---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 573: فصل 573 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 573: فصل 573

0

شهرِ زانتیا، اکنون.

«حرفِ استادم را شنیدید. یک ثانیهٔ دیگر هم نمی‌توانم اینجا بمانم.»‌چهره‌تان​ درانیل همه‌چیز را با چنان سرعتی جمع کرده بود که وقتی‌توانسته​ برای رفتن آماده شد، پلیون هنوز آرایهٔ وارپش را تمام نکرده بود.

با قدرتِ چهار بیدارشدهٔ باقی‌مانده، آرایه آن‌قدر قوی بود که دست‌کم‌اصلیِ​ او را به آن‌سوی طوفانی وارپ کند که پیش‌تر خودشان به‌زدروسِ​ آن دامن زده بودند و حالا از مهارشان خارج شده بود.

«اگر جای شما بودم، زودتر می‌رفتم. اگر ویرملینگ با استادش تماس بگیرد، هم‌زدروسِ​ پلیون و هم ایلیا در خطرند. او چهره‌تان را دیده است. رنجر باید ارتباطاتِ‌عزیزش​ قدرتمندی با جانورانِ جادویی داشته باشد که توانسته کمکِ اربابِ منطقه را احضار کند.»

همهٔ حاضران با یادآوریِ آن خاطره به خود لرزیدند. اگر‌نزدیکِ​ هم استاد و هم شاگرد قادر به استفاده از شعله‌های‌می‌راند​ مبدأ بودند، معلوم نبود به چه شگفتی‌های جادوآهنگری‌ای دسترسی دارند.

«نه کلیسای دیوانگان برایم مهم است و نه زانتیا. تا وقتی زنده‌ایم، همیشه سالِ دیگری‌باید​ هم هست.» از دروازه گذشت و آن‌ها را با این فکر رها کرد که آیا‌خاطره​ نقشه‌شان برای استفاده از رنجر به‌عنوانِ مادهٔ اصلیِ کارشان واقعاً اشتباه بوده است یا نه.

غاری نزدیکِ‌اصلیِ​ مرزِ جنوبیِ‌واقعاً​ منطقهٔ کلار.

زدروسِ وایورن، جانورِ امپراطوری که بر منطقه فرمان می‌راند،‌غاری​ پس از دریافتِ عذرخواهیِ دو انسانِ بیدارشده از صحرای‌امپراطوری​ خون، بی‌درنگ با دوستِ عزیزش، فالوئلِ هیدرا، تماس گرفت.

پرسید: «همین الان عجیب‌ترین چیزِ ممکن را شنیدم. ظاهراً یک ویرملینگ دارد از‌است​ قلمروِ من محافظت می‌کند، با این حال همهٔ فرزندانم مدت‌هاست که رفته‌اند و ده‌ها‌همهٔ​ سال است که با هیچ انسانی جفت‌گیری نکرده‌ام. آیا او یکی از بچه‌های توست؟»

فالوئل تنها جانورِ امپراطورِ اژدهاییِ دیگری در‌آیا​ پادشاهیِ گریفون بود که می‌شناخت و می‌توانست‌اشتباه​ چنین موجودِ قدرتمندی را به وجود آورده باشد.

ویرملینگ فرزندِ یک اژدها یا اژدهای پَست با عضوی از نژادی‌منطقهٔ​ دیگر بود. دورگه‌ای که مجبور بود پیش از رسیدن به بیست‌سالگی،‌بیدارشده​ نژادی را که می‌خواست به آن تعلق داشته باشد انتخاب کند.

یکی از هفت سرِ مارمانند و فلس‌دارِ هیدرا چشمانش را ریز کرد‌جنوبیِ​ و سعی کرد به یاد بیاورد آخرین باری که با یک انسان هم‌بستر‌صحرای​ شده کِی بوده است، در حالی که سرهای دیگرش مثل سنگ خوابیده بودند.

در میانِ گونه‌های مختلفِ‌می‌رفتم​ جانورانِ امپراطور، هیدراها بخشی از‌ایلیا​ اژدهایانِ پَست به شمار می‌رفتند.

آن‌ها پایین‌تنهٔ تنومندی با چهار پای کوتاه و دمی سنگین داشتند.‌اصلیِ​ هر دو برای حفظِ تعادلِ گردن‌های دراز و مارپیچشان که به‌زدروسِ​ سری مارمانند به اندازهٔ یک ماشینِ عضلانی ختم می‌شد، ضروری بودند.

تعدادِ سرهای هیدراها بسته به قدرت و سنشان متفاوت بود. یک نوزاد‌کلار​ دو سر داشت، در حالی که قدرتمندترینِ آن‌ها می‌توانست تا هفت سر‌خون​ دربیاورد. هر سر قادر به تفکرِ مستقل و اجرای طلسم‌های خودش بود.

هیدراهای باستانی به لطفِ قدرتِ حملهٔ انفجاری‌ای که می‌توانستند با متناوب کردنِ‌جنوبیِ​ حملاتِ فیزیکی و جادویی از هفت منبعِ مختلف به دست آورند، تقریباً‌بیدارشده​ شکست‌ناپذیر بودند. با این حال، نقطهٔ ضعف و قوتشان بر هم منطبق بود.

هفت سر به معنای هفت برابر مصرفِ انرژی هم بود. هرچند‌چهره‌تان​ سر که داشتند، در نهایت همه متعلق به یک هیدرا بودند. اگر‌کمکِ​ مراقب نبودند، مانا و استقامتشان را تنها در چند ثانیه تخلیه می‌کردند.

برخلافِ وایورن‌ها، آن‌ها نه قادر به استفاده از‌نقشه‌شان​ شعله‌های مبدأ بودند و نه می‌توانستند بدونِ طلسم پرواز‌نزدیکِ​ کنند، بنابراین در زمرهٔ ضعیف‌ترین اژدهایانِ پَست قرار می‌گرفتند.

فالوئل هنوز نیمه‌خواب بود، بنابراین مدتی طول کشید تا بفهمد وایورن چه می‌گوید. او‌وایورن​ از سرما به‌طورِ کلی و از زمستان به‌طورِ خاص متنفر بود. در مارکی‌نشینِ دیستار‌فالوئلِ​ زندگی می‌کرد، اما حتی آب‌وهوای آنجا هم برای سلیقه‌اش بیش از حد خشن بود.

دوست داشت فصلِ سرما‌اصلیِ​ را در خواب بگذراند، مگر‌غاری​ اینکه بیداری‌اش کاملاً ضروری باشد.

آشیانه‌اش زیرِ زخمِ سیاه قرار داشت؛ یکی از کوه‌های‌ایلیا​ نادر در جنوبِ پادشاهیِ گریفون که نامش را از‌جانورانِ​ صخره‌های ابسیدین که بیشترِ سطحش را پوشانده بودند، می‌گرفت.

زمانی آتشفشان بود، اما اکنون چشمه‌های آبِ گرمی که لانهٔ فالوئل را‌کارشان​ گرم می‌کردند، تنها میراثِ به‌جامانده از هستهٔ آتشینِ کوه بودند. بقیهٔ غارِ‌جانورِ​ زیرزمینی با چنان ثروتی تزئین شده بود که خاندانِ ارناس را شرمسار می‌کرد.

توده‌های طلا و سنگ‌های قیمتی با کپه‌های کوچکی از کریستال‌های جادویی آمیخته بودند. هرچه توده‌ای‌جانورِ​ ارزشمندتر بود، به فالوئل نزدیک‌تر بود. تمامِ آرتیفکت‌هایی که در طولِ قرن‌ها جمع‌آوری و جادوآهنگری‌گرفت​ کرده بود، با دقت درونِ محفظه‌ای کریستالی که فقط خودش می‌توانست باز کند، نگهداری می‌شدند.

گفت: «یکی‌به‌عنوانِ​ از مالِ‌اصلیِ​ من؟ در شمال؟»

«ممکن است. بیشترِ جوجه‌هایم از من‌استادش​ متنفرند چون آن‌ها را بیدار نکرده‌ام.‌دیده​ می‌توانی او را برایم توصیف کنی؟»

زدروس، نخستین وایورن و پدرِ گادورفِ مرحوم، استادِ جادوی نور بود. پس به جای حرف‌بوده​ زدن، سازهٔ نورِ سختی از تصویرِ ضبط‌شده‌ای که لسالیا برایش فرستاده بود، به او نشان‌انسانِ​ داد. پسرِ پست‌فطرتش استعدادِ او را به ارث برده بود، اما از خردش بویی نبرده بود.

هر هفت سر‌کارشان​ یک‌صدا فس‌فس کردند:‌بوده​ «به حقِ مادرِ بزرگ!»

زدروس غرید: «می‌دانستم یکی از مالِ توست! نگرانش نباش، به آن‌ها گفتم‌جنوبیِ​ شاگردِ من است. انسان‌ها پشیزی برایم ارزش ندارند، اما اگر حتی به‌بیدارشده​ یکی از ما دست بزنند، یک کوهِ کامل را روی سرشان وارپ می‌کنم!»

«خب، ممنون از نگرانی‌ات، اما راستش‌استادش​ نه. او از شعله‌های مبدأ استفاده‌دیده​ کرده و بال دارد، پس هیدرا نیست.»

«چه حیف. امیدوار بودم شریکِ مناسبی برای تکاملِ بیشترِ گونه‌ات پیدا کرده باشی.‌واقعاً​ دلیلِ آن واکنشت چه بود؟» تمامِ جانورانِ امپراطور تلاش می‌کردند بر مرزهایی که‌فرمان​ آن‌ها را از خالص‌ترین نژادها، مانندِ گریفون‌ها و ققنوس‌ها جدا می‌کرد، غلبه کنند.

متأسفانه، هیچ‌کدام‌اصلیِ​ هرگز موفق‌واقعاً​ نشده بودند.

فکر کرد: «چون با اینکه هنوز در مرحلهٔ جنینی است، از‌مرزِ​ همین حالا هفت چشم دارد.» دلیلی داشت که هیدراها هفت سر‌عذرخواهیِ​ داشتند، و بیش از یک دلیل برای پنهان نگه‌داشتنِ رازش وجود داشت.

اما در‌بودم​ واقع گفت: «چون‌ویرملینگ​ او را می‌شناسم.»

«او دوستِ جدیدترین شاگردِ من است و از من خواسته مراقبش باشم. شاید لازم‌اشتباه​ شود او را پیشِ تو بفرستم.» جانورانِ امپراطور دروازه‌های وارپ نداشتند، اما با چیدنِ‌دریافتِ​ یک آرایهٔ وارپ توسطِ هر کدام، دو نفر از آن‌ها می‌توانستند به همان نتیجه برسند.

زدروس سر تکان داد و تماس را قطع کرد.‌مرزِ​ چند دقیقه به تماشای سازهٔ میانِ چنگال‌هایش گذارند و سعی‌دریافتِ​ کرد بفهمد فالوئل چه چیزی را از او پنهان می‌کند.

فکر کرد: «اگر آن روباهِ‌کارشان​ پیر شاگردش را به اینجا بفرستد،‌مرزِ​ شاید تماشای نمایشش ارزش داشته باشد.»

شهرِ زانتیا، صبحِ روزِ بعد.

لیث شب را خوابیده بود تا اثرهای نشاط‌بخشی را بازنشانی‌جنوبیِ​ کند. اگر حق با او بود و هنوز پنج بیدارشده در‌انسانِ​ تعقیبش بودند، نمی‌توانست اجازه دهد اولین کسی باشد که کم می‌آورد.

به گفتهٔ سولوس، آن زن با هستهٔ مانای آبیِ تیره‌اش، از نظرِ جادویی قوی‌ترین فرد‌زدروسِ​ در میانِ کسانی بود که تا به حال دیده بود، در حالی که مردِ دو‌فالوئلِ​ متری به لطفِ اختلافِ قد و هیکل، از نظرِ فیزیکی تقریباً با او برابر بود.

لیث با خود فکر کرد: «مگه اینکه نابغه‌هایی در حدِ مانوهار باشن یا خیلی پیرتر از‌ارتباطاتِ​ چیزی که به نظر می‌رسن، وگرنه مطمئنم می‌تونم تک‌به‌تک از پسشون بربیام. با کمکِ فریا یا‌لرزیدند​ سولوس می‌تونم هم‌زمان دوتاییشون رو از پا دربیارم، اما سه نفر یا بیشتر می‌تونه مرگبار باشه.

تازه بماند که باید فریا‌رها​ رو به سولوس معرفی کنم‌مادهٔ​ و اوضاع می‌تونه خیلی ناجور بشه.»

سولوس گفت: «نمی‌فهمم. هیچ ابایی نداری که ازش بخوای جونش رو به خاطرت به خطر‌جانورِ​ بندازه، اما از معرفی کردنِ من به یه دوست می‌ترسی؟ این اولین رازی نیست که‌گرفت​ برات نگه می‌داره. به نظرم فریا اون‌قدر عاقل هست که بتونه وجودِ من رو بپذیره.»

ناولها | novelha.net