---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 311: فصل 311 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 311: فصل 311

0

فلوریا با این فکر دلش‌وفق​ به درد آمد و پرسید:‌نیستن​ «کسی تو گذشته برده‌ت کرده بود؟»

جیرنی شانه‌های فلوریا را گرفت و در چشمانش خیره شد: «نه، اما هر پاسبان باید‌نیستن​ در برابر چنین ابزارهایی آموزش ببینه تا تو همون دیدارِ اول، همکاراش رو از مخمصه‌ای که‌اگه​ توش افتاده باخبر کنه. حرف زدن بسه، به حرفام گوش کن و با دقت انجامشون بده.»

«وقتی رفتیم بیرون، برای کشتن‌ابزارِ​ حمله کن. تو این مرحله، دیگه‌خودکشی​ برای نجات دادنِ هیچ‌کدومشون خیلی دیره.»

فلوریا به‌سختی می‌توانست خودش را‌تجاوز​ با شرایط وفق دهد: «مگه‌کشید​ اونا قربانی نیستن؟ درست مثلِ اون؟»

جیرنی سر تکان داد: «نه، عزیزم.‌دهد​ اونا آماده بودن تا مردم رو برده‌اون​ کنن. اونا هم دست‌کمی از نالیر ندارن.»

«در ضمن، اگه رحمی نشون بدی، اونا بهت رحم نمی‌کنن. فرمانش‌دهد​ رو که شنیدی، ما رو می‌کشن حتی اگه به قیمتِ جونشون‌آماده​ تموم بشه. اصلاً نمی‌دونی پوشیدنِ یکی از اون چیزا چه حسی داره.

«توی بدنِ خودت غریبه می‌شی و مجبوری هر کاری که صاحبِ انگشترِ ارباب می‌خواد‌لحظه​ رو انجام بدی. بیشترِ قربانی‌های ابزارِ بردگی، تو کمتر از یه سال بعد از نجاتشون‌قدرت​ خودکشی می‌کنن. مثلِ اینه که هر لحظه، هم به ذهنت تجاوز بشه هم به بدنت.»

فلوریا شمشیرِ باریکش را از غلاف بیرون کشید و با‌کشید​ یادآوریِ خانواده‌اش و لیث، نفسِ عمیقی کشید. امیدوار بود آن‌ها به‌هرج‌ومرجِ​ او قدرت دهند تا کاری را که لازم بود، انجام دهد.

هرج‌ومرجِ راهروها خیلی زود آکادمی را به میدانِ نبرد تبدیل کرد. به‌مگه​ هیچ‌کس نمی‌شد اعتماد کرد؛ ترس و بدگمانی باعث می‌شد حتی دانش‌آموزانی که‌مردم​ تحتِ کنترلِ ذهن نبودند، با دیدنِ هر کسی به او حمله کنند.

تعدادِ طلسم‌هایی که در هوا پرواز می‌کردند از دانه‌های برنج‌نجاتشون​ در مراسمِ عروسی هم بیشتر بود. سولوس برای تماشای این خشونت‌ها‌کشید​ توقف نکرد، اما هر جنایتی که می‌دید، نفرتش را شعله‌ورتر می‌کرد.

متوقف کردنِ نالیر‌لحظه​ کافی نبود، سولوس‌بدنت​ می‌خواست او را بکشد.

سولوس ثانیه‌به‌ثانیه مستأصل‌تر می‌شد. مانای زیادی برایش نمانده بود و هنوز نتوانسته‌مثلِ​ بود هیچ ردی از لیث پیدا کند. به‌زودی مجبور می‌شد برای به‌ندارن​ دست آوردنِ قدرتِ لازم جهتِ ادامهٔ حرکت، خاطراتِ خودش را فدا کند.

چطور می‌تونم‌دادنِ​ حتی یکیشون‌خیلی​ رو فدا کنم؟

تو دلش گریه می‌کرد.

اگه اشتباه انتخاب کنم و تبدیل به یه آدمِ دیگه‌کشید​ بشم چی؟ اگه اصلاً دلیلی که دارم به خاطرش حرکت‌لازم​ می‌کنم رو فراموش کنم چی؟ به سازنده‌م قسم، اون کدوم گوریه؟

هنوز می‌توانست با شخصِ دیگری پیوند برقرار کند، اما این کار به معنای‌اون​ از دست دادنِ همیشگیِ لیث و فاش کردنِ تمامِ رازها و خصوصی‌ترین لحظاتشان‌اگه​ برای یک غریبه بود. سولوس مرگ را به خیانت به پیوندشان ترجیح می‌داد.

وقتی آن اتفاق افتاد، نمی‌توانست چهارده حسِ خودش را باور کند.‌دهد​ سولوس بالاخره توانست هاله‌ای را حس کند که میانِ هزاران هاله هم‌بودن​ آن را می‌شناخت. لیث فقط چند صد متر جلوتر از او بود.

سقف را رها کرد و با اجرای طلسمِ پروازِ شخصی‌شان، مثلِ یک شهاب‌سنگِ کوچک‌لحظه​ در هوا اوج گرفت. سولوس آن‌قدر خوشحال و آسوده‌خاطر بود که همه‌چیزِ دیگر را‌آن‌ها​ فراموش کرد. نیمهٔ دیگرش آن‌قدر نزدیک بود که تقریباً می‌توانست دوباره لمسش را حس کند.

افسوس که این‌لحظه​ کار همه‌چیز را‌بدنت​ از او گرفت.

صدای بی‌رحمِ نالیر امیدهای سولوس را در هم شکست: «فکر‌نیستن​ می‌کنی کجا داری می‌ری، کوچولو؟» جادوی روحش سولوس را در هوا‌کنن​ متوقف کرد و او را به سمتِ دستِ بازِ پروفسور کشید.

«کی فکرش رو می‌کرد وقتی دارم دنبالِ اون پاسبانِ لعنتی می‌گردم، تو‌مگه​ رو پیدا کنم؟ امروز واقعاً آسمان‌ها با من یارن.» حتی اگر سولوس‌مردم​ در بهترین حالتِ خودش هم بود، توانِ فرار از کششِ او را نداشت.

هیچ مقاومتی نشان نداد و‌ابزارِ​ گذاشت مثلِ یک ماهیِ خسته‌نجاتشون​ او را به سمتِ خود بکشند.

گور پدرِ آسمان‌ها‌لحظه​ و صد بار‌بدنت​ لعنت به تو!

سولوس تو دلش غرید.

لحظه‌ای پیش از آنکه مانای نابِ نالیر‌می‌توانست​ آن‌قدر جامد شود که جلوی حرکاتش را‌قربانی​ بگیرد، سولوس برگِ برنده‌اش را رو کرد.

او بُعدِ جیبی‌اش را باز کرد و با استفاده از جادوی‌خودکشی​ روح، تمامِ سلاح‌هایی را که لیث جادوآهنگری کرده بود و ابزارهای‌یادآوریِ​ کیمیاگری‌ای را که خودش ساخته بود، بر سرِ پروفسورِ حیرت‌زده رها کرد.

همهٔ آن‌ها اشیائی با کیفیتِ متوسط رو به پایین بودند‌کشید​ و هر کدام روی شخصی در سطحِ نالیر تأثیرِ ناچیزی داشتند.‌هرج‌ومرجِ​ با این حال، تعدادِ بی‌شمارشان نیرویی بود که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

نالیر که آن روز نفرتش از‌دهد​ هنرهای ساختِ جادویی حدومرزی نمی‌شناخت، غرید:‌مثلِ​ «این‌همه خرت‌وپرتِ لعنتی از کدوم گوری اومد؟»

سولوس با بهره‌گیری از حواس‌پرتیِ دشمنش، به شکلِ ماری درآمد و با تمامِ‌اونا​ توان نالیر را گاز گرفت. هنوز نمونهٔ زهرِ بالکور را در خالص‌ترین شکلش‌کنن​ به همراه داشت. برای محکم‌کاری، تمامش را در جریانِ خونِ پروفسور پمپاژ کرد.

حسِ کرختی به‌سرعت در دستش پخش شد و نالیر را به وحشت انداخت.‌اینه​ یک بار در جریانِ حملهٔ بالکور برای حفظِ پوششش، تا پای مرگ با‌عمیقی​ این زهر رفته بود. نالیر می‌دانست وقت ندارد. اگر زهر به هسته‌اش می‌رسید، می‌مرد.

علاوه بر این، او درمانگر نبود. نالیر هیچ راهی جز نشاط‌بخشی برای‌خانواده‌اش​ بیرون کشیدنِ زهر نداشت، اما تمرکز روی یک فنِ تنفس در حالی‌آکادمی​ که تیغه‌های مرگبار و انفجارهای انرژی بر سرش می‌بارید، کارِ سختی بود.

سولوس پا به فرار گذاشت و دوباره دنبالِ امضای انرژیِ لیث گشت. خوشبختانه‌اون​ زیاد دور نشده بود و سولوس هنوز انرژیِ کافی برای رسیدن به او‌اگه​ را داشت. با تمامِ سرعت پرواز کرد و حتی به سیگنالِ خطرش متوسل شد.

همان سیگنالی که سال‌ها پیش باعثِ آشنایی‌شان شده بود. هر کسی‌دهد​ در آکادمی می‌توانست آن را بشنود، اما برای سولوس مهم نبود.‌آماده​ می‌خواست پیش از آنکه خیلی دیر شود، توجهش را جلب کند.

اما دیگر کار از کار گذشته بود. نالیر‌سال​ در مقابلش وارپ کرد و او را با دستکشی‌بدنت​ آهنی که هاله‌ای مرموز احاطه‌اش کرده بود، محکم چسبید.

نالیر با انزجار تف کرد و گفت: «لعنت به جادوآهنگرها. نه میشه باهاشون سر‌نفسِ​ کرد، نه بدونِ اونا.» او فقط با به کارگیریِ مانعِ تعبیه‌شده در شاهکارِ وانمایر‌کرد​ و استفادهٔ هم‌زمان از نشاط‌بخشی برای دفعِ زهر، توانسته بود با این سرعت حرکت کند.

شاهکارِ وانمایر در کنارِ دستکشی‌وفق​ که اکنون به دست داشت،‌نیستن​ یکی از قوی‌ترین آرتیفکت‌هایش بود.

نالیر پوزخند زد: «ممنون‌خیلی​ که پیدا کردنت رو‌خودش​ آسون‌تر کردی، تیکه سنگِ احمق.»

صدایی از درونِ یک گام‌های وارپِ دیگر گفت: «دقیقاً.»‌بعد​ و با مشتی دهانش را بست؛ مشتی که با‌شمشیرِ​ وجودِ مانعِ محافظ، نالیر را چند متر روی زمین غلتاند.

سولوس فقط برای کسری از ثانیه‌بدنت​ از چنگِ نالیر رها شد و بلافاصله‌لیث​ خود را در میانِ دستانی دیگر یافت.

این تماس پیوند را فعال کرد و آن‌ها را دوباره یکپارچه ساخت.‌مثلِ​ برای سولوس، مثلِ این بود که پس از خفگی در آب، دوباره‌ندارن​ بتواند نفس بکشد. برای لیث، مثلِ دیدنِ خورشید در پایانِ زمستانی بی‌پایان بود.

آن‌ها یکی شدند، ذهن‌هایشان در شادی و نفرت در هم‌وفق​ آمیخت و اجازه داد هسته‌هایشان هماهنگ با هم بتپد. سولوس‌داد​ دستش را پوشاند، اما این بار دیگر یک دستکشِ ساده نبود.

دستکشِ زرهی دستِ لیث را تا آرنج پوشاند.‌سال​ انگشتانش به چنگال‌هایی بسیار تیز ختم می‌شد و‌تجاوز​ تیغه‌های کوچکی از قسمتِ ساعدش بیرون زده بود.

سنگِ قیمتی که در مرکزش‌تجاوز​ قرار داشت دیگر زرد نبود، بلکه‌یادآوریِ​ به رنگِ سبزِ تیره درآمده بود.

کسری از ثانیه بعد، شمشیرِ نگهبانِ‌دهد​ دروازه به دستِ لیث بازگشت و‌مثلِ​ زرهِ پوست‌دزد جایگزینِ پوششِ او شد.

لیث وقتش را با این سؤال که چطور چنین چیزی‌وفق​ ممکن است یا با غرق شدن در آغوشِ گرمِ سولوس‌داد​ تلف نکرد. البته سولوس هم چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد.

آن‌ها یکی بودند، به این معنی‌بردگی​ که در تک‌تکِ افکارشان شریک بودند؛‌می‌کنن​ از جمله میلِ سوزان برای کشتنِ نالیر.

ناولها | novelha.net