چپتر 447: فصل 447
0محوطهٔ داخلیِ معبد ۳۰ متر طول و ۲۰ متر عرض داشت. صدای هر قدمِ گروه درآرایهگرِ تالارِ خالی میپیچید. گردوخاک مجسمه و محراب را پوشانده بود. حتی نیمکتهای سنگی که روزگاری مؤمنانکنم برای دعا رویشان مینشستند، طوری به نظر میرسیدند که انگار ماهها کسی به آنها دست نزده است.
هر چیزی که ارزشِ هنری داشت، در طولِ زمان ازبررسیِ روی دیوارها کنده شده بود. جایی که زمانی نقشبرجستهها ووضعیتِ موزاییکها قرار داشتند، حالا سوراخهایی با لبههای ناهموار به چشم میخورد.
جیرنی پس از بررسیِ اتاقهای کناری گفت: «عجیبه. باوقت وجودِ اینکه بهش نرسیدن، معبد هنوز وضعیتِ خوبی داره. انتظارتازهکار داشتم روزها زمینِ بازیِ بچهها باشه و شبها پناهگاهِ بیخانمانها.»
جادوگران با جادوی زمین به دنبالِ گذرگاههای مخفیچشم گشتند، اما بیفایده بود. حتی استفاده از بینشِ حیاتاینکه و طلسمِ تشخیصِ آرایه هم چیزی را نشان نداد.
جیرنی از دیدنِ لیث که داشت آنجا را باآرایهگر طلسمهایی از تخصصهای مختلف اسکن میکرد جا خورد وشود پرسید: «کِی وقت کردی جادوی آرایهگر رو یاد بگیری؟»
لیث آنقدر درگیرِ پژوهشهایش بود که وقت نداشت حتی یک آرایهگرِ تازهکارکناری شود. او جواب داد: «من آرایهگر نیستم. فقط یاد گرفتم چطور آرایههاداشتم رو تشخیص بدم و چطور مفیدترینهاشون رو برای موقعیتهای جنگی اجرا کنم.»
او میدانست چطور طلسمِ تشخیصِ آرایه را اجرا کند، چون در غیرِ اینبگیری صورت نمیتوانست چیزهایی را که با بینشِ حیات کشف میکرد، با دیگران بهچطور اشتراک بگذارد؛ بینشی که به او اجازه میداد انواعِ جادوی پنهان را ببیند.
تنها آرایههایی که میشناخت، آرایههای بهاصطلاح «غیرممکن»ناهموار بودند؛ تشکیلاتی که فقط یک بیدارشده میتوانست اجراعجیبه کند و به میراثِ مَگوسهای پیشین تعلق داشت.
پس از بررسیِ کاملِ معبد که بیفایده بود، به گروههای دونفره تقسیم شدند. جیرنیپژوهشهایش با مانوهار میرفت، کامیلا با تیستا، و لیث با دوریان. آنها باید در زمانِمفیدترینهاشون اندکی که برایشان باقی مانده بود، تا جای ممکن منطقهٔ بیشتری را پوشش میدادند.
یونیفرمِ جیرنی به پیراهنی نخی و ساده، و یونیفرمِجیرنی مانوهار به پیراهنی سفید روی شلواری قهوهای تغییرِ شکلنرسیدن داد. جیرنی توضیح داد: «ترفندش اینه که همرنگِ جماعت بشیم.»
«قاطیِ جمعیت بشید و سؤالهای عادی بپرسید. مردم عاشقِ اینن که اگهیاد فرصتش پیش بیاد غیبت کنن.» او موهایش را به هم ریخت تافقط آشفته شوند و پودرِ نرمی به آنها زد که ظاهرشان را ژولیده میکرد.
سپس به صورت، گردن و دستهایش آرایش مالید تا اینکه هیچ شباهتی به اشرافگفت در او نماند. حتی عمداً زیرِ ناخنهایش را کثیف کرد و بعد همین کاربازیِ را با مانوهار انجام داد. وقتی کارش تمام شد، شبیه دو کارگرِ روزمزد شده بودند.
«تا وقتی این دهنش رو ببنده، من وانمود میکنم زن و شوهریآنقدر هستیم که تازه به شهر اومدیم و دنبالِ یه خونهٔ ارزون میگردیمچطور و راهم رو باز میکنم. اینطوری دلیلی برای پرسوجو دربارهٔ محله پیدا میکنیم.»
مانوهار پوزخند زد: «زیادی خودت رو تحویل نگیر، زن. حتی با این قیافهگفت هم هیچکس باور نمیکنه مردِ خوشتیپی مثلِ من با عجوزهای مثلِ تو ازدواجزمینِ کنه. من که لیث نیستم، از سنبالاها خوشم نمیاد.» و به کامیلا اشاره کرد.
کامیلا با عصبانیتمختلف جواب داد: «منخورد از تو جوونترم، عوضی!»
جیرنی ضربهای با زانو به لای پای مانوهار زد که او را ازکناری درد دولا کرد و توضیح داد: «تیستا، لیث، هرچقدر هم آرایش بهتون بمالم،روزها هیچ آدمِ عاقلی باور نمیکنه که تو فقر بزرگ شده باشید. باید بداههسازی کنید.»
«دوریان، کامیلا، معمولاً مردم از یونیفرم متنفرن، اما شاید اونقدر مستأصل باشن که درخواستِپژوهشهایش کمک کنن. وانمود کنید دارید تو خیابونها گشت میزنید و منتظر بمونید تا مردممفیدترینهاشون باهاتون حرف بزنن. سؤالی هست؟» به جز نالههای مانوهار، سکوت در معبد حاکم بود.
«خوبه. یک ساعتحالا بعد از غروبِ آفتابچشم همینجا همدیگه رو میبینیم.»
تیستا و کامیلا حدودِ نیم ساعت راه رفتند و بعد بیخیالِ نقشهٔ جیرنی شدند.آنقدر مردم به جای اینکه از آنها کمک بخواهند، به سراغشان میآمدند تا مطمئن شوندتشخیص گم نشدهاند و هشدار میدادند که آنجا برای دو زنِ جوان جای خطرناکی است.
تیستا ازقرار کامیلا پرسید:حالا «کمکهای اولیه بلدی؟»
«البته. حتی نیروهای غیرعملیاتیخورد هم باید مرتب تو کلاسهاآرایهگر شرکت کنن، واسه مواقعِ اضطراری.»
تیستا با لبخند جواب داد: «پس حله.» به نزدیکترین درمانگاه رفتند و خودشانگفت را بهعنوان یک درمانگر و دستیارش معرفی کردند. پزشکِ محلی بهخاطر یونیفرمِ کامیلازمینِ مشکوک بود، اما بهمحضِ اینکه کلماتِ جادوییِ «کارِ مجانی» را شنید، نظرش عوض شد.
روپوشِ پرستاری به کامیلا داد و بیدرنگ آنهاکِی را به کار گرفت. به توصیهٔ جیرنی عمل کردندنداشت و هیچ سؤالی که ربطی به پزشکی نداشت نپرسیدند.
کامیلا اتاقِ انتظار را زیر نظر گرفت و به حرفهایجیرنی بیماران گوش ایستاد. تیستا هم هروقت کسی حاضر میشد سفرهٔهنوز دلش را باز کند، با حوصله به نگرانیهایش گوش میداد.
با هیکلِ لیث و یونیفرمِ نقرهایِ دوریان، مشکلی برای اجرای نقشهٔ جیرنی نداشتند.گفت ابتدا فقط چند نفر آنقدر جرئت داشتند که به آنها نزدیک شوند، اما وقتیبازیِ خبر پیچید که بیدرنگ به درخواستها رسیدگی میکنند، خیلی زود صفِ درازی شکل گرفت.
اولش فقط مسائلِ پیشپاافتاده بود. هجومِ آفتها،پرسید زخمهای جزئی، دعوای همسایهها. اما بعد، مردم تمامِدرگیرِ ترسها و مشکلاتشان را به آنها گزارش دادند.
زوجی که پسرِ نوجوانشان گم شده بود، گفتند:چشم «خواهش میکنم، پسرمون دو روز پیش غیبش زده.وجودِ به گارد گزارش دادیم، ولی اصلاً گوش ندادن!»
مغازهدارِ عصبانی پرسید: «این سومین باره کهوقت تو این ماه به مغازهم دزد میزنه.پژوهشهایش مأمورای گارد وقتی بهشون نیاز داری کجان؟»
«این محله یه کابوسه. از دستِ خفتگیرها، موادفروشهامیخورد و اون آدمای ناجوری که شبا پرسه میزنن، مجبوریمبهش بعد از غروب خودمون رو تو خونه حبس کنیم.»
لیث از صبرِ دوریان در برخورد با آنهمه آدم شگفتزده شد. دوریان پیشبگیری از اینکه سؤالی بپرسد، اجازه میداد هرچقدر که نیاز دارند خودشان را خالیچطور کنند. لیث از این فرصت برای بررسیِ محیطِ اطرافش و جستوجوی گردابها استفاده میکرد.
حتی اگه چشای یه جادوگرِ ساختهشده فقط وقتی تحتِ کنترلِ ذهنهبررسیِ آبی بشه، بازم باید بتونم حاملهای اون عروسکِ گوشتی رو حسخوبی کنم. اونا که نمیتونن اون تواناییِ نشاطبخشیِ کاذب رو خاموش کنن.
با گذشتِ ساعتها، لیث فهمید که نانِ دانشکردی چقدر بدمزه است. در طولِ گشتزنیشان، متوجهِ چندینآرایهگرِ نفر شد که گردابی از هستهٔ مانایشان ساطع میشد.
گردابها در مقایسه با گردابِ یکناهموار جادوگرِ ساختهشدهٔ طغیانگر بسیار کوچک بودند،کناری اما تعدادشان واقعاً به چشم میآمد.
لعنتی! حالم به هم میخوره از اینکه همیشه حق با منه.آرایهگر چطور بدونِ اشاره به بینشِ حیات، یا بدونِ پیچوندنِ دوریان برایداد ساختنِ یه داستانِ پوششیِ باورپذیر، به بقیه توضیح بدم که چی فهمیدم؟
سولوس شانه بالا انداخت: «نمیتونی. برای بیرون کشیدنِ عروسکِ گوشتی به مانوهار نیازکناری داریم و اگه ازت بپرسه چطوری از راهِ دور تشخیصش دادی، یه توضیحِروزها الکی رو باور نمیکنه. اون جادوی نور رو خیلی بهتر از تو بلده.»
لیث و سولوس برای پیدا کردنِ راهحل مغزشان را شخم زدند، اما وقتی بهپژوهشهایش نتیجه رسیدند که دیگر خیلی دیر شده بود. بهمحضِ اینکه خورشید پشتِ دیوارهای شهر ناپدیدموقعیتهای شد، خیابانها خالی شدند و چارهای برایش نماند جز اینکه دستِخالی به معبدِ قدیمی برگردد.
سولوس که انگار خیالش راحت شده بود، گفت: «این در واقع یه توفیقِ اجباریه.» او نقصیاینکه در نقشهٔ لیث پیدا کرده بود. «حتی اگه ایدهت جواب بده، بازم محکوم به شکست بودی.بیخانمانها با شناختی که از جیرنی دارم، اون آویزهای ارتباطیشون رو خاموش کرده تا هویتشون لو نره.»
«بدونِ کمکِ مانوهار، ممکن بود دشمن رو هوشیار کنی و هرآرایهگر شانسی که برای غافلگیر کردنشون داریم رو به باد بدی. ما فقطنیستم یه فرصت برای این کار داریم، پس باید ازش درست استفاده کنیم.»