---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 844: استیصال (بخش ۴) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 844: استیصال (بخش ۴)

0

گرندلینگ‌ها به خانه‌های درختیِ اطراف دندان کشیدند و از جوهرِ نهال که در‌شوم​ آن‌ها جریان داشت تغذیه کردند. در همین حال، پیچک‌هایی که از پاهایشان بیرون‌دیگر​ زده بود، آن‌قدر در زمین عمیق فرو رفت تا به ریشه‌های نهال برسد.

میانِ تباهی‌ای که در سراسرِ بدنش پخش می‌شد‌گیاهیِ​ و آشوبِ گرندلینگ‌ها، نهال چنان رنجی می‌کشید که‌زنده​ در هزاران سال گذشته هرگز تجربه نکرده بود.

صدای گرملیک به پیوندِ ذهنیِ میانِ لیانان و درختِ باستانی هجوم‌این​ آورد: «شرایطِ من ساده است. همهٔ انسان‌ها را بکش، خودت را‌می‌مانم​ تسلیمِ من کن و تمامِ مردمِ گیاهیِ لاروئل را زندانی کن.

«اگر این کار را بکنی، می‌گذارم زنده بمانی و به همان معامله‌ای که با ارلیک‌فقط​ داشتی پایبند می‌مانم. بافت‌های من هم درست مثلِ بافت‌های او می‌توانند طولِ عمرت را بیشتر کنند.‌دیگر​ وقتی لاروئل زیرِ فرمانِ من بیاید، با هم بیدار می‌شویم. اگر رد کنی، تو را می‌کشم.»

ذهنِ نهال لبریز از درد و خشم بود: «چرا باید‌فقط​ به تو اعتماد کنم؟ بیدارشده باشم یا نه، باز هم زیرِ‌دربارهٔ​ سلطهٔ تو خواهم بود. تو شریک نمی‌خواهی، تو یک برده می‌خواهی!»

گرملیک با پوزخند گفت: «بی‌خیال. من چطور می‌توانم به تو اعتماد کنم؟ اول به‌بکنی​ هم‌نوعانِ خودت خیانت کردی، بعد به ارلیک. فقط می‌خواهم مطمئن شوم که بارِ سوم‌طولِ​ همه‌چیز درست پیش می‌رود. تازه، من هم می‌توانم همین حرف را دربارهٔ تو بزنم.

«بدونِ اقدامِ پیشگیرانهٔ من، وقتی‌تمامِ​ دیگر به دردت نخوردم، چه چیزی‌این​ جلویت را می‌گیرد که مرا نکشی؟»

نهال پاسخ داد: «به همان دلیلی که به ارلیک نیاز‌اول​ داشتم. همان‌طور که گفتی، من به هم‌نوعانم خیانت کرده‌ام. وقتی‌سوم​ بیدار شوم، طرد می‌شوم و نامردگان تنها خانوادهٔ ممکنم خواهند بود!»

این کلمات لیانان را تا ریشه لرزاند‌خیانت​ و به او فهماند که جنونی که ذهنِ‌سوم​ نهال را در هم می‌پیچید چقدر ژرف بود.

گرملیک گفت: «من ارلیک نیستم! خانواده یا نامردگان برایم مهم نیستند،‌اگر​ فقط خودم مهمم. خیلی وقت است که یک ضیافتِ حسابی نداشته‌ام و‌می‌مانم​ برای خوردنِ تعدادی از مردمِ گیاهی بی‌تابم. حالا زانو بزن یا بمیر!»

نهال به او تشر زد: «تولهٔ‌مردمِ​ گستاخ. اگر خوابم را قطع کنم، تمامِ‌بکنی​ قدرتِ لازم برای کشتنت را خواهم داشت.»

«با پوسیدنِ ریشه‌هایت و با وجودِ گرندلینگ‌هایم، مطمئنم که می‌توانم فرار‌هم‌نوعانِ​ کنم، در حالی که تو فقط چند سال برای زندگی وقت‌پیش​ خواهی داشت. برخلافِ تو، من چیزی برای از دست دادن ندارم.»

خشم و استیصال در افکارِ گرندل مانندِ سیلی به نهال برخورد کرد. آن دو مانندِ دو‌همه‌چیز​ روی یک سکه بودند. گرملیک زندگیِ ابدی داشت اما هیچ هدفی برای زندگی نداشت، در حالی‌مرا​ که نهال زمانِ کمی برایش باقی مانده بود و چیزهای زیادی برای از دست دادن داشت.

با این حال، این فکر‌تسلیمِ​ هیچ ترحمی در گرندل برنینگیخت،‌زندانی​ بلکه فقط کینه‌اش را بیشتر کرد.

نهالِ جهان سعی کرد نامردهٔ گستاخ را با آرایه‌هایش بکشد، اما متوجه شد‌بکنی​ که طاعون نه‌تنها بر بدنش، بلکه بر ذهنش نیز اثر گذاشته است. برای‌می‌توانند​ نخستین بار در طولِ هزاره‌ها، این موجودِ باستانی از مردمِ گیاهی درمانده شده بود.

لحظه‌ای که نهال رون‌های ارتباطی را به ارلیک اعطا کرده بود،‌هم‌نوعانِ​ گرملیک از ناهنجاریِ ناشی از حضورِ هم‌زمانِ دو فرمانروا استفاده کرده بود‌می‌رود​ تا بدونِ اینکه نهال متوجه شود، ذهنِ آن را به هم بریزد.

در حالی که ذهنِ گرندل اتمام‌حجت می‌کرد، بدنش از آشوبِ میدانِ نبرد بهره برد تا‌سوم​ از گروهِ لیث دور شود و به‌سوی لیانان بدود. با مرگِ او، این موجودِ باستانی‌جلویت​ از مردمِ گیاهی آخرین وسیلهٔ دفاعی‌اش را از دست می‌داد و مجبور به تسلیم می‌شد.

«راهِ دیگری نیست، فرمانروای برگزیدهٔ من. باید نامرده را بکشی‌زندانی​ و مرا از چنگش آزاد کنی.» لحنِ دستوریِ نهال، گویی‌ارلیک​ هیچ‌چیز میانشان تغییر نکرده بود، لیانان را مات و مبهوت کرد.

در همین حال، در بیرون، گرندلینگ‌ها ثابت می‌کردند که دشمنانی به‌مراتب سرسخت‌تر از‌بکنی​ آن چیزی هستند که یک دراوگر هرگز می‌توانست باشد. آن‌ها نمی‌توانستند پرواز کنند یا‌طولِ​ وارپ کنند، اما هیچ‌کدام از تلاش‌های مدافعانِ شهر حتی خشی روی آن‌ها نینداخته بود.

اندازه‌شان حملاتِ فیزیکی را بی‌اثر می‌کرد و‌بی‌خیال​ مقدارِ انرژیِ عنصری که به آن‌ها نیرو می‌بخشید،‌فقط​ حتی طلسم‌های ردهٔ ۵ را به‌راحتی خنثی می‌کرد.

کالّا-ترابل گفت: «تلاشِ بی‌فایده‌ای است. تا وقتی می‌توانند‌کردی​ از خانه‌های درختی تغذیه کنند، حتی اگر بتوانیم به‌پیش​ آن‌ها آسیب بزنیم، به‌راحتی می‌توانند خودشان را ترمیم کنند.»

مارث گفت: «با این حال باید متوقفشان کنیم. چنین موجوداتی را‌اگر​ نمی‌توان زنده گذاشت. آن‌ها فاجعه‌ای متحرک‌اند. به‌محضِ اینکه ویران کردنِ لاروئل‌پایبند​ را تمام کنند، هر چیزی را که سرِ راهشان باشد می‌بلعند.»

کویلا به فکر فرو رفت و گفت: «عجیب است که ارلیک چرا آن‌ها را زودتر فعال نکرد.» پاسخ‌معامله‌ای​ این بود که آن‌ها فقط به‌عنوانِ آخرین راهِ چاره برای فرار در نظر گرفته شده بودند، برای زمانی‌می‌شویم​ که نهال با ارلیک به توافق نرسد یا لیانان بتواند پیش از قطعی شدنِ معامله او را پیدا کند.

چنین موجوداتِ دهشتناکی نقضِ پیمانِ میانِ نامردگان و‌چطور​ نهال بودند. آن‌ها مدرکِ زنده‌ای از تواناییِ ارلیک برای‌مطمئن​ آلوده کردنِ نه‌تنها مردمِ گیاهی، بلکه خودِ نهال بودند.

بدتر از همه اینکه، آن‌ها هرگز در‌خیانت​ قلعه جا نمی‌گرفتند، پس ارلیک حتی نمی‌توانست‌بارِ​ در طولِ نبردِ نهایی از آن‌ها استفاده کند.

کالّا گفت: «تنها امیدمان این است که گرندلِ کامل نباشند و به‌تازگی جهش یافته‌بکنی​ باشند. آن‌ها دورگهٔ زنده-نامرده هستند، و نامردگان در دورانِ نوزادیِ خود در ضعیف‌ترین حالتشان‌طولِ​ قرار دارند. باید پیش از اینکه وضعیتشان به ثبات برسد، از پا درشان بیاوریم.»

چشمِ سیاه بالورِ نامرده به خورشیدی سیاه تبدیل شد و آسمانِ شب‌کار​ را با نورِ سیاهش تاریک کرد. ستونی از انرژی به اندازهٔ یک‌درست​ قطارِ باری ساطع کرد که درست به سینهٔ یک گرندلینگ برخورد کرد.

موجود روی زمین فروریخت و در همان حال تغییرشکلش تا حدی‌هم‌نوعانِ​ خنثی شد و بالاتنه‌اش دوباره به درخت تبدیل گشت. رگباری از‌پیش​ طلسم‌های یخ و تاریکی بر سرِ گرندلینگِ به زمین افتاده بارید.

هجومِ عظیمِ طلسم‌های ردهٔ ۵ توانست مانع‌خیانت​ از تبدیل شدنِ دوبارهٔ موجود به گرندل‌بارِ​ شود و آن را در دم کشت.

کویلا پرسید: «عالی‌بکش​ بود! چرا زودتر‌تمامِ​ این کار را نکردی؟»

کالّا پاسخ داد: «چون برای شلیکِ این مقدار انرژی، هرچه در توان داشتم مصرف کردم. کمی بیشتر‌همان​ از این، و این بدن دوباره به جسد تبدیل می‌شود. اگر بیفتد، آن‌قدر دور هستم که نمی‌توانم‌بیاید​ دوباره برخیزانمش.» بال‌های بالور حالا که عنصرِ تاریکیِ جان‌بخشِ آن تقریباً ته‌کشیده بود، با بی‌مهارتی به هم می‌خورد.

«خبرِ خوب این است که گرندلینگ‌ها آن‌طور که می‌خواهند ما باور‌هم‌نوعانِ​ کنیم، در برابرِ جادو مصون نیستند. خبرِ بد این است که‌پیش​ برای درهم‌شکستنِ دفاعشان با طلسم‌های متعارف، انرژیِ بسیار زیادی لازم است.»

مارث پرسید: «منظورت‌چطور​ این است که‌هم‌نوعانِ​ باید تسلیم شویم؟»

«تو ایدهٔ بهتری داری؟»

پیش از آنکه بتوانند ادامه‌تمامِ​ دهند، یکی از جادوگران از روی‌این​ زمین آن‌ها را پایین صدا زد.

زنی میان‌سال به ریشه‌های نهال که حالا زیرِ سنگ‌فرشِ جاده نمایان بود،‌خیانت​ اشاره کرد و گفت: «به آن نگاه کنید.» ریشه‌ها سیاه‌رنگ و پر‌تازه​ از تاول‌هایی بودند که می‌ترکیدند، گویی چیزی از درون آن‌ها را می‌سوزاند.

در امتدادِ مسیرِ موجودِ مرده، سوراخ‌های متعددی روی زمین به چشم‌می‌خواهم​ می‌خورد که با هر یک از گام‌هایش مطابقت داشت. هم‌زیستِ گرملیک‌بزنم​ برای جان بخشیدن به چنین موجودِ غول‌آسایی به انرژیِ زیادی نیاز داشت.

تغذیه از خانه‌های درختی کافی نبود، پس گرندلینگ‌ها‌گیاهیِ​ از ریشه‌های نهال به‌عنوانِ خطِ انتقالِ نیروی خود‌زنده​ استفاده می‌کردند. همهٔ درمانگران بی‌درنگ به نتیجهٔ یکسانی رسیدند.

مارث گفت: «آن‌ها شکست‌ناپذیر نیستند. اگر‌مردمِ​ آن‌ها را از زمین دور کنیم یا‌بکنی​ پاهایشان را قطع کنیم، زیاد دوام نمی‌آورند.»

کالّا پوزخند‌نمی‌خواهی​ زد: «دقیقاً. سؤال‌پوزخند​ این است: چطور؟»

مارث پاسخ داد: «خب، یا می‌توانیم زمین‌لرزه‌ای آن‌قدر قوی ایجاد کنیم که باعثِ‌شوم​ افتادنشان شود، یا می‌توانیم آن نهالِ لعنتی را بکشیم.» پاسخش همه را مات‌ومبهوت‌دیگر​ کرد، اما منطقی بود. اگر خیانتِ نهال نبود، هیچ‌کدام از این اتفاقات نمی‌افتاد.

کویلا گفت: «فکر نمی‌کنم با این تعدادِ کم بتوانیم چنین موجودِ قدرتمندی‌این​ را بکشیم، اما فکر می‌کنم می‌توانیم بهترین کارِ بعدی را انجام دهیم.»‌بافت‌های​ او ایده‌اش را برایشان توضیح داد و موافقتِ همه‌شان را جلب کرد.

ناولها | novelha.net