چپتر 647: فصل 647
0فلوریا با خود فکر کرد: نمیتوانم از آتش استفاده کنم، مگر اینکه بخواهم اشتباهِ کالیل راپرواز تکرار کنم. خاک فقط لیث را له میکند، در موردِ تاریکی هم همینطور. من درمانگر نیستم،شکستند پس نمیتوانم به مبتلایان کمک کنم. با چه عناصری میتوانم بیخطر کار کنم؟ باد و آب.
ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. خطرناک بود و احتمال داشتمانع نتیجهٔ عکس بدهد، اما فلوریا از پدرش یاد گرفته بود که بایدنکردی با گزینههایی که دارد بجنگد، نه با گزینههایی که شاید دلش میخواست.
با پشیمانی از اینکه هرگز حتی یک طلسمِ ردهٔ ۴ِ جادوگرِ جنگ را یاد نگرفته بود،دلخواه رگباری از طلسمِ ردهٔ ۳ِ سرمازدگی را رها کرد. جادوگرانِ بدلی نمیتوانستند قدرتِ طلسمهای زیرِ ردهٔ ۵کرده را به دلخواه تقویت کنند، پس فلوریا باید کمبودِ کیفیت را با سرعت و کمیت جبران میکرد.
موجهای یخزده یکی پس از دیگری به تودهٔ هاگهای زندهای که لیث را احاطه کردههالهاش بودند برخورد میکرد. این کار حرکاتشان را محدود میکرد و باعث میشد هاگهایی که جلوشکلِ میآمدند تا جای تودهٔ ازدسترفته بر اثرِ هالهٔ تاریکِ لیث را پر کنند، به زمین بیفتند.
قفسِ قارچی ثانیهبهثانیه نازکتر میشد، چون لایههای بیرونیاش یخ میزد و جادوی تاریکی لایههای درونیاش را میخشکاند. لیثچرا با رها کردنِ موجِ ناگهانیِ هالهاش که بقایای موجود را به اطراف پراکنده کرد، توانست فرار کند. درشدند همین حال، رگبارِ بیامانِ طلسمهای فلوریا مانع از آن میشد که هاگها دوباره شکلِ فیزیکی به خود بگیرند.
لیث همانطور که بهتوانست کنارش پرواز میکرد، پرسید: «چرارگبارِ زودتر این کار را نکردی؟»
فلوریا گفت: «چون میترسیدم چنین اتفاقی بیفتد!» به محضرها اینکه اجرای طلسم را متوقف کرد تا نفس تازه کند،کمبودِ هاگها یخ را شکستند و با سرعتی ترسناک تکثیر شدند.
«اگر چیزی به این اندازه اینقدر طولانی زنده مانده ودرونیاش چنین تودهٔ عظیمی را حفظ کرده است، پس اودیها بایدتوانست غذای فراوانی برایش گذاشته باشند. غذا به علاوهٔ آبِ زیاد...»
لیث جملهاش راکند کامل کرد: «مشکلرگبارِ را حتی بزرگتر میکند.»
لیث با خود فکر کرد: پس از خطراتش خبر داشت و با ایندوباره حال بازم از آب استفاده کرد. چطور هنوز اینقدر بهم اعتماد داره که جونشاتفاقی رو سرِ اینکه من راهی واسه شکست دادنِ این چیز پیدا میکنم شرط میبنده؟
سولوس گفت: «شاید فقط بحثِ اعتماد نباشه. شاید دلش نمیخواست ولت کنه. احساسات فقططلسمهای چون ما میخوایم از بین نمیرن.» سولوس از اینکه لیث اینقدر دیرفهم بود حرصدیگری میخورد، اما بدبینیِ لیث باعث میشد نسبت به واضحترین و لوسترین جوابها هم کور باشد.
«متنفرم از اینکه بعد از اونهمه دردسری که واسه فرار از اون زندانِ زنده کشیدیم اینبقایای رو ازت بخوام، اما نیاز دارم دوباره برگردی تو شکمِ هیولا. البته مجازاً. من از اینجا نمیتونمهمانطور چیزی پیدا کنم، پس اگه حق با تو باشه، هاگهای تباهشده یه جای عمیقتر تو کولا هستن.
«این توضیح میده که چرا موجود به محضِ باز شدنِ در حمله نکرد.بگیرند احتمالاً اگه آگاهیاش بیش از حد از تباهی دور بشه، پیوندِ ذهنی ممکنهمحض قطع بشه. مجبور بود صبر کنه تا ما تو موقعیتِ مناسب قرار بگیریم.»
لیث دراطراف ذهنش نالهای کردفرار و بعد گفت:
«ممنون بابتِ کمکت، فلوریا. ضمناً لطفاً از دستم عصبانی نشو!» سپس با تمامِ سرعت بهزیرِ سمتِ ابرِ هاگ یورش برد و ظاهراً تمامِ تلاشهای فلوریا را به باد داد. ابرِهاگهای هاگ حالا آنقدر بزرگ شده بود که تمامِ کولا را از دیدِ فلوریا پنهان میکرد.
فلوریا که حالا در برابرِ طوفانی خروشان از هاگهای مرگبار تنها ماندهکردنِ بود، با خود فکر کرد: واقعاً امیدوارم لیث نقشهای داشته باشد. وگرنهحال آن موجود برای کشتنش باید برود تهِ صف، چون من اول نوبت گرفتهام.
فقط نیمی از موجود لیث را تعقیب میکرد. نیمِ باقیمانده مصمم بود ازبگیرند ورودی عبور کند و ضربهٔ نهایی را به تیمِ اکتشافیِ فلجشده وارد کند.محض سپس، تمامِ وقتِ دنیا را داشت تا روی آخرین متجاوزِ باقیمانده تمرکز کند.
فلوریا با خود فکر کرد:فرار خب، دستکم محافظت کاری استبیامانِ که از همه بهتر انجامش میدهم.
طلسمِ ردهٔ ۵ِ شوالیهٔ جادوی خود، یعنی دژِ مرگ را فعالبدلی کرد. طلسم دیوارِ سنگیِ آمیخته با جادوی تاریکی را پدید آورد کهجبران بهسرعت جای درِ باز را گرفت و ورودیِ کولا را مهروموم کرد.
هاگها کوشیدند از میانِ شکافهای سنگِ تازهشکلگرفته رسوخ کنند، اما جادوی تاریکی سریعتر از پیشرویشانهالهاش آنها را میکشت. سپس موجود سعی کرد با جادوی زمینِ خودش بر مهارِ فلوریا چیرهشکلِ شود، اما جادوی ردهٔ ۵ به او امکان داد تا ارادهاش را درونِ طلسمش بدمد.
افزون بر این، جادوی تاریکی فرقی میانِ هاگها و مانایشاندوباره قائل نمیشد. هر دو را میبلعید و در طنابکشیِ ارادهنکردی برای مهارِ زمینِ اطرافِ دروازهٔ شهر، به فلوریا برتری میداد.
در سوی دیگرِ دروازه، لیث با سرعتِ گلوله پیش رفت و با استفاده از امواجِ انرژیِبگیرند تاریک، دشمن را وادار کرد راهی برایش باز کند. همزمان، برخی از طلسمهای آمادهاش را باطلمتوقف کرد و به بافتنِ طلسمهای تازهای مشغول شد که برای مقابله با وضعیتِ کنونیاش مناسبتر بودند.
لیث با خود فکر کرد:
این نقشه به هزار و یک دلیل بدجوری مزخرفه. اودیهااطراف باید به این موجود دستور داده باشن که از محفظهٔ هاگهایدوباره آلوده محافظت کنه. هرچی نزدیکتر بشم، تمرکزش روی من بیشتر میشه.
از یه طرف این کمکم میکنه بفهمم چقدررها به مقصدم نزدیکم، ولی از طرفِ دیگه، احتمالاًتقویت وقتی تنها هدفش بشم، اوضاع از اینم سختتر میشه.
لیث بر فرازِ ساختمانهای آبیِ کولا پرواز کرد، اما فاصلهاش رابقایای با سقف حفظ کرد. موجودِ قارچی پیشتر ثابت کرده بود کهمانع میتواند زمین را مهار کند و مبارزه همینطوری هم ناعادلانه بود.
امواجِ خروشانِ هاگها از هر سو لیث را در میان میگرفتند. به پای سرعتش نمیرسیدند،ناگهانیِ اما نیازی هم به این کار نداشتند. موجود آرامآرام تمامِ جرمش را جمع میکرد ودوباره تمامِ راههای خروجِ ممکن را با دیوارهای زندهای از جنسِ هاگِ آمیخته با خاک مهروموم میکرد.
ضخامتِ هر یک از دیوارها دستکم ۲ متر بودموجود و ثانیهبهثانیه پهنتر میشد. سختیشان نیز افزایش مییافت، چنانکه میتوانستندمانع بیهیچ زحمتی در برابرِ بیشترِ طلسمهای ردهٔ ۳ مقاومت کنند.
این موجود قرنها درونِ کولانگرفته گرفتار بود و کاری جز خوردن،نمیتوانستند تکثیر شدن و پرورشِ مهارتهایش نداشت.
سولوس گفت: «پیداش کردم! همون امضایمیخشکاند انرژی رو داره ولی زیرِ زمینموجود گیر کرده. جلوی سومین ساختمون سمتِ چپت.»
بهمحضِ اینکه لیث به فاصلهٔ ۱۰۰ متریِ محفظه رسید، دستورِ دفاع درمیخشکاند اولویت قرار گرفت. تمامِ وجودِ این موجود به سمتِ لیث حرکت کردهمین و به فلوریا و درمانگران مهلتی داد که سخت به آن محتاج بودند.
حتی هاگهایی که اعضای گروهِ اکتشاف را آلوده کرده بودند، داوطلبانه قربانیانشان را رها کردند وحال کوشیدند به بدنِ اصلی بپیوندند. از بختِ بدشان، بهمحضِ اینکه بهاندازهٔ کافی از انسانها دور شدند،گفت فلوریا، کویلا، یوندرا و موروک پالسِ تاریکیای شلیک کردند که آنها را از روی موگار محو کرد.
کویلا بهمحضِ اینکه مطمئن شد بیمارانش زندهاند از حال رفت، نهنمیتوانستند حتی یک ثانیه زودتر. یوندرا به پیریاش لعنت فرستاد. رمقِ چندانیجبران برایش نمانده بود و حالوروزِ کویلا هم بهتر از قربانیانِ هاگها نبود.
موروک سوت میزد؛ سهمِ خودش را انجام دادهموجِ بود، پس میتوانست وانمود کند که از پا درآمدهکند و خودش را از شرِ بقیهٔ کارها خلاص کند.
در این میان، لیث درست در نقطهای که سولوس شناسایی کرده بود فرود آمد.موجِ طلسمِ ردهٔ ۵ خود، خورشید در حال غروب، را پدید آورد. این طلسم کرهایمانع از شعلههای آمیخته با تاریکی در اطرافش ایجاد کرد تا بهعنوانِ آخرین سنگرش عمل کند.
گفت: «من زمانمیخشکاند میخرم، تو بهناگهانیِ حسابِ محفظه برس.»
دستکشِ سولوس از بازوی لیث جدا شد و با استفاده از نشاطبخشیقدرتِ مطمئن شد که تله یا آرایهٔ پنهانی در کار نیست، و درموجهای همین حین لیث فضای ۱۰ متریِ اطرافش را با شعلههای سیاه پر کرد.
جادوی خودش نمیتوانست به او یا سولوسکردنِ آسیبی برساند، اما موجودِ قارچی را چنان خاکسترتوانست میکرد که گویی کاغذی در آتش افتاده است.