چپتر 326: فصل 326
0فلوریا و فریا هر دو از ردهبندیشان غافلگیر شده بودند. حتی هفت ماه پس از ماجراهای نالیر، هنوزبکشد باید کاملاً بهبود مییافتند. دخترها حس میکردند فقط دارند روزگار میگذرانند و برنامهٔ درسیِ لیث را فقط به ایندیگری دلیل دنبال میکردند که غرق شدن در ترحم به حالِ خود در تمامِ روز، بیش از حد خستهکننده بود.
فریا همچنان به کاغذی که لیث چند روز پیشکشت به آنها داده بود خیره مانده بود: «کی فکرشو میکردتمریناتِ تمرینِ هر روزهٔ جادوی نخستین اینقدر عملکردمون رو بهتر کنه؟»
لیث از داخلِ حمام جواب داد: «من فکرشو میکردم. مشکلِهمقدِ من تو سالِ چهارم ضعف تو درکِ مانا بود، مشکلِزاویهدار شما تو مهارِ مانا. تمرینِ جادوی نخستین اینو درست کرد.»
فلوریا سر تکان داد. او هم پشیمان بود که همیشه جادویضعف نخستین را فقط مثلِ جادوی خدمتکاران میدید. اگر فقط بیشتر تمرینشمثلِ میکرد، میتوانست در چهار سالِ اولِ آکادمی به چیزهای بسیار بیشتری برسد.
پدر و مادرشان با اشتیاق ازگذشته این خبر استقبال کردند. برای جشنتقریباً گرفتنِ این اتفاقِ خوشحالکننده بیقرار بودند.
لیث فقط با یک شلوار از حمام بیرون آمد. در طولِ سالِ گذشتهخوشقیافه حتی قدبلندتر هم شده بود و حالا ۱٫۷۵ متر قد داشت، تقریباً همقدِناخالصیها فلوریا. این منظره باعث شد فریا جیغِ کوتاهی بکشد و مثلِ لبو سرخ شود.
صورتِ لیث هنوز زاویهدار بود و چشمانش بیرحم، اما وقتی با قصدِباعث کشت نگاهت نمیکرد، میشد او را خوشقیافه دانست. بدنش اما داستانِ دیگری داشت.قصدِ با ترکیبِ تمریناتِ بدنی با فلوریا و پالایشِ هسته، هیکلش تماشایی شده بود.
نبودِ ناخالصیها به این معنی بود که در دورانِ جهشِ رشد هیچ نقصیمانا وجود نداشت؛ نه خالی، نه موی زائدِ بدن و نه چربیِ اضافهای. وجببیشتر به وجبِ بدنش مانندِ یک ورزشکارِ المپیک در اوجِ آمادگی تراشیده شده بود.
فریا نیمرخ چرخید و در حالیگذشته که فقط با یک چشم بهتقریباً او نگاه میکرد، گفت: «چرا خودتو نمیپوشونی؟»
لیث جواب داد: «اولاً، اینجا اتاقِ منه. ثانیاً، همونطور که من به حضورِ شما عادت کردم، تودیگری هم باید به حضورِ من عادت کرده باشی، چون تقریباً کلِ روز رو با هم میگذرونیم. ثالثاً، منخالی حق دارم با دوستدخترم لاس بزنم.» جوابش باعث شد فلوریا مثلِ دختربچهها ریزریز بخندد، اما فریا نه چندان.
فلوریا صورتش راگذشته نوازش کرد: «بازم۱٫۷۵ کمکم رو میخوای؟»
لیث آهی کشید: «آره.» جهشِ رشد به معنیِ درآوردنِ ریش هم بود، اما برخلافِ زمین،مهارِ بدنِ جدیدش طوری ریش درمیآورد که انگار همین حالا بیستساله بود. فقط چند تار مو نبود.آکادمی تنها دو روز طول میکشید تا به تهریش تبدیل شود و چهار روز تا خارش بگیرد.
بدتر از آن، لیث نمیتوانست برای اصلاح به جادو متوسل شود. جادو نمیتوانست به صاحبش آسیب برساندکوتاهی و ریش هنوز بخشی از بدنش بود. بنابراین از فلوریا میخواست با جادوی هوا این کار رادانست برایش انجام دهد. اینطوری اصلاح کردن فقط چند ثانیه طول میکشید و اعتمادِ متقابلشان را هم تقویت میکرد.
برای لیث، اینطور بیحفاظ گذاشتنِ گلویش یک جهشِ بزرگِ اعتماد بود. فریا این را میدانست و از اولترکیبِ تا آخرِ این کار، قلبش از حسادت سوراخسوراخ میشد. این حسادت زمانی به اوج رسید که فلوریا کارشموی را بدونِ ایجادِ حتی یک بریدگیِ کوچک تمام کرد و آن دو بوسهای پرشور را با هم شریک شدند.
از زمانِ حملهٔ بالکور، او به آنها حسادت میکرد. با گذشتِ زمان، این احساس فقط بیشترلبو شده بود. در ابتدا از لیث خوشش نمیآمد. او بیش از حد مشکوک بود و رازهایبدنش زیادی داشت. اما بعد یاد گرفته بود که به عنوانِ یک دوست و همرزم قدرش را بداند.
اما پس از ماجرای نالیر، اوضاع بسیار بدتر شد. تلاشهای متعددی که برای تجاوز به فریا شده بود،کرد زخمِ عمیقی در قلبش به جا گذاشته بود. او نسبت به کسانی که به او نزدیک میشدند بسیارپدر محتاطتر شده بود و به لطفِ آموزشهای جیرنی، میتوانست بهراحتی طمع یا شهوت را در چشمانِ خواستگارانش تشخیص دهد.
همهٔ اینها باعث میشد چهرهٔ مهاجمانش دوباره جلوی چشمانش ظاهر شود و او را تاباعث مرزِ بالا آوردن پیش ببرد. هرگز نمیتوانست آن چشمها را فراموش کند؛ چشمهایی که به اونمیکرد مثلِ شیئی برای تصاحب کردن خیره میشدند، گویی او چیزی بیش از بدن یا لقبش نبود.
این اتفاق تمامِ فرصتهایی را که تا آن زمان برای داشتنِ دوستپسر پیدا کردهدانست بود از بین برد و او را کاملاً تنها گذاشت. پس از آنهمه وقتگذرانیدورانِ با هم در طولِ سالِ پنجم، فریا حس میکرد بر سرِ دوراهیِ خطرناکی ایستاده است.
دوراهیِ میانِ اینکه همچنان او را نه به چشمِ یک پسر، بلکه بهخاطرِ چیزی که نمادش بود دوست داشته باشد، وچشمانش اینکه واقعاً دلبستهاش شود. لیث هرگز با او نگاهِ از بالا به پایین نداشت، هرگز سعی نکرده بود خودش را بهنبودِ او ثابت کند یا ذاتِ واقعیاش را پنهان نگه دارد. همیشه با فریا مثلِ یک انسان و یک دوست رفتار میکرد.
این موضوع، در کنارِ بدنِ ورزیدهاشداد و اینکه فریا تمامِ عمرش مجرددرکِ بود، رفتهرفته تأثیرِ عمیقی روی او گذاشت.
لیث در حالی که مادهای غلیظ و سیاهوسفید روی پوستشمتر میخزید و شکلِ یک کتوشلوارِ شبِ سیاه با پیراهنی سفید بهشود خود میگرفت، پرسید: «نمیخوای بری لباست رو برای امشب عوض کنی؟»
فریا پرسید: «اینزاویهدار همون لباسِ شبِ جدیدیهوقتی که سلطنتیها برات فرستادن؟»
لیث در حالی کهقدبلندتر از کتوشلوارِ سفارشیدوز و پارچهٔتقریباً ابریشمیاش لذت میبرد، گفت: «آره.»
با اینکه خاندانِ ارناس خیاطِ مخصوصِ خودشان را داشتند وچهارم لباسهایشان را خودشان میخریدند، لیث همیشه از بهانهٔ «من یهپشیمان آدمِ عادی و فقیرم» استفاده میکرد تا دیگران برایش لباس بخرند.
هیچ دلیلی نداره واسه چیزیطولِ که شاید کلاً دو بارمتر تو عمرم بپوشمش پول هدر بدم.
این استدلالش بود. راستشچشمانش را بخواهید، تهِ دلشقصدِ هنوز هم آدمِ خسیسی بود.
فریا با حسرت آهی کشید و در حالی که از اتاق بیرون میرفت، گفت: «منمبکشد باید یکی از اینا بخرم. با اون حرکاتِ طبیعیش یه کم چندشآوره، ولی کلی تو وقتمدانست صرفهجویی میکنه. اصلاً خبر نداری پوشیدنِ کرست، جورابشلواری و مرتب کردنِ اونهمه چینوشکن چقدر طول میکشه.»
فلوریا با لباسِ شبِ قرمزِ ساتنابریشم و دستکشهای شبِ سفید ازضعف حمام بیرون آمد؛ لباسی که پوستِ زیتونیرنگش را — که حاصلِمثلِ قرار گرفتنِ طولانیمدت در معرضِ آفتاب بود — بیشتر به چشم میآورد.
لباس کاملاً به تنش چسبیده بود و یقهاش طوری طراحی شده بود که سینههایش را برجستهتر نشان میداد. بخشیلبو از موهایش را باز گذاشته بود، همچون آبشارِ سیاه و ابریشمی که تا رانهایش میرسید، و بقیهٔ موهایش را بهتمریناتِ شکلِ بافتی شبیه به تاجِ گل روی سرش جمع کرده بود. این تاج با جواهراتِ کوچکِ گلمانندی تزئین شده بود.
آویزِ زنبقِ طلاییِ لیث تنها گردنبندیاما بود که به گردن داشت و تمامِخوشقیافه توجهها را به گردنِ باریکش جلب میکرد.
در حالی کهگذشته گونههایش کمی سرخ شدهمتر بود، پرسید: «چطور شدم؟»
لیث او را در آغوش گرفت ومیکردم پیش از آنکه بوسهای طولانی و عمیقشما بر لبانش بنشاند، گفت: «خیرهکننده، مثلِ همیشه.»
«چطور موهاتشلوار رو اینقدرآمد زود درست کردی؟»
فلوریا جلوی آینه رفت تابیرحم به آخرین جزئیات برسد ونگاهت گفت: «خودت میدونی چطور، دیوونه.»
از آنجا که رشدِ بدنیاش از پیش کامل شده بود، درمانِمنظره لیث تأثیرِ محدودی رویش داشت. با این حال، فلوریا را سالمتربیرحم کرده بود، پوستش را لطیفتر ساخته بود و موهایش دیگر گره نمیخورد.
فقط چند بار برس کشیدن کافی بود تا موهایش را همانطور که میخواست حالت بدهد. فلوریا پسدرست از بررسیِ پشتِ لباسش، مطمئن شد که سنجاقسینههای لیث دقیقاً همسطح با چشمانِ یک مردِ معمولی قراربیشتری گرفتهاند و کتوشلوارِ سیاه بهخوبی آنها را به چشم میآورد. سپس رفتند تا فریا را با خود ببرند.
او لباسِ شبِ آستینبلند و آبیِ روشنی پوشیده بود که یقه نداشت. این لباس تنها دستها، گردن وبکشد شانههایش را برهنه میگذاشت. جیرنی حسابی جنگیده بود تا بتواند لباسی شادتر از ردای یک راهبِ جنگجو بهداستانِ تنش بپوشاند. فریا اصلاً دلش نمیخواست مردم حتی یک ثانیه بیشتر از حدِ ضرورت به او خیره شوند.
لباس تنها حداقلِ جواهراتِ دوختهشده و چینوشکنهای لازم را داشت تا بتوانمیشد آن را لباسِ مهمانیِ دربار نامید. با وجودِ آرایشِ بسیار کم و تمامِنبودِ تلاشش برای اینکه تا جای ممکن به چشم نیاید، باز هم دوستداشتنی بود.
لباسِ چسبان انحناهای نرمِ بدنش را۱٫۷۵ نمایان میکرد و رنگش باعث میشدباعث چشمانِ قهوهایاش بیشتر به چشم بیایند.