چپتر 903: دوباره در خانه (بخشِ ۱)
0درگیری میان نامردگان و مسخشدگان، ضعیفترین فرزندانِ بابا یاگا را ازخلافکار میان برداشت و دربارها را به آشوب کشاند. با این حال،طلا فقط مسئلهٔ زمان بود تا آنها قویتر از همیشه سر برآورند.
اما لیث فقط میدانست که آمارِ جرم و جنایت به پایینترین حدِ خودنمیکنم رسیده است. با وجودِ حکومتِ نظامی، گشتهای مداوم، و اینکه حالا تمامِ شهرهاارزشمند آرایههای مسدودکنندهٔ عنصری داشتند، دورانِ بسیار سختی برای دنیای زیرزمینی رقم خورده بود.
زمستان همهچیز را بدتر کرد؛ مسیرهای تجاری را بست و بهانهای برای خروج از خانه برای شهروندانِ خلافکارمیشد باقی نگذاشت. زمانی میشد به مأمورانِ گارد رشوه داد، اما حالا این فکر که دستی که طلا را پیشکشتبدیل میکند شاید به دهانی وصل باشد که شبهنگام گلویشان را میدرد، آنها را به افسرانی وظیفهشناس تبدیل کرده بود.
وقتی کامیلا خبر داد که یک ماه مرخصیِبست کامل به او دادهاند تا بتواند تولدش رازمانی بیهیچ نگرانی در خانه بگذراند، لیث غافلگیر شد.
پرسید: «جدی میگی؟»
کامیلا پاسخ داد: «هیچوقت سرِ چنین چیزی شوخی نمیکنم. اوضاعچنین الان خیلی آرام شده. افسرانِ نظامی میتوانند درخواستِ ترخیصِ افتخارآمیزمیتوانند بدهند و با اینکه اضافهکاری ارزشمند است، اما دیگر اجباری نیست.»
لیث گفت: «تو چطور؟»
«منظورت چیه؟»
«تو هم مرخصی گرفتی؟»
«راستش، آره. نمیدانم چرا، ولی هر دو افسرِ فرماندهام کاری کردند که مرخصیهایمان بااوضاع هم همپوشانی داشته باشد. ممنون که پرسیدی.» کامیلا انتظار داشت لیث غرولند کند که چقدرنیست مرخصیاش دیر شده، چقدر تحقیقاتِ جادوییِ عقبمانده دارد و باید به چه آدمهایی سر بزند.
از اینکه فهمید حضورِ او اولین دغدغهٔمسیرهای لیث بوده، چنان خوشحال شد که حسخلافکار کرد قلبش چند ضربان را جا انداخته است.
گفت: «داشتمزمستان فکر میکردمبدتر پارهوقت کار کنم.»
لیث که ماتومبهوت مانده بود، گفت: «چیکاربهانهای کنی؟ بعد از ماهها کارِ بدونِ استراحت؟ تومیشد به یک استراحت و آرامشِ حسابی نیاز داری!»
کامیلا ریز خندید و گفت: «آره،میگی حتماً. این رفتارِ "دیگ به دیگشوخی میگه روت سیاه" تو هیچوقت تکراری نمیشه.»
پرسید: «یعنی چی؟»
«واقعاً داری میگی که میخوای تمامِ وقتِ آزادت رابهانهای در خانه بگذرانی؟ نه تحقیقاتِ جادویی، نه کار رویمأمورانِ هیچکدام از آن پروژههای مرموزت؟» پاسخِ سؤالاتش سکوتی معذبکننده بود.
پس از مدتی پاسخ داد: «اینطوری که شکنجه است. خانوادهام را دوست دارم، امازمانی وقتی دیدارهایمان تازه شد، از بیحوصلگی میمیرم. آنها زندگیِ خودشان را دارند و منباشد هم همینطور. ضمناً نمیدانم اصلاً میتوانم اینقدر بیکار بمانم و دیوانه نشوم یا نه.»
کامیلا سر تکان داد: «من هم همین حس را دارم. البته که قرار است وقتِالان زیادی را با زینیا، الینا و بچهها بگذرانم، همانطور که امیدوارم وقتِ خیلی بیشتری راگفت با تو بگذرانم. با این حال، بعد از یک هفته ولگشتن، مطمئنم که کلافه میشوم.»
«نمیتوانم از همه بخواهم فقط برای اینکه تنها نباشم، برنامهٔ روزمرهشان را تغییر دهند و اگر بخواهم وقتِ زیادی راگارد صرفِ آشپزی یا تمیزکاری کنم، حسِ زنانِ خانهدار به من دست میدهد. حرف از تمیزکاری شد، میتوانی تو زودتر به خانهخبر بروی؟ در چند ماهِ گذشته حسابی از مهماننوازیِ بانو ارناس سوءاستفاده کردهام و میترسم وقتی برمیگردم با چه صحنهای روبهرو شوم.»
کامیلا در حالی که سعی میکرد هنگامِ این التماس خندهاشخروج را پنهان کند اما موفق نشد، گفت: «در عوض، تو تجربهٔداد زیادی در پاکسازیِ دخمهها و روبهرو شدن با هیولاهای کپک داری.»
لیث گفت: «ببینمکرد چیکار میتوانم بکنم.بست مرخصیام کی شروع میشود؟»
کامیلا پاسخ داد:غافلگیر «بهمحض اینکه مأموریتِمیگی فعلیات تمام شود.»
لیث در آن لحظه روی تپهای از بدنهای درهمشکسته نشستهبهانهای بود که زمانی به نامِ اژدهایانِ سیاه شناخته میشدند؛ گروهِ مزدورِرشوه بدنامی متشکل از نظامیانِ سابقی که با خفت ترخیص شده بودند.
اشراف، درباریِ نامردگان، جرایمِ سازمانیافته؛ فهرستِ مشتریانشان شاملِ هر کسیخروج میشد که توانِ پرداختِ هزینهٔ خدماتشان را داشت. پاسبانِ محلیِرشوه جامبل از لیث خواسته بود تا برای بازجویی دستگیرشان کند.
اژدهایانِ سیاه از دستور گرفتن خوششان نمیآمد،بهانهای همانطور که لیث هم جوابِ «نه» را نمیپذیرفت.میشد خوشبختانه آویز نالههای دردِ محیط را فیلتر میکرد.
لیث گامهای وارپ را باز کرد و آنهاهیچوقت را به داخلِ زندان انداخت. گفت: «پس منخیلی در مرخصیام. امشب تو را در خانه میبینم، عزیزم؟»
کامیلا پرسید: «صبر کن.همهچیز خانهٔ پدر و مادرت،تجاری خانهٔ زینیا، یا خانهٔ خودمان؟»
لیث در برابرِ وسوسهٔبدتر اینکه فقط بگوید «بله»بست مقاومت کرد: «خانهٔ خودمان.»
«هرگز قبل از غروب به لوتیا نمیرسم. اگر بعد از منعِخلافکار رفتوآمد در بزنم، دیگر غافلگیری نیست، بلکه زهرهترک کردن است. تازه،طلا آنقدر خستهام که نمیتوانم به همهٔ سؤالاتی که حتماً میپرسند جواب بدهم.»
کامیلا برایش بوسهای فرستاد و تماس راپاسخ قطع کرد: «فکرِ خوبی است. من هم چندالان ساعتِ دیگر با شام آنجا خواهم بود. میبینمت.»
لیث در واقع میتوانست با برج در زمانی رکوردشکن بهبهانهای لوتیا برسد، اما این کار هیچ سابقهٔ رسمیای به جاگارد نمیگذاشت و اصلاً حوصله نداشت بهعنوانِ هدیهٔ خوشامدگویی سینجیم شود.
معمولاً اولین روزِ بازگشتِبدتر لیث به خانه، ازبست بازجوییهای جیرنی هم خستهکنندهتر بود.
وقتی درِ آپارتمانِ کامیلا در بلیوس را باز کرد، خشکش زد. انتظار داشت بازمانی پردههایی از تارِ عنکبوت و بشقابهای کثیفِ مدتها فراموششدهای روبهرو شود که آنقدر کپکباشد زده بودند که مو درآورده و ممکن بود با حیوانِ خانگی اشتباه گرفته شوند.
اما در عوض، با مکانی پر از گردوخاک و هوای خفهچیزی روبهرو شد که انگار ماهها متروکه مانده بود. هیچ نشانی ازترخیصِ کاملیا به چشم نمیخورد؛ چیزی که لیث را از رابطهاش مطمئن میساخت.
تمیز کردنِ همهچیز یک دقیقه، یک دوشِ آبِ گرمِبست حسابی پنج دقیقه، و به خواب رفتنش پس ازمیشد رسیدنِ سرش به بالش تنها سه ثانیه طول کشید.
پسر، چقدر کار دارم. خدا کنه یه ماه کافی باشه. باید ببینم نالروندخلافکار با محافظ تماس گرفته یا نه، بچهٔ سومِ سلیا رو ببینم، با فالوئلمیکند حرف بزنم... اینها آخرین افکارش بود تا اینکه صدای غژغژِ در بیدارش کرد.
کامیلا با تجربهٔ تلخی یاد گرفته بود حضورش را اعلام کند تا لیثِنگذاشت خوابآلود، دوستدخترِ بازیگوشی را که قصدِ غافلگیر کردنش را داشت با یک مهاجمِدهانی واقعی اشتباه نگیرد و با او مثلِ یک مهاجم برخورد نکند: «عزیزم، من برگشتم.»
لیث به پارانویای خودش لعنت فرستاد، ویرانی راهیچوقت زیرِ تخت برگرداند و طوفانِ رعدوبرقی را که رویآرام کفِ دستِ راستش در حالِ شکلگیری بود، باطل کرد.
لیث درِ اتاقنشیمن را باز کرد و کامیلا را دیدبهانهای که پاکتی پر از غذای بیرونبر در دستِ چپ وگارد چمدانِ ارتشی در دستِ راستش بود. پرسید: «برای ظرفها کمک میخواهی؟»
کامیلا بهمحضِ دیدنِ او هرکرد دو را رها کرد و دستانشخانه را دورِ سینهٔ لیث حلقه کرد.
لیث او را در آغوش گرفت و در گرمای وجودش وخلافکار عطرِ موهایش غرق شد: «به خانه خوش آمدی، کامی. نمیدانی چقدر دلمپیشکش برایت تنگ شده بود. حتی تمیز کردنِ ریختوپاشهایت هم حسِ نوستالژیکی داشت.»
کامیلا گفت: «من بیشتر دلم تنگ شده بود، احمقجان. فکر میکنی چرا تا الاناوضاع پایم را اینجا نگذاشته بودم؟ اینجا بدونِ تو فقط یک جای خالی بود. حالا دوبارهنیست خانه شده است.» این حرف ضربهٔ مهلکی به دیوارِ عظیمِ دورِ قلبِ لیث وارد کرد.
لیث او را محکمتر در آغوش فشرد و نشاطبخشی رابهانهای رویش اجرا کرد. تکتکِ میلیمترهای بدنش را بررسی کرد وگارد حتی کوچکترین آسیبهایی را که مییافت، تا سطحِ سلولی ترمیم کرد.
درخششِ آبیرنگی هر دو را در بر گرفت و لیث سلامتیِ کامیلاشهروندانِ را به اندازهٔ قلبش بینقص کرد. کامیلا حس کرد بدنش آرام میشود،طلا گویی بهجای بازگشت از سرِ کار، تازه از چشمهٔ آبگرم برگشته است.
تنشِ انباشته در عضلاتش طیِ چند ماهِ گذشته ناپدیدخانه شد و در حالی که حسِ گرمی در سراسرِرشوه بدنش پخش میشد، مانندِ اسبی در حالِ تاخت عرق کرد.