---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 546: فصل 546 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 546: فصل 546

0

لیث گفت: «...و اگر به‌اندازهٔ کافی معطل‌مان کنند، نیروهای کمکی می‌توانند‌اون​ بدن‌هایی را که جا گذاشته‌ایم نابود کنند. اگر چنین شود، در‌می‌اومد​ دم محاصره و کشته می‌شویم. اما خوشبختانه، من فکرِ بهتری دارم.»

آن‌قدر به حسِ مانای سولوس و بینشِ حیات متکی بود که استفاده از بینشِ آتش‌روشن​ برایش حسِ ناخوشایندی داشت. این یکی از قدیمی‌ترین مهارت‌های لیث بود که حالا بیشتر برای‌موقعیت​ آشپزی از آن استفاده می‌کرد، چرا که بینشِ حیات برتری‌اش را در مبارزه ثابت کرده بود.

بینشِ آتش معادلِ جادوییِ عینک‌های حرارتی را در اختیارش می‌گذاشت و اجازه می‌داد در‌آزمایشگاه​ تاریکی، محیطِ اطرافش را بر اساسِ دما در طیفی از رنگ‌ها ببیند. آزمایشگاه با‌دشمن​ کریستال‌های نوری روشن شده بود که از خود گرما ساطع نمی‌کردند، وگرنه کور می‌شد.

بینشِ آتش اطلاعاتی از قدرتِ دشمن نمی‌داد، اما همچنان‌اطلاعاتِ​ می‌توانست موقعیت و اندازه‌شان را مشخص کند. لیث مدتی‌خدا​ بی‌حرکت ایستاد و زمان‌بندی و مسیرهای گشتی‌ها را بررسی کرد.

نمی‌تونم اشتباه کنم. یه قدمِ اشتباه برداریم، سرمون می‌ریزن. برخورد با رت‌پک‌نبود​ واقعاً یه توفیقِ اجباری بود. اگه اطلاعاتِ اون نبود، با خیالِ راحت وقت‌گذشت​ می‌ذاشتم تا درها رو باز کنم و خدا می‌دونه چه بلایی سرمون می‌اومد.

این فکری بود که از ذهنِ لیث گذشت. بیشتر از بالور، نگرانِ شمنِ‌کریستال‌های​ اورک بود. تا جایی که می‌دانست، فقط شمنِ اورک می‌توانست جادوی بُعدی‌اش را مسدود‌نمی‌داد​ کند، و آن هم به لطفِ تواناییِ ذاتیِ اورک‌ها در دستکاریِ کریستال‌های مانا بود.

جادوی بُعدی ابزارِ قدرتمندی بود. لیث هم در حمله و هم در دفاع به آن‌کریستال‌های​ اتکا می‌کرد. بیشترِ نقشه‌های اضطراری‌اش بدونِ آن غیرممکن می‌شد. وقتی مطمئن شد درکِ روشنی از‌همچنان​ وضعیتشان پیدا کرده است، به طبقهٔ بالا رفت و یکی از گشتی‌ها را تعقیب کرد.

وقتی دید همهٔ آن‌ها اورک‌هایی هستند که به حالتِ الفی‌شان بازگشته‌اند، زیرِ‌خیالِ​ لب ناسزا گفت. مثلِ گربه‌ها نرم و چابک حرکت می‌کردند. اندام‌های کشیده‌شان بیشتر‌بالور​ به یک رقصندهٔ حرفه‌ای می‌خورد تا آن جانورانِ وحشی که در اصل بودند.

اگر منطقهٔ سکوت و طلسمِ محوکنندهٔ بویی که دورشان کشیده بود در کار نبود،‌راحت​ دشمنان بی‌درنگ گروهِ لیث را پیدا می‌کردند. لیث چند طلسم را آماده نگه داشت‌شمنِ​ و هم‌زمان با دقت حرکاتِ گشتی را از طریقِ بینشِ آتش زیرِ نظر گرفت.

به‌محضِ اینکه اورک‌ها به یک گروهِ گشتی از اوگرهای بازگشته رسیدند، لیث پیچک‌های‌کریستال‌های​ جادوی روح را که آماده کرده بود رها کرد و گردنشان را شکست.‌دشمن​ سپس دستش را تکان داد و گام‌های وارپ را زیرِ پایشان پدید آورد.

گام‌های وارپ اجساد را به یکی از سلول‌های طبقهٔ‌اساسِ​ هفتم منتقل کرد — سلولی که لیث مختصاتش را‌شده​ حفظ کرده و پیش از رفتن درش را بسته بود.

ده دشمنِ نخبه در یک چشم‌به‌هم‌زدن توسطِ‌اجباری​ راهروی بُعدی بلعیده و حبس شدند. حالا‌وقت​ دیگر کسی نمی‌توانست بدن‌هایشان را نابود کند.

لیث گفت: «سریع! پیش‌برخورد​ از اینکه بقیهٔ گشتی‌ها متوجهِ‌اگه​ ناپدیدشدنشان شوند، باید حرکت کنیم.»

زولگریش در تأییدِ نبوغِ‌تاریکی​ «یارو اسمش‌چی‌بود» سر تکان داد‌طیفی​ و به دنبالش راه افتاد.

آن‌ها با هم به‌سرعت راهروهای بیرونی را از وجودِ گشتی‌ها پاک‌سازی کردند. زولگریش‌ببیند​ حتی در آن وضعیتِ ضعیف‌شده‌اش هم مشکلی نداشت تا با استفاده از جادوی‌اطلاعاتی​ آب حریفانش را منجمد کند و با جادوی بُعدی آن‌ها را به بند بکشد.

وقتی به نزدیک‌ترین درِ آزمایشگاه رسیدند، لیث راه را برای لیچ باز‌خیالِ​ کرد. نیازی به بینشِ حیات نداشت تا بفهمد در افسون شده است.‌گذشت​ آن‌همه کریستالِ مانای جوش‌خورده روی سطحِ در نمی‌توانست فقط برای تزئین باشد.

زولگریش دستِ راستِ اسکلتی‌اش را جلوی‌واقعاً​ درِ نقره‌ایِ توپر بالا برد و‌نبود​ مارپیچی هولوگرافیک از رون‌ها را پدید آورد.

وقتی در‌اجازه​ باز نشد،‌تاریکی​ گفت: «جالب است.»

«توانسته‌اند کدهایم را دست‌کاری کنند. مانده‌ام که این هوشِ‌اساسِ​ تازه‌یافته‌شان از معکوس‌کردنِ اثراتِ سقوط می‌آید، یا از تسلط بر‌خود​ پیوندشان با جوهرِ من که حالا در بدنشان ساکن است.

احتمالِ دوم کمی نگران‌کننده است.»

رگه‌های نگرانی در صدای لیچ، لیث را از همیشه بدگمان‌تر‌اطلاعاتِ​ کرد. در مدتی که زولگریش روی پنلِ فرمانِ در کار می‌کرد،‌بلایی​ لیث دوباره اطرافشان را پایید و چند طلسمِ اضافی آماده کرد.

لیث با خود فکر کرد: آماده‌سازیم دقیق بود و اجرای‌رنگ‌ها​ نقشه‌ام بی‌نقص، اما دستِ خودم نیست که نگرانم. اگه دان‌کاه‌نمی‌کردند​ و یوزموگ واقعاً این‌قدر باهوش باشن، پس حتماً همین دوروبران.

بدتر از همه اینکه، اونا فقط کافیه یکی از عناصرِ تشکیل‌دهندهٔ‌طیفی​ انرژیِ جهان رو دستکاری کنن تا جادوی بُعدیِ من رو مهروموم‌نمی‌کردند​ کنن. خیلی چیزا ممکنه خراب بشه. سولوس، آماده باش که مداخله کنی.

در حالی که لیچ هنوز روی در تمرکز داشت، سولوس با احتیاط و به‌آرامی‌وقت​ از زیرِ آستینِ لیث تغییرِ شکل داد. وقتی هیئتِ محافظِ بازویش پدیدار شد، طوری‌اورک​ وانمود کرد که انگار لیث آن را به‌سادگی از یک شیءِ بُعدی بیرون آورده است.

زولگریش سرانجام رمز‌می‌ریزن​ را شکست و‌واقعاً​ به سمتِ لیث چرخید.

لیچ با نگاهی که‌تاریکی​ انگار بارِ اول است او‌طیفی​ را می‌بیند، گفت: «وارد شدیم.»

«یک‌جورهایی متفاوت به‌می‌گذاشت​ نظر می‌رسی. کاری‌تاریکی​ با موهایت کرده‌ای؟»

در باز شد و بزرگ‌ترین آزمایشگاهِ جادوآهنگری‌ای را که لیث تا به حال دیده بود، نمایان کرد.‌باز​ آزمایشگاه تا جایی که چشم کار می‌کرد امتداد داشت و کلِ طبقه را اشغال کرده بود. هیچ اتاق‌لطفِ​ یا دیواری بخش‌های مختلفِ آزمایشگاه را از هم جدا نمی‌کرد، فقط ستون‌هایی برای سرِپا نگه‌داشتنِ سقف وجود داشت.

دیوارهای سنگی به شکلِ قفسه‌های کتاب تراشیده شده بودند و هر کدام‌نبود​ از آن‌ها پر از کتاب‌های قطور یا طومارهای باستانی بود. عطفِ پرنقش‌ونگارِ‌ذهنِ​ کتاب‌ها تنها عنصرِ رنگی در سطحِ سنگی و عسلی‌رنگِ دیوار به شمار می‌رفت.

میدانِ نیروی آبی و نیمه‌شفافی تمامِ قفسه‌ها را پوشانده بود‌رنگ‌ها​ و از محتویاتشان در برابرِ انرژیِ مصرفی و آزادشده در‌نمی‌کردند​ طولِ آزمایش‌های جادوآهنگری محافظت می‌کرد. لیث دست‌کم بیست کوره شمرد.

«کوره» اصطلاحی بود که جادوآهنگرها برای میزهای نقره‌ایِ کارشان به کار‌طیفی​ می‌بردند. هر کوره در داخلِ آزمایشگاه پوشیده از رون‌های قدرت بود‌نمی‌کردند​ که دایره‌های جادو را شکل می‌دادند و هنوز با انرژیِ آبی می‌تپیدند.

برخی از دایره‌ها کامل بودند، برخی دیگر‌اجباری​ نیمه‌کاره، اما در مرکزِ همهٔ آن‌ها شیئی‌وقت​ قرار داشت که آماده بود تا افسون شود.

در کمالِ تعجبِ لیث، کتاب‌ها بر اساسِ یک‌اجباری​ کدِ رنگی مرتب شده بودند که با عبور‌می‌ذاشتم​ از طیفِ کاملِ نور، از سیاه به سفید می‌رفت.

این دیگه چه کوفتیه؟ ممکنه کتابا‌اطرافش​ رو بر اساسِ هستهٔ مانای لازم دسته‌بندی‌کریستال‌های​ کرده باشه؟ سولوس، مطمئنی که بیدارشده نیست؟

لیث همین حالا هم از‌می‌داد​ این موضوع که شمن‌های اورک‌دما​ همیشه بیدارشده بودند، نگران بود.

همین فکر که حتی بالور هم می‌توانست با دسترسی به خاطراتِ زولگریش‌خیالِ​ به یک بیدارشده تبدیل شود، کافی بود تا در نقشه‌اش تجدیدنظر کند‌گذشت​ و ارتش را خبر کند تا منطقه را با خاک یکسان کنند.

سولوس پاسخ داد: «خیلی مطمئنم. تا اینجای کار همهٔ طلسم‌هاش رو با خوندنِ وِرد‌راحت​ اجرا کرده و جریانِ ماناش ثابته. یا یه جادوگرِ بدلیه یا اینکه مقامِ بیدارشده‌شمنِ​ بودنش رو همراه با بیشترِ قدرت‌هاش از دست داده. من روی اولی شرط می‌بندم.»

لیث پرسید: «کدِ رنگی چه‌محیطِ​ معنایی دارد؟» باید مطمئن می‌شد‌رنگ‌ها​ که این فقط یک تصادف است.

زولگریش با قدم‌های تند به سمتِ کوره در انتهای شمالِ غربیِ اتاق رفت‌ببیند​ و گفت: «کدام کد؟ چنین کاری احمقانه است. کتاب‌ها به ترتیبِ الفبا هستند. من‌قدرتِ​ دادم آن‌ها را این‌طور جلد کنند تا هر کوره فضای خودش را داشته باشد.»

برخلافِ دیگر میزهای نقره‌ای، هیچ‌چیز روی آن‌اجباری​ نبود جز پنج دایرهٔ متحدالمرکز از رون‌ها که‌می‌ذاشتم​ به جای آبیِ معمول، با نوری طلایی می‌درخشیدند.

لیث در حالی‌می‌ریزن​ که با آسودگی آه‌توفیقِ​ می‌کشید، گفت: «دستگاه کجاست؟»

لیچ پاسخ‌اجازه​ داد: «داری به‌محیطِ​ آن نگاه می‌کنی.»

«فقط تازه‌کارها برای یک شاهکار از میزهای نقره‌ایِ معمولی استفاده می‌کنند. جادوآهنگرهای راستین از‌آزمایشگاه​ آدامانت استفاده می‌کنند. این فلز مانا را به خوبیِ نقره هدایت می‌کند، اما صدها‌دشمن​ بار مقاوم‌تر است. به‌علاوه، می‌توانی آن را به هر شکلی که نیاز داری تغییر دهی.

«این کار حک کردنِ رون‌ها با تقارنِ کامل روی ظرفِ طلسمت‌نبود​ را بسیار آسان‌تر می‌کند، چون سطحِ وسیعی در اختیار داری که‌فکری​ می‌توانی بعداً آن را در شکل و اندازهٔ دلخواهت دوباره تنظیم کنی.»

ناولها | novelha.net