---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 956: مهاجمانِ آکادمیِ گمشده (بخشِ ۴) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 956: مهاجمانِ آکادمیِ گمشده (بخشِ ۴)

0

هولوگرامِ وورگ گفت: «رنجر ورهن، شما تا بازنشانیِ بعدی اینجا می‌مانید.»‌راحت​ این حرف باعث شد لیث بفهمد میراثِ زنده از همان اولین‌چرا​ باری که به هوریول آمده بود، او را زیرِ نظر داشته است.

سپس تصاویر تغییر کرد و مونتاژی از تمامِ بازدیدهای قبلی‌اش‌سمتِ​ را نشان داد. این توالی، تاکتیک‌های نبردِ لیث، توانایی‌اش در‌قبلاً​ دگردیسی به هیئتِ ویرملینگ و اجرای جادوی راستین را برجسته می‌کرد.

این بیشتر شبیه‌قدرت​ به یک تهدید‌موردِ​ بود تا معرفیِ مؤدبانه.

مرد دستانش را بالا برد و تمامِ اتاق با قدرت‌قبلاً​ شروع به درخشیدن کرد: «در موردِ چیزی که می‌گویم، به‌صندلیِ​ شما پیشنهاد می‌کنم در آخرین آکادمی، یعنی گریفونِ طلایی ثبت‌نام کنید.»

نوری که از دیوارها بیرون می‌زد لیث را احاطه‌حالی​ کرد، گویی می‌خواست به درونِ بدنش نفوذ کند، اما زرهِ‌فقط​ افسون‌شده و جریانِ مانای قوی‌اش آن را دور نگه داشت.

مرد گفت: «نامِ من هیستار سونوس است،‌امیدوارم​ زاده از تلفیقِ رئیسِ آکادمیِ هفتم و‌ناپدید​ هستهٔ نیروی آن. امیدوارم با هم کنار بیاییم.»

لیث به سمتِ در حرکت کرد، اما طرحِ کلیِ در‌می‌کنم​ ناپدید و با دیوار یکی شد: «ممنون، اما نیازی نیست.‌بیرون​ قبلاً تجربه‌اش کرده‌ام. فکر کنم بهتر است همین حالا بروم.»

هیستار در حالی که دو صندلیِ راحت پدید آورد، گفت: «چه عجله‌ای است؟ تا بازنشانیِ بعدی‌همین​ هنوز زمانِ زیادی باقی است. فقط خدایان می‌دانند چرا پادشاه هرگز قدرتِ انجامِ این کار را‌چرا​ به ارادهٔ خودم به من نسپرد. به خاطرِ کوته‌بینیِ آرتان، دانش‌آموزانِ آینده‌دارِ زیادی را از دست داده‌ام.»

لیث از نشستن خودداری کرد: «سولوس؟» اگر‌حالا​ هوریول هم مثلِ برجِ او کار می‌کرد،‌عجله‌ای​ صندلی به‌راحتی می‌توانست به تله‌ای مرگبار تبدیل شود.

سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «نگران نباش،‌کنار​ راهرو هنوز همون‌جاست و ضخامتِ دیوار هم تغییری‌یکی​ نکرده. آماده باش تا با علامتِ من حرکت کنی.»

لیث باید به گفت‌وگو ادامه می‌داد، وگرنه میزبانش ممکن بود آرایه‌هایی را فعال‌یعنی​ کند که فرارش را دشوارتر می‌کرد: «چرا باید قبول کنم؟ اینجا یک زندانِ‌بدنش​ وحشتناک است، در حالی که تمامِ موگار برای فتح کردن در دسترس است.»

«ورهنِ عزیز، تو هم مثلِ تمامِ کسانی که در گذشته آمدند، اجازه می‌دهی‌فکر​ ترس بر قضاوتت سایه بیندازد. اینجا زندان نیست، بلکه زادگاهِ ارتشِ نهایی است‌زمانِ​ که رؤیای آرتان برای فتحِ تمامِ قارهٔ گارلن را به حقیقت تبدیل می‌کند.»

«جایی که دیگران فقط عده‌ای را می‌بینند که مجبور شده‌اند به بیمارانِ روانیِ آدم‌خوار تبدیل‌هنوز​ شوند، آرتان امکانِ ایجادِ میدانِ نبردی را دید که مرگ در آن جایی ندارد. دانش‌آموزانِ ما‌خاطرِ​ می‌توانند تاکتیک‌هایشان را تمرین کنند تا زمانی که آن‌ها را به کمال برسانند یا کنار بگذارند.»

«آن‌ها یاد می‌گیرند چگونه دوستانِ حقیقی را از کسانی تشخیص دهند که حاضرند در ازای‌دیوار​ یک کاسه سوپ به آن‌ها خیانت کنند. در اینجا چیزی به نامِ اشتباهِ مرگبار وجود ندارد.‌راحت​ واقعاً می‌توانی یاد بگیری که چگونه بداهه‌سازی کنی، سازگار شوی و بر هر سختی غلبه کنی.»

«تحقیقاتت به خونِ اژدها نیاز دارد؟ ما یک اژدها داریم. حتی اگر تمامِ‌یعنی​ خونش را بکشیم، دوباره متولد می‌شود. این موضوع در موردِ ققنوس‌ها، تک‌شاخ‌ها و هر‌نفوذ​ مادهٔ کمیابِ دیگری که ممکن است به آن نیاز داشته باشی نیز صدق می‌کند.»

«اینجا در گریفونِ طلایی، همه می‌توانند فداکاریِ نهایی را برای کشورشان‌تجربه‌اش​ بارها و بارها انجام دهند!» حرف‌های هیستار بیشتر از اینکه یک‌پدید​ سخنرانیِ تبلیغاتی باشد، شبیه به یاوه‌گویی‌های یک دیوانه به نظر می‌رسید.

مفهومِ پایه‌ای جالب بود، اما فقدانِ کاملِ ارادهٔ آزاد برای پیوستن به‌پدید​ این آزمایش یا هرگونه کلمهٔ رمز برای خروج از آن، باعث می‌شد‌هرگز​ هوریول هیچ تفاوتی با یک اردوگاهِ زندانیان برای انجامِ آزمایش‌های انسانی نداشته باشد.

رئیسِ آکادمی تصویرِ کورهٔ داوروس را در برابرِ چشمانِ لیث پدید آورد‌طرحِ​ و گفت: «به عنوانِ مهمانِ ما، به تو اجازه دادم چند سوغاتی برداری.‌بهتر​ اما اگر ثبت‌نام کنی و فارغ‌التحصیل شوی، این را به تو پاداش می‌دهم.»

لیث با برقی از طمع‌درخشیدن​ در چشمانش، لب‌هایش را لیسید‌می‌کنم​ و پرسید: «منظورتان از فارغ‌التحصیلی چیست؟»

هیستار گفت: «تنها کاری که باید بکنی این است که تا زمانِ بازنشانی اینجا بمانی، خودت‌همین​ را به خروجی برسانی و بعد از دستِ آرایه‌های مزاحمی که مرا اینجا حبس کرده‌اند فرار‌چرا​ کنی. اگر غیرفعالشان کنی، امتیازِ اضافی می‌گیری. آیا به یک دستِ کامل زرهِ فلسِ اژدها علاقه‌ای داری؟»

«خب، حالا که این‌طور می‌گویید...»

سولوس حرفِ لیث را برید و‌نیروی​ گفت: «نشان کردم!» و کوتاه‌ترین مسیرِ‌طرحِ​ خروج را پیشِ چشمانش پدید آورد.

لیث گفت: «خداحافظ!» زرهش را با مانا تقویت کرد،‌پیشنهاد​ هم‌زمان انگشترِ سدِ روحی را فعال کرد و به‌نوری​ نقطه‌ای که زمانی درِ خروجی آنجا بود یورش برد.

تأثیرِ ترکیبیِ آرتیفکت‌ها او را به دژکوبِ زنده‌ای تبدیل‌نیست​ کرد که دیوارِ سنگیِ توپر را خُرد کرد و‌بروم​ بدونِ هدر دادنِ حتی یک طلسم، از آن گذشت.

لیث همیشه می‌توانست با نشاط‌بخشی‌بهتر​ مانایش را بازیابی کند، درحالی‌که‌صندلیِ​ بافتنِ طلسم‌های جدید زمان می‌بُرد.

هیستار فریاد زد: «چطور جرئت می‌کنی مدرسه‌ام را ویران کنی! بیایید بچه‌ها، ناهار حاضر‌ناپدید​ است!» و نورِ زنده را به دنبالِ لیث فرستاد. هم‌زمان تمامِ درهای گریفونِ طلایی‌بروم​ که به سمتِ خروجی می‌رفتند باز شدند و شکارچیان را به سوی شکارشان راهنمایی کردند.

دیوارهای آکادمی جان گرفتند و شکلِ گولم‌ها را به خود گرفتند. برخلافِ گولم‌های‌یعنی​ کولا، این‌ها فقط از سنگ ساخته شده بودند. گولم‌ها نه سر داشتند و نه‌نفوذ​ گردن. چشمانشان روی سینهٔ پهنشان قرار داشت و شبیهِ سفره‌ماهی‌های انسان‌نما به نظر می‌رسیدند.

کُند بودند، اما تعدادشان چنان زیاد بود‌ممنون​ که اگر لیث لحظه‌ای سرعتش را کم‌کنم​ می‌کرد، در میانِ اندام‌های سنگی‌شان غرق می‌شد.

وقتی از رختکنِ دختران بیرون آمد و به سالنِ غذاخوری برگشت، سرانجام معنای واقعیِ‌عجله‌ای​ آخرین حرف‌های رئیس را فهمید. کفِ سالن پر از گولم بود و روی میزها توده‌های‌خودم​ بخارآلودِ حریره به چشم می‌خورد که احتمالاً از آخرین دستهٔ «دانش‌آموزانِ» کشته‌شده پخته شده بود.

بوی تعفنش باعث شد لیث صورتش را در هم بکشد، اما برای بقیهٔ زندانیان، این‌دیوار​ غذا بوی بهشت می‌داد. انواع و اقسامِ موجودات از همه‌جای آکادمی هجوم آوردند و با‌صندلیِ​ دنبال کردنِ این رایحه به سالنِ غذاخوری رسیدند، جایی که لیث داشت برای جانش می‌جنگید.

جنگ به لطفِ افسون‌هایش که دفاعِ گولم‌ها را مختل می‌کرد، عمیقاً در سنگشان فرو می‌رفت‌طلایی​ و به لیث اجازه می‌داد کارشان را به‌سرعت یک‌سره کند. پس از اتفاقاتِ کولا، اوریون‌زرهِ​ روشِ ساختش را تغییر داده بود تا سازه‌ها دیگر هرگز عزیزانش را در تنگنا قرار ندهند.

هم ویرانی و هم جنگ قادر بودند مانای طلسم‌های مجاور را جذب کنند، که شاملِ‌بهتر​ آرایه‌های محرکِ گولم‌ها نیز می‌شد. اما جنگ بسیار کارآمدتر بود؛ به‌طوری‌که به‌محضِ برخورد با یک‌خدایان​ سازه، جادوی زمینی که آن را در برابرِ هرگونه آسیبی نفوذناپذیر می‌کرد، در هم می‌شکست.

با هر ضربه، تیغهٔ خشمگین زرهِ خارجیِ گولم‌ها را می‌شکافت، به هسته‌های نیرویشان می‌رسید و‌هنوز​ آن‌ها را به تلی از قلوه‌سنگ تبدیل می‌کرد. اگر بینشِ حیات نقطهٔ ضعف را به‌نسپرد​ لیث نشان نمی‌داد و جنگ امکانِ بهره‌برداری از آن را فراهم نمی‌کرد، چنین کاری غیرممکن بود.

شمشیرِ حرامزاده انرژی‌های باقی‌ماندهٔ هستهٔ نیرو را جذب می‌کرد، آن‌ها را از کنترل خارج می‌ساخت‌دیوار​ و هم‌زمان جیغی شبیهِ فریادِ نبرد سر می‌داد. گولم منفجر می‌شد، جنگ را آزاد می‌کرد‌صندلیِ​ و مهاجمانِ دیگر را پس می‌زد، بی‌آنکه بگذارد حتی یک تکه‌سنگ به لیث برخورد کند.

لیث درحالی‌که مسیرش را به سمتِ خروجی باز می‌کرد، با خود فکر‌آکادمی​ کرد: «دهنم سرویس. هر کی اوریون رو این‌قدر عصبانی کرده بهتره روحش‌می‌خواست​ رو به خدایان بسپره، چون کاملاً مطمئنم که خیلی زود می‌فرستتشون سینهٔ قبرستون.»

سولوس گفت: «خبرِ خوبی برات دارم. با اینکه هر گولمی که‌تجربه‌اش​ نابود می‌کنی سریع جایگزین می‌شه، ساختنشون داره امضای انرژیِ هیستار رو‌پدید​ هم توی دیوارها و هم توی نوری که دنبالمونه ضعیف می‌کنه.»

پشتِ سرشان، سالنِ غذاخوری در آشوب فرو رفته بود. زنده‌ها‌صندلیِ​ برای غذا می‌جنگیدند، نامردگان برای خوردنِ زنده‌ها می‌جنگیدند و ضعیف‌ترین‌خدایان​ زندانیان از اجسادِ هم‌بندانِ کشته‌شده‌شان ضیافت به پا کرده بودند.

فقط سازه‌ها بودند که بی‌وقفه شکارشان‌نیروی​ را تعقیب می‌کردند، اما با این‌طرحِ​ حال وضعیتِ لیث به‌مراتب بدتر شده بود.

ناولها | novelha.net