چپتر 183: بدون عنوان
0لیث حرفشنمیکنم را تکرارکار کرد: «قلقلکت میاد؟»
«یعنی واقعاًسینهاش میتونی لمسمبود رو حس کنی؟»
سولوس یک لحظه خشکشزندگیمه زد. درکِ ناگهانیِ ایناشکی موضوع داشت غرقِ احساساتش میکرد.
«میتونم! قسم به سازندهام،کار میتونم حسش کنم. منخاطره فقط یه تیکه سنگ نیستم!»
در سراسرِ اتاق به حرکت درآمد. از دیوارها،خاطره سقف و اثاثیهٔ اتاقها گذشت و حتی پیشبدن از بازگشت به سمتِ لیث، سری به بیرون زد.
«عجیبه. با لمسِ چیزای داخلِ برجگرفت یا اشیاءِ بیرون هیچی حس نمیکنم.زندگیمه انگار فقط با تو کار میکنه.»
لیث گفت: «شاید به این خاطره که این هیئتِبرای جدیدت هنوز خیلی ضعیفه. یادت نره که ما یه بدنبودند و پیوندِ ذهنیِ مشترک داریم که تعاملمون رو منحصربهفرد میکنه.»
پَرَک جلوی لیثانگار رفت و پیشانیاشگفت را لمس کرد.
گفت: «حق با توئه.»
«یه کم ضعیفه، ولی طبقِ خاطراتت اینالان باید حسِ تماسِ پوست با پوست باشه.میلرزید گرمات رو هم میتونم حس کنم. تو چطور؟»
مدتی طول کشید تا لیثصدایش متوجه شود پَرَک با وجودِ کوچکیاش،نداشت گرمای ضعیفی از خود ساطع میکند.
«منم همینطور. سولوس،انگار میشه لطفاً یهگفت کم بیای پایینتر؟»
تازه به ارتفاعِ سینهاشکار رسیده بود که لیثخاطره پَرَک را در آغوش گرفت.
«الان چه حسی داری؟»
«انگار شادترین روزِ زندگیمه.» صدایش میلرزید و با اینکه اشکی برای ریختن نداشت،شده برای یک بار هم که شده این موضوع برای سولوس مهم نبود. آنهمانطور احساسات هرچقدر هم که کوچک بودند، تا زمانی که میتوانست قدرشان را میدانست.
چند دقیقه همانطور ماندند. این اولین بار بود کههیئتِ لیث از تماس با کسی که عضوِ خانوادهاش نبود، احساسِمشترک شادی میکرد. حسی عجیب اما در عین حال طبیعی بود.
همچنین میتوانست حس کند کهمیکنه تمامِ فشارِ روی ذهنِ سولوسجدیدت ذرهذره در حالِ تسکین است.
سولوس گفت: «اگه با دوستات هم همینقدر بافکر رفتار میکردی،شادترین الان باهاشون تو دردسر نمیافتادی. وقتی آدم به تهِ خطبار میرسه، حتی کوچیکترین کارها هم یه دنیا فرق ایجاد میکنه.»
با اینکه حرفش درست بود، امامیلرزید لحظه را برای لیث خراب کردبار و خیلی دیر متوجهِ این موضوع شد.
لیث او را رها کرد و از پلهها پایین رفتجدیدت تا به آزمایشگاهِ جادوآهنگری برود. نظرِ سولوس او را به واقعیتتعاملمون برگردانده بود و به یادش آورد که چقدر زمانشان کم است.
«بزرگترین مشکلِ ما با جادوآهنگری اینه که یه رشتهٔ پیچیده وهنوز عمیقه. وقتی بفهمم یه طلسمِ بدلی چطور کار میکنه، میتونم به جادویپَرَک راستین تبدیلش کنم و تا جایی که تصورم یاری کنه ارتقاش بدم.
ولی در موردِ جادوآهنگری اینطور نیست. تا الان فقط تونستم با جادوی راستین بهمیلرزید همون تأثیراتی برسم که اشیاءِ افسونشده با جادوی بدلی همین الان هم دارن. باید یهمیتوانست راهی پیدا کنیم تا جادوآهنگریمون رو به سطحِ بعدی ببریم، وگرنه این تخصص بیفایده میشه.
اگه نتونم با ساختنِ تجهیزاتِ خودم نسبت به جادوگرانِ جعلی برتری پیدا کنم، همونمهم بهتر که این رشته رو ول کنم، چیزایی که لازم دارم رو بخرم واولین وقتم رو روی زمینههایی سرمایهگذاری کنم که جادوی راستین واقعاً توشون تفاوت ایجاد میکنه.»
لیث و سولوس با هم چندین مقاله را که او از کتابخانهٔ آکادمی کپی کرده بود،بدن مرور کردند؛ مقالاتی دربارهٔ تلاشهای شکستخورده برای عبور از محدودیتهای جادوآهنگری. کمتر از ده روز وقت داشتند،حسِ بنابراین باید امیدوارکنندهترینِ آنها را انتخاب میکردند و امید داشتند که جادوی راستین در آنها جواب دهد.
لیث گفت: «همونطور که آیزاک نیوتن گفته: اگه تونستم دوردستها رو ببینم، بهضعیفه خاطرِ ایستادن روی شونهٔ غولها بوده. شاید من نابغه نباشم، ولی بازم میتونمپیشانیاش از کارِ اونا مثلِ یه نردبون استفاده کنم تا از این مانع بگذرم.»
پس از بحثِ فراوان، دو روش را انتخاب کردندداری که همزمان هم ساده بودند و هم درخشان، وریختن حتی به تازهکاری مثلِ لیث اجازه میدادند بهراحتی درکشان کند.
اولی اصلِ هایزن بود. این اصل بیان میکرد که کارِ یک جادوآهنگر روی ماده تأثیر میگذارد،احساسات بنابراین هرچه افسون کردنِ ماده سختتر باشد، فرایند دشوارتر میشود. هایزن پیشنهاد کرده بود که افسون کردنِاحساسِ یک شیء در آخرین مراحلِ ساختش، با وجودِ مصرفِ همان مقدار مانا، تأثیرِ آن را قویتر میکند.
سولوس با تأمل گفت: «منطقیه.»
«دیدیم که چطور افسون کردنِ یه شیء به ساختِ یه هستهٔهنوز کاذب و حکاکیِ مسیرهای رونی با جادو نیاز داره؛ مسیرهایی کهمنحصربهفرد برای پایدار نگه داشتنِ هسته و جلوگیری از نشتِ انرژیِ ذخیرهشدهاش ضروریان.
با کار کردن روی چیزی کهگرفت نزدیک به نقطهٔ ذوبشه، باید مقاومتِزندگیمه کمتری در برابرِ جریانِ جادو نشون بده.»
لیث اشاره کرد: «آره، این همونمیلرزید چیزیه که هایزن گفت و قبل ازشده اینکه تسلیم بشه چند بار امتحانش کرد.»
«طبقِ این مقالهها، آزمایشهاش موفق شد تعدادِ کمی شیءِ ارتقایافته تولید کنه، ولیضعیفه هیچوقت نفهمید چرا بقیهشون تو صورتش منفجر میشدن. بعد از اینکه برای پنجمینپیشانیاش بار بازوهاش رو از دست داد، هایزن اعلام کرد که این فرایند یه شکسته.
اتاقِ امن داریم؟انگار من بازوهام رو همینجوریشاید که هستن دوست دارم.»
پَرَکی که نمایانگرِ آگاهیِ سولوس بود،گرفت چند بار سوسو زد و درزندگیمه همان حال برج لرزشِ خفیفی کرد.
«الان داریم.» درِروزِ جدیدی در آزمایشگاهِمیلرزید جادوآهنگری ظاهر شد.
برای هدر ندادنِ موادِ ارزشمند، لیث یک بارِ دیگر تصمیم گرفت از سنگهای کوچکیادت با اندازه و ترکیباتِ مختلف بهعنوانِ نمونههای آزمایشی استفاده کند. ابتدا باید دمایی را پیداولی میکرد که در آن، نمونه اولین نشانههای گرد شدن بر اثرِ ذوب را نشان میداد.
سپس حرارت دادن به سنگ را متوقف میکرد و به سراغِ افسون کردنش میرفت، درنره حالی که سولوس دایرهٔ جادو را فعال و پر از مانا نگه میداشت. به لطفِطبقِ حسِ مانای جدیدش، لیث میتوانست شکلگیریِ مسیرهای مانا را راحتتر و بزرگتر از حدِ معمول ببیند.
فرایندِ افسون موفقیتآمیز بود، اما وقتی نتیجهٔالان نهایی را با نشاطبخشی بررسی کرد، متوجهمیلرزید شد که در واقع یک شکست بوده است.
«لعنتی! دمای بالا کار رو راحتتر کرد اما ناپایدارترش همریختن کرد. هم مسیرها و هم هستهٔ کاذب بهخاطر تغییراتی که تومیتوانست دورهٔ خنک شدن اتفاق افتاد، تغییرِ شکل دادن.» لیث آهی کشید.
«شاید هم واقعاًانگار موفقیتآمیز بوده باشه.گفت بذار امتحان کنم.»
سولوس سنگِ افسونشده را داخلِ اتاقِ امنشاید انداخت و پیش از آنکه با نشانِیادت مانایش فعالش کند، در را ناپدید کرد.
صدای انفجاری کهرسیده در پیاش آمد،گرفت دیوارها را لرزاند.
لیث باشادترین نگاهی جدی گفت:صدایش «یا شایدم نه.»
«جای تعجب نیست که هایزن بیخیالِ این روش شد و دیگه هیچکسخیلی روش تحقیق نمیکنه. خب، هنوز باید متغیرهای احتمالیِ زیادی رو تو اینجلوی آزمایش امتحان کنیم، شاید یکیشون جواب بده یا دستکم یه ایدهای بهمون بده.»
در همین حالرسیده در عمارتِ ارناس،گرفت فلوریا خشمگین بود.
«میدونستم!» داشتشادترین دوباره پیشینهٔزندگیمه لیث را میخواند.
«به جونِ هر دو تا برادرش، چه حرفا. یکیشون که طرد شده و اون یکینره هم تا تونسته از خانواده فرار کرده. اینکه من با یه گابلین ازدواج کنم احتمالشطبقِ بیشتر از اینه که لیث برادراش رو دوست داشته باشه. آدم چقدر میتونه بیشرم باشه، لاکی؟»
لاکی پارس کرد و دمش را تکان داد، بههیئتِ این امید که وقتِ بازی رسیده باشد. فلوریا توپی برایشمشترک انداخت و با قدمهای تند بهسوی اقامتگاهِ خیاطها راه افتاد.
البته همهش هم تقصیرِ اون نیست. آخه من چطور تونستم اینقدر احمقزندگیمه باشم که تو خوابوبیداری جوابِ تماس رو بدم؟ خیلی تحقیرآمیزه! دامن و لباسخوابهرچقدر دیگه بسه، حتی واسه خوابیدن هم یه چیزی میخوام که شلوار داشته باشه.
معمولاً مامان با شنیدنِ یه همچین درخواستیاینکه غش میکرد، اما اخیراً انگار رامتر شده. فکرنبود کنم بهتره تا تنور داغه نون رو بچسبونم.
فلوریا واقعاً حق داشت. جیرنی ارناس در هر شرایطِ دیگری خیاطها را از اطاعت ازنره دستورِ دخترش منع میکرد. کارکنانِ عمارت بهخوبی از استانداردهای جیرنی دربارهٔ تربیت آگاه بودند وطبقِ میدانستند اگر کسی او را خشمگین کند، چقدر راحت و بدونِ هیچ توصیهنامهای اخراج میشود.
با این حال، تهدیدِ اوریون هنوز در ذهنش طنین میانداخت و جیرنی راضعیفه در بنبست قرار داده بود. شوهرش مردِ سرسختی بود که پای حرفش میایستاد، برایلمس همین وقتی شنید که از طلاق حرف میزند، نزدیک بود غذا در گلویش بپرد.
ازدواجشان از پیش تعیینشده بود تا دو تا از وفادارترینشادترین خانوادهها به تاج را به هم پیوند دهد و بهبار هر دو اجازه دهد جایگاهشان را در میانِ اشراف ارتقا دهند.
قلبِ دخترانهاش خیلی زود اسیرِ شوالیهٔ جوان شده بود؛ در ابتدا بهخاطرِبار سینهٔ ستبر و بازوهایی بهکلفتیِ سرِ خودش که میتوانستند بهمعنای واقعیِ کلمه اودقیقه را از زمین بلند کنند. و بعدها بهخاطرِ قلبِ طلایی و خلقوخوی آفتابیاش.
آنها هنوز عمیقاً عاشقِ یکدیگر بودند؛ از این رو نمیتوانست بفهمد چرا فرزندانش نمیتوانند برای یافتنِ یک شریکِ زندگیِمشترک مناسب به او اعتماد کنند، همانطور که والدینِ جیرنی برای او این کار را کرده بودند. جیرنی آنقدر ازچطور فکرِ از دست دادنِ شوهرش میترسید که نمیخواست سرِ مسائلِ کوچک جروبحث کند، پس هرچه فلوریا میخواست به او داد.
او به ندیمهاش، رز،کار گله کرد: «نمیدونم اینخاطره روزا بچهها چشون شده.»
«سرِ یه مسئلهٔ بیاهمیتی مثلِ قتل اینقدر قشقرق به پا میکنن و قضیه رو بزرگشاینکه میکنن. من اولین آدمم رو تو ششسالگی کشتم، تو دوازدهسالگی تو هنرِ شکنجه استاد شدمقدرشان و با این حال به یه بانوی بافرهنگ و ظریف تبدیل شدم. مگه نه، رز؟»
رز آبِ دهانش را قورت داد و گفت: «البته، بانوی من.» خیلی خوب میدانستمهم که اربابش چطور میتواند یک خانوادهٔ کامل را سلاخی کند بدون اینکه اشتهایش برایاولین شام کور شود. واژههای زیادی برای توصیفِ او وجود داشت، اما ظریف جزوشان نبود.
پس از پنج روز، آزمایشهای لیث هنوز هیچ ثمری نداشت. برایهنوز جلوگیری از تغییرِ شکل در هستهٔ کاذب یا مسیرهای مانا، سعیمنحصربهفرد کرده بود بهمحضِ پایانِ روندِ افسون کردن، نمونهها را بهسرعت خنک کند.
محصولِ نهایی بسیار بهتر از حالتِ عادی میشد،حسی اما در عین حال بهشدت ناپایدار بود و دربرای انفجارِ حاصل از آن نزدیک بود لیث کشته شود.
سپس کار با دماهای بالاتر را امتحان کرده بود و فهمیدنداشت نمونه جادویش را پس میزند و تمامِ وقت و تلاشش هدر میرود.میدانست در دماهای پایینتر هم صرفاً اشیایی با کیفیتِ استاندارد به دست میآورد.
حتی کار روی موادی که زکل برایش فراهم کردههیئتِ بود هم همیشه نتایجِ یکسانی داشت. دستکم در سطحِذهنیِ درکِ لیث، کیفیتِ نمونه هیچ ربطی به روندِ جادوآهنگری نداشت.
لیث از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «لعنتی، اصلِ هایزن یه افتضاحِ تمامعیاره. استفاده از جادوی راستینبدن برای حفظِ روندِ افسون کردن تا زمانِ خنک شدنِ نمونه، فقط یه مشت خاکستر به جا گذاشت.حسِ کیفیتش هرچی که باشه، انگار مادهٔ بیجان نمیتونه اینهمه انرژیِ جادویی رو برای مدتِ طولانیتری تحمل کنه.»
سولوس آهی کشید:رسیده «حداقل مثلِ بقیهٔگرفت آزمایشها منفجر نشد.»
زمانِ زیادی برایشانروزِ نمانده بود و هنوزاینکه سرِ خانهٔ اول بودند.
به لطفِ گامهای وارپ، لیث حالا میتوانست بدونِ اینکه اول سایهاشهنوز را گم کند، به خانهاش برود و برگردد. با وجودِ استفادهٔمنحصربهفرد مداوم از نشاطبخشی، هم او و هم سولوس دیگر رمقی نداشتند.
جادوآهنگری حتی برای افسونهای عادی هم به مقادیرِخاطره عظیمی مانا نیاز داشت. لیث بدونِ کمکِ سولوسبدن هرگز نمیتوانست اینقدر طولانی به آزمایش کردن ادامه دهد.
هر دوسینهاش به استراحتِبود حسابی نیاز داشتند.
لیث از دیدنِ غریبهایزندگیمه که در خانهٔ خودشاشکی منتظرش بود، واقعاً جا خورد.
مادرش الینا در حالی که بقایای آخرین شکستهایش را ازجدیدت روی سینه و شانههایش میتکاند، گفت: «به خونه خوش اومدی،داریم عزیزم.» چون لیث معمولاً آنقدر خسته بود که متوجهشان نمیشد.
«این آقا میگه اوریون ارناس،میکنه پدرِ همکلاسیهاته.» اوریون تعظیمِ مؤدبانهایجدیدت به او کرد؛ چهرهاش نگران بود.
«میگه به کمکت نیاز داره.»