چپتر 556: فصل 556
0خانهٔ زینیا ساختمانی دوطبقه در حاشیهٔ میانیِ زیلیتا بود. شوهرش از خانوادهایچشمبههمزدن تاجر بود که در یک دههٔ گذشته مدام در حالِ پیشرفت بودند.اربابش کامیلا از این فکر که ممکن بود خودش آنجا زندگی کند، لرزید.
والدینش برای پیوندِ خونیِ خاندانِ سارتا و رتا، به فالماگِوقتی جوان پیشنهاد داده بودند که از بینِ دخترانشان یکی را برایخوشتراشش همسری انتخاب کند. آن زمان، کامیلا هنوز مطیع و سادهلوح بود.
کامیلا تنها بعد از دیدنِ تیرهروزیِ خواهرش توانست قدرتِ طغیانچهرهاش در برابرِ سرنوشتِ تحمیلیِ والدینش را پیدا کند. برای فراراربابش از ازدواجی که برایش تدارک دیده بودند، به ارتش پیوست.
فالماگ زینیا را انتخاب کرده بود، چون از کامیلا زیباتر بود و البتهاربابش کامیلا هم در آن زمان سنِ خیلی کمی داشت. در نگاهِ او، داشتنِنقرهٔ اسباببازیای که برای بازی با آن باید چند سال صبر میکرد، هیچ فایدهای نداشت.
کامیلا خودش را محکم کرد و سعی کرد بهباز نگاههای پر از شهوتِ فالماگ در هر دیدار، یاچهرهٔ حرفهای چندشآورش دربارهٔ پشیمانی از انتخابهای گذشتهاش فکر نکند.
درِ تمامچوب را زد و منتظر ماند. ویلنا، یکی ازوقتی خدمتکارانِ خانه، در را باز کرد. وقتی کامیلا را شناخت،بدنِ در یک چشمبههمزدن حالتِ چهرهاش از غافلگیری به تحقیر تغییر کرد.
با چهرهٔ زیبا و بدنِ خوشتراشش، در حالِ حاضر سوگلیِ اربابش بودتحقیر و همین او را از بانوی خانه قدرتمندتر میکرد. در نگاهِ او، کامیلاطردشده فقط یک طردشده بود که میتوانست هرازگاهی از او کمی پولِ توجیبی بکشد.
وقتی ویلنا متوجه شد کامیلا دو سکهٔ نقرهٔ همیشگی را به او نمیدهد، گفت:همین «شما اینجا جایی ندارید. لطفاً بروید، وگرنه محافظان را صدا میزنم.» ویلنا حاضر نبودنمیدهد برای مبلغی کمتر از حقوقِ یک هفتهٔ یک ستوان، خشمِ اربابش را به جان بخرد.
کامیلا لبهٔ در را گرفت و بهراحتی مانعِ بستهشدنش شد.وقتی او برای یک سرباز ضعیف بود، اما همیشه خودش را رویخوشتراشش فرم نگه داشته بود، در حالی که ویلنا فقط ضعیف بود.
کامیلا نشانش را در صورتِ خدمتکار فرو برد و از دیدنِ رنگپریدگیاش غرقِ لذتچهرهاش شد و گفت: «صبح بخیر. من ستوان کامیلا یهوال، دستیارِ میدانیِ بازپرس هستم. بهفقط دلیلِ دریافتِ گزارشِ ناشناسِ خشونتِ خانگی اینجا آمدهام. باید با بانو سارتا صحبت کنم.»
ویلنا با لکنت گفت: «اربابباز فالماگ شما را اینجا نمیخواهد،چهرهاش چه با نشان، چه بینشان.»
«بدونِ حکم نمیتوانید داخل شویدتحقیر و شک دارم اصلاً گزارشی درحاضر کار باشد. دارید از خودتان درمیآورید!»
اما اشتباه میکرد. کامیلا خودش گزارش را نوشته و باوقتی رعایتِ دقیقِ پروتکل ثبت کرده بود. برای یک بار همبدنِ که شده، شاخکهای گریزناپذیرِ دیوانسالاری به نفعِ او کار میکرد.
«عدمِ همکاریِ شما در تحقیقات، مرا مجبور میکند درخواستِ حکمِ بازرسیشناخت بدهم. مطمئنم وقتی مأموران خانهٔ آقای سارتا را زیرورو کنند، او حسابیسوگلیِ از شما ممنون خواهد شد. البته کنجکاوم بدانم همسایهها چه خواهند گفت.»
کامیلا آویزِ ارتشیاش را بیرون آورد و با صداییحالتِ چنان بلند با مقاماتِ محلی تماس گرفت که خیلیهاحاضر از خانههایشان بیرون آمدند تا ببینند چه خبر است.
ترسِ ویلنا بهسرعت به وحشت تبدیل شد.چهرهٔ دستِ کامیلا را گرفت و گفت: «لطفاًهمین بس کنید، بانو یهوال. میتوانید بیایید داخل.»
حضورِ یک بازپرس دمِ در بهخودیخود برای خانوادهٔ سارتا بد بود، اما بازرسیِ خانهشانچهرهاش مثلِ مجرمانِ خردهپا، ممکن بود آبرو و کسبوکارشان را نابود کند. اگر فالماگ حتیفقط یک سکهٔ مس را به خاطرِ او از دست میداد، زندهزنده پوستش را میکند.
کامیلا دستش را از چنگِ ویلنا بیرونخدمتکارانِ کشید و با صدایی که از آنچهرهاش زهر میچکید گفت: «برای شما بازپرس یهوال هستم.»
فقط چند ثانیه با سیلی زدن به صورتِ خدمتکارحالتِ فاصله داشت، اما خشمش را مهار کرد، چون نمیخواستحاضر با سوءاستفاده از قدرتش، ارزشِ یونیفرم خود را لکهدار کند.
«یک بارِ دیگر به منتحقیر دست بزن تا به جرمِخوشتراشش حمله به یک افسر بازداشتت کنم.»
انگار ویلنا مچاله شد. سرش را پایین انداخت، دیگر نمیتوانستوقتی در چشمانِ کامیلا نگاه کند و چرخید تا راه رابدنِ نشانش دهد. درست مثلِ زیلیتا، خانه هیچ تغییری نکرده بود.
کف و دیوارهای خانه با قطعاتِ چوبیِ قهوهایِ تیرهباز پوشیده شده بود و ظاهری گرم و مهماننوازانه به آنزیبا میبخشید. راهرو پر از پرترههای اعضای خندانِ خانوادهٔ سارتا بود.
حتی پرترهای از زینیا کنارِ شوهر و سه فرزندشان به چشم میخورد. ریاکاریِتغییر این تصویر چنان بود که کامیلا دلش میخواست روی فرشِ گرانبهای آبیِ آسمانی باهرازگاهی گلدوزیهای طلایی که از راهرو به اتاقِ چای در طبقهٔ همکف میرسید، تف کند.
گذشته از صدای قدمهای سنگین و حرفزدنِ کارکنانِ خانه، آنجا غرق در سکوتاربابش بود. دیوارها بینقص بودند و از روی تزئیناتِ شکستنیِ پرشماری که روی مبلمانِنقرهٔ راهروها چیده شده بود، میشد فهمید وضعِ بچهها هم بهتر از مادرشان نیست.
خدا رو شکر که جادوگر نیستم، وگرنه حتیخانه حسِ وظیفهشناسیام هم نمیتونست جلومو بگیره و اینتحقیر خرابشده رو تا خودِ پی با خاک یکسان میکردم.
وقتی ویلنا با کلید درِماند اتاقِ چای را باز کرد،وقتی خشمِ کامیلا به اوج رسید.
کامیلا گفت: «میبینم که گزارشها درست بوده. بانو سارتا در خانهٔغافلگیری خودش زندانی است.» از لحظهای که قدم به درونِ خانه گذاشتهبانوی بود، یکبند داشت روی رابطِ هولوگرافیکِ آویزش تایپ میکرد و عکس میگرفت.
ویلنا با صدایی لرزان گفت: «آنطور کهچهرهٔ فکر میکنید نیست. بانوی بیچارهٔ ما نابیناست. مابانوی این کار را برای محافظت از خودش میکنیم.»
«دقیقاً همانطور است که فکر میکنم. حالا ما را تنها بگذار.» کامیلا محضِ احتیاطچهرهاش کلید را از دستش گرفت، او را به بیرونِ اتاق هل داد و در راطردشده از داخل قفل کرد. درست مثلِ بقیهٔ خانه، اتاقِ چای هم بینقص و دستنخورده بود.
کاناپهها و مبلهای سفید طوری به نظر میرسیدند که انگاروقتی هرگز کسی رویشان ننشسته است. وسطِ میزِ چوبیِ محکم دربدنِ مرکزِ اتاق را درآورده و یک صفحهٔ کریستالی جایگزینش کرده بودند.
چند گلدان پر از گلهای تازه همراه با رومیزیهای نخیِچهرهاش سفید بهزیبایی در گوشهوکنارِ اتاق چیده شده بود. زینیا روی صندلیِهمین کنارِ دیوارِ شیشهایِ شرقی نشسته بود، گویی به بیرون نگاه میکرد.
آنقدر بیحرکت بود که با موهای قهوهایِچهرهٔ روشن، چهرهٔ رنگپریده و لباسِ روزِ زرد وبانوی بینقصش، تقریباً شبیهِ یک عروسک به نظر میرسید.
کامیلا که از نگرانی داشت دیوانه میشد، تازه بعدباز از فعالکردنِ خاموشکننده — وسیلهای جادویی که جلوی استراقسمع رازیبا میگرفت — به حرف آمد و پرسید: «زین، حالت خوبه؟»
زینیا بهسمتِ صداتمامچوب چرخید و لبخندیویلنا روی لبانش نشست: «کامی؟»
«فکر کردم گوشهامخدمتکارانِ دارن باهام بازیوقتی میکنن. اینجا چیکار میکنی؟»
کامیلا جلو دوید و در حالیتغییر که قطراتِ اشک از گونههایش سرازیرسوگلیِ بود، خواهرش را در آغوش گرفت.
«خدای من، دلم خیلیمنتظر برات تنگ شده بود. چراباز اینقدر رنگت پریده؟ اتفاقی افتاده؟»
زینیا پاسخ داد: «درمانگر میگهماند فقط افسردگیه. از وقتی بچهها ازشناخت خونه رفتن، خیلی احساسِ تنهایی میکنم.»
صدای کامیلا پر از نگرانی شد: «چه اتفاقی براشون افتاده؟» بچهٔغافلگیری بزرگتر تقریباً دهساله بود و میشد او را به مدرسهٔ شبانهروزیبانوی فرستاد، اما آن دوتای دیگر برای این کار خیلی کوچک بودند.
«اوضاعِ کار خوب نیست، برای همین فالموگ بیشترِ وقتها اعصاب نداره. من میدونم چطور ساکتبانوی بمونم، ولی بچهها موقعِ بازی خیلی جیغ میکشن و میدَوَن. واسه همین مادربزرگشون اونا روشما با خودش برد تا از... حوادثِ بعدی جلوگیری کنه. تو هنوز جوابِ سؤالمو ندادی، کامی.»
کامیلا که از شدتِمنتظر خشم داشت خفه میشد،خانه گفت: «به خاطرِ چشمات اومدم.»
«به لطفِ شغلِ جدیدم، حالا میتونم هزینهٔ درمانت رو بپردازم. دیگه نمیتونمچشمبههمزدن تحمل کنم تو رو اینطوری ببینم. تو لایقِ زندگیِ بهتری هستی واربابش من کسی رو میشناسم که میتونه تو این راه بهمون کمک کنه.»