چپتر 411: فصل 411
0لیث از فرصتی که کامیلا جلویش راه میرفتمیکنه استفاده کرد تا براندازش کند. کامیلا یک پیراهنِبهش آبی روی دامنِ مدادیِ مشکی تا زانو پوشیده بود.
موهای بلند و مشکیاش را باز گذاشتهدیوارِ بود که همراه با خطچشمِ مشکی و رژلبِجادویی قرمزِ روشنش، پوستِ رنگپریدهاش را بیشتر نمایان میکرد.
بامزه که هست. ولی یه کم باید وزن اضافه کنه.جادویی بازوهاش اونقدر لاغره که یا خیلی از وعدههای غذاییش روخصوصیشان جا انداخته، یا خیلی وقته چیزِ سنگینتر از چنگال بلند نکرده.
میزشان در امتدادِ دیوارِ شرقی قرار داشت، درست زیرِ یکیداشت از لامپهای جادویی که اتاق را روشن میکرد. چیدمانِ رستورانمشتریان به مشتریان فضای کافی میداد تا حریمِ خصوصیشان حفظ شود.
پیشخدمتی بلوند منوها رازندانی به دستشان داد و کامیلاشوخیاش پرسید: «از بلیوس خوشت میاد؟»
«شهرِ دوستداشتنیایه. از اینکه نمیذاره پرواز کنم، وارپ کنم یا حتی بدونِزیرِ اینکه کسی حرکاتم رو ردیابی کنه اینور و اونور برم، خوشم میاد. حیفخصوصیشان که رو همهٔ پنجرههاش میله نداره. حسِ زندانی بودن رو کاملاً خراب میکنه.»
به شوخیاش خندید و گفت: «جای بدی نیست، فقط باید بهش عادتروشن کنی.» لیث از لبخندش خیلی خوشش میآمد. گرم و صمیمی بود، نهبلوند مثلِ خندههای ریز و پرمدعایی که بیشترِ دخترها برای مخزدن تحویل میدادند.
«همیشه دلم میخواست هوگز رو امتحان کنم. یه دستورپختِقرار جدید از امپراطوریِ گورگونه که فقط تو پرسهای دونفرهچیدمانِ سرو میشه. اونقدر شجاع هستی که به ناشناختهها قدم بذاری؟»
لیث میدانست این غذازندانی چیست، همانطور که میدانستمیکنه از آن خوشش نمیآید.
با وقاحت دروغ گفت: «البته. معما چاشنیِ زندگیه.» طبقِ گفتهٔداشت زیلو، هوگز خمیرِ نانی بود که با مخلوطی از سبزیجاتِمشتریان آبپز و اندامهای چرخکردهٔ حیوانات پر میشد و در فر میپخت.
خوشحالم که میخواد یه تجربهٔ جدید روزیرِ باهام شریک بشه، فقط کاش این غذارستوران همونقدر که به نظر میرسه حالبههمزن نباشه.
لیث پرسید: «خب، چطور شد که تو ارتششرقی ستوان شدی؟ همیشه میخواستی همین کار رو بکنیاتاق یا یه جورایی تصادفی پات به اینجا باز شد؟»
«من فرزندِ سومِ یه خانوادهٔ تاجرم. برادرِ بزرگم کسبوکارِ خانوادگی رو از روی حقِنیست موروثی به ارث برد، در حالی که خواهرم مجبور شد ازدواج کنه. من هیچ استعدادِدخترها جادویی ندارم، برای همین یا باید میرفتم ارتش یا بهعنوانِ حسابدار برای برادرم کار میکردم.»
کامیلا آستینش را با ژستِ یک بدنساز بالا زد که نبودِ عضله را در بازویجادویی باریکش بیشتر نشان میداد و گفت: «همیشه درس خوندن رو دوست داشتم، ولی خانوادهام زیادمنوها به تحصیلاتمون اهمیت نمیدادن. این شد که رفتم ارتش، تو دورهٔ آموزشی حسابی گند زدم...»
«...و وقتی یه کارِ دفتری بهم پیشنهاد دادن، قبول کردم. بهعنوانِ کارمند شروع کردم،رستوران اما ارتش منابعی در اختیارم گذاشت تا خودم درس بخونم. چند سال بعد ثابتپرسید کردم اونقدر باهوش هستم که بتونم بورسیهٔ آکادمیِ افسری رو بگیرم و حالا اینجام.»
«منظورت ازسنگینتر اینکه "مجبور شدمیزشان ازدواج کنه" چیه؟»
«خواهرم از بدوِ تولد نابیناست.» با این خاطرات،میکنه نورِ چشمانِ کامیلا کمرنگ شد و لبخندش محو شد.عادت لیث حس کرد اتاق چند درجه سردتر شده است.
اخمش را باز کرد، مستقیم در چشمانِ لیث خیره شدداشت و گفت: «بیا از چیزای غمانگیز حرف نزنیم. حالا نوبتِمشتریان منه که یه سؤالِ شخصی بپرسم. جادوگر بودن چه حسی داره؟»
«ببخشید؟» لیث انتظار داشت دربارهٔ مهارتها، درآمد، جایگاهِ اشرافیاش بپرسد،جادویی یا شاید هم التماس کند تا خواهرِ نابینایش را درمانخصوصیشان کند. همان روالِ همیشگی وقتی کسی سعی میکرد چاپلوسیاش را بکند.
«منظورم اینه که آدمای عادی فقط اونقدر جادو دارن که برای خودشون یه چایِ داغ درستاتاق کنن، در حالی که تو میتونی پرواز کنی، دورِ دنیا وارپ کنی، با یه کلمه آدمداد بکشی. همهٔ اینا چیزاییه که ما فانیهای حقیر فقط میتونیم خوابشون رو ببینیم یا کابوسشون رو.»
حرکتی نمایشی کرد؛ دستانش را در هوا بالا برد و به جلو خم شد،نیست انگار بتی را میپرستید. لیث اصلاً نمیدانست چه جوابی بدهد. برای او، جادو فقط وسیلهایدخترها برای رسیدن به هدف بود. آن را مثل چکش، انبر یا هر ابزارِ دیگری میدید.
کمی طول کشید تانکرده چیزی پیدا کند کهشرقی شبیه جوابی مناسب باشد.
«نمیدونم منطقیه یا نه، ولی برام این حس رو داره کهاتاق میتونم تو نفسِ موگار شریک بشم. یه جادوگر واقعاً به عناصر فرمانپیشخدمتی نمیده، ما فقط با مطالعه یاد میگیریم چطور باهاشون ارتباط برقرار کنیم.»
«گاهی اوقات، حتی حس میکنم فقط یه آینهشرقی از جهانم. میتونم چیزی رو که جلومه بازتاب بدمروشن یا تغییر بدم، ولی خودم بهتنهایی نمیتونم کاری بکنم.»
کامیلا با چشمانی چنان باز بهکاملاً لیث خیره شده بود که آدمجای فکر میکرد پلکهایش را به ابروهایش چسباندهاند.
پیشخدمتی با چهرهایچنگال گیج به آنامتدادِ دو نگاه کرد.
این نگاه رو میشناسم،قرار ولی امکان نداره اینیکی مردِ قدبلند حامله باشه.
هوگزِ بخارپز راچنگال وسطِ میز گذاشتامتدادِ و بیهیچ حرفی رفت.
لیث غذا را برید و لقمهایکاملاً برداشت و پرسید: «خیلی دیوونه بهجای نظر میرسم؟ معمولاً چه جوابی میگیری؟»
کامیلا هم لقمهای برداشت ومیزشان گفت: «نمیدونم. اولین باریه کهداشت با یه جادوگر قرار میذارم.»
لقمه را درسته قورت داد و جرعهٔ بزرگی شراب نوشیدجادویی تا دهانش را بشوید. بعد خندید و گفت: «خدایان، این چندشآوره.حفظ جای تعجب نیست که تا حالا ندیدم کسی اینو سفارش بده.»
لیث لقمهٔ دیگری برداشت و جواب داد: «فکر کنمقرار فقط باید به طعمش عادت کرد.» وانمود کرد داردچیدمانِ میجود، ولی در واقع غذا را به بُعدِ جیبیاش فرستاد.
کامیلا پرسید: «واقعاً دوستش داری؟» با خود فکرمیکنه کرد نکند وحشتهایی که لیث در دورانِ دانشجوییبهش دیده بود، به پرزهای چشاییاش آسیب رسانده باشد.
«نه، داشتمسنگینتر سر به سرتمیزشان میذاشتم. خیلی چندشآوره.»
کامیلا دستش را بالا برد تا پیشخدمت رایکی دوباره صدا کند و گفت: «حالا میفهمم چرافضای مردمِ امپراطوریِ گورگون همیشه اینقدر بدعنق هستن. استیک میخوری؟»
«با کمالِ میل.» لیثنکرده واقعاً گرسنه بود. از صبحانهقرار به بعد چیزی نخورده بود.
لیث با ناباوری ابرو در هم کشید ومیکنه گفت: «ولی بازم باورم نمیشه که من اولینبهش جادوگرت باشم. همهٔ مردای بلیوس کورن یا چی؟»
این تعجبِسنگینتر صادقانه حسابی بهمیزشان دلِ کامیلا نشست.
«اگه متوجه نشده باشی، باید بگم که برای ازدواج یکم سنم بالاست.روشن نه خانوادهٔ سرشناسی دارم، نه پولدارم. جادوگرا خیلی راحت میتونن به یه لقبِمنوها اشرافی برسن، برای همین معمولاً هدفشون خیلی بالاتر از یه کارمندِ سادهٔ دولته.»
لیث هزار حرف برای گفتن درامتدادِ این باره داشت، اما همهٔ آنهازیرِ شبیه تلاشی برای خودشیرینی به نظر میرسید.
شانه بالا انداخت وزندانی بحث را عوض کرد: «اینوشوخیاش به حسابِ یه بله میذارم.»
لیث از اینکه کامیلا چیزی دربارهٔ آکادمی نپرسید، ممنون بود. طبقِ تجربهاش، انگار همهلامپهای فکر میکردند بازمانده بودن موضوعِ جالبی برای حرف زدن است. انگار بالکور و نالیرپیشخدمتی فقط افتخاراتی در کارنامهاش بودند، نه کسانی که چیزِ ارزشمندی را از او دزدیده بودند.
از دست دادنِ محافظ و یوریال، هرچند بهیکی شکلهای متفاوت، زخمی بر روحش جا گذاشته بود.فضای با تمامِ وجود دلتنگِ هر دوی آنها بود.
لیث و کامیلا آنقدر حرف زدند تا اینکه سرمهماندار محترمانه یادآوریدرست کرد که وقتِ بستنِ رستوران است. لیث او را تا نزدیکترین دروازهٔمیداد وارپ همراهی کرد و در دل امیدوار بود همهچیز خوب پیش برود.
«ممنون بابتِ امشب. باورم نمیشه اینقدرکاملاً دیر شده باشه. اگه دیر برسم، سرپرستمبدی زندهزنده پوستم رو میکَنه. باهام تماس بگیر.»
روی پنجهٔ پا ایستاد، بوسهٔمیزشان شببخیرِ سریعی به او دادداشت و وارپ کرد و رفت.
بامزهست، بافکره و حتی یه بار هم دربارهٔ افتخاراتش تو آکادمی یا اینکه پادشاه بهشمشتریان نامِ خانوادگی داده، لاف نزد. بهترین قسمتش چشماشه. اونقدر پخته به نظر میرسن که آدمخوشت عمراً فکر نمیکنه اینقدر جوون باشه. از خساستش که بگذریم، همهچیزش اونقدر خوبه که باورش سخته.
ستوان یهوال تمامِچنگال راهِ برگشت به خانهدیوارِ لبخند بر لب داشت.