چپتر 353: چپتر ۳۵۳
0فناگار گفت: «حدود دویست کشتی. همین الان دارن نزدیکِکنه جزیرهٔ مرگ از مرزهامون رد میشن. محاله نبینیدشون.» تصویرِتورین فناگار ناپدید شد و آن دو را دوباره تنها گذاشت.
میلیا به یکی از فلسهای لیگینساعت لگد زد و وادارش کرد بلندپادگانِ شود و گفت: «منتظرِ چی هستیم؟ بریم!»
«میخوای چیکار کنی؟»
«همهشون رو بکشم، دیگه چیکار؟ اگه بهاندازهٔ کافی به سواحلمونباشه نزدیک بشن، میتونن به داخلِ امپراطوریِ گورگون گامهای وارپ بزنن. نمیتونمبعد به دیوانههایی که همچین طاعونی ساختن اجازه بدم واردِ سرزمینم بشن.
«مخصوصاً حالا که میدونم اونقدر دیوانهاند که بهجای نابود کردنش، اون رو باکمکت خودشون حمل میکنن. به نظرم نیتشون روشنه. دنبالِ پناهندگی نیستن، سرزمینهای جدید میخوانبیشمار تا از نو شروع کنن. خب، تا وقتی من هستم از این خبرها نیست.»
میلیا چند دستور صادر کرد و ناوگانش را بابرای فرمانِ غرق کردنِ هر کشتیای که از قارهٔ جیراشبیهسازیِ میآمد، به حرکت درآورد، به هر قیمتی که شده.
لیگین پرسید: «طاعون چی؟»
«همونی که از پادشاهیِ گریفون اومد برام کافیهیچکسی بود. باید نابود بشه. به هیچکسی که حاضرمنم باشه همچین جنونی رو پخش کنه رحم نمیکنم.»
«پس منم کمکت میکنم.»
کمتر از یککمکت ساعت بعد، پادشاهیِ تورینبعد برای همیشه منقرض شد.
پادگانِ آموزشیِ لیث.
پس از ساعتهای بیشمار آموزش و شبیهسازیِ نبرد در برابرِ واحدهای دیگر، وقتش رسیده بود که نیروهایبعد تازهکار اولین آزمونِ میدانیشان را انجام دهند. گروهبان تپر مثلِ همیشه بااعتمادبهنفس و آسودهخاطر به نظر میرسید،رسیده اما اینکه حتی یک بار هم به آنها توهین نکرده بود، نشان میداد وضعیت چقدر جدی است.
«با اینکه کادت هستید، باز هم بخشی از ارتش به حسابمنقرض میآیید. پادشاهیِ گریفونِ ما قرنهاست که از نعمتِ صلح برخورداره، بنابرایندیگر گذشته از نیروهای مستقر در مرزها، کارِ اصلیِ ارتش تضمینِ امنیتِ شهروندانمونه.
«گاهی اوقات یه اربابِ محلی برای مقابله با شهروندانِ شورشی یا خلاص شدن از شرِ جرایمِنیتشون سازمانیافته به کمکِ ما نیاز پیدا میکنه. اما بیشترِ مواقع، برای نابود کردنِ هیولاها صدامون میکنن. اوناصادر معمولاً از انسانها قویترن، سریع زادولد میکنن و هر چیزی رو که سرِ راهشون باشه نابود میکنن.
«هر بار که یه گروهِ مزدور برای جمع کردنِ گندکاریِ ماجنونی خبر میشه، هم برای تاج و هم برای ارتش مایهٔ بیشرفیه. دلیلِبرای وجودِ گیلدِ مزدوران اینه که ما نمیتونیم تو یه چشمبههمزدن همهجا باشیم.
«ما سربازِ کافی برای پوشش دادنِ کلِ پادشاهی نداریم. خیلیها ترجیح میدن بهجای اینکه زندگیشون رو وقفِ خدمتتورین به دیگران کنن، به قیمتِ جونِ ضعیفترها یه پولِ قلمبه به جیب بزنن. اگه شما هم از اونتازهکار دسته آدمها هستید، ارتش جای اشتباهی براتونه.» تپر مستقیم به لیث نگاه کرد که مثلِ همیشه بیتفاوت مانده بود.
«وقتی برای کمک صدامون میزنن، باید سریع، بیرحم و کارآمدهمیشه باشیم. هیولاها فقط در غیابِ جانورانِ جادویی میتونن تکثیر بشن. بهواحدهای همین دلیله که کشتنِ جانورانِ جادویی بدونِ دلیل، جُرم محسوب میشه.
«جانورانِ جادویی موجوداتِ باهوشی هستن که میتونن زبانِ انسانها رو بفهمن و صحبتحمل کنن، پس اگه با یکیشون روبهرو شدید، بهجای حمله کردن، ازش کمک بخواید.وقتی هیولاها بهندرت تنهایی عمل میکنن، برای همین ما تو قالبِ واحد عملیات انجام میدیم.
«هیولاها کارآمدن، از اشتباهاتشون درس میگیرن و نظامشون بر پایهٔباشه شایستگیه. هیچوقت یه هیولای تنبل و لوس نمیبینید چون اونا زودتربعد از همه میمیرن. برای شکست دادنشون، باید از اونا بهتر باشیم.
«شاید ما ضعیفتر باشیم، اما آموزش و تجهیزاتمون به ما برتریای میده کهکمکت اونا هرگز نخواهند داشت. بیشترِ هیولاها نمیتونن از جادو استفاده کنن و حتیبیشمار اون معدود هیولاهایی که میتونن، معمولاً به طلسمهای ردهٔ ۱ تا ۳ محدود میشن.
«این دلیلِ کافی برای دستکم گرفتنشون نیست. هیولاها تو عرضِ چند هفته به بلوغ میرسن، در حالیآموزش که برای شما شونزده سال طول کشیده تا کادت بشید. امروز میفهمیم که آیا جنمِ تبدیل شدنمثلِ به یه سربازِ فعال رو دارید، یا قراره بشید یه کارمندِ پشتمیزنشین، و یا اینکه کادوپیچشده میفرستنتون خونه.»
تپر به هر یک از آنها یک یونیفرمِ افسونشده به همراه یکخودشون انگشترِ بُعدی، چند نوع چوبدستیِ جادویی و معجون داد. بعد از اینکه لباسهایشانکنن را عوض کردند و همهچیز را در انگشترهایشان گذاشتند، جلسهٔ توجیهی ادامه یافت.
تپر گفت: «امروز باید با انساننماترینباید هیولاها روبهرو شوید. قرار است بهپخش قبیلهٔ تازهتأسیسی از اورکها حمله کنیم.»
در حالی که برخی از همرزمانش از روی تعجب نفسشان را در سینه حبس کردند، لیث به سولوسپدیاتورین دسترسی پیدا کرد. طبقِ افسانهها، اورکها نژادی تباهشده بودند که از الفها نشئت میگرفتند، اما از آنجا که هیچکساولین تا به حال یک الف را ندیده بود، لیث از بخشِ افسانه گذشت و یکراست سراغِ بخشِ مهم رفت.
اورکها موجوداتی انساننما با میانگینِ قدِ ۱٫۸ متر بودند. آنها ازمنقرض بدوِ تولد از فیزیکِ بدنیای برخوردار بودند که بهطرزِ خطرناکی لیثدیگر را به یادِ بدنِ خودش پس از تجربهٔ چندین پیشرفت میانداخت.
از انسانها قویتر، سریعتر و تنومندتر بودند. پوستشان بهطورِ طبیعی در برابرِ بیشترِ عناصرمیکنن مقاوم بود و بهندرت بیمار میشدند. بهندرت پیش میآمد که یک اورک استعدادِ جادواین نشان دهد، اما وقتی چنین میشد، آن موجود تواناییهای شگفتانگیزی از خود به نمایش میگذاشت.
لیث با خود فکر کرد: «عالی شد! تا اینجا این خطرناکترین نژادِ هیولاییه که تانمیکنم حالا دیدم. بر اساسِ چیزی که تو کتابِ جانورشناسی نوشته شده، به نظر میرسه ذاتاًبیشمار به بیدارشدهها نزدیک باشن. بهتره در برابرشون سرم رو خالی نگه دارم و چشمهام رو باز.»
برخلافِ انسانها، همهشان طاس بودند، حتی مادهها. پوستشان به رنگِ پوستِ درخت قهوهای بودمیکنم و تقریباً به همان اندازه سفت. اورکها همچنین حواسِ تقویتشدهای داشتند که غافلگیر کردنشانشبیهسازیِ را دشوار میکرد و میتوانستند فورانهای کوتاهی از قدرت یا سرعتِ انفجاری به نمایش بگذارند.
تپر گفت: «قبل از اینکه ماهیتِ حریفانمان را برایتان توضیح دهم، باید چندآموزشیِ سؤال بپرسم. صادق باشید، چون بقایتان به آن بستگی دارد. چند نفر ازتازهکار شما در گذشته برای حفظِ جانتان جنگیدهاید؟» چهار دست از ده دست بالا رفت.
«چند نفر از شما تامیدونم به حال با یک هیولا روبهرواون شدهاید؟» فقط یک دست بالا ماند.
«چند نفر از شما تابود به حال چیزی را کهباشه شکارِ جنگلی نبوده، کشتهاید؟» مثلِ قبل.
«واقعاً؟ دقیقاً چه چیزی؟»هیچکسی دستِ لیث یک بارِ دیگرکنه سخنرانیِ تپر را خراب کرد.
هر کاری که گروهبان میکرد، از توهینها گرفته تا مجازاتهای بیاساس، برای این بود که بهبیشمار آنها یک دشمنِ مشترک بدهد. کسی که از او متنفر باشند، تا همه در طولِ سختیهایشانگروهبان احساسِ برابری کنند و پیوندهای رفاقتی بسازند که به آنها کمک کند در نبردِ واقعی زنده بمانند.
قرار بود با شناختِ یکدیگر بتوانند همیشه هوای هم را داشته باشندخودشون و شانسِ بقایشان را افزایش دهند. حتی آن مجموعه سؤالات هم برایشروع این بود که به آنها بفهماند چقدر دربارهٔ دنیای اطرافشان کم میدانند.
هدف از کلِ آزمونِ میدانی در برابرِ هیولاهای انساننما همین بود. آنها باید ترس رانمیکنم احساس میکردند و یاد میگرفتند چطور بر آن غلبه کنند. تا بفهمند آیا تواناییِ گرفتنِبیشمار جانِ کسی را دارند یا نه. این لحظهای حیاتی در آموزشِ یک دانشجوی افسری بود.
با این حال، خودنماییِهیچکسی لیث باعث شد همهچیز شبیهِکنه یک شوخی به نظر برسد.
لیث پاسخ داد: «جانورانِمیکنم جادویی، انسانها، گابلینها، اوگرها،تورین مسخشدگان، هیولاهای تکاملیافته و نامردگان.»
جوخه وسرزمینم گروهبان یکصداحالا گفتند: «چی؟»
لیث شانه بالا انداختبرام و گفت: «اگه کسی براشحاضر جالبه، آمارِ کشتههام ۱۳۷ تاست.»
اشاره به هیولاهای تکاملیافته نشانهٔ بهاندازهکافی بزرگی بود که به تپر اجازه دهد معمایی راکمتر که در ماههای اخیر آزارش داده بود، حل کند. چند سال پیش، شایعهای پخش شدهبرابرِ بود که یکی از دانشآموزانِ گریفونِ سفید با یک شمشیرِ قدرتمند یک وایورن را کشته است.
همان دانشآموز حتی از خودِ پادشاه یک نامِ خانوادگی دریافتهمیشه کرده بود و پادشاه همهجا پخش کرده بود که چقدربرابرِ امیدوار است آن دانشآموز آیندهٔ درخشانی در ارتش داشته باشد.
گروهبان تپر در دلش وحشت کردهاونقدر بود: «خدا رو شکر قبل از اینکهحمل ردش کنم با فرمانده بریون حرف زدم.»
«وگرنه، اگه به قیمتِبرام جونم تموم نمیشد، حتماًهیچکسی شغلم رو به باد میداد!»