چپتر 438: فصل 438
0صاعقههایی که تاجرِ شوریده پدید آورده بود طلسمهای ردهٔ ۱ بودند، اما قدرتشانحملهاش با طلسمهای ردهٔ ۳ برابری میکرد. لیث آنقدر از اجراکننده دور بود کهداشت برای جاخالی دادن از حمله مشکلی نداشته باشد، اما جیرنی چندان خوششانس نبود.
یونیفرمِ بازپرسِ سلطنتیاش میتوانست پیش از آسیبدیدنِ جدیِ او، صدماتِ زیادی راهمزمان تحمل کند، با این حال نباید اجازه میداد ضربهای به او بخورد.چشمگیری به دستورِ او بود که هیچکس مانعِ ویرانگریِ زن در ساختمان نشده بود.
اگر هدف پیش از دستگیر شدن میمرد، زحماتشان بهبهره باد میرفت. بدتر از همه، جیرنی متوجه شده بودسریع که زن از زمانِ ورودشان بیوقفه طلسم اجرا میکند.
جیرنی با خود فکر کرد:
اگه یه باردشمنش بهم ضربه بزنه، اونقدرشود حمله میکنه تا بمیرم.
دستِ راستش را جلو برد. بینِ انگشتانشچنان سه سوزن را نگه داشته بود کههمزمان میخواست با آنها هدفش را فلج کند.
سوزنها به طلسمِ ورودی واکنش نشان دادند و به برقگیرهایی تبدیل شدند که انرژی را منحرف وفکر مهار کرده و آن را بیخطر میساختند. جیرنی از این غافلگیری بهره برد تا برای ازکارانداختنِ دشمنشنگه بهاندازهٔ کافی نزدیک شود، اما تاجر چنان سریع واکنش نشان داد که حرکاتش در تاریِ محوی گم شد.
از سوزنهای جیرنی جاخالیسریع داد و همزمان لگدیمحوی به او پرتاب کرد.
زن مبارز نبود. حملهاش ناشیانه و قابلپیشبینی بودتاجر و به جیرنی مجال داد با پرشی بههمزمان عقب، شدتِ ضربه را بهمیزانِ چشمگیری کم کند.
با این حال لگد آنقدر سریع بودچنان که نمیشد از آن گریخت و چنان شدتلگدی داشت که هوای درونِ ریههایش را بیرون کشید.
لیث هم در تنگنا قرار داشت، اما از نوعی کاملاً متفاوت.ورودشان پس از خاموشکردنِ آتش، نمیدانست باید چه کند. راههای بیشماری برایضربه متوقفکردنِ تاجرِ دیوانه داشت، اما همهٔ آنها به جادو نیاز داشتند.
با خودش فکر کرد:
حتی نمیدونم میتونمکرده بدونِ کشتنش بهشغافلگیری نزدیک بشم یا نه.
«بینش حیات نشون میده که داره حتی بیشتر از اون روانیِ قبلی که باهاشناشیانه جنگیدم انرژیِ جهان رو میمکه. ممکنه بتونه از مانایی که من بهطورِ طبیعی بهعنوانِدرونِ یه بیدارشده بیرون میدم تغذیه کنه و به خاطرش از مسمومیتِ مانا بمیره. فکری داری؟»
سولوس یادآوری کرد: «خشونت راهِ چاره نیست. اگه تراشههای شعلهورِمحوی دهسانتیمتری که تو بدنش فرو رفتن هیچ دردی براش ندارن،پرشی شک دارم حتی شکستگیِ استخوان هم بتونه جلوش رو بگیره.
«من میتونم جریانِ مانات رو مسدود کنم، اماغافلگیری این یعنی نه جادوی روح داری و نهتاجر جادوی همجوشی. تنها سلاحت همون بدنِ تقویتشدهت میشه.»
لیث در دل سر تکان داد و واردِ درگیری شد. جیرنی از معدود آدمهایی بود که واقعاًداد دوستشان داشت، شاید هم بیش از حد. آنقدر شبیهِ هم بودند که این موضوع تقریباً او راچشمگیری میترساند. بیشتر به این خاطر که میترسید عاقبتش مثلِ او شود و برای خودش خانوادهای تشکیل دهد.
با این حال نمیخواست او را از دست بدهد، و دلش هم نمیخواست خانوادهٔ جیرنیقابلپیشبینی همان چیزی را تجربه کنند که او با مرگِ کارل از سر گذرانده بود. آنها همهکشید دوستانش بودند، حتی اوریون. تاجر نزدیکشدنِ لیث را دید و متناسب با آن واکنش نشان داد.
یا دستکم سعیاش را کرد.
اختلافِ قد، آموزش و فیزیکِ بدنی بسیار چشمگیر بود. حتی بدونِ جادوی همجوشیکافی هم حرکاتِ زن به چشمِ لیث کند میآمد. مشتِ راستش با دقتی بینقص بهمبارز نوکِ چانهٔ زن برخورد کرد تا با ایجادِ ضربهمغزیِ خفیف او را بیهوش کند.
ضربه با صدای تقی فکِ زن را از جا درآورد، اما او همچنانشود سرِ پا ماند. لیث در ادامه با دستِ چپش ضربهای به کبدِ اوحملهاش زد که میتوانست مردی سه برابرِ هیکلِ این زن را از پا درآورد.
همزمان با اینکه زن عضلاتش را منقبض کرد تا تراشههای فرورفته در بدنشحملهاش را به پرتابههایی مرگبار تبدیل کند، فکش با صدای تقِ دیگری جا افتاد. حتیهوای یک قطره خون هم از زخمهای باز نچکید و زخمها در دم درمان شدند.
جیرنی در حالی که با دستانِ خالی جلوی گلولههای دستساز را میگرفت، غرید: «جادویپرتاب نور هم بلده؟ این تو هیچ گزارشی نبود!» این پرتابهها هیچ تهدیدی برای زرههای افسونشدهداشت محسوب نمیشدند، اما یک شلیکِ سرگردان از آنها برای کشتنِ یک شهروندِ عادی کافی بود.
سولوس توضیح داد: «بیشتر شبیهِ یه همجوشیِ عنصریِ کامله.بهره هیچ دردی حس نمیکنه، درمانش سریعه و منبعِ بیپایانیسریع از انرژیِ جهان داره. فکر نکنم بتونیم زنده بگیریمش.»
«حق بامهار توئه، نمیتونیم.بیخطر حداقل تنهایی نمیتونیم.»
لیث به بختِ بدش لعنت فرستاد و رگباری از حملات را رها کرد. سرعتشان را طوری تنظیمپرشی کرد که آنقدر کند باشند تا تاجر بتواند آنها را ببیند، اما آنقدر سریع باشند که نتواندنوعی جاخالی بدهد. وقتی زن روی دفاع متمرکز شد، جیرنی بیصدا مثل یک روح به او نزدیک شد.
دو سوزن در قاعدهٔ گردنِ تاجر فرو کردحرکاتش و با قطعِ نخاعش، باعث شد زن مثلِ عروسکیناشیانه که نخهایش را بریده باشند، شل و بیجان بیفتد.
جیرنی گفت: «حس میکنم بدنش داره اونقدر سریع احیابهره میشه که سوزنامو پس میزنه. نمیتونم ولشون کنم، وگرنه برمیگردیمداد سرِ خونهٔ اول. هر کاری قراره بکنی، همین الان بکن!»
سولوس جریانِ مانای لیث را رها کرد و به او اجازه داد پس از تظاهر به خواندنِ یکحرکاتش وِردِ کوتاه، از نشاطبخشی استفاده کند. درست همانطور که در رویاروییِ قبلیاش با یک «جادوگرِ ساختهشده»ی دیگر ترسیده بود،گریخت هر چیزی که داشت انرژیِ جهان را بهزور به خوردِ زن میداد، سعی کرد مانای او را هم بمکد.
این بار لیث آماده بود و جادوی راستین تماماً به قدرتِ اراده بستگی داشت. گردابِ درونِ هستهٔپرشی مانای زن و لیث، بر سرِ مانای او واردِ مسابقهٔ طنابکشی شدند. او باید بدنِ تاجر رانوعی برای یافتنِ ناهنجاریها اسکن میکرد، در حالی که همزمان جلوی رسیدنِ انرژیهایش به هستهٔ زن را میگرفت.
حتی با وجودِ تمامِ سالها تمرین و قدرتهای جدیدی که هستهٔ آبیاش به او میبخشید،مبارز این یکی از سختترین کارهایی بود که لیث تا به حال انجام داده بود. نگهداشتنِ مانایدرونِ نشاطبخشی در یک نقطه، آنقدر که بتواند چیزی را تشخیص دهد، به بیشترین تمرکزش نیاز داشت.
هر بار که حتی ذرهٔ کوچکی از مانا از کنترلش خارج میشد، مجبور بودنزدیک آن را پس بگیرد و همهچیز را از صفر شروع کند. ثانیهها به دقیقهحملهاش تبدیل شدند و فشارِ مداوم بر ذهن و بدنِ لیث، او را فرسوده کرد.
در شرایطِ عادی، نشاطبخشی مدام انرژیهایش را بازیابی میکرد.دشمنش اما به خاطرِ گرداب، انرژیِ جهان بینِ او وحرکاتش تاجر گیر میکرد و نمیتوانست هستهاش را پر کند.
در چنین وضعیتی، لیث هیچ تفاوتیتاریِ با یک جادوگرِ بدلی نداشت کهمبارز از طلسمِ ردهٔ ۵ استفاده میکند.
لیث در حالی که با هر کلمه به خسخس میافتادمحوی و چهرهاش از شدتِ تقلا رنگپریده و غرق در عرقپرشی بود، گفت: «دیگه نمیتونم. پروفسور، شما میتونید یه امتحانی بکنید.»
و به مانوهار هشدارمهار داد: «فقط از طلسمهای ردهٔبهره ۵ استفاده کنید، وگرنه میکشیدش.»
«حرفات هیچ معنیای نمیده، بچه. آخه کی از طلسمهای ضعیفتر استفاده میکنه؟» لحنِشود پروفسور طوری بود که انگار ردهٔ ۴ و پایینتر فقط حقههایی پیشپاافتاده بودند.حملهاش بهمحضِ اینکه دستانش اجرای نشانههای دستِ لازم را تمام کردند، حالتِ چهرهاش عوض شد.
مانوهار حس کرد چیزی دارد سعی میکند مانایش را بدزدد و متناسب با آنناشیانه واکنش نشان داد. این اولین تجربهاش نبود، اما تا به حال با چنین حریفِدرونِ سرسختی روبهرو نشده بود. ناگهان مانوهار دیگر مغرور، بیحوصله یا هیجانزده به نظر نمیرسید.
برای اولین بار در زندگیاش، خدای درمان حتی نمیتوانست به خودش اجازههمزمان دهد یک فکرِ پراکنده از سرش بگذرد. چیزی که معمولاً برایش آنقدرچشمگیری طبیعی بود که بیاهمیت جلوه میکرد، حالا به کاری طاقتفرسا تبدیل شده بود.
«چقدر وقت لازم داری؟ دارم خسته میشم.» عضلاتِ جیرنی از فشارِدشمنش مداوم درد گرفته بود. تیستا دلش میخواست کمی نیروی زندگی به اوسوزنهای بدهد، اما میدانست طلسمش قبل از اینکه فایدهای داشته باشد، مختل میشود.
مانوهار در حالی که خودشمیساختند را از زن عقب میکشید،بهاندازهٔ گفت: «نگران نباش، کارم تموم شد.»
سوزنهای جیرنی بدنش را قفل کرده بودند، اما صورتش هنوز میتوانست حرکتمبارز کند. وقتی پروفسور یک کرهٔ زرد را از شکمش بیرون کشید و اوشدت را در دم کشت، صورتش به نقابی از وحشت و درد تبدیل شد.