چپتر 102: فصل 102
0با خواندنِ گزارشهای مربوط به کشمکشِ داخلیِ پادشاهیِ گریفون،پیشرفتی امپراتریسِ جادو حس میکرد دارد یک کتابِ تاریخ میخواند. قرنهامطالعه پیش، امپراطوریِ گورگون نیز با بحرانِ مشابهی روبهرو شده بود.
پس از آنکه مَگوس لوکرا سیلوروینگ میراثِ جادوییاش را برای تمامِ جهان فاشدیگر کرد، هنرهای عرفانی با جهشهای بلندی رو به پیشرفت گذاشت. دانشی که او منتشرتضمین کرده بود، به دورهٔ طولانیِ رکودی که پژوهشهای جادویی دچارش شده بود، پایان داد.
اما مانندِ هر تغییرِ دیگری، راهحلهای جدید، مشکلاتِ جدیدی هم به همراهپیدا آورد. تا آن لحظه، جادو به طلسمهای ردهٔ ۳ محدود بود و همینانجمنِ به خانوادههای ثروتمند و قدرتمند اجازه میداد انحصارش را در دست داشته باشند.
این میراث حاویِ پایههای بسیاری از طلسمهای ردهٔ ۴ بود و بذرِسوی چیزی را کاشت که بعدها به نامِ تخصصها شناخته میشد. مقاماتِ عالیرتبهٔمیکردند هر کشور، با درکِ کاربردهای بیشمارِ نظامیِ آن، در تنگنا قرار گرفتند.
محدود نگهداشتنِ استفاده از جادو فقط برای فرزندانِ خانوادههای خودشان، رسیدن به هرگونهاستعدادی پیشرفتی را کُند و دشوار میکرد. جادو همیشه استعدادی کمیاب بود و حالادادن چیزهای بسیار زیادی برای مطالعه وجود داشت، اما تعدادِ جادوگران بسیار کم بود.
از سوی دیگر، اجازه دادن به آدمهای عادی برای مطالعهٔ جادو، توازنِسوی قدرت را تغییر میداد. وقتی به طلسمهای ردهٔ ۴ دسترسی پیدا میکردند،میکردند چه کسی میتوانست تضمین کند که جادوگرانِ جدید دستِ ولینعمتانشان را گاز نگیرند؟
در حالی که پادشاهیِ گریفون تأسیسِ انجمنِ جادوگران را انتخاب کرددسترسی تا حتی به آدمهای عادی هم بر اساسِ مشارکتشان مقام و ثروتحالی اعطا کند، امپراطوریِ گورگون چنین ایدهای را خودکشی دانست و رد کرد.
آنها ترجیح دادند روی جادوآهنگری تمرکز کنند و تمامِ منابعشان را درسوی توسعهٔ قلادههای بردگی سرمایهگذاری کردند. به لطفِ این اشیاءِ جادویی، میشد آدمهای عادیکسی را با خیالِ راحت به خدمت گرفت و استعدادِ جادوییشان را کنترل کرد.
هر نامزدِ جادوگری مجبور به تسلیم میشد و نمیتوانست ازکُند دستوراتِ اربابانش سرپیچی کند. بردگیِ جادوگرانِ عادی دههها طول کشید، تاداشت اینکه یک جادوآهنگرِ پیر و حیلهگر توانست راهِ گریزی پیدا کند.
اربابش از او خواسته بود آرتیفکتی بسازد که بتواند اشیاءِ جادویی را موقتاً از کار بیندازد، تامطالعهٔ از آن در میدانِ نبرد استفاده کنند و منابعِ دشمن را درست زمانی که بیشترین نیاز راحالی به آنها داشتند فلج کنند، اما هرگز نگفته بود که این آرتیفکت نباید روی قلادهها اثر بگذارد.
وقتی طبقِ درخواستش به او نشان داد کهقدرت آرتیفکت چگونه کار میکند، قلادههای تمامِ جادوگرانِ آنتضمین خاندان از کار افتاد و شورش آغاز شد.
آنها با ترکیبِ استفاده از آرتیفکت برای آزاد کردنِداشت جادوگرانِ جدید و بستنِ قلادهها به گردنِ شکنجهگرانشان، بهآرامیتوازنِ اما بیوقفه تمامِ خاندانهای اشرافی را نابود یا برده کردند.
آرتیفکت یک راز بود، بنابراین تنها کاری که باید میکرد این بود که از اربابِ حالا مطیعِ خود بهعنوانِ اسبِوجود تروآ استفاده کند و بگذارد شورش در سکوت گسترش یابد، تا زمانی که دیگر خیلی دیر شده باشد. جادوگران پس ازجادوگرانِ کشتنِ تمامِ اشراف، قدرت را به دست گرفتند و هرگونه رد یا اشارهای به نحوهٔ ساختِ قلادهها را از بین بردند.
حتی تحقیق در این باره به جرمی با مجازاتِ اعدام تبدیل شده بود.دیگر امپراطوری از یک نظامِ پادشاهی، به یک الیگارشیِ مبتنی بر شایستهسالاری تبدیل شد. القابتضمین به ارث نمیرسیدند و هر مقامی را کسانی اشغال میکردند که شایسته تلقی میشدند.
بیشترِ جادوگران علاقهای به عمارتهای مجلل یاتوازنِ مجسمههای طلاییِ هماندازهٔ خودشان نداشتند؛ آنها بیشترِکسی درآمدشان را صرفِ خانواده و پژوهشهایشان میکردند.
اولین قانونی که اولین امپراطورِ جادو و شورای جادویش تصویبتعدادِ کردند، آزادیِ مطالعهٔ جادو فارغ از جایگاهِ اجتماعی، و گنجاندنِتغییر جادوی روزمره در مجموعهٔ اصلیِ دروسی بود که کودکان باید میخواندند.
این نظام بینقص نبود. یک جادوگرِ خوب میتوانست فرمانروایی بیکفایت یا ظالم باشد،استعدادی بماند که در زمانِ مرگش، جایگزینیِ حتی یک فرماندارِ محلی ممکن بود زمانِدادن زیادی ببرد و قلمرو را در برابرِ فساد یا حملاتِ خارجی بیدفاع بگذارد.
همچنین، از آنجا که بیشترِ منابع صرفِ پژوهشِ مداومداشت و توسعهٔ شکلهای جدیدِ جادو میشد، ارتشِ انسانیشان ضعیفترینتوازنِ ارتش در میانِ سه کشورِ همسایه به شمار میرفت.
با این حال، امپراطوریِ گورگون اکنون پیشرفتهترین کشور در زمینهٔوقتی پژوهشهای جادویی بود. پایتخت، شهری شناور و مستحکم بود کهولینعمتانشان دیوارهای سفیدش در نورِ روز مانندِ فانوسی برای مسافران میدرخشید.
برجهای نگهبانی در بالا و پایینِ دیوار امتداد داشتند و کریستالهای جادوییِ غولپیکری در هر انتهاعادی قرار داشت که نیروی حلقههای عرفانیِ رون را تأمین میکرد؛ حلقههایی که با چشمِ غیرمسلح هم دیدهنگیرند میشد. هر برج بسته به شرایط، قابلیتِ حمله یا دفاع داشت و شهر را عملاً تسخیرناپذیر میکرد.
امپراتریسِ جادو گفت: «احمقها. اونا فقط اتفاقِ اجتنابناپذیر رو به تأخیر انداختنهمیشه و یه نوع قلادهٔ دیگه گردنِ جادوگراشون انداختن. مهم نیست چقدر بلندسوی باشه، افسار همیشه افساره. به ارتشهای مرزیمون دستور بدید برای حمله آماده بشن.
فقط مسئلهٔ زمانه که یکی یه کارِمطالعه احمقانه بکنه و اوضاع بالا بگیره. مادادن باید سریعترین باشیم تا از حماقتشون سود ببریم.»
صبحِ روزِ بعد، لیث هیچ امیدِ واقعیای به موفقیت در دومینجادوگران درسِ جادوی بُعدی نداشت. پس از آموزشِ اجرای سهگانه به دخترها،دسترسی تمامِ شب را به تمرین گذرانده بود، اما پیشرفتِ چندانی نداشت.
وقتی به سالنِ تمرین رسیدند، پروفسور راد از قبل آنجا منتظر بود. اتاقاستعدادی ۳۰ متر طول و ۲۰ متر عرض داشت و کاملاً خالی بود. دایرههایدادن کوچکی روی زمین کشیده شده بود که نشان میداد دانشآموزان کجا باید قرار بگیرند.
زمین و دیوارها هیچ نشانی از شکاف نداشتند. انگارداشت کلِ اتاق بهجای اینکه از سنگهای کوچکتر ساخته شدهتوازنِ باشد، از یک سنگِ غولآسای یکپارچه تراشیده شده بود.
هنوز آخرین صدای گونگآدمهای شروعِ درس را اعلام نکردهتغییر بود که گفت: «شروع کنید.»
در حالتِ عادی لیث پیش از آنکهمطالعه جدی شود، مدتی خودش را به بیعرضگیدادن میزد، اما این بار دلیلی برای تظاهر نداشت.
پروفسور راد آرام میانشان قدم میزد و کسانیهرگونه را که واقعاً از پسِ اجرای سهگانه برمیآمدند، بهبسیار خاطر میسپرد. پَرَکِ زردِ کوچک نشانگرِ این توانایی بود.
لیث، لیام و تنها چند نفرِ دیگر توانستند قدمِ اولتعدادِ را کامل کنند. بسیاری از دانشآموزان پس از چند بارتغییر شکست، کتابهایشان را بیرون آوردند تا بفهمند کجای کارشان میلنگد.
به لطفِ تمامِ تمریناتش، لیث زمانبندیِ لازم برای تثبیتِ پَرَک با جادویپیدا آب را فهمیده بود. این کار اجازه میداد انرژیِ بیشتری به هستهتأسیسِ اضافه کند و آن را به دو کرهٔ سیاه و کوچک تبدیل کند.
مشکل اینجا بود که هیچ ایدهای نداشت چطور باید ادامه دهد. پسسوی از صدها بار تلاش، هنوز نمیتوانست آنها را بزرگ کند و کِشمیکردند بدهد. هیئتِ افقِ رویداد آخرین قدم پیش از تکمیلِ درستِ تمرین بود.
همین الان رسید به قدمِ دوم، برایرسیدن یه آدمِ عادی بد نیست. راد با دیدنِحالا اینکه بقیهٔ کلاس هیچ پیشرفتی نکردهاند، نوچنوچ کرد.
پس از گذشتِ یک ساعتبسیار و وقتی پیشرفتِ بیشتری نکرد،تعدادِ لیث تصمیم گرفت کمک بخواهد.
«پروفسور، من یه سؤال دارم.»
«چه تصادفی! منمحالا همینطور. بگو ببینم،زیادی دیروز کتابِ منو خوندی؟»
«بله.»
«فهمیدی توش چی نوشته؟»
«بله.» لیث فهمید او دارد بهمطالعهٔ کجا میرسد. اتفاقِ مشابهی در طولِپیدا یک کلاسِ دانشگاه هم برایش افتاده بود.
«پس به نفعِحالا خودته که سؤالی نداشتهمطالعه باشی. برگرد سرِ جات.»
لیث که از خشمفقط به جوش آمده بود،هرگونه دوباره مشغولِ اجرای طلسم شد.
زمانِ بیشتری گذشت و چون هنوز در قدمِ دوم گیر کرده بود، لحظهایدیگر دست نگه داشت تا ببیند بقیه چهکار میکنند. یوریال و فلوریا هنوز نتوانسته بودندتضمین پَرَکِ زرد را پدید بیاورند، اما ظاهراً فریا میتوانست آن را مرتب ایجاد کند.
انگار بالاخره اجرای سهگانهآدمهای رو یاد گرفته. بذارقدرت ببینم کویلا چهکار میکنه.
با کمی جستوجو توانست پیدایش کند. در کمالِ تعجب دیدتعدادِ که کویلا پَرَک را پدید آورد، آن را به دو نقطهٔوقتی سیاه تبدیل کرد و حتی توانست به آنها شکلِ قیف بدهد.
پروفسور راد نمیدانست بیشتر از کارِ او شگفتزده باشد یا ازدشوار دستِ کلاس خشمگین. چند دانشآموز سعی کردند از او راهنمایی بخواهند، اماجادوگران او به همه همان جوابی را داد که به لیث داده بود.
وقتی درس تمام شد، هیچکس پیشرفتِ بیشتریمطالعه نکرده بود. بیش از نیمی از کلاس حتیآدمهای نتوانسته بودند به قدمِ اولِ طلسمِ حلقه برسند.
راد گفت: «قبل ازآدمهای اینکه برید، میخوام بدونیدقدرت که از طرزِ برخوردتون بیزارم.»
«من به برابری اعتقادی ندارم، بیدلیل نیست که همهٔ ما متفاوتجادوگران به دنیا اومدیم. به همبستگی هم اعتقادی ندارم، آکادمی که مؤسسهٔ خیریهپیدا نیست. اینجا یه میدانِ نبرده که هر جادوگر باید برای خودش بجنگه.
با این حال، وقتی دیروز بهتون گفتم اجرای سهگانه ضروریه، چرادشوار هیچکدومتون جرئت نکرد بهم بگه اینهمه آدم اصلاً در اون سطحتعدادِ نیستن؟ پیشِ خودتون فکر کردید یه جوری کور میشم و نمیفهمم؟
خب، تنها دستاوردِ امروزتون این بود که وقت و حوصلهٔتعدادِ منو تلف کنید. از فردا به بعد، بهتره اونایی کهتغییر نمیتونن به حداقلِ پیشنیازها برسن، تو کلاسِ من شرکت نکنن. مرخصید.»
وقتی بیرون رفتند، لیث مشتاقانه بهمطالعهٔ سمتِ کویلا دوید به این امیدپیدا که بتواند گرهِ کارش را باز کند.
«چطور به قدمِ سوم رسیدی؟ من فهمیدم چطور اولین هستهٔ انرژی رو تثبیت کنم و اونقدر مانا بهشتوازنِ بدم تا رشد کنه و دوتا بشه. اما بعد از اون، همهچیز به هم میریزه. یا باید از جادویانتخاب آب برای تثبیتِ یکی از دروازهها استفاده کنم یا اون یکی. نمیتونم هر دو رو با هم تثبیت کنم.
یا بهتر بگم، سعی کردم، حتی دسترسیدن به دامنِ اجرای چهارگانه شدم تا همزمان دوحالا پالسِ جادوی آب بفرستم، اما هیچکدوم جواب نداد.»
کویلا جواب داد: «نیازیچیزهای به جادوی چهارگانه نداری،وجود در واقع خیلی سادهست.»
«این دو دروازه اونقدر عمیق به هم وصلن که مثلِ یک کلپیدا عمل میکِنن. نباید اونا رو دوتا چیزِ جدا ببینی، بلکه باید یه کلانجمنِ در نظرشون بگیری. مثلِ درمان کردنِ کسیه که شونهاش دررفته و انگشتهاش شکسته.
دو نقطه تو فضا، اما فقط یه دست. فقط بایدتعدادِ کاری کنی که جادوی نور تو کلِ عضوِ آسیبدیده جریان پیداوقتی کنه تا هر دو مشکل رو برطرف کنه. مثلِ آب خوردن.»
لیث یک بارِ دیگر طلسمِفرزندانِ حلقه را اجرا کرد وکُند همانطور که گفته بود عمل کرد.
کویلا راست میگه! میتونم مانایبسیار آب رو از یه سر بهجادوگران اون سر به جریان بندازم، یافتم!
اما دو نقطهٔ سیاهآدمهای بهجای اینکه کِش بیایند، باتغییر صدای تقی از هم پاشیدند.
لیث آهیکمیاب کشید و جواببسیار داد: «نه، نیست!»