بدنش پر از جای چنگال بود.

بعضی از زخم‌ها سطحی و بعضی دیگر عمیق بودند، اما‌پیش‌بینی​ همهٔ آن‌ها به‌شدت خون‌ریزی می‌کردند. تا نالروند می‌آمد با تلفیقِ‌خاطراتِ​ نور یک زخم را درمان کند، دو زخمِ دیگر باز می‌شد.

کاش می‌تونستم بلینک‌سازهٔ​ کنم یا حداقل از‌متراکم‌تر​ جادوی زمین استفاده کنم!

نالروند باورش نمی‌شد چقدر بدشانس است. قرار‌می‌مرد​ بود رزارها در غارها شکست‌ناپذیر باشند، با‌خاطراتِ​ این حال حس می‌کرد پایانِ کارش نزدیک است.

لیث راست می‌گفت که سرعتِ طلسم تو نبردِ نزدیک بی‌معنیه، ولی این‌سلاح​ عوضی فاصله‌اش رو حفظ می‌کنه. این‌جوری هم سازه‌هام و هم طلسم‌های تاریکیم بی‌فایده‌ن.‌توانِ​ می‌تونم یه ستونِ نور شلیک کنم، ولی اگه دوباره منحرف بشه، کارم تمومه.

به‌محضِ اینکه لیث حریفش را کشت، آخرین کایروپترانِ باقی‌مانده دستورِ عقب‌نشینی‌یکی​ گرفت. مشکلش این بود که چطور بدونِ اینکه خودش را در‌لحظاتشان​ معرضِ ضربه‌ای کشنده قرار دهد، از درگیری با دشمن بیرون بکشد.

ناولها | novelha.net