چپتر 462: فصل 462
0لیث در پیدا کردنِ محلِ قرار هیچ مشکلی نداشت. با نزدیکسدی شدنِ زمستان، حومهٔ اوتره خالی از سکنه بود. انسانها و حیوانات، هربررسیِ دو داشتند آخرین آمادهسازیها را پیش از اولین بارشِ برف تمام میکردند.
با اینکه هنوز تا پایانِ پاییز زمان باقی بود، دما پسمحافظت از غروبِ خورشید بهشدت افت میکرد. دور از ساختمانهای سنگی، بادهایاستفاده خشکی که از رشتهکوهِ مجاور پایین میآمدند، به پوستِ لیث شلاق میزدند.
نفسش در سرمای شب بخار میشد. جریانهای هوا آنقدر قویکند بود که مجبور شد سدی از باد پدید آورد تااستفاده هم از چشمانش محافظت کند و هم از مسیر منحرف نشود.
معمولاً لیث برای بررسیِ اطرافش از بینشِ آتش استفاده میکرد، امامنحرف با توجه به ماهیتِ میزبانانش، این کار هیچ فایدهای نداشت. بدنهای مردهمیزبانانش هیچ گرمایی ساطع نمیکردند؛ فقط بینشِ حیات میتوانست آنها را تشخیص دهد.
آن تپه بلندترین نقطه در شعاعِ چند کیلومتریِ اوتره بود.مجبور چشماندازی ناهموار و بایر بود، با این حال انرژیهای جادوییِنشود بهجاماندهٔ زیادی در آن میدید که نمیتوانست صرفاً تصادفی باشد.
با اینکه تقریباًآنقدر زمانِ قرار فرا رسیدهباد بود، لیث تنها بود.
لیث به سایهای در نزدیکیِ قله گفت: «میفهمم چرا از اینجامسیر خوشتون میاد. با این آسمونِ صاف، هیچ جایی برای قایم شدنتوجه نیست. میتونید هر کسی رو که از مایلها دورتر نزدیک میشه ببینید.»
سایهها کنار رفتند و مردِ جوانی در اوایلِ بیستسالگی نمایان شد. او انسانیمعمولاً عادی با قد و قامتِ متوسط بود. باد موهای قهوهایاش را آشفته میکرد وبدنهای در چشمانِ سبزِ تیرهاش فقط تعجب دیده میشد. پرسید: «از کجا فهمیدید من اینجام؟»
لیث پاسخ داد: «جادو.» شنلِ سیاهی که جوان پوشیده بود،مجبور تا زمانی که بیحرکت میماند او را با تاریکی یکینشود میکرد، اما هالهٔ جادوییِ پارچه برای بینشِ حیات کاملاً نمایان بود.
مرد تحریکِ لیث را نادیدهمجبور گرفت و با صدایی مهربان ومحافظت بم گفت: «دعوتنامهتون رو نشون بدید.»
لیث کفِ دستِ چپش را بالا آورد و مقداریمحافظت مانا به آن هدایت کرد. رونهایی که کالّا چندبینشِ هفته پیش به او داده بود، نورِ سفیدی ساطع کردند.
جوان دستِ لیث را گرفت تا رونها را از نزدیک ببیند. با اینمعمولاً تماس، بدنش لرزید. شنل حتی بهتر از یونیفرمِ رنجرِ لیث از او درفایدهای برابرِ سرما محافظت میکرد، اما در برابرِ نیتِ کشتن هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
لیث از لمس شدن متنفر بود و حالا که سولوس نبود تا طبیعتِ خشنش را آراممحافظت کند، آمادگی داشت با کوچکترین تحریکی غریبه را بکشد. در راهِ تپه چندین طلسم بافته بوداین و حالا همهٔ آنها پوستش را مورمور میکردند و فقط با ارادهٔ لیث مهار شده بودند.
جوان در واقع تهدیدِ همان طلسمها را حس میکرد. در عوض،محافظت لیث مانندِ سطحِ یک دریاچه آرام بود. چشمانش از مانا شعلهور بوداما و غریبه را با بینشِ حیات از سر تا پا بررسی میکرد.
غریبه بهجز شنل، فقط یک شیءِ افسونشده در جیبِ سینهاش داشت. هالهاش برای سلاح بودن بیشبررسیِ از حد ضعیف بود. پس از چند ثانیه، جوان سر تکان داد و دستِ لیث رانمیکردند رها کرد. یک سنگِ مانای کوچک از جیبش درآورد و آن را داخلِ سوراخی روی زمین گذاشت.
دهها رون قلهٔ تپه را روشنآورد کردند و دو دایرهٔ جادوی هممرکزنشود در برابرِ چشمانِ حیرتزدهٔ لیث شکل گرفتند.
دایرههای جادو رو میشناسم، این یه آرایهٔ وارپه. ولی حتیمجبور از دیدِ بینشِ حیات هم مخفی مونده بود. لعنتی، کاشنشود سولوس اینجا بود. اون خیلی راحت میفهمید اینجا چه خبره.
لیث که میدانست سولوس بعداً میتواند به تمامِ خاطراتشآورد دسترسی داشته باشد، در حالی که چشم از میزبانشبررسیِ برنمیداشت، سعی کرد هرچه را میتواند به خاطر بسپارد.
وقتی آرایه کاملاًمجبور شکل گرفت، باپدید خودش فکر کرد:
صبر کن ببینم.
رونها از زمین جدابخار شده بودند و حالاآنقدر در هوا شناور بودند.
بعضی از این رونها رومجبور میشناسم. همونهاییان که روی محرابِچشمانش خدای شفا حک شده بودن.
لیث سعی کرد به خاطر بیاورد که آیا قربانگاه جایگاهی داشت یامنحرف نه، اما تنها چیزی که به ذهنش رسید خاک و تارِ عنکبوت بود.این آنقدر به کمکِ سولوس عادت کرده بود که به جزئیاتِ کوچک توجهی نمیکرد.
جوان که دلیلِ خیرهشدنِ لیث به آرایهٔ جادویی را اشتباه فهمیده بود، گفت:معمولاً «زحمتِ حفظ کردنِ اینجا رو به خودت نده.» انزجار در جملهٔ آخرش موجفایدهای میزد: «احتمالاً بهمحضِ اینکه بریم، آرایه نابود میشه. به انسانها نمیشه اعتماد کرد.»
در هر زمانِ دیگری، لیث تکهپرانی میکرد که هر دوی آنها انساناند.باد بدونِ سولوس، فقط میتوانست به این فکر کند که اینهمه وراجی چقدراطرافش روی اعصاب است، و میل به شکستنِ گردنِ او را سرکوب کند.
بهدنبالِ جوان واردِ آرایهٔ جادویی شد و درپدید اتاقی مجلل ظاهر شد. اتاق هیچ پنجرهای نداشتمعمولاً و فهمیدنِ مکانِ جدیدشان را برای لیث غیرممکن میکرد.
اثاثیه از چوبِ کهنِ خاتمکاریشده بود و لوازمِ تزئینی، از گلدانها گرفته تا غشگیرهای کتاب،برای همگی از فلزاتِ گرانبهای توپر ساخته شده بودند. هوا لبریز از عطرِ شیرینِ گلهایی بودگرمایی که پیشتر هرگز ندیده بود، با این حال لیث اطمینان داشت که زیرِ زمین است.
از وقتی هستهٔ آبی را پالایش کرده بود، بدنش بهطورِ طبیعی انرژیِنشود جهانِ پیرامون را به درون تنفس میکرد. بیتعادلیِ میانِ مانای هوا واین خاک به او میگفت که اتاق با خروارها سنگ احاطه شده است.
همچنان از بینشِ حیات استفاده میکرد و متوجه شد چندین آرایهٔ ناشناخته اتاق راآورد پوشاندهاند. از جادوی نخستین استفاده کرد تا ببیند آیا عنصری مسدود شده است یااما نه. در کمالِ تعجبش، همهچیز بهخوبی کار میکرد، حتی جادوی گرانش و جادوی بُعدی.
«نیازی نیست اینقدر مضطرب باشید، بیدارشده ورهن.» لیث ناگهانآورد بهسمتِ منبعِ صدای زنانه چرخید. صدا بهشیرینیِ عسل بودبررسیِ و چنان دلپذیر که فقط عشقِ اول میتواند باشد.
صدا به زنی موقرمز در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگیاش تعلق داشت. حدودِ ۱.۷ متر قد داشتبررسیِ و لباسِ شبِ ساتنِ ابریشمیِ سرخِ روشنی پوشیده بود که پوستِ رنگپریده و انحناهای نرمِ بدنشنمیکردند را نمایانتر میکرد. سرویسِ جواهراتِ زمردش با چشمانِ سبزش همخوانی داشت و آنها را خیرهکنندهتر میکرد.
«من سیلا اکنا هستم، دوشسِ دربارِ سپیده. از طرفِ ملکهمون تا هر زمان کهبرای بخواید پیشِ ما بمونید، مهماننوازیمون رو به شما پیشکش میکنم. همونطور که ما بهمرده شما احترام میذاریم، شما هم متقابلاً احترام بذارید تا هیچ دشمنیای بینمون پیش نیاد.»
لیث حرفهایش را نادیده گرفت و با بینشِ حیات به او خیره شد. او ازچشمانش کائلارن ضعیفتر بود، پس اطمینان داشت که در صورتِ لزوم میتواند او را بکشد. نه مهربانیِمیزبانانش ظاهریاش و نه چاکِ سینهٔ عمیقی که به نمایش گذاشته بود، هیچکدام روی او تأثیری نداشت.
در زمانِ حیاتش، احتمالاً بسیار کمتر از فریا زیبا به نظر میرسید، اما نامردگی بهنشود او چهرهای صاف و ظریف بخشیده و بدنش را نرم و منعطف نگه داشته بود. تکتکِمرده حرکاتش باوقار و اغواگرانه بود، با این حال لیث میدانست در حضورِ یک شکارچی ایستاده است.
لیث با نقلقول از جملاتِ تشریفاتیای که کالّا به او یاد داده بود، پاسخ داد: «من جادوگرِ بزرگ،بینشِ لیث ورهن، در خدمتِ اعلیحضرت هستم. من از طرفِ دربارِ سلطنتیِ پادشاهیِ گریفون صحبت و عمل میکنم. از مهماننوازیتونتشخیص سپاسگزارم و امیدوارم با اینکه بهعنوانِ دو غریبه با هم روبهرو شدیم، بهعنوانِ دو دوست از هم جدا بشیم.»
چشمِ چپِ سیلا از روی کلافگی پرید. نهتنها نگاهِ بیتفاوتِ این انسان بهشدت بهبرای او برمیخورد، بلکه او از تمامِ اشتباهاتی که به دربارِ سپیده اجازه میداد بیرونشمرده کنند یا دستکم مقداری از خونش را بهعنوانِ غرامت طلب کنند، دوری کرده بود.
بیدارشدهها خوراکیِنفسش لذیذ وبخار کمیابی بودند.
سیلا روی یکی از صندلیها نشست و درحالیکه مردِ موقهوهایچشمانش برایشان نوشیدنی میریخت، با اشاره از لیث هم دعوت کردبینشِ بنشیند: «لطفاً بگید چه کاری از دستِ ما براتون برمیاد.»
لیث وضعیتِ اوتره را برایش توضیح داد. متوجه شدمحافظت که با هر جزئیاتی که به زبان میآورد، کلافگیِبینشِ سیلا جای خود را به چهرهای حقبهجانب و پیروزمندانه میداد.
«شانس آوردید، فکر کنمباد بتونیم کمکتون کنیم. البتهمحافظت در ازای بهای مناسب.»