چپتر 696: فصل 696
0هیئتِ دورگهٔ لیث نه خونی داشت و نه اشکی؛ تنها شعلههاخارج و سایهها در بدنش خانه داشتند. با این حال، باز شدنِ چشمِکادوریا سوم قطره آبِ کوچکی پدید آورد که شباهتِ زیادی به اشک داشت.
چشمِ آبی پیش از آنکهتازه دوباره بسته شود، بهسرعت مانندِچیست دو چشمِ دیگر زرد شد.
بهمحض اینکه سولوس آنقدر از شوک بیرون آمدزیاد که بتواند خاطراتش از اتفاقاتِ اخیر را بانیامد او به اشتراک بگذارد، لیث در دل گفت:
خیلی خب، جدیاصلاً میگم. اون دیگهوقایع چه کوفتی بود؟
سولوس پیش از آنکه به یادتودهٔ بیاورد وضعیتشان چقدر وخیم است، بیاختیار گفت:چیست «شاید جادوی آب به روح ربط داره؟»
تحلیلی همهجانبه روی بدن، نیروی زندگی و مانای لیث انجام داداما و در نهایت به این نتیجه رسید که هیچچیز تغییر نکرده است.سیاه یا دستکم، چیزی تغییر نکرده بود که او قادر به تشخیصش باشد.
تشکیلاتِ جادویی را غیرفعال کرد تا ذخایرِ انرژیِ همواره در حالِ کاهشش راناگهانیِ حفظ کند و خاطرنشان کرد: «بیخیالِ چشمِ شمارهٔ سه شو و روی گولمِ احتمالیِچیست شمارهٔ سه تمرکز کن. آرایهٔ مسدودکنندهٔ هوای من بدونِ کریستالهای مانا زیاد دوام نمیاره.»
لیث اصلاً از این چرخشِ ناگهانیِ وقایع خوشش نیامد. هیچایدهای ایدهای نداشت تودهٔ انرژیای که تازه از تأسیساتِ زیرزمینی خارجاما شده بود چیست، اما از یک چیز کاملاً مطمئن بود.
وقتی در گذشته شاهدِ همین پدیده بود — در کادوریازیرزمینی مقابلِ ستارهٔ سیاه و در مائکوش مقابلِ تزکا، دورگهٔ وارگ-مسخشدهشاهدِ — هر دو بار موجوداتِ زنده به بردگی گرفته شده بودند.
گوشتشان در هم پیچیده و ذهنشان در کابوسی بیپایانشده به دام افتاده بود، تا اینکه لیث زنجیرهایشان را پارهپدیده کرد. این کشف، معنای جدیدی به نامِ «راکتورِ مانا» میداد.
سولوس تأمل کرد: «طبقِ افسانهها، مانا عنصرِ زندگیه، نه انرژیِ جهان. کویلا اشتباهناگهانیِ میکرد، راکتورِ مانا نمیتونه چیزی باشه که مانا رو به نیروی زندگی تبدیلشده میکنه، بلکه برعکسه. ولی اینکه برای چه هدفی این کار رو میکنن، نمیدونم.»
لیث در دل گفت:
فکرِ عالیایه، سولوس.
سپس منتظر ماند تا گولمِ دیگری ظاهر شود، اما هیچچیست اتفاقی نیفتاد. دقایق گذشتند تا اینکه سولوس به قدرتِ کاملش بازگشتمقابلِ و توانست آرایهٔ مسدودکنندهٔ هوای دیگری اجرا کند، اما بیفایده بود.
یوندرا راست میگه، کاملاً مشخصه که دستِمانا اودیها پشتِ این حملهست. بعد از ازوقایع دست دادنِ دو گولمِ گوشتی، حتماً نگران شدن.
استدلالِ لیث کاملاً درست بود.
قرار بود گولمهای گوشتی ماشینهای کشتارِ بینقصی باشند. مرگِ به این زودیِ دوچیست تا از آنها باعث شده بود اودیها در برنامهشان تجدیدنظر کنند و بهسیاه گزارشهای سربازانشان گوش دهند تا برای مقابله با دشمنِ ناشناس بهتر برنامهریزی کنند.
وقتی فهمیدند به نظر میرسد تهدیدِ اصلی آن زنِ جوان است، گیج شدند. بقیهمطمئن فقط یک مشت آدمِ بیمغز و پیرمردهای خرفت بودند. آنها توانسته بودند چهار سازه راموجوداتِ بکشند فقط به این دلیل که جادوگرِ زن به طریقی آنها را فلج کرده بود.
همچنین، این زمانی بود که انسانها هنوز در اوجِ قدرتشان بودند. پسچرخشِ از چنین مبارزهٔ سنگینی و با از پا در آمدنِ جادوگرِ زن،زیرزمینی قرار بود طعمههای آسانی باشند، اما به نظر میرسید حتی قویتر هم شدهاند.
ویگا تکرار کرد: «جادوگرِ زن سهمِ منخوشش است! اگر یکی از آن سطلزنگزدههایت بهتازه بدنِ او آسیب برساند، تو را میکشم گونا.»
گونا پاسخ داد: «کاملاً مشخص است که او قدرتمندترینتأسیساتِ فردِ گروه است. بدنش برای زنیکهٔ خودپسندی مثلِ تووقتی هدر میرود، ویگا. من میتوانم استفادهٔ مفیدی از او بکنم.»
پیش از آنکه شروع به جروبحث کنند — باشده خطرِ جدیِ اینکه یکدیگر را بکشند و بقای کلِهمین گروه را به خطر بیندازند — جیرا مداخله کرد.
«کافی است، شما دو نفر. همانطور که پیشتر همه توافق کردهاند، مزایدهچرخشِ روی بدنها زمانی شروع میشود که تعدادِ دقیقشان را بدانیم. سهمخواهی مالِزیرزمینی بچههاست. حالا، اگر آن بدنها را میخواهیم، به یک استراتژی نیاز داریم.
«من گولمها را به محفظههای شارژشان برگرداندهام، در نتیجه وقتی حمله را از سرتازه بگیرند در اوجِ قدرتشان خواهند بود. حالا جواب میخواهم. آنها چطور دو گولمِ گوشتیپدیده را به این سرعت کشتند و چطور میتوانیم جلوی تکرارِ این اتفاق را بگیریم؟»
اودیها فکر کردن به بدنها را کنار گذاشتند و روی مسئلهٔ پیشِ روچیست تمرکز کردند. آنها میتوانستند گولمهای گوشتیِ جدیدی از کارخانههای گوشتشان جادوآهنگری کنند، اماسیاه با وجود اینکه جانورانِ جادویی میتوانستند دستوراتشان را بفهمند، اودیها زبانِ جانوران را نمیفهمیدند.
همچنین، استفاده از جانوران به عنوان مادهٔ اولیه به این معنا بود کهکاملاً گولمِ حاصل بیش از حد بزرگ میشد و نمیتوانست بهراحتی در فضاهای بستهوارگ حرکت کند. به همین دلایل بود که گولمهای انسانی نیروهای زبده محسوب میشدند.
با این حال، پرورشِ انسانها سالها طول میکشید و اودیها بهسختی منابعِ لازم برای زنده نگهداشتنِنیامد خودشان را داشتند، چه رسد به اینکه بخواهند از تعدادِ کافی سوژهٔ آزمایش تا رسیدن به بلوغگذشته مراقبت کنند. فقط چهارده گولمِ گوشتی باقی مانده بود، بنابراین حملهٔ بعدیشان باید آخرین حملهشان هم میبود.
پس از بیش از نیم ساعت انتظار، لیث تصمیم گرفت به آسانسور برگردد.چیست چشمهٔ مانا بخشی از توانش را بازیابی کرده بود، اما هیچچیز جای خوابسیاه را نمیگرفت. وقتی به اردوگاه برگشت، فقط کویلا، فلوریا و یوندرا هنوز بیدار بودند.
یوندرا از فنِ مراقبهاش استفاده کرده بود تا به خلسهای عمیق برسد؛ خلسهای که به او اجازه میدادهمین تقریباً بهخوبیِ خوابیدن استراحت کند، مانایش را بازیابی کند و بدنش را آرام سازد. دیگر پروفسورها و موروکذهنشان همگی تونیکی نوشیده بودند تا پیش از آنکه خستگی از پا درشان بیاورد، روندِ بهبودشان را سرعت ببخشند.
یوندرا پرسید:آرایهٔ «چطور پیشهوای رفت، روحِ جوان؟»
لیث، در حالی که تقریباً خلسهٔ او را به هم میزد، پاسخ داد:انرژیای «دو گولم کم شد. یکییکی فریبشان دادم و به داخلِ آرایهٔ نشال وشاهدِ یکی از آرایههای خودم کشاندم. با مسدود شدنِ زمین و هوا، کشتنشان سخت نبود.»
هیچیک از حاضران از این نکتهتودهٔ غافل نشد که او به جایشده «نابود کردن»، از کلمهٔ «کشتن» استفاده کرد.
لیث پرسید: «نمیدانم چقدرانرژیای طول میکشد تا برگردند.خارج کویلا، جوابِ سوالم چه شد؟»
کویلا پاسخ داد: «خبرِ بدی دارم. اگر این مکان را به جایچرخشِ یک تأسیساتِ پزشکی، یک تأسیساتِ تسلیحاتی در نظر بگیریم، ماهیتِ راکتورِ مانازیرزمینی تقریباً واضح است.» او انتظار داشت حرفهایش نیازی به توضیح نداشته باشد.
همه، حتینمیاره سولوس، یکصدا گفتند:ناگهانیِ «نه، واضح نیست.»
«خدایِ من، بچهها. راکتورِ مانا! اسمش گویای همهچیز است. چه چیزی تفاوتِ میانِ یکاما جادوگرِ معمولی و یک جادوگرِ خوب را رقم میزند؟ چرا به ردههای جادو نیاز داریم؟وارگ همهچیز نه تنها به استعدادِ شخص، بلکه به مقدارِ مانای در دسترسش هم بستگی دارد.
«با مانای نامحدود و تمرینِ کافی، هر کسی میتواند تمامِ ردههای طلسم را اجرا کند، دستکم در تئوری. مشکل اینجاستکادوریا که مانا چیزی است که نمیتوان بدونِ دچار شدن به مسمومیتِ مانا، آن را قرض گرفت یا دزدید.» او به چشمانِزنجیرهایشان لیث نگاه کرد و در این فکر بود که لیث چطور توانسته چنین قانونِ بنیادینی از جادو را زیر پا بگذارد.
«بنابراین، راکتورِ مانا بهوضوح چیزی است کهمانا منبعِ بیپایانی از مانا را برای کاربرشوقایع فراهم میکند و او را شکستناپذیر میسازد.»
لیث در حالی که مخالفتهایناگهانیِ سولوس را بیان میکرد، پاسخایدهای داد: «نه، این غیرممکن است.»
«این مکان، مانندِ بیشترِ شهرهای گمشده، با انرژیِ جهان تغذیه میشود، اماشده آن مانا نیست. انرژیِ جهان میتواند در کریستالها متراکم شود و برای تأمینِستارهٔ نیروی یک افسون به کار رود، اما نمیتواند به یک جادوگر نیرو ببخشد.»
سولوس توضیح داد: «دستکم نه بدونِ اینکه از فیلترِ هستهٔ مانااما رد بشه، همونطور که تو با نشاطبخشی این کار رو میکنی.ستارهٔ اگه اودیها دربارهٔ هستهها میدونستن، همهشون بیدارشده میشدن، که خب مشخصه نبودن.
«بدونِ این دانش، تزریقِ انرژیِ جهان به یه موجودِ زنده فقط اثراتِ مرگبار داره.وقایع هستههای مانای ایستا نمیتونن بدونِ نابود شدن تحملش کنن. مثلِ این میمونه که بخوایاما هوای بیشتری رو با زور واردِ بادکنکی کنی که تا خرخره پر شده؛ فقط میترکه.»
کویلا آهینمیاره کشید: «منظورم انرژیِناگهانیِ جهان نیست، لیث.»
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم من خیلیتازه تند حرف میزنم یا بقیهٔ دنیا زیادی کُندکاملاً هستن. وای خدای من! دارم شبیهِ مانوهار میشم.