چپتر 458: فصل 458
0کامیلا بیدرنگ به خودش آمد و آرامآرام یک معجونِ درمانی را به خوردِ تیستا داد.همزمانِ بینِ آن دو، تیستا آسیبِ جدیتری دیده بود و به کمکِ فوری نیاز داشت. کامیلا بینِنشاطبخشی هر جرعه نبضش را میگرفت تا مطمئن شود بدنِ تیستا میتواند این فشار را تحمل کند.
وقتی خونریزی بند آمد و ضربانِ قلبِ تیستا منظمشده شد، کامیلا به وضعیتِ دوریان رسیدگی کرد. چند ثانیهصاعقه بعد، نجار مُرد و لیث با شتاب به کنارش رفت.
سولوس پیش از آنکه لیث در بحبوحهٔ نگرانی نقشبازیکردن را از یاد ببرد، بهمیکنه او هشدار داد: «یادت نره وِرد بخونی. معلوم نیست کی داره تماشا میکنه.» درمانِرگباری همزمانِ دو نفر بهخودیخود کاری بیسابقه بود؛ انجامش با جادوی خاموش دیگر حماقتِ محض بود.
وِردِ لیث رگباری از ناسزاهای انگلیسی بود و دستانش پیش ازمیداد آنکه نشاطبخشی را روی تیستا و دوریان فعال کند، حرکاتی بیهدفسوراخ در هوا میکشیدند. برخلافِ انتظارِ کامیلا، وضعیتِ خودِ لیث وخیمتر بود.
با اینکه تیستا حملهٔ تمامعیارِ یک نجار را خوردهمعلوم بود، بدنِ بیدارشدهاش اثرِ معجون را تشدید میکرد وکاری مصرفِ نیروی زندگی برای روندِ درمان را کاهش میداد.
«لعنتی! هر دو دستش شکستگیِ مرکب دارن، دندههاش ترک خورده و خردخونریزیِ شده، ریههاش سوراخ شده، خونریزیِ داخلی، پارگیِ اندامها، سوختگیِ درجه دو ازلیستِ صاعقه، بریدگی و ضربهمغزی. اینا که دیگه جراحت نیست، یه لیستِ خریدِ کوفتیه!»
لیث در دل ناسزا میگفت و همزمان با جادوی راستینِ ردهٔنیست ۴ بدنشان را درمان میکرد و نیروی زندگیشان را برمیگرداند. انرژیِجادوی فراوانِ ناشی از فنِ تنفس، رنگ را به چهرهٔ رنگپریدهشان برگرداند.
کامیلا فرصتی برای خوشحالی نداشت. متوجهِ دو لکهٔ قهوهایدرمان روی سینه و پای چپِ لیث شد که رفتهرفته بزرگترخرد میشدند؛ سرخیِ خونش با سبزیِ یونیفرمِ رنجرش در هم میآمیخت.
سوراخهای پارچه هنوز خودبهخود ترمیم نشده بود. با اینکه تلفیقِ نور تقریباً خونریزیمیکنه را بند آورده بود، زخمها بسیار بدشکل به نظر میرسیدند. کامیلا تازه میخواستوِردِ معجونی روی جراحاتش بریزد تا درمان شوند که جیرنی مچِ دستش را گرفت.
«کارِ درست رو تو زمانِ اشتباهی انجام میدی، ستوان. اگه لیث تمرکزشخونریزیِ رو بهخاطرِ خستگیِ ترکیبیِ نبرد، زخمهاش و معجون از دست بده، اینلیستِ دو نفر بهجای چند ساعت، چند روز زمان میخوان تا خوب بشن.»
«متأسفم، پاسبان. فقط...» کامیلا نمیدانست چه بگوید. نگاهش ازبخونی معجونِ توی دستش به زخمهای بازِ لیث چرخید. در دلکاری به خدایان و خودش بهخاطرِ بیمصرف بودنِ مطلقش لعنت فرستاد.
«اولین بارته که تو میدونِ نبرد هستی؟» جیرنیروندِ کنارش نشست. با یک حرکتِ مچِ بازپرسِ سلطنتی،دارن تمامِ سوزنهای پراکنده در اتاق به جیبهایش برگشتند.
کامیلا سر تکان داد و از نگرانی لبِ پایینش را گاز گرفت.تماشا لیث هر کاری که میکرد، فشارش ثانیهبهثانیه رنگ از چهرهاش میپراند. درمان کردنمحض بسیار سختتر از نابود کردن بود. حتی نشاطبخشی هم محدودیتهای خودش را داشت.
جیرنی گفت: «خب، طبیعیه که نگرانِ آدمایی باشیمخرد که دوستشون داریم. طبیعیه و البته یه کمسوختگیِ بیادبانه.» و نگاهِ کامیلا را به سمتِ خودش کشید.
«شاید به چشمِ تو بهاندازهٔ اون جوون و جذاب نباشم، اما بههرحال منم زخمیام.»میکنه جیرنی معجون را از دستِ کامیلا گرفت و آن را سر کشید. تازه آنرگباری موقع بود که کامیلا ردِ سوختگیِ روی سینهٔ جیرنی و کمرِ خونآلودش را دید.
«اوه خدایان، خیلی متأسفم. من...»
جیرنی با خندهای حرفش را برید: «آروم باش. شوخی کردم. کارِت توتماشا زنده نگهداشتنشون خوب بود. حالا که هیچ نمونهای نداریم، مانوهار غیبش زدهحماقتِ و مظنونِ دیگهای هم برای بازجویی نمونده، دستکم کسی نمرد. فقط همین مهمه.»
کامیلا چهره در هم کشید و بهترک افتضاحِ خونینِ سالنِ اصلی اشاره کرد. تکههای بدنِاندامها اشراف، سربازان و نجارها روی دیوارها پاشیده بود.
«منظورم هیچکدوم از افرادِ خودمونه. نمیتونی همه رو نجات بدی. اگه بهاندازهٔ کافیتماشا تو این شغل بمونی، یاد میگیری که همین پیروزیهای کوچیک هستن که میذارنمحض به مسیرت ادامه بدی. اگه روی تلفات تمرکز کنی، خیلی زود دیوونه میشی.»
مدتی بعد، در مقرِ انجمن، همه طوری غذا میخوردند که انگار فردایی درمیکنه کار نیست. بهاشتراکگذاشتنِ نیروی زندگی با یک نفر، جلوی مرگش را میگرفت، اما همچنانرگباری باید تمامِ موادِ مغذیِ مصرفشده برای بازسازیِ استخوانها و ترمیمِ گوشت را جبران میکردند.
تیستا از نشاطبخشی استفاده کرده بود تا توانِ دوریان وریههاش جیرنی را بازیابی کند، تا لیث کمی وقت برای استراحت داشتهاینا باشد و همهٔ اعضای گروه به اوجِ آمادگیِ جسمانیِ خود برگردند.
از نظرِ روانی، بهجز لیث و جیرنی، بقیه آشفتهبخونی و نگران بودند. تیستا مبارزهاش با نجار را در حلقهایکاری بیپایان مرور میکرد. هر بار تکرار، فقط بیشتر آزارش میداد.
«همینه که میگن "لقمه رو بهاندازهٔ دهنت بردار". اگه اون موجودمیداد به خاطرِ مسمومیتِ مانا عجله نداشت، میتونست جفتمون رو بکشه. قبلسوراخ از اینکه سفرهام رو شروع کنم، باید طلسمهای تهاجمیِ بیشتری یاد بگیرم.
تو مبارزه چیزیببرد به اسمِ شانسِنره دوم وجود نداره.»
لیث پرسید: «ازشکستگیِ کجا فهمیدید اوندندههاش موجود مغزش تو ماتحتشه؟»
جیرنی جواب داد: «راستش کاملاً واضح بود. وقتی سرش رو هدف گرفتی اصلاًتماشا تکون نخورد و بالاتنه هم همیشه بزرگترین هدفِ در دسترسه. دست و پاها هموِردِ که منتفی بودن، عضلههای به اون بزرگی برای منقبض شدن به فضا نیاز دارن.
از اونجا که جفت دستهاینیروی دومش تقریباً کلِ پایینکمرش روکاهش گرفته بودن، دیگه کجا میتونست باشه؟»
دوریان وقتی بالاخره قاروقورِ شکمش بند اومد، گفت: «بیچاره شدیم.نیست نه تنها تحقیقات به بنبست خورده، بلکه مانوهار رو همانجامش از دست دادیم، شاید برای همیشه. اوضاع از این بدتر نمیشه.»
جیرنی سردستش تکان داد:مرکب «اینطور نیست.»
«کنت زولور هنوز باید خیلی چیزها رو توضیح بده. قبلاً هیچ مدرکی علیهشتماشا نداشتیم، اما امشب هم به یه رنجر حمله کرد و هم غیرقانونی بهمحض پروندهٔ شخصیش دسترسی پیدا کرد. تاج تو این مورد به من اختیارِ تام داده.»
چشمانِ لیث لبریز از خشم شد و پرسید:روندِ «چطور دستش به پروندهٔ من رسیده؟» آن آدمِ چندشآوردندههاش دیگر بیش از حد همهچیز را شخصی کرده بود.
جیرنی توضیح داد: «پروندهٔ واقعیت نه، فقط همونی کهمعلوم در دسترسِ افسرهای فاسدِ شناختهشده میذاریم. فقط شاملِ اطلاعاتِکاری عمومی و جزئیاتِ کافیه تا واقعی به نظر برسه.
اینجوری میتونیم ازش استفاده کنیم تا رابطهاشون رو ردیابی کنیم و حرکاتشون رو پیشبینیپارگیِ کنیم. تا الان، درست از لحظهای که تحقیقات شروع شد، یه نفر اطلاعاتِ طبقهبندیشدهٔمیگفت همهٔ ما رو درخواست کرده. بهتون نگفتم چون نتونستیم مسیرِ تحویلش رو ردیابی کنیم.
امشب دوباره به پروندهٔ لیث سرک کشیدن، درست بعد از دعواش با کنت. باز هم نتونستیمهمزمانِ مسیرِ تحویل رو ردیابی کنیم، اما زمانبندیش خیلی مشکوکه. تاج ترجیح میده یه اشرافزادهٔ نهچندان مهم روروی برنجونه تا اینکه ریسک کنه و دو تا از بهترین تشخیصدهندههای پادشاهی رو یکجا از دست بده.»
دوریان گفت: «اگه زولور درست بعد از ترکِ عمارتِ مارکی غیبش نزده بود، اینشکستگیِ خبرِ فوقالعادهای میشد. هیچکدوم از مأمورهایی که بیرونِ خونهش مستقر بودن، ساعتهاست که ندیدنش.درجه ضمناً، هیچ سابقهای هم از این یارو کائلارن وجود نداره. اینم یه بنبستِ دیگه.»
لیث گفت: «شاید باشه و شاید هم نه.» دلش میخواست موقعِ فکر کردن انگشتهایش را بهنفر هم بچسباند، اما دستِ کامیلا مثلِ قفلِ چرخ به دستش چسبیده بود. شنیدنِ گزارشهایش یک چیزروی بود، و تماشای او که در یک شب چند بار جانش را به خطر میاندازد، چیزِ دیگر.
«من تو جامعهٔ نامردگانمرکب یه رابط دارم کهخرد شاید بتونه کمکمون کنه.»
دوریان گفت: «چرا همون موقع که رسیدی اینو بهمون نگفتی؟ پنهاننیست کردنِ اطلاعات تو یه تحقیقاتِ سلطنتی جُرمه!» دوریان از لیث بابتِ نجاتِخاموش جانش سپاسگزار بود، اما نه آنقدر که وظیفهٔ مشترکشان را فراموش کند.
«چون هیچ سرنخِ محکمی نداشتیم. من هیچوقت باور نکردم که این کارِ یه نکرومنسر باشهمرکب و هنوز هم باور نمیکنم. حتی اگه اشتباه کنم، نامرده مساوی با نکرومنسی نیست. مثلاًبریدگی بالکور رو در نظر بگیرید. تازه، باید چی میپرسیدم؟ لیستِ همهٔ نامردگانِ منطقه رو ازش میخواستم؟
فقط بعد از اتفاقاتِ امشب بود که یه اسم ونیست یه مشخصات دستم اومد. اگه الان به هر دری نمیزدیم،انجامش اصلاً ریسکِ لو دادنِ وجودِ اون زن رو هم نمیکردم.»
«زن؟» جیرنی، تیستا و کامیلادارن با شنیدنِ این کلمه اخم کردند،سوراخ هر کدام به دلایلِ خاصِ خودش.