چپتر 396: فصل 396
0تا جایی که لیث میدانست، فقط یک فرصت برای به دست آوردن دانش ممنوعیاینکه که در کادوریا بود، داشت. پیش از آنکه ردان را راهی کند، لیث ازولی بینش حیات استفاده کرد تا مسیر پیشِ رو را بررسی کند. قلعه تقریباً خالی بود.
بهجز هشت روحانی که سولوس توانست امضای انرژیشان را تشخیص دهد، فقطشانه چند نفر در راهروها حرکت میکردند. در شرایطِ دیگر، لیث این راظاهر نشانهٔ خوبی میدانست، اما پس از آشنایی با ردان، احساسِ دلشوره داشت.
اگه ردان یکی از کادوریاییهای «عاقل» باشه، دیگه بقیهشون رو نمیتونم تصور کنم.جراحتی اون آدما ممکنه نادیدهش بگیرن یا فقط برای خنده بکشنش. بدونِ اون، نقشهمولی شکست میخوره. باید مطمئن بشم که صحیح و سالم به هدف میرسه، اما چطوری؟
نمیتونم سولوس رو بفرستم چون ستارهٔ سیاه از وجودمون خبرجراحتی داره. نمیتونم به ردان شیءِ جادویی بدم چون بدجوری جلبِانتخابِ توجه میکنه. از قمار متنفرم، شانس هیچوقت باهام یار نبوده.
سولوس یادآوری کرد: «یادت نرهبیرون زمان داره میگذره. ما هنوز تووضعیتی این فازِ روشنایی کسی رو نکشتیم.»
لیث از بُعدِ جیبیاش دو لاشهٔ کوچک بیرون آورد. لاشهها متعلقکشته به یک موش و یک مار بود. هر دو در وضعیتی عالیحتی بودند؛ لیث بدونِ اینکه جراحتی روی بدنشان بگذارد، آنها را کشته بود.
ردان شانه بالا انداخت و گفت: «انتخابِ عجیبیمار برای میانوعدهست، ولی خب فکر کنم سلیقهها متفاوته.» حتیآنها ظاهر شدنِ ناگهانیِ لاشهها هم او را متعجب نکرد.
«برای خوردنلاشهها نیستن. چیزیموش از نکرومنسی میدونی؟»
«آره، جادوی ممنوعهست. استفاده ازش جُرمه. روحانیون میگنمتعلق برخیزاندنِ مردهها گناهه و شیاطین نکرومنسی رو به پیروانشونبدنشان یاد میدن تا مرگ و طاعون رو گسترش بدن.»
لیث در حالی که بشکن میزد، آهی کشید و گفت: «جای تعجبشانه نیست که کادوریا سقوط کرد. ترکیبِ علم و خرافات دستورالعملی برای فاجعهست.» مِهیشدنِ سیاه از چشمها و دهانش بیرون آمد و به درونِ لاشهها نفوذ کرد.
چشمانشان بهجای نورِ سرخِ نامردگی، آبی بود. این نشانهٔ آن بودبودند که ذهنِ لیث دارد آنها را کنترل میکند. ردان موجودات را کهانتخابِ با لرزش جان میگرفتند تماشا کرد و از سرِ تعجب سوت زد.
با لبخندی گشاد روی صورتش گفت: «این بهترین روزِ زندگیمه. اولروی اون پرواز و حالا هم دارم هنرهای شیطانی رو به چشم میبینم.ولی کمکم دارم حرفت رو دربارهٔ احتمالِ رهایی از این کابوس باور میکنم.»
موشِ لیث پرسید: «اگهکوچک حرفم رو باور نداشتی،متعلق پس چرا داری کمکم میکنی؟»
«چرا که نه؟ حتی اگه داری دروغ میگی، مگه چی برای از دست دادن دارم؟ دیگه هیچکدومعجیبی از کارام اهمیتی نداره. قرنهاست که خوب و بد هر معنایی رو از دست دادن. انتخاب کردمآره که دنبالت بیام چون حتی اگه فقط برای یه روز هم باشه، داری بهم یه هدف میدی.
امروز کارام یهبیرون معنایی دارن. بیشتر ازموش این نمیتونستم چیزی بخوام.»
مارِ لیث پاسخ داد:موش «ممنون. ولی هیچ هنرِ شیطانیایاینکه در کار نیست. فقط جادوئه.»
«اصلاً باحال نیستی، لینجوس. موشت بینِ کلمات جیرجیرمتعلق نمیکنه و مارت روی حرفِ سین فِسفِس نمیکنه. اینبدنشان نبودِ کلیشهها داره داستانای ترسناکِ بچگیم رو خراب میکنه.»
نامردگانِ لیث ازعالی روی دلخوری چشمانشانجراحتی را ریز کردند.
«چطور میتونی اینقدر بیخیال باشی؟ این بازیموش نیست. ما فقط یه فرصت داریم و اگهبدنشان شکست بخوریم، هیچ شانسِ دومی در کار نیست.»
ردان شانه بالا انداخت ومار گفت: «همینه که اینقدر هیجانانگیزشجراحتی میکنه. بریم. برای سرگرمیِ بیشتر بیقرارم.»
لیث پیش از ترکِ اتاق به سولوس گفت: «تا جایی که بتونم ردانبودند رو همراهی میکنم. تو حواست به بدنم باشه. یادت نره، هیچ کشتوکشتاری مجازعجیبی نیست. راحت باش و هر چقدر مانا نیاز داری استفاده کن، مهمونِ من.»
نکرومنسی در نسخهٔ جادوی راستینِ خود، در مقایسه با همتای بدلیاش، چندشانه ترفندِ بیشتر در آستین داشت. نامردگان واردِ سایهٔ ردان شدند و همزمان خودشدنِ را در لایهای از جادوی تاریکی پوشاندند که آنها را تقریباً نامرئی میکرد.
فقط چشمانِکوچک آبیشان بهسختیآورد دیده میشد.
ردان با گامهایی تند در قلعه حرکت کرد و از میانبرها و گذرگاههای مخفیای گذشتکشته که به او اجازه میداد از بیشترِ آدمهایی که آن اطراف پرسه میزدند دوری کند.ناگهانیِ با این حال، باز هم با چند نفری روبهرو شد که هیچ قصدِ خصمانهای نداشتند.
بهمحضِ اینکه به او پشت کردند، ردان گلویشانمتعلق را برید و پیش از آنکه جنازهها فرصتِروی ناپدید شدن پیدا کنند، به راهش ادامه داد.
در جوابِ چهار چشمی کهاینکه حس میکرد به پشتش خیرهآنها شدهاند، گفت: «فقط واسه محکمکاری.»
«ممکن بود نظرشون عوض بشه یا توموش راهِ برگشت بهشون بربخوریم. همونطور که خودت گفتی،بدنشان ما فقط یه فرصت برای این کار داریم.»
لعنتی، دلملاشهها واسه اینموش یارو تنگ میشه.
آن سه در مسیرِ پلههای منتهی به معبدِ اصلی، با سربازیوضعیتی روبهرو شدند. مردی میانسال با سبیلی مرتب بود. زرهِ سبکی بهبالا تن داشت که از محافظهای سینه، بازو و پا تشکیل میشد.
بهمحضِ اینکه ردان را دید،اینکه شمشیرِ کوتاهی را که بهآنها پهلویش بسته بود بیرون کشید.
خشم در چهرهٔ سرباز پیدا بود: «ردان،موش ای کافر! باز اومدی رو قربانگاه برینی؟ یابدنشان شایدم قصد داری نوشتههای مقدس رو نجس کنی؟»
«متعصبِ حرومزاده، اومدم هر دو کار رو بکنم. میخواماینکه ببینم خورشیدِ والای عزیزت این بار منو زمین میزنه یاگفت هیچ غلطی نمیکنه. چون میدونی که، اون اصلاً وجود نداره.»
حرفهای ردان روی اعصابش رفت. سرباز حتی پس از قرنها عذاب،وضعیتی همچنان به ایمانش پایبند بود. او بسیار باتجربهتر از ردان بود، پسانداخت چشمانش را روی شانههای دشمن قفل کرد تا حرکاتش را پیشبینی کند.
من برتریِ آموزش و فاصلهاینکه رو دارم. کاری میکنم مثلِآنها همون خوکی که هست جیغ بکشه.
سرباز که از ظاهرِ بیشازحد آرامِ ردان حرصی شده بود، یورش برد: «من به جای اون مجازاتتآنها میکنم، ای ملحد!» ناگهان پایش به چیزی گیر کرد. سعی کرد غلت بزند تا زود خودش رامتعجب جمعوجور کند، اما پاهایش با چنان قدرتی به پایین کشیده شد که با صورت محکم به زمین خورد.
ردان وقت را تلف نکرد ووضعیتی پاشنهاش را روی گردنِ سرباز کوبیدبدنشان و او را در دم کشت.
رو به دو موجودی که هنوز جنازهٔ در حالِ ناپدید شدن را نگهبودند داشته بودند گفت: «ممنون. نیندرو معمولاً از هر ده بار، نُه بار منو شکستمیانوعدهست میده. یه متعصبِ احمقه، اما من از مردن به دستش خیلی چیزا یاد گرفتم.»
لیث در حالی که با بینشِ حیات به پلهها نگاه میکرد، گفت: «نمیتونمبالا ریسک کنم و واردِ میدانِ دیدِ ستارهٔ سیاه بشم.» خبرِ خوب این بود کهمتعجب بهجز مرو هیچکس در اتاق نبود. مسیرِ ردان دستکم برای چند دقیقه باز بود.
«دیگه خودتی و خودت.»
«پس سریع کارو تموم میکنم.» ردان برای اولینبودند بار در طولِ چند دهه تمامِ عضلاتش را منقبضبالا کرد. مرگ به معنای خراب شدنِ ماجراجوییِ عمرش بود.
بهمحضِ اینکه واردِلاشهٔ اتاق شد، روحانیِآورد اعظم به عقب برگشت.
«برای معبد اومدی یا برای من؟» در صدایش هیچ ترسی نبود. مرو آنقدربالا تحتِ تعقیب قرار گرفته، شکنجه شده و به قتل رسیده بود که حسابشناگهانیِ از دستش در رفته بود. درد دوستی قدیمی بود، دیگر هیچچیز او را نمیترساند.
ردان با انگشت به سقف اشاره کردموش و گفت: «اومدم دعا کنم. فقط میخواستم...روی ستایش بر خورشیدِ والا! این یه معجزهست!»
روحانیِ اعظم به این خیال که دعاهایش سرانجام مستجاب شدهجراحتی است، به بالا نگاه کرد. انتهای دستهٔ چاقوی ردان به پشتِعجیبی سرِ مرو کوبیده شد و او را در دم بیهوش کرد.