چپتر 125: بدون عنوان
0پس از اینکه لینجوس جعبهٔ بُعدیِ مهرومومشده با جادو و نامهٔ رمزنگاریشدهنداشتند را تحویل داد، لیث حس کرد باری از روی دوشش برداشته شدهبدنِ است. این بزرگترین بار بود، اما فقط یکی از میانِ بارهای بسیارش.
حالا باید برای تمرینِ بعدیِ جادوی بُعدی آماده میشد، با کمکِ کتابخانه روی رونهایبسیاری مهرومومکنندهٔ جعبههای پنهان در بُعدِ جیبیاش تحقیق میکرد، با نشاطبخشی هستهٔ کاذبشان را بررسینبود میکرد و وقتی مییافت تا با استفاده از انباشت به پالایشِ هستهاش ادامه دهد.
حالا که سرانجام از این تنگنا گذشته بود، میتوانست دوبارهسفید از اولین فنِ تنفسش استفاده کند تا انرژیِ جهان رابدنیِ گرد آورد و برای رسیدن به هستهٔ مانای آبی بکوشد.
در بدترین حالت، این کار او را به اندازهٔ رئیسِ آکادمیاولین یا یک پروفسور قدرتمند میکرد. از چشمِ لیث پنهان نمانده بودبکوشد که هرچه بیشتر هستهاش را میپالود، تغییراتِ چشمگیرتری را تجربه میکرد.
در آغاز، لیث فکر میکرد با جذبِ انرژیِ جهان، صرفاً دارد بر کمبودِبنابراین طبیعیِ نیروی جادوییاش غلبه میکند. اما با گذشتِ زمان و دفعِ ناخالصیهای انباشتهمادر در خون، اندامها و حالا استخوانهایش، اوضاع حتی برای خودش هم نگرانکننده شده بود.
خیلی چیزها با هم جور درنمیآمد. در آکادمیِ گریفونِ سفید شاگردانِگریفونِ بسیاری بودند که هستهٔ مانایشان از او قویتر بود، حتی همتیمیهایبدنیِ خودش. با این حال هیچکدامشان قدرتِ بدنیِ فعلیِ لیث را نداشتند.
بنابراین، موضوع فقط هستهٔ مانا نبود. ماجرای ناخالصیها هم نمیتوانست به همینبسیاری سادگی باشد. در گذشته او با نشاطبخشی آنها را از بدنِ پدر ومانا مادر و خواهرانش بیرون کشیده بود، اما باز هم چنین اتفاقی نیفتاده بود.
علم نمیتوانست کمکی به او بکند؛ این موضوع بهروشنی به زیستشناسیِاولین متفاوتِ دنیای جدید ربط داشت. از طرفی واکنشِ کالّا به آخرین دگردیسیاشبدترین هم بود که میگفت بوی او کمتر شبیه به انسانها شده است.
لیث آنقدر کار برای انجام دادن و چیزهایی برای فکر کردن داشت که سردردش دوباره بدترنبود شد و به او یادآوری کرد که پیش از هر چیز باید بخوابد. دیدش تار شداتفاقی و زانوهایش چنان سست شدند که مجبور شد به دیواری تکیه دهد تا سرِ پا بماند.
یوریال پرسید: «حالت خوبه؟»
«نه چندان. فکر کنم خستگیِ مبارزهجور تو جنگل داره خودش رو نشونبسیاری میده. نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم.»
تیرکشیدنِ ناگهانیِ سرش باعث شد روی زانوتنگنا بیفتد. شقیقههایش را بینِ دستهایش گرفت وکند سعی کرد دردِ کورکننده را تحمل کند.
هنوز بابتِ کمکشان تشکر نکرده بود، اما تنها کاری کهبدنیِ از دستش برمیآمد این بود که با کمکِ دوستانش به اتاقشسادگی برگردد و بهمحضِ اینکه سرش به بالش رسید، به خواب برود.
صبحِ روزِ بعد، حتی صدای گونگِ صبحانه هم نتوانستدرنمیآمد بیدارش کند. در نهایت، یوریال مجبور شد چند دقیقه بهحال درِ اتاقش بکوبد تا لیث توانست از تخت بیرون بخزد.
یوریال با لبخندی شاد گفت:چیزها «اون چوبدستی تو شلوارته، یاسفید فقط از دیدنِ من خوشحالی؟»
«چه خبر شده؟ جنگِ داخلی شروعسرانجام شده؟» بهمحضِ اینکه توانست حواسش را جمعتنفسش کند، متوجه شد که صبح شده است.
«داشتم میرفتم کمک بیارم وقویتر در رو بشکنم. دیروز کم موندهفعلیِ بود غش کنی. الان حالت چطوره؟»
«خستهام.» با وجودِ یک شبِنگرانکننده کامل خواب، هنوز خیلی ضعیفآکادمیِ بود. نشاطبخشی همچنان اثری نداشت.
«سولوس، چرا بیدارم نکردی؟»
«چند بار سعی کردم، اما هوشیاریت خارج ازگذشته دسترسم بود. گذشته از این، فکر کنم هنوزجهان به استراحتِ زیادی نیاز داری.» لحنش واقعاً نگران بود.
لیث پرسید: «چرا اینطوری میگی؟»
«چون وقتی خواب بودی، بدنتنگرانکننده بیوقفه داشت انرژیِ جهان روآکادمیِ میکشید. هستهٔ مانات هنوز نیمهخالیه.
به نظر میرسه عبور از این تنگنا باعثِ تغییراتِ چنان شدیدیشاگردانِ شده که سیستمت رو تقریباً خالی کرده. این بار هر اتفاقینداشتند که افتاده باشه، هنوز برای سازگار شدن به زمان نیاز داری.»
با وجودِ ضعفش، لیث تصمیم گرفت روزش را مثلِ همیشهدوباره ادامه دهد. در هر وعده بیشتر از کویلا غذا میخوردمانای و حس میکرد معدهاش به چاهی بیانتها تبدیل شده است.
در طولِ تمرینِ جادوی بُعدی، فهمید که حساسیتِ مانایش هنوزبدنیِ خام است، اما بازدهِ مانایش یک پله بالاتر رفته است. جادوسادگی آزادانه در وجودش جریان مییافت و با هیچ مقاومتی روبهرو نمیشد.
حالا اجرای هر طلسم مانای کمتری میطلبید وجور باری را که چنین انرژیهای قدرتمندی بر بدنشمانایشان تحمیل میکردند، کاهش میداد. متأسفانه، این هنوز کافی نبود.
حتی با تمرین زیرِ نظرِ کویلا هم پیشرفت کردن تقلای سختیشاگردانِ بود. معمولاً لیث کمبودِ استعدادش را با شببیداری و انرژیِ بیپایانِ حاصلبنابراین از نشاطبخشی جبران میکرد، اما این بار از هر دو محروم بود.
وقتی آنقدر خسته شد که دیگر نمیتوانست ادامه دهد، یکراستدوباره به رختخواب رفت و از دوستانش خواست به هر قیمتی بیدارشآبی کنند، تا اگر خودش نتوانست از پسش بربیاید، آنها بیدارش کنند.
روزِ بعد، لیث پر از انرژی بیدار شد. بدنشقدرتِ مثلِ پر سبک بود و ذهنش بالاخره باز شده بود.نمیتوانست ظاهراً هم نشاطبخشی و هم انباشت مثلِ همیشه کار میکردند.
خوشبختانه قبل از اینکه بخوابم با مارکیز تماس گرفتم، وگرنه کلی وقت از دستبسیاری میدادم. انگار روندِ پالایش الان به کلی آمادگی نیاز داره. اگه وسطِ امتحان یانبود بدتر از اون، بعد از یه مبارزه واردِ یه مرحلهٔ جدید میشدم، کارم ساخته بود.
موقعِ صبحانه، کلِ سالنِ غذاخوری از شنیدنِ آخرین اخبار در شوکشاگردانِ بود. همه داشتند دربارهٔ انفجارِ مرموزی حرف میزدند که در کاندریانداشتند رخ داده بود و پروفسور رفلاار، استادِ کیمیاگری، را کشته بود.
با شنیدنِ اینهستهاش حرفها، غذا نزدیک بودتنگنا در گلوی لیث بپرد.
لیث با پچپچ به بقیه گفت: «کاندریا همونهیچکدامشان شهری نیست که تیمِ مزدوران هم مأموریتِ شکارنبود و هم مأموریتِ تحویل رو ازش گرفته بودن؟»
فریا گفت: «آره،حتی خیلی عجیبه کهخیلی فقط یه تصادف باشه.»
فلوریا سؤالِ بجایی پرسید: «فکر میکنید پروفسور رفلاار موقعِ تلاش برای محافظتبسیاری از آکادمی کشته شده، یا چون خودش هم تو این توطئه دستموضوع داشته؟» با توجه به چیزهایی که میدانستند، حتی پروفسورها هم قابلاعتماد نبودند.
سولوس که حتی حاضر نبود به خائن بودنِ رفلاار فکر کند، از راهِ پیوندِ ذهنی گفت:جهان «مردِ خوبی بود. نمیتونم باور کنم که میخواسته به شاگرداش آسیبی برسونه. اون یه کیمیاگر بودنمانده و اونجا هم یه مغازهٔ کیمیاگری. شاید فقط تو زمانِ بد تو یه جای بد بوده.»
لیث جواب داد: «حرفتمانایشان رو باور میکنم. واقعاًهیچکدامشان بابتِ از دست دادنش متأسفم.»
از دست دادنِ اولین عشقِ آدم به این شکلِ ناگهانی اصلاً آسان نبود، پس لیث تصمیم گرفتقویتر به جای ابرازِ شک و بدگمانیِ همیشگیاش، بگذارد سولوس در آرامش سوگواری کند. با اینکه هرگز مستقیماًباشد با هم حرف نزده بودند، لیث میدانست سولوس چقدر برای حضور و اشتیاقِ او ارزش قائل است.
گروهِ لیث همچنان به بحث دربارهٔ تمامِ پیامدهای احتمالیِ این انفجارشاگردانِ ادامه دادند و اینکه کدام پروفسورها بیشتر از همه احتمال دارد خائنبنابراین باشند. ناگفته نماند که پروفسور راد در صدرِ فهرستِ همه قرار داشت.
با ورود به سالنِ تمرینِ جادوی بُعدی، همه سر جایشان قرار گرفتند. اینتنفسش بار لیث که میدانست پروفسور راد هیچ راهنماییای نمیکند، درست کنارِ کویلا ایستاداندازهٔ تا هم بتواند با تقلید کردن یاد بگیرد و هم از او کمک بخواهد.
فقط دوازده دانشآموز باید تمرینِ دوم،همتیمیهای یعنی طلسمِ ربایش، را اجرا میکردند. بقیهبنابراین هنوز در طلسمِ حلقه گیر کرده بودند.
طلسمِ ربایش شاملِ ایجادِ یک درِ بُعدی بود؛ آنقدر بزرگ که دست بتواند از آنبودند رد شود و از بالای میزی پر از قلمپر بیرون بیاید. برخلافِ طلسمِ حلقه، دانشآموزانناخالصیها حالا نهتنها باید گذرگاهِ بزرگتری باز میکردند، بلکه باید فاصله را هم خودشان تنظیم میکردند.
هنوز صدای آخرین ناقوسِ شروعِچیزها کلاس به پایان نرسیده بود کهشاگردانِ صدای پروفسور راد غرید: «شروع کنید!»
لیث از همان ثانیههای اول با طلسمِ ربایش مشکل داشت؛ ثانیههایی که خیلی زود به دقیقه و بعد به یکمانای ساعتِ تمام تبدیل شدند. در تمامِ این مدت هیچ پیشرفتی نکرده بود. تنها دروازههایی که موفق به ایجادشان شده بود،فکر آنقدر باریک بودند که دستش از آنها رد نمیشد؛ چه رسد به اینکه خروجیِ آنها هنوز خیلی از میز فاصله داشت.
وضعِ کویلا خیلی بهتر بود. دروازههایش تقریباً اندازه و فاصلهٔ مناسبی داشتند، اما هنوز ناپایدار بودندنبود و در عرضِ چند ثانیه با صدای بنگِ بلندی ناپدید میشدند. کویلا سعی کرد اشتباهِ لیثاتفاقی را توضیح دهد، اما چیزی که برای او ساده بود، برای لیث معمایی حلنشدنی به حساب میآمد.
خیلی زود فضا پر از صدای انفجارِ دروازههای ناپایدارِ دانشآموزان وگریفونِ ناسزاهایشان شد. آنها از شکستهای پیاپی خسته شده بودند، در حالیبدنیِ که پروفسور راد در جوابِ هر درخواستِ کمکی فقط به رویشان میخندید.
ناگهان صدای انفجاری بلندتر از همیشه طنینانداز شد. بلافاصله صدای دیگریشاگردانِ و بعد یکی دیگر به گوش رسید، تا جایی که لیث بابنابراین خودش فکر کرد سالنِ تمرین ناگهان به میدانِ تیر تبدیل شده است.
صدای پروفسور راد که دیگر هیچ اثریتنگنا از خنده در آن نبود، به گوشکند رسید: «به نامِ خدایان، چه خبر شده؟!»
فضای اطرافِ دانشآموزان پر از شکاف شده بود. سیاهچالههای کوچکی شکل میگرفتند و از بین میرفتند وماجرای همان صداهای انفجاری را که تازه شنیده بودند، ایجاد میکردند. یکی از دانشآموزان که حسابی کنجکاو شدهعلم بود، سعی کرد فضای شکافخورده را لمس کند؛ در نتیجه شکاف با قدرتِ یک نارنجک منفجر شد.
پروفسور راد موفق شد او راخیلی نجات دهد و هر دوی آنها راشاگردانِ به بیرون از منطقهٔ خطر بلینک کرد.
پروفسور با تمامِ توان فریاد زد: «اگهدرنمیآمد میخواید زنده بمونید، دست از اجرای طلسممانایشان بردارید! یه جوری محافظهای سالن خاموش شدن.»