چپتر 284: فصل 284
0گادورف همین چند سال پیش با ارباب آشنا شده بود.جادوگر چون نمیتوانست هیئتِ انسانی به خود بگیرد، تنها راهی که برایبیش به دست آوردنِ فنون و موادِ جدید داشت، دزدیدنِ آنها بود.
حتی اگر ریشه داشتن در تبارِ یک هیولای تکاملیافته به او اجازه میدادطاقتفرسا از جادوی راستین در هر شش عنصر استفاده کند، وایورن هنوز آنقدر ضعیفآرایهای بود که نمیتوانست به یک خانوادهٔ اشرافیِ بزرگ یا تاجرانِ مهم حمله کند.
گادورف پیش از این هم پس از حمله به شهرهای کوچک، چند بار تا پای مرگمغرور رفته بود. انجمن بهسرعت به تهدیدها واکنش نشان میداد و همزمان چند جادوگر را برای مقابلهبانو با او میفرستاد. گادورف فقط به لطفِ استادیاش در جادوی نور و آرایهها توانسته بود زنده بماند.
او در بیش از دویست سال تمرین، در این زمینهها بهقهقهه سطحی رسیده بود که کمتر جادوگری حتی میتوانست درکش کند. دقیقاًبهش به خاطرِ همین سرسختیاش بود که ارباب به او علاقهمند شده بود.
مبارزه با ارباب غرورِ گادورف را خرد کرده بود. باجادوگر وجودِ فاصلهٔ تجربهشان، و با وجودِ اینکه ارباب یک جادوگرِبماند بدلی بود، شکستِ گادورف کمتر از یک دقیقه زمان برد.
ارباب خسخسکنان گفت: «شانس آوردی که انجمن تا الان تو رو توبجنگد اولویتِ سی گذاشته بود.» مبارزه کوتاه بود، اما برای کسی که عادتلرزه نداشت اینطور بجنگد، طاقتفرسا بود. بهویژه چون میخواست گادورف را زنده دستگیر کند.
گادورف غرید: «من؟ یه اژدهای مغرور، فقط تو لیستِبجنگد سی باشم؟» خشمش زمین را به لرزه درآورد، اماباشم آرایهای که او را زندانی کرده بود حتی تکان نخورد.
ارباب قهقههباشم زد: «یهزمین اژدها؟ تو؟»
«خدایانِ بزرگ، غرورت از کونِ بانو تایریس هم گندهتره!همزمان نگو که به خاطرِ همینه که این خرابشدهای کهتوانسته بهش میگی خونه، پر از طلا و آثارِ هنریه؟»
پاسخِ گادورف این بود که با تمامِ توانش آتش دمید.نداشت این کار تقریباً به خودکشیاش ختم شد. نفسِ یک وایورن، درستباشم مانندِ نفسِ اژدها، نه آتشِ معمولی بود و نه آتشِ جادویی.
این پدیدهای منحصربهفرد بود که از ترکیبِ نیروی زندگیشان با انرژیِ جهان به وجود میآمد و هیچ ماناییباشم در آن دخیل نبود. این اثری مشابهِ همان چیزی بود که بالکور برای والورهایش ساخته بود و بههمینه آنها اجازه میداد بدونِ اینکه دچارِ کندیِ ناشی از انواعِ جادوی تاریکی شوند، پرتوهای تاریکی از چشمانشان شلیک کنند.
نقطه ضعفِ چنین قدرتهایی این بود که درست همانطور که بدن میتواند به خودش آسیبکونِ برساند، این نوع حملهٔ مبتنی بر نیروی زندگی نیز، هرچقدر هم که کم استفاده میشد،توانش به همان اندازه که به دیگران آسیب میزد، به خودِ کاربر هم صدمه وارد میکرد.
فریادهای پر از دردِ گادورف فقط باعثواکنش شد ارباب آنقدر قهقهه بزند که قطراتِلطفِ اشک از سرِ خنده از چشمانش جاری شود.
«مغرور و احمق. معجزهست که تا اینجا زنده موندی. این یه خبرِ خوبه، لیزی.» ارباب بهسادگیدستگیر کریستالهای جادوییای را که بیشتر مصرف شده بودند با کریستالهای جدید جایگزین کرد. آرایه در کسری ازغرورت ثانیه با تمامِ قدرت به حالتِ اول برگشت و ناامیدی را به درد و رنجِ وایورن افزود.
او غرید: «من مارمولک نیستم! من گادورفم، پسرِ زدروس، اولین وایورن! یه روز بهغرید اژدها تکامل پیدا میکنم و همهٔ اونایی رو که تحقیرم کردن میخورم. چه تواژدها باشی چه پدرم، عاقبتِ هر دوتاتون یکیه! زنده زنده تو آتیشِ دستای من میسوزید!»
ارباب پس از ساکتزمین کردنِ زندانیِ پرسروصدایش ادامهزندانی داد: «خبرِ خوب، لیزی...»
«...اینه که من باور دارم خدایان هم مثلِ من تاس نمیندازن. سرنوشتِ ما این بود که با هم روبهرو بشیم.بماند تحقیقاتِ من بدونِ یه سوژهٔ داوطلب که بهم اجازه بده جادوی راستین رو مطالعه کنم، نمیتونه جلوتر بره، درست همونطورفاصلهٔ که این مأموریتِ رقتانگیزت که از عقدههای پدرانهت نشئت میگیره، اگه بخوای به تنهایی پیش بری، فقط به کشتنت میده.
منافعِ ما تو یه راستاست.گذاشته اگه دست از این کجخلقیهاتنداشت برداری، میتونیم با هم معامله کنیم.»
ارباب پس از احضارِ یک مسخشدهٔ باستانی برای مهار کردنِ نوساناتِ خلقیِ گادورف، اوغرید را به یکی از آزمایشگاههایش برد. گادورف توانست دربارهٔ جنونِ آرتان بیاموزد و نقشههایشاژدها را مطالعه کند. آن دستگاهِ دیوانهوار به منبعِ بیپایانی از الهام برای او تبدیل شد.
آنها با هم آرایهٔ تخلیهٔ زندگی را برای گادورفتکان و بخشی از فناوریای را ساختند که ارباب برایگندهتره تلفیقِ مسخشدگان در قالبی پایدار به آن نیاز داشت.
گادورف که در یکی از مخازنِ ژنِ ارباب مهروموم شده بود،مقابله هنوز میتوانست حرف بزند و همزمان خیالپردازی میکرد که چطور کُندتریندویست و دردناکترین مرگِ ممکن را به شریکِ جرمش تحمیل کند: «نمیفهمم.»
«اگه از قبل میتونی هستههای مصنوعی بسازی، چرا یکی برای خودتاینطور نساختی؟» گادورف موجودی مغرور بود، تا جایی که حتی شراکتی برابر رازمین هم مایهٔ ننگ میدانست. باور داشت که برای فرمانروایی زاده شده است.
از این رو، لهکردنِ مورچههای مغرور حقِ مادرزادیاش بود و ارباب هممیخواست از این قاعده مستثنا نبود. ارباب با شکست دادنِ او و قرارزندانی دادنش تحتِ آنهمه آزمایشِ تحقیرآمیز، هزار بار مرگ را برای خود خریده بود.
افسوس، ارباب هم درست مثلِ زدروس، هنوز برای اوتکان بیش از حد قوی بود. گادورف چارهای نداشت جزگندهتره اینکه دندان روی جگر بگذارد و منتظرِ فرصت بماند.
«چون از راهِ میانه خوشم نمیاد. روشی که برات توسعه دادیم شاید تو رولطفِ به یه بیدارشده تبدیل کنه، اما بعدش چی؟ یکم قویتر میشی، یکم بیشتر عمرجادوگری میکنی. به نظرم ایدهت برای تبدیل شدن به یه اژدها چیزی جز خیالِ خام نیست.
«تو همین الانش هم یه وایورنی، حتی فکر کردن به اینکه آدمِ ازخودراضیای مثل تو بخواد یهغرید نگهبان بشه، اگه بخوام مؤدبانه بگم، آزاردهندهست. در عوض، اگه من موفق بشم، به موجودی نامیرا تبدیلکونِ میشم که قدرتش هیچ محدودیتی نداره و هیچکدوم از نقطهضعفهایی که مسخشدگان رو عذاب میده، توش نیست.
«انسانها خیلی وقته که دیگه تکامل پیدا نمیکنن. بیداری فقط یه درمانِ تسکیندهندهست. من طلوعِ یهمغرور عصرِ طلاییِ جدید رو برای بشریت میارم. دنیایی رو تصور کن که توش عدهای معدود، اوناییبانو که واقعاً باهوش و روشنفکرن، بتونن تودههای مردم رو بدونِ تهدیدِ مرگ، پیری یا بیماری رهبری کنن.»
گادورف بیشمار بار به این سخنرانی گوشآرایهای داده بود. چشمانِ ارباب همیشه با اشتیاقیغرورت کودکانه که پهلو به پهلوی جنون میزد، میدرخشید.
«البته که تلفاتِ جانبی هم در کاره. بعضیها به خاطرِ خیرِمقابله بزرگتر قربانی میشن، اما موگار پر از احمقهاییه که لیاقتِ زندهدویست موندن ندارن. ابلههای کوتهفکری که نمیتونن جلوتر از نوکِ دماغشون رو ببینن.»
خشمی که از کلماتش تراوش میکرد، گادورفاما را به این شک انداخت که ارباببهویژه تنهاست، قدرش را ندانستهاند، یا هر دو.
گادورف مات و مبهوت پرسید: «نمیخوایعادت دنیا رو فتح کنی؟» ارباب همانقدرمیخواست که قدرتمند بود، کوتهبین هم بود.
با خودش فکر کرد:زمین قدرت تنها چیزیه کهزندانی برای حکومت بر ضعیفها لازمه.
ارباب بهمرگ آن حرفها ازبهسرعت تهِ دل خندید.
«واقعاً دیوونهای، لیزی. من فقط خسته شدم از اینکه میبینم آدمای خوب میمیرنطاقتفرسا در حالی که آدمای معمولی پیشرفت میکنن. از اینکه میبینم نبوغِ حقیقی نادیده گرفتهزندانی میشه یا زیرِ کاغذبازیهای بیفایدهای که آدمای سطحپایینتر هم میتونن انجامش بدن، دفن میشه.
«من فقط میخوام پتانسیلِ واقعیِ انسانها رو بهشون نشون بدم، تا بیماریِ نهاییدستگیر رو درمان کنم: مرگ. مطمئنم با وجودِ اسمی که روشون گذاشتن، مسخشدگان همنخورد مثلِ من و تو طبیعیان. اونا قدمِ بعدیِ تکاملان، فقط باید بینقص بشن.»
گادورف پس از به دست آوردنِ هستهٔ سیاهش و تمرینِ مهارتهای جدیدش،اژدها مشتاق بود که از پیشِ ارباب برود. دفعهٔ بعدی که با هم روبهروطلا میشدند، زمانی بود که قلبِ هنوز تپندهٔ ارباب را از سینهاش بیرون میکشید.
یا دستکممرگ گادورف اینطورانجمن فکر میکرد.
«فکر کردی کجا داری میری، لیزی؟» ارباب حاضر نبود او را بهبجنگد نامش صدا بزند تا زمانی که وایورن از رؤیای پرمدعایش برای تبدیل شدندرآورد به یک اژدها دست بردارد. ثابت شده بود که هر دوی آنها لجبازند.