چپتر 321: فصل 321
0لیگین توضیح داد: «درسته، اماثانیه تو این مرحله از تکاملشپایان برای نظر دادن خیلی زوده.
«بیشترِ اون ویژگیها تو نگهبانهای خزنده مشترکه. ممکنه به یه اژدها، باسیلیسک، لویاتان یا شایدمحکم یه چیزِ کاملاً جدید تبدیل بشه. اما در مورد اون دختر، حتی یه مصیبت رونیاز هم پشت سر نذاشته. چیزی که میبینی یه روحِ گمگشتهست که از درد دیوونه شده.
«ظاهرش نشون میده کینهاش اونقدر عمیقه که حتی مرگاوریونِ هم نمیتونه متوقفش کنه. اگه جسدِ اون زن بهدرستیدست از بین نره، احتمالاً به یه نامرده تبدیل میشه.»
نالیر روی زمین غلتید و جیرنی سایهبهسایه تعقیبش میکرد. تیغهاش هر حرکتِ شریانهای اصلیِکسری نالیر را دنبال میکرد و آماده بود تا بهمحضِ رسیدن به فاصلهٔ مناسب، ضربهاجرا را وارد کند. نالیر ناگهان بلینک کرد، اما جیرنی انتظارِ چنین حرکتی را داشت.
با اجرای یک برشِ دایرهای به پهلو قدم برداشت، پشتشاوریونِ را به دیوار چسباند و همزمان فضای ۱۸۰ درجهٔ اطرافشنداد را هدف قرار داد. با این حال نالیر آنجا نبود.
جلوی اوریونِ ماتومبهوت ظاهر شد و با دستکشِ آهنی محکم به فکشدستکشِ کوبید. هوشیاریاش را از دست نداد، اما برای چند ثانیه زمینگیر میشد.همین همین زمان برای پایان دادن به مبارزه بیش از حد نیاز بود.
کسری از ثانیه پیش از آنکه لیث بتواند از فضای بازِ پشتِ سرش استفاده کند،زمینگیر دوباره بلینک کرد. لیث در حالی که طلسمی درمانی روی اوریون اجرا میکرد تا بهبودیاش رااستفاده سرعت ببخشد، به فقدانِ جادوی بُعدیِ راستینش که او را از نالیر کندتر میکرد لعنت فرستاد.
نالیر دوباره پیشِ جیرنی بلینک کرد؛ چاقویی زهرچکان در دستِ چپ و شمشیری درکسری دستِ راست داشت. در حالتِ عادی لیث استادیِ او در جادوی روح را تحسیناجرا میکرد، چرا که به نالیر اجازه میداد حتی بهتر از زمانِ سلامتِ کاملش حرکت کند.
فشارِ روی بدنش و همچنین دردِ آن باید عظیم میبود، باماتومبهوت این حال جوری تحملش میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.ثانیه دیدنِ آن چاقو تنها چیزی بود که لیث برای تصمیمگیری نیاز داشت.
درمان را قطع کردقرار و طلسمِ بعدی راجلوی با تمامِ سرعت آماده کرد.
نالیر برای کسری از ثانیه با جیرنی درگیر شد و دوباره ناپدید شد تا این بار پشتِهمین سرِ فلوریا ظاهر شود، در حالی که چاقویش را از پیش بهسمتِ او حواله کرده بود. چاقو بهجایدرمانی شکافتنِ گوشتِ فلوریا، به دستکشِ سنگیِ لیث برخورد کرد و با ایجادِ جرقه، بدونِ هیچ آسیبی متوقف شد.
لیث در آخرین ثانیه با فلوریا جابجا شده بود. پیش از آنکه نالیر بتواند از اینآنکه غافلگیری به خود بیاید و دوباره بلینک کند، لیث با سر به بینیاش کوبید. بینی شکست وجادوی چشمانِ نالیر پر از اشک و دهانش پر از خون شد؛ نفس کشیدن برایش دشوار شده بود.
لیث در حالی که شمشیرِ نگهبان دروازه را با هر دو دست گرفته بود، ضربهایمحکم رو به پایین زد و گردنش را هدف گرفت. نالیر با تیغهٔ خودش ضربه را دفعکسری کرد و بازوهای ضعیفشدهاش را با جادوی روح تقویت کرد. لیث هم همین کار را کرد.
شمشیرِ نگهبان دروازه از پیش با انرژیهای عنصریِ عظیمی آمیخته شدهظاهر بود و اکنون با بدنِ ارتقایافتهٔ لیث، تلفیق و جادوی روح تقویتمیشد میشد، در حالی که شمشیرِ نالیر در ضعیفترین حالتِ خود قرار داشت.
تیغه در لحظهٔ برخورد خُرد شد، اما همچنان آنقدر مقاومت داشت که ضربه را منحرف کند، هرچند این مقاومتپایان برای جلوگیری از تغییرِ مسیرِ لیث و قطع کردنِ بازوی چپِ نالیر کافی نبود. پیش از آنکه دستکش بهبهبودیاش زمین برسد و صدای جرنگِ فلزیاش بلند شود، لیث به دورِ خود چرخید تا از تکانهٔ حرکتیاش بهره ببرد.
نگهبان دروازه دوباره بالا رفت و فرود آمد، و این بار نالیر را بهصورتِ موربپیش از شانهٔ راست تا پهلوی چپ شکافت. لیث اندازهٔ شمشیر را کوچک کرد، آنقدر کوتاهسرعت که بتواند در یک حرکتِ روان و پیوسته سرش را قطع کند و قلبش را بشکافد.
انرژیهایی که در تیغه جریان داشتند، جسد رانبود مانندِ آتشی که به جانِ علفزارِ خشک افتاده باشدکوبید سوزاندند تا جایی که هیچچیز از آن باقی نماند.
میلیا پرسید: «اینماتومبهوت "از بین بردنِآهنی بینقص" محسوب میشه؟»
تایریس سردست تکان داد:چند «قطعاً همینطوره.»
مرگِ نالیر نقطهٔ پایانی بر درگیریهای داخلِ آکادمیِ گریفونِ سفید بود. بهمحضِ اینکه نشانِ نالیر از روی انگشترِدست اصلی پاک شد، انگشتر به غبار تبدیل شد و تمامِ اشیاءِ بردگی نیز به همین سرنوشت دچار شدند.پشتِ این یکی از تدابیرِ امنیتیِ هاتورن بود تا پس از پایانِ کار، هیچ ردی از خود به جا نگذارد.
لیث روی زانوهایش افتاد. جابجاییِ شتابزده و استفاده از جادوی روح براینداد غلبه بر محدودیتهایش، تمامِ توانش را گرفته بود. فلوریا کمک کرد تاپیش بلند شود. پاهایش آنقدر میلرزید که دیگر نمیتوانست وزنِ لیث را تحمل کند.
دستکش ناپدید شد. با مرگِ نالیر، پیوند به قدرتِ معمولش برگشتهمبارزه بود. سولوس دوباره به شکلِ انگشتر درآمد و هستهاش به زرد برگشت،دوباره درست همانطور که هستهٔ لیث از فیروزهایِ روشن به فیروزهای تغییر کرد.
همانطور که نفسنفس میزد و سنگینیِ بازوهایش را مثلِجلوی سرب حس میکرد، رؤیا دوباره به ذهنش هجوم آورد. ایندست بار تصویرها محو نشدند. تکتکشان مثلِ شیشهٔ شکسته خُرد شدند.
سوختنِ آکادمی، مرگِ فلوریا و قتلعامِ خانوادهٔ لیث. همهچیز فروریخت و جایش راآهنی به لوحِ پاکی داد. لیث و سولوس غریزتاً میدانستند که خطر رفع شده است.مبارزه روحِ لیث بالاخره به آرامش رسیده بود و آینده، همانطور که باید، نامعلوم بود.
فلوریا که هنوز وحشتزدهظاهر بود، گفت: «کاری کهفکش کردی بدجوری خطرناک بود.»
«از کجا فهمیدی کجا ظاهر میشهزمینگیر و زاویهٔ ضربهش چطوره؟ یه اشتباهبیش کافی بود تا عوضش تو رو بزنه.»
لیث جواب داد: «رؤیا. اون قسمتی که چاقونبود خوردی رو اونقدر تو ذهنم مرور کردم کهفکش میتونستم با چشمبسته هم تیغهش رو دنبال کنم.»
این جمله اصلاً عاشقانهقرار نبود، با این حالجلوی فلوریا حس کرد دلش لرزید.
لیث پرسید: «بقیه کجان؟»
فلوریا کلماتش را با دقت انتخاب کرد و تا جایی کهمبارزه میتوانست سعی کرد دردی را که در صدایش پیچیده بود، پنهاناستفاده کند: «اونا جاشون امنه.» همین که آدرنالینِ نبرد فروکش کرد، دلش ریخت.
فلوریا به خاطرِ انتخابش که جانِ مادرش را به جانِاوریونِ دوستش ترجیح داده بود، غرق در عذابوجدان بود. لیث متوجهِنداد پریشانیاش شد. گونههایی که تازه داشتند سرخ میشدند، حالا رنگپریده بودند.
لیث پرسید: «چی شده؟» اوریون میدید که دخترشجلوی برای پیدا کردنِ کلمات تقلا میکند، پس جلوکوبید رفت تا این بار را از دوشش بردارد.
جیرنی جلویش را گرفت: «نکن. میدونم دردناکه، ولی بایدکوبید باهاش کنار بیاد. هر چی زودتر با واقعیت روبهروزمان بشه بهتره. ما نمیتونیم تا ابد ازش محافظت کنیم.»
اوریون دستِ همسرش را محکم گرفت و سر تکان داد. او اصلاًبیش از لیث خوشش نمیآمد. اوریون پروندهٔ شخصیاش را خوانده بود، تمامِ ویدیوهایحالی مربوط به او را تماشا کرده بود و ارزیابیاش را دقیق یافته بود.
با این حال، بعد از تمامِ کارهایی که در جریانِ حملهٔ بالکور برای گلِ کوچکِ اوریون انجام داد، بعددست از دیدنِ لیث در میدانِ نبرد که برای محافظت از خانوادهاش خون بالا میآورد، اوریون حالا برای لیث احترامسرش قائل بود. او با فلوریا درست رفتار میکرد و طوری خوشحالش میکرد که اوریون هرگز پیش از آن ندیده بود.
نمیتوانست چیزِ بیشتریهدف بخواهد، وگرنه حس میکردنبود یک ریاکارِ دگرآزار است.
اوریون نمیتوانست این فکر را تحمل کند کهفکش درست بعد از به هم رسیدنشان، چنین افشاگریایمیشد بتواند آنها را برای همیشه از هم جدا کند.
فلوریا لیث را به گوشهای برد و پیش از آنکه کلِ ماجرابیش را برایش تعریف کند، او را نشاند. صدایش میلرزید و درد وحالی پشیمانیاش کاملاً حس میشد، با این حال توانست جلوی گریهاش را بگیرد.
لیث چیزی نگفت. ذهنش حرفِ او راآنجا باور کرد، فلوریا هرگز چنین شوخیِ بیرحمانهایآهنی با او نمیکرد. اما قلبش زیرِ بار نمیرفت.
لیث که توانسته بود جلوی به حقیقتنبود پیوستنِ رؤیا را بگیرد، اما این پیروزیمحکم برایش توخالی بود، پرسید: «میتونم جسدش رو ببینم؟»
فلوریا سرش را تکان داد:دستکشِ «متأسفم. الان اونقدر ضعیف شدم کهدست نمیتونم گامهای وارپ رو باز کنم.»
اشک از چشمانشنداد سرازیر شد: «خیلی متأسفم.میشد من همیشه خیلی بیمصرفم.»
لیث خودش را وادار کرد بایستد، اوآنجا را در آغوش گرفت و گذاشت فلوریاآهنی سرش را روی شانهاش بگذارد: «نه، نیستی.»
فلوریا در حالی کهقرار دنبالِ گرمای وجودش میگشت،جلوی هقهق کرد: «همهش تقصیرِ منه.»
«اگه اینطور باشه، پس منم به اندازهٔ تو تو مرگِ یوریالدست مقصرم. اگه فقط یکم بیشتر بهش اهمیت میدادم، شاید رؤیام سرنوشتِ اونکسری رو هم بهمون نشون میداد. شاید پدرش اجازه میداد تو خونه بمونه.»