---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 371: بدون عنوان • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 371: بدون عنوان

0

«حتی نشاط‌بخشی هم بی‌فایده‌ست. جادوی شفا بدنم رو ترمیم کرد، اما هر ذره انرژی‌ای که مصرف می‌کنم برای‌درنمیاد​ همیشه از دست می‌ره. تنها دلیلی که تا الان زنده موندم اینه که تو آخرین تلاشم یکی از‌شفای​ حلقه‌ها رو تغییر دادم. الان قراره همه نوع انرژی رو نگه داره، اما کارش رو خیلی بد انجام می‌ده.

نمی‌دونستم چه‌م شده، برای همین‌داد​ مجبور شدم اون رو تبدیل‌حرفِ​ به یه چیزِ همه‌کارهٔ موقت کنم.»

لیث جواب داد: «بسیار خب، حالا مگه‌سالم​ اینکه حرفِ پزشکیِ مهمی برای گفتن داشته‌درنمیاد​ باشی، خفه شو و بذار فکر کنم.»

«ببخشید، فقط اینکه بعد از این‌همه‌گفتن​ مدت تنها بودن، حرف زدن با‌ببخشید​ کسی که بتونه تحقیقم رو بفهمه...»

نوک به او تشر زد: «مامان، کجای‌بود​ خفه شو رو نفهمیدی؟ خفه‌ش رو یا‌این​ شو رو؟» چشمِ کالّا از رنجشی بی‌صدا درخشید.

لیث هیچ ایده‌ای نداشت چه کار کند، بنابراین اول از طلسم‌های تشخیصی‌اش استفاده‌گفتن​ کرد و بعد نشاط‌بخشی را به کار برد. یک بار دیگر طبقِ جادویش، کالّا‌کسی​ گذشته از اینکه در آستانهٔ مرگ بود، مثلِ روزِ اولش سالم به نظر می‌رسید.

این اصلاً با عقل جور درنمیاد. شبیهِ‌سالم​ اون جوکای «عمل موفقیت‌آمیز بود اما بیمار‌درنمیاد​ مُرد» شده. یه برگِ برندهٔ دیگه برام مونده.

لیث سپس طلسمِ اسکنر را اجرا کرد. این طلسم تکیه‌گاهِ جادوی شفای ردهٔ ۵،‌بعد​ و هنرِ درک و دستکاریِ انواعِ نیروهای زندگی بود. او پیش‌تر آن را به‌نفهمیدی​ جادوی راستین تبدیل کرده بود، اما نتوانسته بود راهی برای ادغامش با نشاط‌بخشی پیدا کند.

برخلافِ نشاط‌بخشی، اسکنر به لیث نشان داد که کالّا در چه وضعیتِ‌نظر​ اسفناکی قرار دارد. جریانِ نیروی زندگی‌اش متوقف شده بود. به دلیلی، بدنِ کالّا‌برگِ​ نمی‌توانست توانش را بازیابی کند یا هیچ نوع انرژیِ خارجی‌ای را جذب کند.

حتی وقتی لیث سعی کرد بخشی از نیروی زندگیِ خودش را‌پزشکیِ​ با او به اشتراک بگذارد، هیچ فایده‌ای برایش نداشت. او داشت‌این‌همه​ می‌مرد چون بدنش برای زنده ماندن، آرام‌آرام داشت خودش را مصرف می‌کرد.

شکمش چیزی بود که بیش از همه او را نگران می‌کرد. بخشِ کوچکی‌جور​ از آن کاملاً سیاه شده بود. اسکنر نمی‌توانست هیچ نیروی زندگی‌ای را که‌سپس​ از آن ساطع شود حس کند، اما قرار بود چنین چیزی غیرممکن باشد.

نشاط‌بخشی ارزیابیِ اولیه را تأیید کرد: هیچ مشکلی در وضعیتِ فیزیکی‌اش‌فکر​ وجود نداشت. دومین اسکنر هم نتایجِ مشابهی به دست داد: بدنِ کالّا‌بفهمه​ در حالِ قحطی‌زدگی بود و بخشی از آن از قبل مرده بود.

این اولین بار بود‌گذشته​ که برگ‌های برندهٔ لیث‌مثلِ​ با یکدیگر در تضاد بودند.

چرا نمی‌تونست یه چیزِ ساده‌تر باشه؟ مثلاً‌حالا​ وکس کردنِ یه گوریل یا یاد دادنِ‌داشته​ انگشتِ وسط نشون دادن به یه خرچنگ؟

لیث مدتِ زیادی به این مشکل‌اولش​ فکر کرد، اما نه او و‌عقل​ نه سولوس نتوانستند راه‌حلی پیدا کنند.

از نوک پرسید: «تو هم گرفتارِ عواقبِ‌داشته​ آزمایش شدی؟» از آنجا که وضعیتشان مشابه بود،‌این‌همه​ شاید بایک می‌توانست سرنخ‌های بیشتری به او بدهد.

«چی باعث‌طبقِ​ شد همچین‌گذشته​ فکری کنی؟»

لیث جواب داد: «قیافه‌ت داغونه.»

سولوس با پوزخند از راهِ پیوندِ‌اولش​ ذهنی گفت: «چقدر باکمالاتی تو. مادرش داره‌جور​ می‌میره؛ حداقل می‌تونستی یه کم ملایم‌تر باشی.»

«وقت برای تعارف‌حرفِ​ تیکه‌پاره کردن ندارم. جواب‌داشته​ می‌خوام، اونم همین الان.»

نوک در حالی که به خزِ‌مرگ​ آسیب‌دیده‌اش نگاه می‌کرد، روی پاهای عقبی‌اش‌نظر​ ایستاد و گفت: «آهان، اینو می‌گی؟

این تقصیرِ هیچ‌کس نیست. از وقتی مامان زخمی شد، وقت برای شکار نداشتم،‌گفتن​ برای همین چند وعده غذا نخوردم. خواهرم هم حاضر نشد از کنارش تکون‌زدن​ بخوره. گرسنگیِ اون از مالِ من بدتره چون اگه غذا نخوره، لاغرتر نمی‌شه. می‌میره.»

نوک پوزه‌اش را به سمتِ توده‌ای از پارچه‌های کثیف‌می‌رسید​ که در گوشه‌ای افتاده بود نشانه رفت. این تنها‌موفقیت‌آمیز​ وصلهٔ ناجور در آن اتاقِ تمیز و بی‌نقص بود.

«خواهرت؟» لیث دخترِ‌حرفِ​ خون‌آشامِ کالّا را‌گفتن​ فراموش کرده بود.

«لیث، این نایکاست.‌جادویش​ نایکا، این لیثه. اون‌بود​ از دوستانِ قدیمیِ منه.»

پارچه‌های کثیف و پاره بلند شدند و معلوم شد زنی در اواسطِ دههٔ‌گفتن​ بیستِ زندگی‌اش است. گردوخاک و گل‌ولای بیشترِ بدنِ برهنه‌اش را پوشانده بود. موهایش ژولیده‌کسی​ بود و شبیهِ تیِ کهنه‌ای به نظر می‌رسید که دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد.

پوستش مثلِ شیر سفید بود و چشمانش هم‌نظر​ همین‌طور. مردمک یا عنبیه‌ای نداشتند. با این حال‌جوکای​ لیث حس می‌کرد به او خیره شده است.

لیث پرسید: «چرا لخته؟»

«چون برای جانوران مهم نیست لباس تنم باشه یا نه، و آدما هم فارغ‌این​ از اینکه چی پوشیده باشم، سعی می‌کنن منو بکشن.» صدایش خشن بود، انگار گلویش‌برام​ درد می‌کرد. بدنش شل و وارفته بود و موهایش سفید با رگه‌ای از زردی.

در مقایسه با‌لیث​ این، نانا انگار‌بسیار​ تو اوجِ جوونیش بود.

لیث توی ذوقش خورده بود. خون‌آشام‌ها اصلاً‌سالم​ شبیهِ چیزی که انتظار داشت نبودند. نایکا او‌شبیهِ​ را یادِ یکی از جادوگرهای نمایشنامهٔ مکبث می‌انداخت.

کالّا پرسید: «اسکورج، میشه لطفاً بهش غذا بدی؟ با‌خفه​ نشاط‌بخشی می‌تونی نیروی زندگیت رو برگردونی، اما اگه نوک‌حرف​ از این ضعیف‌تر بشه، ممکنه هسته‌اش آسیبِ دائمی ببینه.»

لیث مقدارِ زیادی غذا از بُعدِ جیبی‌اش بیرون‌مثلِ​ آورد و گذاشت بایک برای اولین بار در چند‌جور​ هفتهٔ اخیر، تا جایی که جا دارد غذا بخورد.

لیث جواب داد: «خب آره، ولی در واقع نه. یه هفته‌ست‌پزشکیِ​ نخوابیدم و دو روزِ گذشته رو هم مشغولِ آزمایش بودم. اگه‌این‌همه​ بهش غذا بدم، ممکنه انرژیِ کافی برای درمانِ تو برام نمونه.»

البته اگه بتونم‌بود​ علتِ اصلیِ بیماریِ‌اولش​ کالّا رو بفهمم.

سولوس سرزنشش کرد: «تو و‌مهمی​ این آزمایش‌هات! چند بار بهت گفتم‌فکر​ هر دو روز یه بار بخواب؟»

«اصلاً می‌دونی‌طبقِ​ اون‌جوری چقدر‌گذشته​ وقت تلف می‌کردم؟»

کالّا دعوای تله‌پاتیکشان را قطع‌داد​ کرد: «می‌فهمم. اون‌قدر حسابِ زمان‌حرفِ​ از دستم در رفته که بچه‌هام...»

نوک و نایکا‌بود​ یک‌صدا فریاد زدند:‌اولش​ «مامان، ساکت شو!»

لیث وضعیتِ نوک را با نشاط‌بخشی‌گفتن​ بررسی کرد. از اینکه می‌دید بدنش‌ببخشید​ دارد قدرتش را پس می‌گیرد، خوشحال شد.

آخه چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه‌مرگ​ که حتی نشاط‌بخشی هم بی‌فایده‌ست؟ چرا نیروی‌می‌رسید​ زندگی‌ای که به کالّا می‌دم هدر می‌ره؟

لیث استفاده از فنِ تنفس و‌بسیار​ اسکنر را به‌نوبت عوض می‌کرد و‌مهمی​ مدام این سؤال‌ها را از خودش می‌پرسید.

سولوس اشاره کرد: «شاید فقط یه تصادف باشه. ولی به نظرت‌اصلاً​ عجیب نیست که ناحیهٔ سیاهی که اسکنر تشخیص می‌ده، تا حدودی‌برندهٔ​ با جایی که نشاط‌بخشی هستهٔ کالّا رو پیدا می‌کنه هم‌پوشانی داره؟»

لیث جواب‌اینکه​ داد: «تصادف‌پزشکیِ​ نیست، فقط حماقته.»

«حماقتِ کی؟»

لیث در دل‌لیث​ به خودش لعنت‌بسیار​ فرستاد: «حماقتِ من!»

به کالّا توضیح‌بود​ داد: «می‌دونم داره‌اولش​ چه اتفاقی می‌افته.»

«برای اینکه هستهٔ مانات رو بشکافی‌گفتن​ و جابه‌جا کنی، "قفسش" رو نابود‌ببخشید​ کردی. این قفس همون نیروی زندگیِ خودته.»

کالّا به فکر فرو رفت: «منطقیه. هم‌بود​ موفقیت و هم شکست نیازمندِ این بود‌این​ که بمیرم. زنده موندنم یه اتفاقِ غیرمنتظره بوده.»

«آسیبی که زدی جریانِ نیروی زندگیت رو برای همیشه تغییر داده و‌مهمی​ باعث شده نتونه درست با هستهٔ مانا ارتباط برقرار کنه. برای همینه‌بودن​ که نشاط‌بخشی بی‌فایده‌ست. انرژیِ جهان دیگه هیچ راهی برای انتقال به بدنت نداره.»

مادر و‌مرگ​ بچه‌ها یک‌صدا پرسیدند:‌روزِ​ «می‌تونی درستش کنی؟»

«اگه تو اوجِ قدرتم بودم جواب می‌دادم "احتمالاً". تو وضعیتِ فعلیم، حتی‌ببخشید​ نمی‌دونم چقدر طول می‌کشه تا از خستگی از پا بیفتم. ترمیمِ چنین‌نوک​ آسیبِ بزرگی نزدیکِ هستهٔ مانا کارِ خیلی ظریفیه. می‌تونی چند ساعت دووم بیاری؟»

«فکر کنم یکی دو دقیقهٔ دیگه بتونم دووم بیارم.» سایه‌هایی‌اولش​ که پیکرِ کالّا را در بر گرفته بودند جمع شدند‌جوکای​ و نورِ تنها چشمِ باقی‌مانده‌اش شروع به سوسو زدن کرد.

ناولها | novelha.net