چپتر 844: استیصال (بخش ۴)
0گرندلینگها به خانههای درختیِ اطراف دندان کشیدند و از جوهرِ نهال که درشوم آنها جریان داشت تغذیه کردند. در همین حال، پیچکهایی که از پاهایشان بیروندیگر زده بود، آنقدر در زمین عمیق فرو رفت تا به ریشههای نهال برسد.
میانِ تباهیای که در سراسرِ بدنش پخش میشدگیاهیِ و آشوبِ گرندلینگها، نهال چنان رنجی میکشید کهزنده در هزاران سال گذشته هرگز تجربه نکرده بود.
صدای گرملیک به پیوندِ ذهنیِ میانِ لیانان و درختِ باستانی هجوماین آورد: «شرایطِ من ساده است. همهٔ انسانها را بکش، خودت رامیمانم تسلیمِ من کن و تمامِ مردمِ گیاهیِ لاروئل را زندانی کن.
«اگر این کار را بکنی، میگذارم زنده بمانی و به همان معاملهای که با ارلیکفقط داشتی پایبند میمانم. بافتهای من هم درست مثلِ بافتهای او میتوانند طولِ عمرت را بیشتر کنند.دیگر وقتی لاروئل زیرِ فرمانِ من بیاید، با هم بیدار میشویم. اگر رد کنی، تو را میکشم.»
ذهنِ نهال لبریز از درد و خشم بود: «چرا بایدفقط به تو اعتماد کنم؟ بیدارشده باشم یا نه، باز هم زیرِدربارهٔ سلطهٔ تو خواهم بود. تو شریک نمیخواهی، تو یک برده میخواهی!»
گرملیک با پوزخند گفت: «بیخیال. من چطور میتوانم به تو اعتماد کنم؟ اول بهبکنی همنوعانِ خودت خیانت کردی، بعد به ارلیک. فقط میخواهم مطمئن شوم که بارِ سومطولِ همهچیز درست پیش میرود. تازه، من هم میتوانم همین حرف را دربارهٔ تو بزنم.
«بدونِ اقدامِ پیشگیرانهٔ من، وقتیتمامِ دیگر به دردت نخوردم، چه چیزیاین جلویت را میگیرد که مرا نکشی؟»
نهال پاسخ داد: «به همان دلیلی که به ارلیک نیازاول داشتم. همانطور که گفتی، من به همنوعانم خیانت کردهام. وقتیسوم بیدار شوم، طرد میشوم و نامردگان تنها خانوادهٔ ممکنم خواهند بود!»
این کلمات لیانان را تا ریشه لرزاندخیانت و به او فهماند که جنونی که ذهنِسوم نهال را در هم میپیچید چقدر ژرف بود.
گرملیک گفت: «من ارلیک نیستم! خانواده یا نامردگان برایم مهم نیستند،اگر فقط خودم مهمم. خیلی وقت است که یک ضیافتِ حسابی نداشتهام ومیمانم برای خوردنِ تعدادی از مردمِ گیاهی بیتابم. حالا زانو بزن یا بمیر!»
نهال به او تشر زد: «تولهٔمردمِ گستاخ. اگر خوابم را قطع کنم، تمامِبکنی قدرتِ لازم برای کشتنت را خواهم داشت.»
«با پوسیدنِ ریشههایت و با وجودِ گرندلینگهایم، مطمئنم که میتوانم فرارهمنوعانِ کنم، در حالی که تو فقط چند سال برای زندگی وقتپیش خواهی داشت. برخلافِ تو، من چیزی برای از دست دادن ندارم.»
خشم و استیصال در افکارِ گرندل مانندِ سیلی به نهال برخورد کرد. آن دو مانندِ دوهمهچیز روی یک سکه بودند. گرملیک زندگیِ ابدی داشت اما هیچ هدفی برای زندگی نداشت، در حالیمرا که نهال زمانِ کمی برایش باقی مانده بود و چیزهای زیادی برای از دست دادن داشت.
با این حال، این فکرتسلیمِ هیچ ترحمی در گرندل برنینگیخت،زندانی بلکه فقط کینهاش را بیشتر کرد.
نهالِ جهان سعی کرد نامردهٔ گستاخ را با آرایههایش بکشد، اما متوجه شدبکنی که طاعون نهتنها بر بدنش، بلکه بر ذهنش نیز اثر گذاشته است. برایمیتوانند نخستین بار در طولِ هزارهها، این موجودِ باستانی از مردمِ گیاهی درمانده شده بود.
لحظهای که نهال رونهای ارتباطی را به ارلیک اعطا کرده بود،همنوعانِ گرملیک از ناهنجاریِ ناشی از حضورِ همزمانِ دو فرمانروا استفاده کرده بودمیرود تا بدونِ اینکه نهال متوجه شود، ذهنِ آن را به هم بریزد.
در حالی که ذهنِ گرندل اتمامحجت میکرد، بدنش از آشوبِ میدانِ نبرد بهره برد تاسوم از گروهِ لیث دور شود و بهسوی لیانان بدود. با مرگِ او، این موجودِ باستانیجلویت از مردمِ گیاهی آخرین وسیلهٔ دفاعیاش را از دست میداد و مجبور به تسلیم میشد.
«راهِ دیگری نیست، فرمانروای برگزیدهٔ من. باید نامرده را بکشیزندانی و مرا از چنگش آزاد کنی.» لحنِ دستوریِ نهال، گوییارلیک هیچچیز میانشان تغییر نکرده بود، لیانان را مات و مبهوت کرد.
در همین حال، در بیرون، گرندلینگها ثابت میکردند که دشمنانی بهمراتب سرسختتر ازبکنی آن چیزی هستند که یک دراوگر هرگز میتوانست باشد. آنها نمیتوانستند پرواز کنند یاطولِ وارپ کنند، اما هیچکدام از تلاشهای مدافعانِ شهر حتی خشی روی آنها نینداخته بود.
اندازهشان حملاتِ فیزیکی را بیاثر میکرد وبیخیال مقدارِ انرژیِ عنصری که به آنها نیرو میبخشید،فقط حتی طلسمهای ردهٔ ۵ را بهراحتی خنثی میکرد.
کالّا-ترابل گفت: «تلاشِ بیفایدهای است. تا وقتی میتوانندکردی از خانههای درختی تغذیه کنند، حتی اگر بتوانیم بهپیش آنها آسیب بزنیم، بهراحتی میتوانند خودشان را ترمیم کنند.»
مارث گفت: «با این حال باید متوقفشان کنیم. چنین موجوداتی رااگر نمیتوان زنده گذاشت. آنها فاجعهای متحرکاند. بهمحضِ اینکه ویران کردنِ لاروئلپایبند را تمام کنند، هر چیزی را که سرِ راهشان باشد میبلعند.»
کویلا به فکر فرو رفت و گفت: «عجیب است که ارلیک چرا آنها را زودتر فعال نکرد.» پاسخمعاملهای این بود که آنها فقط بهعنوانِ آخرین راهِ چاره برای فرار در نظر گرفته شده بودند، برای زمانیمیشویم که نهال با ارلیک به توافق نرسد یا لیانان بتواند پیش از قطعی شدنِ معامله او را پیدا کند.
چنین موجوداتِ دهشتناکی نقضِ پیمانِ میانِ نامردگان وچطور نهال بودند. آنها مدرکِ زندهای از تواناییِ ارلیک برایمطمئن آلوده کردنِ نهتنها مردمِ گیاهی، بلکه خودِ نهال بودند.
بدتر از همه اینکه، آنها هرگز درخیانت قلعه جا نمیگرفتند، پس ارلیک حتی نمیتوانستبارِ در طولِ نبردِ نهایی از آنها استفاده کند.
کالّا گفت: «تنها امیدمان این است که گرندلِ کامل نباشند و بهتازگی جهش یافتهبکنی باشند. آنها دورگهٔ زنده-نامرده هستند، و نامردگان در دورانِ نوزادیِ خود در ضعیفترین حالتشانطولِ قرار دارند. باید پیش از اینکه وضعیتشان به ثبات برسد، از پا درشان بیاوریم.»
چشمِ سیاه بالورِ نامرده به خورشیدی سیاه تبدیل شد و آسمانِ شبکار را با نورِ سیاهش تاریک کرد. ستونی از انرژی به اندازهٔ یکدرست قطارِ باری ساطع کرد که درست به سینهٔ یک گرندلینگ برخورد کرد.
موجود روی زمین فروریخت و در همان حال تغییرشکلش تا حدیهمنوعانِ خنثی شد و بالاتنهاش دوباره به درخت تبدیل گشت. رگباری ازپیش طلسمهای یخ و تاریکی بر سرِ گرندلینگِ به زمین افتاده بارید.
هجومِ عظیمِ طلسمهای ردهٔ ۵ توانست مانعخیانت از تبدیل شدنِ دوبارهٔ موجود به گرندلبارِ شود و آن را در دم کشت.
کویلا پرسید: «عالیبکش بود! چرا زودترتمامِ این کار را نکردی؟»
کالّا پاسخ داد: «چون برای شلیکِ این مقدار انرژی، هرچه در توان داشتم مصرف کردم. کمی بیشترهمان از این، و این بدن دوباره به جسد تبدیل میشود. اگر بیفتد، آنقدر دور هستم که نمیتوانمبیاید دوباره برخیزانمش.» بالهای بالور حالا که عنصرِ تاریکیِ جانبخشِ آن تقریباً تهکشیده بود، با بیمهارتی به هم میخورد.
«خبرِ خوب این است که گرندلینگها آنطور که میخواهند ما باورهمنوعانِ کنیم، در برابرِ جادو مصون نیستند. خبرِ بد این است کهپیش برای درهمشکستنِ دفاعشان با طلسمهای متعارف، انرژیِ بسیار زیادی لازم است.»
مارث پرسید: «منظورتچطور این است کههمنوعانِ باید تسلیم شویم؟»
«تو ایدهٔ بهتری داری؟»
پیش از آنکه بتوانند ادامهتمامِ دهند، یکی از جادوگران از رویاین زمین آنها را پایین صدا زد.
زنی میانسال به ریشههای نهال که حالا زیرِ سنگفرشِ جاده نمایان بود،خیانت اشاره کرد و گفت: «به آن نگاه کنید.» ریشهها سیاهرنگ و پرتازه از تاولهایی بودند که میترکیدند، گویی چیزی از درون آنها را میسوزاند.
در امتدادِ مسیرِ موجودِ مرده، سوراخهای متعددی روی زمین به چشممیخواهم میخورد که با هر یک از گامهایش مطابقت داشت. همزیستِ گرملیکبزنم برای جان بخشیدن به چنین موجودِ غولآسایی به انرژیِ زیادی نیاز داشت.
تغذیه از خانههای درختی کافی نبود، پس گرندلینگهاگیاهیِ از ریشههای نهال بهعنوانِ خطِ انتقالِ نیروی خودزنده استفاده میکردند. همهٔ درمانگران بیدرنگ به نتیجهٔ یکسانی رسیدند.
مارث گفت: «آنها شکستناپذیر نیستند. اگرمردمِ آنها را از زمین دور کنیم یابکنی پاهایشان را قطع کنیم، زیاد دوام نمیآورند.»
کالّا پوزخندنمیخواهی زد: «دقیقاً. سؤالپوزخند این است: چطور؟»
مارث پاسخ داد: «خب، یا میتوانیم زمینلرزهای آنقدر قوی ایجاد کنیم که باعثِشوم افتادنشان شود، یا میتوانیم آن نهالِ لعنتی را بکشیم.» پاسخش همه را ماتومبهوتدیگر کرد، اما منطقی بود. اگر خیانتِ نهال نبود، هیچکدام از این اتفاقات نمیافتاد.
کویلا گفت: «فکر نمیکنم با این تعدادِ کم بتوانیم چنین موجودِ قدرتمندیاین را بکشیم، اما فکر میکنم میتوانیم بهترین کارِ بعدی را انجام دهیم.»بافتهای او ایدهاش را برایشان توضیح داد و موافقتِ همهشان را جلب کرد.