چپتر 237: فصل 237
0لیث کلاکر نبود، اما درکِ مانایش آنقدرمعنیش بالا بود که بتواند جادوی زمین راجوجههای که زیر پاهایش در حرکت بود، حس کند.
لیث با خودش فکر کرد: «لعنتی، بهترهمعنیش بجنبم. مطمئنم اون کلاکر لحظاتِ آخرِ عمرشو واسهحالِ رقصیدن تلف نکرده. حتماً نیروی کمکی خبر کرده.»
گورِ دستهجمعی بزرگتر شده بود تا لاشههای مختلف بر اساسِجوجه کیفیتشان از هم جدا شوند. در چپترین گوشهٔ گودال، پیلهایداشت غولآسا از تار ساخته شده و پوشیده از تخم بود.
حسِ مانای سولوس میدید که تخمها هستهٔ نارنجی دارند، در حالیجوشیدنِ که جوجههایی که داخلِ پیله پناه گرفته بودند، از قبل به هستهٔحالا زرد رسیده بودند. دستههایی از موی سرخِ آتشین روی زمین پراکنده بود.
لیث دندان روی جگر گذاشت وولی فهمید بدترین ترسهایش به حقیقت پیوستهاند.برن جسدِ محافظ از دست رفته بود.
لیث از گودال بیرون پرید و جریانی از آتش روی پیلهها رها کرد تاجوجههای اینکه اتاقِ جوجهکشی به تَلِ هیزمِ مردهسوزی تبدیل شد و با خودش فکر کرد: «کلاکرایسعی لعنتی! نمیتونم مردهها رو زنده کنم، ولی معنیش این نیست که میذارم قسر در برن.»
جیغِ جوجههای در حالِ مرگ او را غرق در لذت کرد، پس همچنان آتش ریخت و جوشیدنِ تخمها رانیاز از درون تماشا کرد تا اینکه فشار باعث شد منفجر شوند. کلاکرهای جوجه سعی کردند جلویش را بگیرند. حالا کهبیایند تنها بود، لیث فقط به یک نگاه نیاز داشت تا چند تیغهٔ باد رها کند و آنها را قیمهقیمه کند.
جوجهها همه بهاندازهٔ یک توپِ بسکتبال بودند، مثلِ همانهایی که در آزمونِ آزمایشی با آنها روبهرومنفجر شده بود. برای اینکه تهدیدی به حساب بیایند، بیش از حد کوچک بودند و از آتشآنها میترسیدند. تنها دلیلِ حملهشان این بود که جرئت نداشتند از فرمانِ مادرِ زاد و ولد سرپیچی کنند.
سولوس هشدار داد: «لیث، سمتِ راستت!» لیث درست بهموقع چرخید تا ببیندبرن دیسکِ سنگیِ عظیمی درست کنارِ گودال سقوط کرد و پیکری زنانه و انساننماباعث با چنگالهایی تیز که سرش را هدف گرفته بودند، از آن پایین آمد.
موجود بهطرزِ باورنکردنیای سریع بود، چرا کهمعنیش میتوانست از سرعتِ طبیعیِ کلاکرها بهره ببرد وحالِ آن را با جادوی تلفیقِ هوا تقویت کند.
با صدایی پر از نفرتتماشا هیسهیس کرد: «چطور جرئت میکنیجوجه به بچههای من صدمه بزنی؟»
هیئتِ کنونیِ مادرِ زاد و ولد شبیهِ زنی با زیباییِ خیرهکننده بوددرون که موهای سیاه و بلندش به زمین میرسید. لباسِ شبِ سیاهی پوشیدهتنها بود، شبیهِ همانهایی که لیث دیده بود بانوانِ اشراف در مراسمهای اجتماعی میپوشیدند.
گذشته از چنگالها، چیزهای زیادی طبیعتِ غیرانسانیاش را لو میداد. چهار پای عنکبوتیجیغِ از پشتش بیرون زده بود و بهجای دو چشم، هشت چشم داشت. دومنفجر تا روی پیشانی، دو تا روی گونهها و دو تای آخر کنارِ چانهاش.
بهلطفِ هشدارِ سولوس، لیث توانست درست در آخرین لحظهنیست جاخالی دهد. او با بینشِ حیات اطراف را زیرلذت نظر داشت، اما آن دیسکِ موشکمانند غافلگیریِ ناخوشایندی بود.
مادرِ زاد و ولد در حالی کهباعث میدید تمامِ نقشههای دقیقش برای تصرفِ جنگلبگیرند خاکستر میشوند، با خشم فریاد زد: «ارتشِ من!»
لیث چند قدم عقب رفت و نزدیک شدنِ چهارهمچنان کلاکرِ غولآسا را از محلِ سقوط تماشا کرد. قدِجوجه هر کدامشان ۳ متر بود، با پاهایی بهضخامتِ درختانِ جوان.
سولوس هشدار داد:مردهها «مراقب باش، هر چهارتاشونمعنیش هستهٔ فیروزهایِ تیره دارن.»
«انگار این مادرِ زاد و ولد واقعاً راهی پیدا کرده تا ازبرن جسدها و طعمههای زنده واسه تسریعِ رشدِ بچههاش استفاده کنه. اگه همینجوریفشار پیش بره، همهٔ اعضای گاردِ شخصیش میتونن تو چند ماه تکامل پیدا کنن!»
لیث چندان به آیندهدرون اهمیت نمیداد؛ بهاندازهٔ کافیمنفجر نگرانِ زمانِ حال بود.
هرگز انتظار نداشت با هیولایی تکاملیافته روبهرو شودلذت که بتواند از تمامِ عناصر استفاده کند، چهمنفجر رسد به اینکه اینهمه محافظِ قدرتمند داشته باشد.
طبقِ حرفهای درایاد، مادرِ زاد و ولد بایداین تازه همین اواخر تکامل یافته باشد. لیث تصورمرگ میکرد مهارتهای بسیار محدودی در اختیار خواهد داشت.
وگرنه لیث هرگز اینهمه وقت برای سوزاندنِ تخمهااین تلف نمیکرد. با این حال، او از همین حالاغرق میتوانست دگردیسی کند و جنگجویانِ بسیار قدرتمندی پرورش دهد.
این مبارزهای بود که در آن هیچچیزباعث برای به دست آوردن نداشت و چیزهایبگیرند زیادی را ممکن بود از دست بدهد.
«چقدر قویه، سولوس؟»
«بیشتر از تو. هستهاش فیروزهایه و خیلی نزدیکه که به آبیِ تیره تبدیلجیغِ بشه. البته یه خبرِ خوب هم هست. الان که بهتر بهشون نگاه میکنم،منفجر با وجود اینکه هستههاشون از قبل اینقدر قدرتمنده، فقط مقدارِ محدودی مانا دارن.
فکر کنم تکاملشون خیلی سریع بوده، بدنشون هنوز اونقدرنیست رشد نکرده که بتونن اینهمه قدرت رو به کار بگیرن.همچنان اگه بهاندازهٔ کافی بهشون فشار بیاری، احتمالاً در هم میشکنن.»
بدنِ مادرِ زاد و ولد دگردیسی کرد. لباس زیرِ پوستش ناپدید شد. پایینتنهاشجلویش به شکمِ عنکبوتی غولآسا با هشت پای بلند تبدیل شد. پاهای جلویی با بقیههمه فرق داشتند و زیرِ نورِ خورشید طوری میدرخشیدند که انگار از جنسِ ابسیدین بودند.
انگار کسی انسانی را از رانها به بدنِ عنکبوت وصل کرده بود. بالاتنهاشتماشا هنوز همان شکلی بود، اما پوستش از صورتی به خاکستریِ کیتینی تغییر کردهنگاه و دستانش انگشتانی بهطورِ غیرطبیعی بلند داشت که به چنگالهایی تیز ختم میشدند.
وقتی با بینشِ حیات بهکنم لیث نگاه کرد، خشمش فروکشمیذارم کرد: «تو به من بدهکاری، انسان!»
«بدنت حسابی به کارم میاد! یه میزبانِ زندهاین خیلی بهتر از جسدهای پر از کرمه. تسلیم شوغرق و قول میدم عذاب نکشی. حداقل نه خیلی زیاد.»
با وجودِ تهدیدهایش، مادرِ زاد و ولد تمایلی نداشت که اولسعی حمله کند. میتوانست تشخیص دهد که مزاحم کاملاً قوی است وتیغهٔ برای جبرانِ خسارتِ عظیمِ اتاقِ جوجهکشی، به زنده ماندنِ او نیاز داشت.
دو تا از پرایتورینهایش راحالِ پشتِ سرش و دو تایریخت دیگر را در پهلوهایش مستقر کرد.
لیث پوزخند زد:مردهها «شرمنده، ولی من همینمعنیش الانش هم دوستدختر دارم.»
لحنش مثلِ سنگ سرد بود: «بدنِ دوستم رو بیحرمت کردی و حالا جرئت میکنی غرامت هم بخوای؟ پیشنهادِلذت من اینه: بذار برم و منم نمیکُشمت.» هیچچیز بیشتر از این نمیخواست که او را به کُندترین ونگاه وحشتناکترین شکلِ ممکن بکشد، اما هم از نظرِ تعداد و هم از نظرِ قدرت در موضعِ ضعف قرار داشت.
همچنین، حملهٔ کورکورانه کاری بودتماشا که لیثِ قدیم انجام میداد؛ پذیرفتنِسعی خطراتِ غیرضروری فقط برای فرونشاندنِ خشمش.
سعی کرد خودش را قانع کند: «خشمِ بدونِ هدف فقط یعنیجوشیدنِ عمل کردن بدونِ فکر کردن به عواقبش. میتونم کارِ این حشراتِبگیرند موذی رو به اسکورپیکور بسپرم، نیازی نیست دستای خودمو کثیف کنم.»
مادرِ زاد و ولد با باز کردنِ انگشتانش و رها کردنِ جریانی از آذرخش بهسمتِ لیثمرگ واکنش نشان داد، اما لیث از مسیرِ خطر بلینک کرد و نقطهٔ خروج را در سمتِبگیرند راستِ او باز کرد. با این حال، مادرِ زاد و ولد بهخوبی از این موضوع آگاه بود.
او هرگز استفاده از بینشِ حیات را متوقف نکرده بود، با وجود اینکهجیغِ مانای زیادی مصرف میکرد. میدانست اگر حریفش قادر به استفاده از جادوی بُعدیمنفجر باشد، میتواند پشتِ سرش ظاهر شود و او را با یک ضربهٔ مهلک بکشد.
به همین دلیل بود که پرایتورینهایش را نزدیکِ خود نگه داشتهسعی بود تا خطِ دیدِ او را مسدود کنند. پاهای جلوییاش نهتنها ازباد فولاد سختتر بودند، بلکه بهشدت تیز بودند و میتوانستند سنگ را بشکافند.
پاهای جلوییاش را به سمتِ خروجیِ بلینک که دیده بود ظاهر میشود یورش برد، اما فقط هواکلاکرهای را شکافتند. لیث هنوز جادوی بُعدیِ راستین را یاد نگرفته بود، اما حرفهای کالّا را آویزهٔ گوششجوجهها کرده بود. میدانست بلینک کردن جلوی کسی که میتواند از بینش حیات استفاده کند چقدر خطرناک است.
وقتی تالونها در راهِ کاندریا به او کمین زدند، توانسته بود شکستشانبرن دهد چون بیش از حد به این طلسم وابسته بودند. لیث ازفشار اشتباهشان درس گرفته بود، پس در کنارِ بلینک از جابجایی استفاده کرد.
دروازهٔ سمتِ راستش فقط یک فریبِ واقعاً پرهزینه از نظرِمیذارم مانا بود. هدفِ واقعیاش یکی از پرایتورینهای پشتِ سرش بود.ریخت با جابهجا شدنِ موقعیتشان، لیث حالا تقریباً مسیرِ ضربهاش باز بود.
تقریباً.
پرایتورینِ کنارش با تمامِ سرعت حرکت کرد تا جلوی یورشِ دشمنجوشیدنِ به قلبِ الههاش را بگیرد. لیث شمشیر را با هر دوبگیرند دست گرفته بود و جادوی آتش را از طریقِ قبضهاش هدایت میکرد.
افسونی که اوریون در شمشیر دمیده بود قدرتِ طلسم را تقویت کرد وجیغِ شعلههای زرد را به طوفانی زمردین بدل ساخت که تمامِ بدنِ لیث رامنفجر در بر گرفت و او را به ستارهای دنبالهدار و انسانی تبدیل کرد.
پرایتورینها بزرگتر و قویتر از کلاکرهای سرباز بودند، اما تواناییهای جادوییشان هنوز بهجیغِ عناصرِ آب و زمین محدود بود. پرایتورین طلسمهای دفاعیِ آمادهاش را رها کرد وکلاکرهای دیواری از سنگِ یخزده مقابلِ لیث بالا آورد تا سدِ راهِ یورشِ او شود.
لیث فهمید نقشهٔ اصلیاش نقش بر آب شده است. برخوردِ مستقیمسعی شاید میگذاشت این مانعِ موقتی را نابود کند، اما در برابرِتیغهٔ آنچه پشتش انتظارش را میکشید کور میشد. پس هدفش را تغییر داد.
لیث با سرعتِ بالا افقی در امتدادِ دیوار دوید و شمشیرش را به سمتِ پرایتورینِ بیدفاع نشانه رفت. موجودسعی پای جلوییاش را مثلِ سپر بالا آورد و سعی کرد جادوی زمین را در خودش بدمد. لیث خیلی نزدیکبسکتبال و خیلی سریع بود؛ وقتی اولین رشتههای جادو تازه داشتند اسکلتِ خارجیاش را سفت میکردند، کارش تمام شده بود.
پرایتورین از وسط به دو نیم شکافتمعنیش و هر دو نیمهٔ بدنش طعمهٔ شعلههایجوجههای زمردینی شد که زمینِ زیرش را میسوزاند.
مادر زاد و ولد جیییغ کشید: «نه!» نه تنها این انسان قویتربرن از پیشبینیاش بود، بلکه از دست دادنِ یک پرایتورین ضربهٔ مهلکی بهفشار ارتشش محسوب میشد که فقط نابودیِ دستگاهِ جوجهکشی از آن بدتر بود.
حتی با استفاده از اجسادِ جانوران یا جادوگرانِ قدرتمند، شانسِ بسیار کمیکردند وجود داشت که به جای یک سربازِ ساده، یک پرایتورین متولد شود. صدایقیمهقیمه غرغرهمانندی از گلویش درآورد و تمامِ زیردستانش را برای کمک در نبرد فراخواند.
لیث شگفتزده شد که چطور حتی شمشیری که با جادوی بدلی جادوآهنگری شده میتواندفشار اینقدر قدرتمند باشد، اما وقتی برای تلف کردن نداشت. هنوز یک نفر در برابرِداشت سه نفر بود و طبق گفتهٔ سولوس، کلاکرهای جوجه از همه طرف داشتند نزدیک میشدند.
به لطفِ نشاطبخشی وقتی مبارزه شروع شد تو اوجِنیست آمادگیم بودم و غیر از جابجایی هنوز طلسمِ قویلذت دیگهای نزدم. اگه بذارم حملههاشونو ترکیب کنن، کارم تمومه.
مادر و پرایتورینهایش به جای امنیولی عقب کشیدند. با مرگِ اجراکنندهاش، دیوارِ یخزدهجیغِ فروریخت و رخنهای در آرایششان باز کرد.
«لعنت بهت، انسان! دیگه برام مهم نیستباعث زندهت رو بگیرم. یه کاری میکنم مثلبگیرند همون موجودِ پستی که هستی زجر بکشی!»
اگر قانونِ «حرف زدن وسطِ مبارزه ممنوع»ِ لیث نبود، بدش نمیآمد بهدرون او بگوید که دقیقاً حرفِ دلش را زده است. لیث به جای کلکلفقط کردن دوباره بلینک کرد و مادر زاد و ولد را به وحشت انداخت.
مادر که دید هیچ خروجیای جلو یا بالای سرشان باز نشده،قسر فریاد زد: «پشتِ سرمونه!» هر چهارتا همزمان برگشتند و چندین طلسم رهاتماشا کردند که زمینِ روبهرویشان را شبیه به ویرانههای بعد از زلزله کرد.
با این حال غیر از چند جوجه که توانسته بودند سریعتر از بقیه برسند، نیروهای طبیعیِ رهاشدهشان فقط هواهمچنان را شکافت. لیث در واقع به داخلِ گودال بلینک کرده بود. به لطفِ شعلههای جادویی که هنوز پیلهها راداشت میسوزاندند و قدرتی داشتند که امضای جادوی بُعدی را در خود غرق کند، خروجی از دیدِ او پنهان مانده بود.
چون این شعلهها ازدرون مانای خودِ لیث تولیدمنفجر شده بودند، برایش بیخطر بودند.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت:مرگ «باید زهرهترک شده باشه که اینجوریدرون داره پشتسرهم از بینش حیات استفاده میکنه.»
«اگه بتونی همینطور سردرگمش نگهکنم داری و نذاری از نشاطبخشیمیذارم استفاده کنه، زیاد دووم نمیاره.»
آره، مشکل اینجاست که برای منم همینطوره. نمیتونماین بدونِ استفاده از نشاطبخشی زیاد اینور و اونورمرگ بلینک کنم. وقتشه برگِ برندهم رو رو کنم.
آن ابرِ کوچکجوشیدنِ را فقط برایفشار پوشش درست نکرده بود.
این نقشهٔ پشتیبانشجیغِ برای زمانی بود کهغرق اوضاع بهشدت خراب میشد.
پیش از پایین آمدن، با جادوی هوا بارهای مثبت و منفی را ازجیغِ هم جدا کرده و آن را به ابری باردار بدل ساخته بود. در حالیکلاکرهای که دشمنانش هنوز داشتند به زمین حمله میکردند، جادوی هوا را رویشان اجرا کرد.
بارِ مثبت بهمردهها آنها داد و بهمعنیش برقگیرهای زنده تبدیلشان کرد.
صاعقههای واقعی بسیار قویتر از همتایانِ جادوییشان بودند، اما همین موضوعسعی آنها را بسیار خطرناکتر هم میکرد. لیث در برابرِ خشمشان مصونتیغهٔ نبود، برای همین از همان مخفیگاهش به هدایتِ طلسم ادامه داد.
ناگهان، مادر زاد و ولد متوجه شدغرق که خودش و پرایتورینهایش دارند مثلِ درختِفشار کریسمس میدرخشند، اما هیچ اثرِ منفیای حس نمیکرد.
در حالی که به کفِ دستانش نگاه میکرداین تا بفهمد چه خبر است، گفت: «این دیگه چهغرق حقهایه؟» پاسخش با صدای غرمبِ مهیبی از بالا رسید.
کلاکرهای تکاملیافته با نگاهی گیج بهولی آسمان خیره شدند، در حالی کهبرن ملکهشان دوباره به وحشت افتاده بود.
در حالی که سعیدرون میکرد راهحلی پیدا کند،منفجر جیغ کشید: «نه، نه، نه!»
«جادوی زمین رو تو خودتونحالِ بدمید و با سنگ سپرریخت بسازید! زود باشین، وگرنه همهمون مُردیم.»
لیث در دل به بختِ بدش لعنت فرستاد. اولین باری بود که این ترفند راحالِ امتحان میکرد، برای همین اصلاً فکر نمیکرد اینقدر کُند عمل کند. در حالی که با درماندگیجلویش ساختِ یک قلعهٔ موقتی توسطِ دشمنانش را تماشا میکرد، شروع به بافتنِ چندین طلسمِ زمین کرد.
وقتی اولین صاعقه فرود آمد، سپرِ کلاکرها دفعش کرد. مانعِ سنگیقسر بارِ اصلیِ حمله را به دوش کشیده بود و بیشترِ برقیدرون هم که توانست به آنها برسد، با تلفیقِ زمینشان خنثی شد.
درخششِ نور کورشان کرد، صدای رعد تقریباً کرشان کرد و موجِ انفجارِ حاصل ازبگیرند آن، بسیاری از جوجههایی را که هنوز داشتند برای محافظت از ملکه به سمتشبهاندازهٔ میدویدند، به کشتن داد. با این حال مادر زاد و ولد غرق در شادی شد.
«آره! زنده میمونیم.جیغِ حتی صاعقه هممرگ حریفِ طلسمهای ترکیبیمون نمیشه!»
فکر میکنی منتظرِ چی بودم؟
با فرود آمدنِ صاعقههای بعدی، تمامِ طلسمهایش را یکجانیست رها کرد و قلعهای را که آنهمه مانا خرجِلذت ساختنش کرده بودند، به تلی از خاکستر بدل ساخت.