چپتر 348: چپتر ۳۴۸
0رنگِ لیول پرید و نه فقط به این خاطر که حرفهای لیث شبیهِ شوخیمیدانست نبود. ریههایش میسوختند و تشنهٔ هوا بودند، با این حال چنگِ لیث اجازه نمیداد حتیبرود یک نفس بکشد. از تماشای حریفی که اول سرخ و بعد کبود میشد لذت میبرد.
لیث محضِ احتیاط پرسید:اشراف «هیچ آرایه یا دستگاهِ ضبطیمهم اینجا نیست، مگه نه سولوس؟»
«هیچی. هر چی باشه، فقط ششتا آکادمیِ بزرگ و یه عالمه پادگانِدربیفتید آموزشی هست. اگه منابعش رو داشتن که تو هر کدومشون یه هستهٔهمهٔ نیرو بذارن، پادشاهیِ گریفون خیلی وقت پیش موگار رو فتح کرده بود.»
«با این حال، فکربذارن نکنم قتل تو روزِوقت اولت ایدهٔ خوبی باشه.»
لیث غرید، ناگهان لیول رانیستم رها کرد و باعث شددوباره با باسن روی زمین بیفتد.
لیث در حالی که لیول سرفه میکرد و به نفسنفسمنم افتاده بود، گفت: «چون قراره شش ماهِ آینده رو زیرِآخرتون یه سقف زندگی کنیم، این بار با یه اخطار ولت میکنم.»
«نمیدونم کی هستی یا چرا از اشراف متنفری. راستش رو بخوای، برامدربیفتید مهم هم نیست. منم اشرافزاده نیستم، اما دفعهٔ بعد که تو یاهمهٔ یکی از دوستات دوباره با من دربیفتید، کاری میکنم که دفعهٔ آخرتون باشه.»
لیث میدانست احتمالاً هر چه هم بگوید، اوضاع بیخ پیدا میکند. با این حال سولوس حق داشت؛ نمیتوانست همهٔایدهٔ آنها را بکشد و انتظار داشته باشد قسر در برود. نکتهٔ مثبت این بود که یک آدمِ عادی تقریباً هیچآینده کاری نمیتوانست با او بکند، در حالی که خودش راههای بیشماری داشت تا زندگیِ آنها را به جهنم تبدیل کند.
لیث نگاههای پر از نفرتشان را نادیده گرفت و تختی در گوشه برای خودشمیدانست انتخاب کرد. روندِ نشان زدن ساده بود. همین که مانایش طلسمِ درونِ شمارهٔ خدمتیِ دوختهشدهبرود روی سینهاش را فعال کرد، ابری طلایی و کوچک به دنبالِ دستش به حرکت درآمد.
حالا شمارهٔ خدمتیِ لیث روی چارچوبِ تخت حکبرام شده و روی پتوها دوخته شده بود. دلیلیدوستات برای انتخابِ کمد نداشت، چون همهٔ آنها خالی بودند.
صدای خشنی پرسید: «اینجا چه خبره؟» و باعث شد همه از لیث رو برگردانند ومیدانست به در نگاه کنند. مردی سرسخت با ۱٫۷۵ متر قد در اواسطِ سیسالگی آنجا ایستادهبرود بود. برخلافِ کارآموزان، یونیفرمش آبیِ روشن بود و نوارهای گروهبانِ ستاد روی آستینهایش به چشم میخورد.
گروهبان بهمحضِ ورود به خانه، کلاهِ لبهپهنش را برداشت و برای ارزیابیِ وضعیت نگاهی به اطراف انداخت.روزِ یک کارآموز با چهرهای وحشتزده روی زمین نشسته بود. یکی دیگر طوری راه میرفت که انگار صاحبِافتاده آنجاست و بقیه در گوشهای کز کرده بودند، مثلِ برههایی که با گلهای از گرگها روبهرو شده باشند.
گروهبان که نام و شمارهٔ خدمتیاش روی جیبِ بالای سینهاش گلدوزیدربیفتید شده بود، گفت: «کارآموز لیول، کونت رو بلند کن و بهنمیتوانست درگاهِ خدایان دعا کن که از توضیحت خوشم بیاد.» نامش تپر بود.
لیول با اشاره به لیث جواب داد: «اونبرام یارو دیوونهست! بیدلیل بهم حمله کرد و نزدیکدوستات بود خفهم کنه. همهٔ کسایی که اینجان شاهدن.»
از چشمِ لیث و تپر پنهان نماند که صداییکی لیول بالاتر میرود و از تماسِ چشمی طفره میرود. بماندبیخ که داستانش هم مثلِ اسکناسِ سهدلاری تقلبی به نظر میرسید.
اگه اون غولتشن بهشبذارن حمله کرده، پس چرا لیولپیش حتی یه خراش هم برنداشته؟
تپر خبر نداشت لیثاشرافزاده حریفش را درمان کردهیکی تا کبودی به جا نماند.
از طرفی هم بعید میدونممتنفری کسی اونقدر احمق باشه کهمنم تنهایی به همچین هیولایی حمله کنه.
«حقیقت داره، کارآموز... لیث؟» در حالی که گروهبان به شمارهٔ خدمتیِ لیث نگاهکاری میکرد و نامش را از روی آن میخواند، لیث متوجهِ چند چیزِ جالب شد.داشته اول اینکه، در چهرهٔ کاملاً اصلاحشدهٔ تپر چند جای زخمِ کوچک به چشم میخورد.
برای اینکه جای زخمِ یک جراحت باشندخیلی خیلی کوچک بودند، اما برای اینکه ناشیفکر از بیکفایتیِ یک درمانگر باشند خیلی بزرگ بودند.
عمدیه. اونا رو به عنوانِنیستم یادگاری نگه داشته. این یارودوباره یا خیلی احساساتیه یا پاک روانیه.
دومین چیز این بود که سؤالِ دومش حاویِ رگهٔ ظریفی از نیتِنیستم کشتن بود. مانا و پرخاشگری در صدایش آمیخته شده بود و قربانی رابیخ تحتِ فشار میگذاشت. این چیزی بود که پیشتر فقط از جیرنی دیده بود.
لیث شانه بالا انداخت و پیش از آنکه بیشترِ حقیقت را به او بگوید، گفت: «تقریباً.»احتمالاً آن سطح از نیتِ کشتن در برابرِ او بیفایده بود. در روایتی که از ماجرا تعریفمثبت کرد، نیروی بهکاررفته را ناچیز جلوه داد و کاری کرد که لیول تنها مقصر به نظر برسد.
گروهبان از بقیهٔ کادتها پرسید: «بذار ببینم درست فهمیدم. لیول تهدیدت کرد، توبود هم گوشمالیش دادی، و بقیه فقط همونجا ایستادن و هیچکاری نکردن؟» کادتهایی کهباسن برخلافِ لیث، به محضِ برخورد با نیتِ کشتن، مثلِ یک پیراهنِ ارزانقیمت وا دادند.
تپر گفت: «خبرِ بد اینه که همهتون تو دردسر افتادین. لیول به خاطرِ حمله به یه همرزماوضاع و دروغ گفتن به افسرِ مافوق، یه تیکه آشغاله. متوسل شدن به خشونت وقتی یه چشمغره هم کاربکند رو راه مینداخت، خیلی چیزا رو دربارهٔ لیث نشون میده. اما شماهایی که اون پشتین از همه بدترین.
با وجودِ اینکه میدونستین کارش اشتباهه، جلوی لیول رو نگرفتین.منم وقتی تو دردسر افتاد کمکش نکردین و بدونِ یه ثانیهآخرتون مکث لو دادینش. ارتش فقط دستور دادن و دستور گرفتن نیست.
بیشتر دربارهٔ وفاداری، رفاقت و مسئولیتِ متقابله. با دوستایی مثلِ شما، آدم نیازی به دشمنمیدانست نداره. خبرِ خوب اینه که چون همهتون مقصرین، هیچکس رو مجازات نمیکنم. فقط شما روبرود به عنوانِ یکی از بدترین جوخههایی که تا حالا آموزش دادم دستهبندی میکنم. دنبالم بیاین.»
تپر آنها را به بلوکِ بعدی برد و سه کادتِ زن را به جمعشان اضافه کرد تا گروه به یکخوبی جوخهٔ دهنفره تبدیل شود. سپس پیش از آنکه آنها را پیشِ آرایشگر ببرد، جوخه را در اردوگاه چرخاند. مرد بازیرِ جادوی هوا موی دخترها را ماشین کرد و سپس با یک نشانهٔ دست از گروهبان، سرِ بقیه را از ته تراشید.
سولوس گفت: «فکر کنم دارهنیستم بدرفتاریِ تو رو مجازات میکنه. چرادربیفتید یه داستانی چیزی سر هم نکردی؟»
«بیفایده بود. میتونستن پشتِ هم دربیان و منوبرام تو منگنه بذارن. با درمان کردنِ گردنِ لیولدوستات قبل از ول کردنش، ازش یه دروغگو ساختم.
با اشاره نکردن به نقشِ بقیه تو اون حمله،یکی اینطور به نظر میرسه که دارم مثلِ یه سربازِاوضاع کوچولوی خوب ازشون محافظت میکنم.» لیث در دل پوزخند زد.
«وقتی حقیقت رو گفتن و دروغِ منوخیلی برملا کردن، باعث شد شبیهِ یه مشت بزدلِنکنم نمکنشناس به نظر برسن. یه کنترلِ خسارتِ بینقص.»
تپر سپس به آنها توضیح داد که چطور باید یک افسرِدربیفتید مافوق را خطاب کنند، برنامهٔ روزمرهشان برای شش ماهِ آینده چه خواهدهمهٔ بود، و اینکه برقراریِ رابطهٔ عاشقانه با اعضای یک جوخه ممنوع است.
لیث و بقیه با شنیدنِ این حرفهابخوای در دل آه کشیدند. یکی از دخترهادفعهٔ حتی با موی ماشینشده هم واقعاً جذاب بود.
گروهبان با پوزخندی گفت: «قرار گذاشتن با اعضای جوخههای دیگه مجازه. بهدربیفتید خدایان قسم میخورم اگه هر کدوم از شما با وجودِ آموزشها، وظایفهمهٔ و مقرراتِ منعِ رفتوآمد بتونه حتی یه قرارِ عاشقانه بذاره، کلاهم رو میخورم.»
طیِ روزهای بعد، جوخهٔ لیث یکسری تمرینات را پشت سر گذاشت تاکرده تواناییهای فیزیکیشان سنجیده شود و سره از ناسره جدا گردد. نتیجهٔ نهاییکرد این شد که کلِ جوخه تا سرحدِ مرگ از لیث متنفر شدند.
او خودش را فقط در حدیاما مهار میکرد که انسان به نظر برسدآخرتون و همهٔ تمرینات را بهراحتی تمام کرد.