---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 381: فصل 381 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 381: فصل 381

0

روی بچه‌ها پتوهای ضخیمی کشیده بودند تا از سرما در امان‌جلو​ بمانند، چون کاملاً برهنه بودند. سولوس با دیدنِ لکه‌های خون روی ملحفه‌ها‌موهای​ و سنگ‌فرش، از اینکه فهمید بچه‌ها «آمادهٔ استفاده» رها شده‌اند، وحشت‌زده شد.

لیث بی‌صدا به مرد نزدیک شد. از طلسمِ سکوتش استفاده کرد تا‌بلوند​ مطمئن شود کسی مزاحمشان نمی‌شود. مرد قدبلند بود، دست‌کم ۱٫۷۸ متر، لباس‌های‌وقتی​ گرمِ خزی به تن داشت و شمشیرِ پهنی به پهلویش بسته بود.

لیث با دیدنِ اینکه تیغه‌لحنِ​ افسون‌شده نیست، پوزخند زد. مشتاق بود‌آب‌وهوا​ بدنِ جدیدش را به آزمایش بگذارد.

لیث با همان لحنِ بی‌تفاوتی که برای‌حرف​ حرف زدن دربارهٔ آب‌وهوا به کار می‌برد،‌عصر​ پرسید: «عصر بخیر، جناب. اسمِ این دهکده چیه؟»

مرد شمشیرش را کشید و برگشت. پوستِ رنگ‌پریده‌اش از‌حالتِ​ سرِ غافلگیری سفیدتر هم شد، اما حرکاتش روان بود.‌بهم​ ضربه با فاصلهٔ مویی از کنارِ بینیِ لیث رد شد.

لیث به‌سختی می‌توانست چهره‌اش را جدی نگه دارد. «فقط همین یک بار از گستاخی‌ت‌چشم‌هایش​ چشم‌پوشی می‌کنم.» شمشیر به چشمِ او انگار در حالتِ حرکت‌آهسته جلو می‌آمد. «سلاحت رو‌قلبِ​ بذار زمین و چیزی رو که می‌خوام بهم بگو. وگرنه غلافش می‌کنم تو کونت.»

مرد موهای بلوند و ژولیده‌اش را از روی چشم‌هایش کنار زد؛ باورش نمی‌شد‌می‌برد​ چنین هدفِ آسانی را از این فاصلهٔ نزدیک از دست داده باشد. وقتی‌رنگ‌پریده‌اش​ چشمش به نشانِ رنجر روی قلبِ غریبه افتاد، اضطرابش به وحشت تبدیل شد.

مرد با تمامِ توان فریاد زد: «رنجر!‌حرف​ رنجر از همین الان اینجاست!» و بعد در‌بخیر​ سوتِ استخوانی‌اش دمید که صدای گوش‌خراشی تولید کرد.

لیث تیغه‌ای را که هنوز به سمتِ صورتش نشانه رفته بود با دستِ خالی گرفت‌زمین​ و پرسید: «منظورت از "همین الان" چیه؟» مرد از اینکه کسی به هشدار پاسخی نداده‌چنین​ بود جا خورد، اما پوزخندی زد و بعد شمشیرش را چرخاند تا آن را بیرون بکشد.

انتظار داشت انگشت‌های رنجر قطع شود و بیفتد، اما در عوض تیغه حتی‌ژولیده‌اش​ یک ذره هم تکان نخورد. مهم نبود چقدر زور می‌زد. حتی گرفتنِ قبضه‌نشانِ​ با دو دست هم بی‌فایده بود؛ انگار شمشیرِ پهن در گیره‌ای گیر کرده بود.

لیث ناگهان شمشیر را‌همان​ رها کرد تا پوستِ‌حرف​ آسیب‌ندیدهٔ خودش را برانداز کند.

«انگار سلاح‌های معمولی دیگه نمی‌تونن بهم آسیب بزنن، حتی سلاح‌های تیزی مثلِ مالِ تو.‌عصر​ این چیه؟» کفِ دستش با ماده‌ای چرب پوشیده شده بود که بوی گوگرد می‌داد.‌سفیدتر​ در حالی که سیستمِ ایمنیِ بدنش ماده را خنثی می‌کرد، پوستِ لیث مورمور شد.

«روغنِ گندیدگی؟ حالا دیگه اوباش هم از سم استفاده می‌کنن؟» همان‌طور که از نامش پیدا بود،‌چیزی​ روغنِ گندیدگی سمی بود که باعث می‌شد هر زخمِ بازی عفونت کند و درمانش سخت شود.‌آسانی​ بدونِ کمکِ یک درمانگر، حتی یک بریدگیِ ساده هم می‌توانست به مرگِ یک جانورِ جادویی منجر شود.

مرد وحشت کرده بود. نمی‌فهمید چطور نه شمشیر و نه‌کونت​ سم هیچ‌کدام اثری نداشتند. با تمامِ توانش به لیث ضربه زد،‌دست​ اما فقط باعث شد نزدیک باشد سلاح از دستش رها شود.

حسِ ضربه زدن به یک صخره را داشت. لیث از بازی کردن‌کار​ خسته شده بود. حرکاتِ مردِ بی‌نام به‌خوبی نشان می‌داد آنجا چه نوع‌برگشت​ دهکده‌ای است و چطور تا آن لحظه از دید پنهان مانده بود.

لیث با جادوی روح مرد را خلع‌سلاح کرد و به وعده‌اش عمل کرد. مردِ بی‌نام در حالی‌اسمِ​ که دردِ ناشی از سبز شدنِ دمی فولادی بدنش را در هم می‌شکست، خون غرغره کرد. سولوس‌مویی​ به دستِ لیث برگشت و تصاویری را که از خانه دیده بود، با او به اشتراک گذاشت.

قبل از اینکه در پیوندِ ذهنی‌شان به دنبالِ آرامش بگردد، تنها چیزی‌می‌آمد​ که گفت این بود: «خواهش می‌کنم، نجاتشون بده.» دیدنِ وضعیتِ اسف‌بارِ جوان‌ها او‌ژولیده‌اش​ را شوکه کرده بود. سولوس می‌خواست آن کابوس برای همیشه از بین برود.

لیث پاسخ داد: «هر طور شما بخواید، بانوی من.» و بعد مردِ بی‌نام را‌چشم‌هایش​ در قالبِ یک شوالیهٔ مرگ برخیزاند و او را به تیغهٔ سمی مجهز کرد.‌قلبِ​ شوالیهٔ مرگ نامرده‌ای بود که بدنِ به‌خوبی حفظ‌شده‌اش، چالاکیِ دورانِ زندگی‌اش را حفظ می‌کرد.

همچنین، لیث با ترکیب کردنِ جادوی روح در حینِ ساختِ هستهٔ خون، توانست برخی مفاهیمِ پایهٔ شمشیربازی‌جناب​ را به او منتقل کند. ارباب و خدمتگزار سرِ فرصت پیش رفتند و هر کسی را که‌فاصلهٔ​ بیرون از ساختمانِ اصلی قدم می‌زد یا بدونِ اینکه زندانی باشد در حلقهٔ میانی زندگی می‌کرد، کشتند.

با هر‌بگذارد​ جسد، ارتشِ کوچکِ‌بی‌تفاوتی​ لیث بزرگ‌تر می‌شد.

لیث دستور داد: «منطقه رو محاصره کنید. هر کی خواست‌حرکت‌آهسته​ فرار کنه رو بکشید.» شوالیه‌های مرگ در سکوت اطاعت کردند. گروه‌های‌غلافش​ سه‌نفره‌ای تشکیل دادند و تمامِ درها و پنجره‌ها را پوشش دادند.

لیث صدای موسیقیِ شادی را می‌شنید که از داخلِ ساختمانِ‌کونت​ عظیمی می‌آمد؛ ساختمانی که بیشترِ میدانِ شهر را اشغال کرده بود.‌دست​ تقریباً می‌توانست صدای خنده و شوخیِ چند نفر را تشخیص دهد.

یک ثانیه پیش از آنکه درِ ورودی را با لگد بشکند،‌آب‌وهوا​ فریاد زد: «باز کنید! سپاهِ رنجرها!» لولاهای فلزی‌اش مثلِ ورقِ آلومینیوم‌شمشیرش​ شکستند و درِ چوبیِ عظیم با صدای مهیبی روی زمین افتاد.

فضای داخل به‌خوبی روشن و هوایش گرم بود. منقل‌ها با فاصله‌های یکسان چیده شده بودند تا‌جناب​ هم فضا را گرم کنند و هم بشود هرچقدر که دلشان می‌خواهد رویشان غذا بپزند. آنجا‌ضربه​ لیث را یادِ تدارکاتِ دهکدهٔ لوتیا برای جشنوارهٔ بهار انداخت و حالش را به هم زد.

سمتِ چپش، در امتدادِ دیوار، میزِ درازی پر از انواعِ غذاهای لذیذ چیده‌سلاحت​ شده بود. پشتِ آن چهار نفر نشسته بودند که حدس می‌زد حاکمانِ دهکده‌چشم‌هایش​ باشند. سمتِ راستش چند میزِ کوچک‌تر بود که نهایتاً دو نفر پشتشان جا می‌شدند.

میانِ میزها آن‌قدر فضا بود که برده‌ها بتوانند به تمامِ خواسته‌های‌موهای​ اربابانشان برسند. همهٔ حاضران لباس‌های بسیار کمی به تن داشتند و‌داده​ برخی کاملاً برهنه بودند. تشخیصِ قربانی‌ها از شکنجه‌گرها برای لیث آسان بود.

گروهِ اول لاغر بودند، با چشمانی مرده که‌حرف​ امیدشان را از دست داده بودند. گروهِ دوم از‌جناب​ ورودِ او کلافه شدند و سلاح‌هایشان را بیرون کشیدند.

زنی موقرمز با لبخندی اغواگرانه گفت: «در باز بود.» او‌آب‌وهوا​ یکی از رهبران بود. تا همین چند لحظه پیش داشت‌چیه​ از توجهِ دو پسری لذت می‌برد که نهایتاً هم‌سن‌وسالِ لیث بودند.

دستش را بالا برد تا‌می‌کنم​ زیردستانش را آرام کند و‌حرکت‌آهسته​ چشم از چشمانِ لیث برنداشت.

«مطمئنم می‌تونیم با هم کنار بیایم. اگه سهمت رو از‌کونت​ این تفریحات نمی‌خواستی، تا الان نیروی کمکی خبر کرده بودی و‌دست​ ما محاصره شده بودیم. اما در عوض، تنهای تنها اومدی اینجا.

ما آدم‌های بی‌منطقی نیستیم. تنها چیزی که ازت می‌خوایم اینه که سرت‌کار​ به کارِ خودت باشه، ما هم اقامتت تو شمال رو همون‌قدر که‌برگشت​ سودآوره، لذت‌بخش می‌کنیم. ما تبعیض قائل نمی‌شیم، هر کسی سلیقهٔ خودشو داره.»

لیث همان موقع هم متوجه شده بود که برده‌دارها هم مرد‌کار​ هستند و هم زن. به گفتهٔ سولوس، زن‌ها هسته‌های مانای قوی‌تری داشتند،‌برگشت​ اما به‌جز زنی که حرف می‌زد، هستهٔ هیچ‌کدامشان بالاتر از زرد نبود.

لیث جواب داد: «من یه پیشنهادِ دیگه براتون دارم.‌حالتِ​ اونایی که می‌خوان زنده بمونن باید زانو بزنن و‌بهم​ روشون به دیوار باشه. بقیه می‌تونن فاتحهٔ جونشون رو بخونن.»

نابود کردنِ دهکده‌ای از برده‌دارهای غارتگر آن هم به‌تنهایی، امتیازِ شایستگیِ زیادی برایش به‌چشم‌هایش​ همراه داشت. اما حتی اگر هیچ‌چیزی هم گیرش نمی‌آمد، باز هم این کار را‌قلبِ​ می‌کرد. سولوس تا به حال هیچ‌چیزی از او نخواسته بود. لیث قصد نداشت ناامیدش کند.

زنی که پشتِ یکی از میزهای جلویی نشسته بود، طلسمِ ردهٔ ۳ را بافت‌پرسید​ و صاعقه‌ای به پشتِ لیث شلیک کرد. لیث خیلی ساده دستِ راستش را دراز‌غافلگیری​ کرد، انرژی را گرفت و آن را وادار کرد به شکلِ یک کُره دربیاید.

با چهره‌ای منزجر گفت: «به این می‌گی صاعقه؟ صاعقه یعنی این.»‌کار​ انگشتِ اشاره‌اش را به سمتشان گرفت و جریانی از الکتریسیته رها‌کشید​ کرد که جادوگر و همراهش را به جسدهایی زغال‌شده تبدیل کرد.

حالا عرقِ سرد بر تنِ غارتگرها و برده‌ها نشسته بود. لیث هیچ نیتِ کشتنی از خود‌چیزی​ ساطع نمی‌کرد، اما نمی‌توانستند این حس را که یک جای کار می‌لنگد از خود دور کنند. همه‌دست​ جادو را می‌شناختند؛ یا خودشان از آن استفاده می‌کردند، یا برای تنبیه شدن طعمش را چشیده بودند.

این رنجر داشت‌زمین​ از هر چیزی استفاده‌بگو​ می‌کرد، اسمش جادو نبود.

ناولها | novelha.net