چپتر 522: فصل 522
0جانورانی که آنقدر باهوش بودند که زباله را از طلا تشخیص دهند، چنان خطرناک هم بودندآبشاری که ارزش نداشت کسی با آنها روبهرو شود، مگر اینکه جایزهٔ بزرگی برای سرشان تعیین شدهنشاند باشد. در چنین مواردی، آدم باید همانقدر که مراقبِ هدفش بود، حواسش را جمعِ رقبا هم میکرد.
کم نبودند گروههای مزدوری که به دستِ گروهِ دیگری کشته شده بودند؛ گروهی که در کمین نشسته بود تاتلاشِ آنها اول جانورِ ارزشمند را خسته و ضعیف کنند. چیزی که احمقها به آن «ماجراجویی» میگفتند، در واقع تجارتی پرخطرچقدر با پاداشی نامعلوم بود، اما اگر کسی نمیخواست زیرِ بلیتِ یک اشرافزاده برود، این تنها راهِ رسیدن به ثروت بود.
فریا وقت و تلاشِ زیادی صرفِ گیلدِ شخصیاش کردهصدای بود، اما درآمدش هنوز آنقدر نبود که تضمین کندیقهٔ اعضایش شرافت و دوستیشان را به کوهی از طلا نفروشند.
فلوریا گفت: «سلام، لیث. چقدر گذشته؟ سه سال؟» حتی اگر جمعیت راه را برایش باز نمیکردند،زیرِ لیث میتوانست فلوریا را از یک مایلی تشخیص دهد، و آن هم نه به خاطرِ قدش.کرده عطرش و صدای قدمهایش چنان در حافظهاش حک شده بود که میتوانست آنها را همهجا بشناسد.
لباسِ شبِ ابریشمیِ آبیآسمانی با یقهٔ هفت به تن داشت. بخشی ازداشت موهایش مثلِ آبشاری سیاه و ابریشمین تا روی کمرش ریخته بود وتاجی بقیهٔ آن بافته شده و مثلِ تاجی روی سرش قرار گرفته بود.
دلتنگی لبخندی غمگین روی صورتِ لیث نشاند، اما وقتی متوجه شد فلوریا در کنارِراهِ سرویسِ جواهراتِ یاقوتِ کبودش، هنوز همان آویزِ طلاییِ زنبقشکلی را به گردن دارد که سالهاکند پیش به او هدیه داده بود، لبخندش خیلی زود جایش را به ابرویی بالاانداخته داد.
لیث گفت: «تقریباً چهار سال.» تازه بعد از اینکه تعظیمِ کوتاهی به او کرد،لباسِ فهمید که فلوریا تنها نیست. مردِ خوشقیافهای در اوایلِ دههٔ بیستِ زندگیاش، دست در دستِریخته او قدم برمیداشت. تقریباً همقدِ لیث بود و موهای کاملاً سیاه و چشمانِ خاکستری داشت.
کتوشلوارِ رسمیاش هیکلِ لاغر اما عضلانیاش رامیگفتند به رخ میکشید. اگر به خاطرِ حرفهای جیرنینمیخواست دربارهٔ او نبود، لیث از دیدنش خوشحال میشد.
لیث با خود فکر کرد: «فلوریا لیاقتِشبِ یکی بهتر از من رو داره. واسه همینممثلِ ولش کردم بره. این عوضی چقدر قویه سولوس؟»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «یه هستهٔ مانای فیروزهایِاشرافزاده خالص داره و قدرتِ بدنیش در حدِ یه سربازِ آموزشدیدهست.زیادی به نظر میاد کالیون یه انسانِ کاملاً عادی باشه. ولی فلوریا...»
«اون چطور؟» لیث ناگهان به یادِ حرکت کردنِ ناخالصیهای فلوریا افتاد، درست مثلِ اتفاقیلباسِ که پیش از مرگِ نابهنگامِ یوریال برایش افتاده بود. او هر از گاهی تیستا راریخته میفرستاد تا به فلوریا سر بزند و طبقِ گفتههای خواهرش، قرار نبود فلوریا بیدار شود.
«هستهٔ ماناش از فیروزهای به فیروزهایِماجراجویی روشن رسیده و جریانِ ماناش غیرعادیه.نامعلوم شاید باید با نشاطبخشی چکش کنیم.»
لیث به بختِ بدش لعنت فرستاد. هیچ دلیلی نداشت که بدونِ برانگیختنِ حسادتِ کامیلا به فلوریا دست بزند، و نمیتوانستکمرش وسطِ مراسمِ جشن از او بخواهد که در خلوت دربارهٔ سلامتیاش صحبت کنند. لیث به عنوانِ یک تشخیصدهندهٔ عالی شناختههمان میشد، اما تشخیصِ یک بیماریِ بدونِ علامت آن هم فقط با یک نگاه، کاری بود که حتی از مانوهار هم برنمیآمد.
بعد از اینکه همراهانشان را به یکدیگر معرفی کردند، سکوتِ معذبی بر گروهتنها حاکم شد. هیچکدام نمیدانستند چه بگویند، دستکم نه جلوی آن همه آدم. حرفهایهنوز روزمره و تعارفات بیارزش بود، اما گفتنِ حرفِ دلشان همهچیز را معذبکنندهتر میکرد.
فلوریا در حالی که ناخودآگاه آویزِ بُعدیای را که لیث درحافظهاش آکادمی به او هدیه داده بود لمس میکرد، گفت: «چه گلسینهٔ قشنگیمثلِ داری، کامیلا. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. لیث برات جادوآهنگریش کرده؟»
آن آویز برایش فقط ارزشِ احساسی نداشت. فلوریا هنوز نتوانسته بود فضای ذخیرهسازیِ بُعدیِ بهترینمیخواست پیدا کند. اوریون ساعتها روی آن مطالعه کرده بود، اما از آنجا که لیث برای ساختنششخصیاش از جادوی راستین استفاده کرده بود، حتی او هم نتوانسته بود چنین شاهکاری را تکرار کند.
کامیلا با لبخندی درخشان در حالی که قلمروش را تعیین میکرد،هفت پاسخ داد: «بله. اسمش کاملیاست.» او از جانب فلوریا احساس خطر نمیکرد.بافته آن دو برای هرگونه مقایسهای بیش از حد با هم تفاوت داشتند.
با این حال، متوجهِ تنشی که ورودِنمیخواست فلوریا ایجاد کرده بود شد و میخواستراهِ بدونِ بیادبی، همهچیز را با او روشن کند.
فلوریا که لبخندِ لرزانش او را لو داده بود،صدای سعی کرد پنهان کند که این کلمات چقدر برایشیقهٔ آزاردهنده است، اما موفق نشد و گفت: «فوقالعاده است.»
«خیلی حسودی میکنی اگر همراهت را چند دقیقه بدزدم؟ زخمیپرخطر از آخرین مأموریتم باعث شده دردِ موهومی داشته باشم که درمانگرانِتنها ارتش نمیتوانند توضیحش دهند. شدیداً به یک نظرِ دوم نیاز دارم.»
کامیلا ریز خندید تا حرفش شوخی به نظر برسد و گفت: «خب، اگر بخواهمموهایش کاملاً روراست باشم، بله. با این حال، میدانم لیث چقدر سوگندش را بهعنوان یک درمانگرلبخندی جدی میگیرد و ما بهعنوان همکارانِ ارتشی، باید از یکدیگر حمایت کنیم. همینجا منتظرت میمانم.»
فضا تا جایی متشنج شد که تماشاچیان نفسهایشان را در سینهبرود حبس کردند و امیدوار بودند اوضاع بالا بگیرد، اما هیچکدام ازگیلدِ آن دو زن چیزی نگفتند و دست از لبخند زدن برنداشتند.
فلوریا پیش از آنکه به آنها پشت کند و بهسمتِ اتاقیحافظهاش کناری برود، تعظیمِ کوتاهی به مهمانش کرد و گفت: «زود برمیگردیم.»موهایش لیث هم سعی کرد خودش را با سرعتِ قدمهای او هماهنگ کند.
کالیون بهمحضِ اینکه فلوریا دور شد، خندید تاواقع مطمئن شود او در میانِ سروصدای جمعیتِ کوچکِزیرِ اطرافشان صدایش را نمیشنود و گفت: «این... شدید بود.»
«شاید کمی بیش از حد شدید. شما زیادهروی کردید بانو یهوال، فکرداشت میکنم وقتی برگشتند باید بابتِ رفتارتان عذرخواهی کنید.» لبخندِ سردش به چشمانشتاجی نرسید و کلماتش باعثِ پچپچ و خندههای ریز در میانِ تماشاچیان شد.
کامیلا درست همانطور که او به عنوانش بیاحترامی کرده بود، به عنوانِ او بیاحترامی کرد و گفت:فریا «دارید بیش از حد فکر میکنید، آقای نوراگور.» هنوز از جمعیت میترسید، اما نه آنقدر که اجازهنفروشند دهد یک احمقِ پرمدعا در حالی که خودش مهمانِ افتخاری در خانهٔ مربیاش بود، به او دستور بدهد.
«وقتی واقعاً به شریکتان اهمیت میدهید، برخی رفتارها طبیعی است. امیدوارم شما هم بهزودی چنین کسی راآبیآسمانی پیدا کنید.» پچپچها و خندههای ریز شدت گرفت. هیچکس از قلم نینداخته بود که چقدر سریع فلوریاقرار بازوی کالیون را رها کرده بود، و نه اینکه قبل از رفتن با همراهش حرفی نزده بود.
«متأسفم که این را میگویم...» با این حال، صدای سرد و بیروحش اصلاً بوی تأسف نمیداد. «امابلیتِ این مسئله بیشتر از اینکه به اهمیت دادن مربوط باشد، به تربیت ربط دارد. به رخ کشیدنِهنوز آن زیورآلاتِ کوچکِ شما برای یک افسرِ ارتش ناشایست بود، حتی برای کسی با خانوادهٔ مشکوکی مثلِ شما.
در ضمن،قدمهایش برای شماهمهجا جادوگر نوراگور هستم.»
«فکر میکنم حق با شماست. حتی پدرِ طردشدهام هم چنین استانداردهای دوگانهای به کارراهِ نمیبُرد. اگر میخواهید عنوانتان را به رخ بکشید، پس برای شما ستوان یهوال هستم.»تضمین سرزنشِ او باعث شد کالیون از شدتِ خشم سرخ شود، اما جرئت نکرد ادامه دهد.
بیشترِ اشرافزادگان طرفِمیتوانست او بودند، اماخاطرِ خواهرانِ فلوریا نه.
«اگر به شما توهین کردهام عذر میخواهم، قصدم این نبود. فقط میخواستم به شمااگر هشدار دهم که شاید بقیهٔ مهمانان 'رفتارهای' شما را بیادبانه بدانند. درک میکنم کهزیادی در محیطهایی مثلِ اینجا تازهوارد هستید، اما رفتارتان میتواند جادوگرِ بزرگ ورهن را شرمنده کند.»
بهعنوانِ عذرخواهی تعظیمِ کوچکی به او کرد.شبِ کالیون با کلمات و رفتارش، کامیلا راموهایش بر سرِ دوراهیِ سختی قرار داده بود.
او میتوانست یا عذرخواهیاش را رد کند و خطرِ حقیر به نظراین رسیدن را به جان بخرد، یا آن را بپذیرد و مجبور شود دردرآمدش عوض از فلوریا عذرخواهی کند، با وجود اینکه هیچ کارِ اشتباهی نکرده بود.
یا آن را بپذیرد و مجبور شودقدش در عوض از فلوریا عذرخواهی کند، بالباسِ وجود اینکه هیچ کارِ اشتباهی نکرده بود.