چپتر 515: فصل 515
0حواسِ نبردش بیدرنگ بیدار شدند، ذهنش را شفاف و بدنش راموگار آماده کردند. لیث به یاد آورد که چطور بعد از رسیدن بهبرساند بلیوس، متوجه شده بود درد و رنجش بهطرزِ چشمگیری کاهش یافته است.
این تسکینِ روانی چنان مستکننده بود که حس میکرد میتواند گردنِ یک غریبهٔ رهگذر رامهم با همان راحتی که یک آبجو سفارش میدهد، بشکند. وجدانش کاملاً خاموش و بیجان ماندهجایی بود، تا اینکه کسی به او تنه زد و چیزی نمانده بود لیث تسلیمِ تکانههایش شود.
تا اینکه به این فکر افتاد که اگر واقعاً این کار را بکند، خانوادهاش،آنقدر کامیلا و سولوس دربارهاش چه فکری میکنند. تازه آن موقع بود که عقلش سرِ جایشنرمتر برگشت. راحت میتوانست برای پاسبانهای محلی دروغی سرهم کند، اما نمیتوانست به آنها دروغ بگوید.
یعنی بدونِ سولوس و مأموریت،اینهمه من واقعاً همچین آدمیام؟ یعنی واقعاًچقدر جونِ بقیه برام پشیزی ارزش نداره؟
یک دقیقه هم طول نکشیدجوابِ تا به خودش اعتراف کند کهموگار جوابِ هر دو سؤال «بله» است.
درست مثل وقتهایی که در موگار هنوز بچه بود، تا وقتی مطمئن بود قسر درمیرود، برایشنبود مهم نبود به دیگران آسیبی برساند. با این حال، گذشتِ اینهمه سال آنقدر او را تغییرمیترسید داده بود که بفهمد این کار چقدر اشتباه است، تا جایی که کموبیش از خودش میترسید.
قدمِ بعدیاش رفتن به یک میخانه و نوشیدن بود. الکل او را نرمترسال و در برابرِ احساسات آسیبپذیرتر میکرد. لیث آنقدر نوشید تا مطمئن شد پیشمیخانه از کشتنِ کسی به دلایلِ پیشپاافتاده، دستکم دو بار به آن فکر میکند.
تازه آن موقع بود که بهسال خانهٔ کامیلا رفت و آنجا ازاشتباه سرِ بیحوصلگی و انتظار خوابش برد.
هر کی که منواعتراف بسته، همین که پاشمدرست قراره روزگارش سیاه بشه...
رشتهٔ افکارِ خشمگینش وقتی پاره شد که یک طلسمِبچه هوای ساده ملحفه را بلند کرد و کامیلا راآسیبی نشان داد که با لباسخوابی نازک در آغوشش خزیده بود.
در حالی که طوفانِ کوچکِ توی دستِ راستِآسیبی لیث محو میشد، کامیلا با صدایی خوابآلود پرسید: «اونبفهمد یه طلسمه توی دستت، یا فقط از دیدنم خوشحالی؟»
لیث به دست و پای چپشسال که زیرِ بدنِ کامیلا گیر کرده بودجایی اشاره کرد و پرسید: «چطوری اینشکلی شدیم؟»
«خب، وقتی دیشب برگشتم خونه، یه نفر زیادی نوشیده بود و تمامِ برنامههایی رو که برای شبمون چیدهبرایش بودم به هم ریخت.» این را گفت و آهی کشید؛ داشت به وقت و زحمتی فکر میکرد کهمیترسید هدر داده بود تا راهی برای دلداری دادنش پیدا کند و غذاهای محبوبش را از رستورانِ محبوبشان بگیرد.
«بعدش هم تا رفتم تومثل تخت، مثلِ تلهخرس چسبیدی بهموقتی و خب، اینم از الان.»
لیث ساعتِ جیبیاش رابرایش نگاه کرد و فهمیدآسیبی حسابی از صبح گذشته است.
«چرا بیدارم نکردی؟ الان دیگه باید سرِ کار باشی.» لیث حس میکرداشتباه عجب احمقی است، اما با این حال رهایش نکرد. گرمای کامیلا خلأِ سردآسیبپذیرتر و بیتفاوتی را که ذهنِ لیث در غیابِ سولوس تجربه میکرد، پس میراند.
کامیلا با خندهای ریز جواب داد: «نگرانِ اون نباش. مرخصیِ استعلاجی گرفتمهنوز تا از یکی از بستگانِ نیازمندم مراقبت کنم.» کامیلا دلش نیامده بودحال بیدارش کند، یا بعد از چیزهایی که از سر گذرانده بود تنهایش بگذارد.
روحش هم خبر نداشت کابوسهایی که دیده بود لیث دروقتی خواب میبیند، هیچ ربطی به وارگها ندارد. الکل شمشیرِ دولبهایحال بود که زخمهای کهنهٔ مربوط به مرگِ برادرش را باز میکرد.
«من که فامیلت نیستم و تا جایی کهآسیبی میدونم همهٔ مرخصیها لغو شده. این کار میتونهداده برات دردسر بشه. چرا این کار رو کردی؟»
«چون بهبرساند نظر میرسیدگذشتِ بهش نیاز داری.»
لبخندِ پرمهرش قلبِ لیث را گرم کرد و حرفهایشمثل هم همینطور، وقتی لیث فهمید اینها همان کلماتی استبرایش که خودش در جشنِ تولدش به کار برده بود.
«گذشته از این، طبقِ قانون من هیچ خانوادهای ندارم و بعد از دهدرمیرود سال خدمتِ صادقانه، بعید میدونم کسی به یکی دو روز مرخصی اهمیت بده.» کامیلابفهمد متوجه شد با وجود اینکه به نظر میرسید لیث کاملاً بهبودی یافته، دستانش میلرزد.
پتوها را دوباره بالا کشید ونبود او را محکم در آغوش گرفت.اینهمه سعی میکرد بفهمد چرا اینقدر سردش است.
لیث بدنش منقبض شد و با این فکر که کامیلا از همان ابتداجایی به او دروغ گفته است، گفت: «منظورت چیست که خانواده نداری؟ یادم میآیدنوشید دربارهٔ پدر و مادر و خواهر و برادرهایت با من صحبت کرده بودی.»
لیث او را آنقدر از خود دور کرد که بتواند هنگام سؤالهنوز پرسیدن در چشمانش نگاه کند. صدایش بسیار سردتر از همیشه بود. کامیلاحال آب دهانش را همراه با احساساتش قورت داد. بیاعتمادیِ لیث آزارش میداد.
کامیلا با صدایی غمگین گفت: «فکر میکنم وقتش رسیده دربارهٔ آن چیزهای غمانگیزی حرفبرایش بزنم که اغلب به آنها اشاره میکنم اما همیشه سرسری از کنارشان میگذرم.» بازچقدر کردنِ زخمهای کهنه دردناک بود، اما فاصلهٔ ناگهانی که میانشان افتاده بود بسیار بدتر بود.
در چند ماهِ گذشته، هر بار که لیث گزارشش را از طریقِ آویزِ ارتشی بهتغییر او میداد، بعداً با آویزِ غیرنظامیاش تماس میگرفت تا احساساتش را دربارهٔ مأموریتها و تنهاییِبرابرِ طبیعتِ وحشی با او در میان بگذارد، یا صرفاً از همصحبتی با او لذت ببرد.
لیث کمکم سفرهٔ دلش را برایسال او باز کرده بود، اما کامیلااشتباه چیزی از گذشتهاش به او نگفته بود.
بهتره همین الان همهچیز رو براش توضیح بدم تامثل اینکه بذارم تبدیل به یه سوءتفاهمِ احمقانه بشه. خدایانبرایش میدونن که هیچکدوممون حوصلهٔ این نمایشهای بیفایده رو نداریم.
کامیلا برایش تعریف کرد که چطور برای فرار از ازدواجی اجباری ازقسر خانوادهاش گریخته بود، چطور پدرش او را طرد کرده بود، و چطور بعداًتغییر وقتی دوباره سعی کرده بودند بازیاش دهند، این لطفشان را جبران کرده بود.
لیث در دل نفسِ راحتی کشید و وقتی شک و تردیدش جای خود را به همدلی داد، پرسید:چقدر «چرا قبلاً چیزی از اینها نگفتی؟» پدر و مادرِ کامیلا او را به یادِ پدر و مادرِ خودشدلایلِ در زمین میانداختند و باعث میشدند نسبت به کامیلا احساسِ دلسوزی و نسبت به آنها حسِ خونخواهی داشته باشد.
کامیلا با لحنی قاطع گفتاینهمه و لحظهای نگاهش را ندزدید: «چونچقدر اولش اصلاً به تو ربطی نداشت.»
«من راه نمیافتم مشکلاتاعتراف یا بارِ گذشتهام رادرست روی سرِ غریبهها خالی کنم.
«وقتی از من خواستی با هم بیرون برویم قبول کردم، چون تو اولیندرمیرود جادوگری بودی که اصلاً نگاهِ دومی به من انداخت و همچنین چون دربارهٔ لیثبفهمد ورهن، پسرِ طلاییِ جدیدِ پادشاهی کنجکاو بودم. هرگز انتظار نداشتم اوضاع اینطور پیش برود.
«من از تعهد میترسم و فکر میکردم با توجه بهحال اختلافِ جایگاهِ اجتماعی و فاصلهٔ سنیمان، خیلی زود علاقهات راجایی به من از دست میدهی.» سپس، چشمانش را پایین انداخت.
«بعد از اوتره، کاملیا، و دیدنِ خواهرت، باز هم چیزی به تواشتباه نگفتم چون میترسیدم تو را از خودم برانم. راستش را بخواهی، مناحساسات چیزی برای ارائه ندارم جز یک گذشتهٔ پردردسر و یک مسیرِ شغلیِ سخت...»
لیث کامیلا را به خودجوابِ نزدیک کرد و او راوقتهایی با مهربانی در آغوش گرفت.
لیث گفت: «مزخرف نگو، تو خیلی چیزها برای ارائه داری. ومطمئن حالا که داریم دربارهٔ چیزهای غمانگیز حرف میزنیم...» لیث از سالهایاینهمه کودکیاش برای او گفت. از سرما، گرسنگی، دو برادرش و بیماریِ تیستا.
کامیلا در حالی که دوباره در آغوشِ لیث جا میگرفت، بیاختیار گفت: «واو، اورپال واقعاً عوضیداده بود! او و برادرم کاز میتوانستند بهترین دوستانِ هم باشند.» آنها یک ساعتِ بعد را در سکوتنوشید گذراندند و در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، فقط به گذشتهٔ هم فکر میکردند.
وقتی قاروقورِ مکررِ شکمِ لیث لطافتِ آن لحظه را بهبفهمد هم زد، کامیلا پرسید: «میخواهی کمی بیشتر در تخت بمانی،نوشیدن یا میخواهی آن غذای لذیذی را که تمرین میکردم امتحان کنی؟»
غیر از آن آبجو،اعتراف از وقتی مائکوش را ترکمثل کرده بود هیچچیز نخورده بود.