چپتر 20: فصل 20
0برنامهٔ اصلی این بود که همهٔ آنها را بکشد، شواهد را پاک کندنمیپيچیدند و بعد کاری کند که اورپال دچارِ یک «تصادفِ ناگوار» شود. اما وقتیمکث لیث آرام شد، فهمید که این نقشهای احمقانه و پر از ایراد است.
اگه پنج تا جوون یهو تو یه دهکدهٔ سوتوکور مثلِ لوتیا غیبشون بزنه،دست حتماً ولوله به پا میشه. تازه، اورپال میدونه اینا اینجا بودن. وقتی بفهمههمیشه هیچجا پیداشون نیست، ممکنه اونقدر به حقیقت نزدیک بشه که برام دردسر درست کنه.
نمیخوام هیچ آتویی دستش بدم. این احتمال هم هست که این احمقا نقشهشون رو به خواهر و برادراشون هم گفته باشن. کشتن اینجاهمه راهِ درستی نیست، خیلی چیزا ممکنه از کنترل خارج بشه. بدتر از همه، اگه کاری کنم اورپال هم غیبش بزنه، کلِ خانواده نگرانغرق میشن و براش غصه میخورن. عمراً نمیخوام ازش یه شهیدِ لعنتی بسازم! میخوام تقاص پس بده. میخوام کلِ عمرِ لعنتیش رو زجر بکشه!
لیث در حالی که غرق در فکر بود، جریانهایی از صاعقه را ازهست دستِ راستش رها میکرد، طلسم را چند ثانیه فعال نگه میداشت و بعد پیشبدتر از آنکه دوباره به آنها شوک وارد کند، چند لحظه به مهاجمانش امان میداد.
آنها تا همین جا هم چند بار کنترلِ مثانه وبودند رودههایشان را از دست داده بودند. وقتی از درد بهراحت خود نمیپيچیدند، با هقهق التماس میکردند که به آنها رحم کند.
این آشغالا رو هم نمیتونم راحت ول کنم. همیشه یادت باشه بینِ شلاقها مکث کنی.بودند فاصلهٔ کوتاه و بدونِ درد اونا رو پر از این امیدِ واهی میکنه که بالاخرهشلاقها تموم شده، و اینجوری ضربهٔ بعدی از قبلی دردناکتر میشه. مجازات کردنشون کافی نیست، میخوام درهمبشکنمشون!
متغیرهای بسیار زیادی وجود داشت. لیث از دورِ خوداحمقا چرخیدن خسته شده بود، برای همین تصمیم گرفت بهخیلی نسخهٔ اصلاحشدهای از همان نقشهٔ اولش در زمین متوسل شود.
اون یاروها هم آشغال بودن. خدا میدونه بعدِهیچ مرگم چه واکنشی نشون دادن، وقتی عکسا باخواهر تگ شدنِ اسمشون تو کلِ اینترنت پخش شد.
لیث با فکر کردن به انتقامش ورودههایشان از پشت خنجر زدن به آنها بعدهقهق از آنهمه سال، لبخندی بیرحمانه بر لب آورد.
لیث با یک طلسمِ نهایی، آن پنجمیداد نفر را بیهوش کرد و با جادویداده روح شروع به مرتب کردنِ بدنهایشان کرد.
باید هم جادوی روح و هم جادوی همجوشی رو مخفی نگه دارم،برادراشون پس باید صحنهای بسازم که نشون بده فقط با جادوی عادی تونستمکنم برنده بشم. محاصره شدن برای یه بچهٔ پنجساله خیلی زیاده، پس پخششون میکنم.
چوبدستی را در دستِدردسر صاحبش گذاشت و مطمئن شدآتویی که به خون آغشته است.
لیث داشت جزئیاتِ نهایی راکنترلِ میچید که شنید کسی ازبودند دور نامش را صدا میزند.
گندش بزنن! خیلی وقت صرفِ فکر کردن کردم. خانوادهام حتماً یکی رو فرستادن دنبالمداده بگرده. این بخشِ بزرگی از نقشهام رو خراب میکنه، لعنت بهش. باید با شرایطباشه پیش برم و امیدوار باشم اورپال رو نفرستاده باشن، وگرنه اوضاع خیلی خیط میشه.
لیث از پنجره به بیرون نگاه کرداحتمال و الینا را دید که با قدمهایباشن بلند و سریع به خانهٔ سلیا نزدیک میشد.
خوبه، مامانه! رنا یادردسر بابا بهتر بودن، ولی باآتویی همینم میتونم کارمو راه بندازم.
وقتی الینا بهاندازهٔ کافی نزدیک شد، لیث بادست نالهای به صدایش جواب داد و در حالی کهرحم برای کمک التماس میکرد، در را بهآرامی باز کرد.
الینا با تمامِ توانش دوید و وقتی وارد شد،بار چیزی که دید لرزه بر اندامش انداخت. همهجا خون بود،هقهق دندانهایی روی زمین افتاده بود و لیث تقریباً قابلشناسایی نبود.
از زخمهای متعددی خونریزی داشت. صورتشبدم چنان ورم کرده بود که چشمانشبرادراشون در میانِ آنهمه کبودی بهسختی دیده میشد.
لیث بازوی چپش را طوری گرفته بود که انگارآتویی آسیب دیده بود، و فقط با حرف زدن میتوانستگفته کاری کند الینا متوجهِ لثههای خونین و دندانهای افتادهاش بشود.
صدای لیث به خاطرِ جراحاتش نوکزبانی و نامفهوم شده بود: «مامان! مامان! خدانمیپيچیدند رو شکر که تویی. خیلی میترسیدم قبل از اینکه بتونم کمک خبر کنممکث بلند بشن. اونا میخواستن منو بکشن مامان، و من دیگه جونی برای جنگیدن ندارم.»
الینا بهسرعت او را در آغوش گرفت وهمین حس کرد که لیث از دردِ ناشی ازدرد چنین لمسِ ملایمی هم ناله کرد و لرزید.
«بچهٔ من! طفلکیِهیچ من. کی اینبدم کارو باهات کرده؟»
هر دو همزمان زدند زیرِ گریه. الینا به این خاطر که تاهست سرحدِ مرگ ترسیده بود، و لیث به این خاطر که در آغوشِ مادرشخارج بالاخره میتوانست به خودش اجازه دهد تمامِ خشم و ترسهایش را بیرون بریزد.
«اورپال! همهاش تقصیرِ اورپاله! اینا همهشونرودههایشان دوستاشن. وقتی فکر میکردن دارم میمیرمنمیپيچیدند حتی نقشهشون رو هم بهم گفتن!»
الینا از این حرفها شوکه شد و حاضر نبود چنین چیزِ وحشتناکی رافعال باور کند. اما آن پنج نفر واقعاً نزدیکترین دوستانِ اورپال بودند. یکی ازبار آنها، ریزل، حتی چوبدستیِ پدربزرگش را در دست داشت و چوبدستی خونی بود.
الینا به سرِ لیث نگاه کرددستش و بهراحتی کبودیها و بریدگیهایی راخواهر دید که به شکلِ آن چوبدستی بودند.
الینا با صدای بلند فکر کرد: «وگرنههیچ چرا باید بهت حمله کنن؟ و ازنقشهشون کجا میدونستن سلیا امروز تو دهکده نیست؟»
در میانِ هقهق و گریه، لیث در دلش لبخند میزد.درد لقمه کردنِ حقایق برای او آخرین راهکار بود؛ اگر خودشهمیشه قطعاتِ پازل را کنارِ هم میگذاشت، تأثیرِ بسیار عمیقتری داشت.
صدای الینا پر از نگرانی بود، وضعیتِ پسرشرها وخیم به نظر میرسید: «نمیتونی خودت رو درمانپیش کنی، حتی یه ذره؟» لیث منتظرِ این سؤال بود.
«حالا که وقت داشتمهیچ تجدیدِ قوا کنم، میتونم.احتمال ولی این کارو نمیکنم.»
«چرا؟»
این جواب برایش هیچ منطقیدرست نداشت. الینا نگران شد که مبادابدم جراحاتش روی عقلش تأثیر گذاشته باشد.
لیث فریاد زد: «چون وقتی تو و بابا تصمیم میگیرید با اورپال چیکارنمیپيچیدند کنید، میخوام خوب نگاه کنید که با من چیکار کرده!» و بعد، ازمکث زخمی که عمداً دوباره بازش کرده بود، یک دهان پر از خون سرفه کرد.
لیث در حالی که فریاد میزد و هقهق میکرد، گفت: «اورپال همیشه از من متنفر بوده!درد همیشه هم میمونه! مهم نیست چقدر تو کارهای خونه یا برای سلامتیتون بهتون کمک کنم. براش مهمفاصلهٔ نیست چقدر شکار سرِ سفره میذارم یا چقدر پول میارم تو خونه، هیچچیز هیچوقت براش کافی نیست!»
لیث با تمامِ توان مادرش را در آغوشهست گرفت، زارزار گریه کرد و گفت: «یعنی من اینقدردرستی پسرِ بدیم، اینقدر برادرِ افتضاحیم که حقم این باشه؟»
زبانِ الینا بند آمده بود، اما فقط برایهیچ یک لحظه. پسرش را محکم در آغوش گرفت، اوبرادراشون را از زمین بلند کرد و به خانه برد.
سپس تمامِ خانواده را به خانهٔ سلیا آورد تاداده صحنه را با چشمانِ خودشان ببینند. موضوع خیلی جدیآشغالا بود و نمیتوانست آن را از فرزندانش پنهان کند.
وقتی اورپال لیث را دید، رنگش مثلِ گچ پرید. الینا حاضر نشدرودههایشان او را به اسم صدا بزند و اگر نگاه میتوانست آدم بکشد،نمیتونم اورپال مطمئن بود که مادرش کاری میکرد جنازهاش از مزرعه بیرون برود.
«چه غلطی شد؟ اون احمقا نقشه رو میدونستن! فقط قرار بود یه گوشمالی بهشباشن بدن. بهش احترام و تواضع یاد بدن. ولی از همه مهمتر مجبورش کنن اوننگران دهنِ لعنتیشو ببنده! حالا پدر و مادرِ احمقم تا آخرِ عمر ولکنِ ماجرا نمیشن.»
وقتی تمامِ خونهای روی زمین را دیدنمیخوام و دوستانش را که هنوز آنجا بیهوش افتادهنقشهشون بودند، حس کرد زندگیاش دارد از هم میپاشد.
بهمحض اینکه الینا اجازه داد، رااز پیش از بررسیِداده وضعیتِ لیث، او را در آغوش گرفت. پس از آننمیتونم نگاهی به اتاق انداخت و بهراحتی پنج مقصر را شناخت.
رااز که حتی از اورپال هم رنگپریدهتر بود و مشتهایش را چنان گره کردهداده بود که خون از آنها میچکید، گفت: «رنا، برو پدر و مادرشون رو خبرباشه کن. تیستا رو هم با خودت ببر، نمیخوام حرفایی رو که قراره بزنم بشنوه.»
الینا پس از بازگشتآتویی با لیث، تنها سه کلمهاحمقا در گوشش زمزمه کرده بود.
«کارِ اورپال بود.» در ابتدا، حاضر نبود باور کندآتویی که یکی از فرزندانِ عزیزش بتواند چنین کاری کند،گفته اما حقیقت بهطرزِ وحشتناکی در چشمانش ساده به نظر میرسید.
هیچکس خارج از خانواده نمیدانست که لیث برای سلیاداده کار میکند. هیچکسِ دیگری نمیتوانست بداند که دقیقاً درآشغالا آن روز و ساعت، لیث در خانهٔ سلیا تنها میماند.
اما دردناکترین و غیرقابلانکارترین حقیقت این بود که هیچکس جزکنترلِ اورپال نمیتوانست تا این حد از لیث کینه به دل داشتهمیکردند باشد. لیث بهجز خانواده و نزدیکترین دوستانشان، تقریباً هیچکس را نمیشناخت.
لیث همیشه آنقدر برای کمک به همهٔاحتمال آنها، بهویژه تیستا، سخت کار میکرد کهباشن هرگز وقت نداشت دوست یا دشمنی بتراشد.
رااز حس میکرد این افکاردرست دارند قلبش را از سینهاشدستش بیرون میکشند، اما باید میفهمید.
رااز مستقیم در چشمانِبار اورپال نگاه کرد ودست پرسید: «کارِ تو بود؟»
سکوتی وحشتناک در اتاق حاکم شد و حقیقتیهمین را فاش کرد که رااز با جستوجو برایدرد یافتنِ یک توضیحِ جایگزین، بهسختی سعی در انکارش داشت.
اما هیچ توضیحی وجود نداشت.
اشک از چشمانش جاریدردسر بود: «چطور... چطور تونستیهیچ با برادرت همچین کاری بکنی؟»
ذهنِ اورپال ناامیدانه در تلاش بود تارودههایشان بهانهای موجه پیدا کند: «بابا، قسم میخورمهقهق اونجوری که فکر میکنی نیست! میتونم توضیح بدم!»
رااز از شدتِ خشملحظه غرید: «مگه چیزی همهمین واسه توضیح دادن هست؟»
«اینا دوستای تو نیستن؟»
«چرا، ولی...»
«تو بهشون نگفتی چیکار کنن؟ تو نبودی که نقشه کشیدی کِی، کجاخود و چطور برای لیث کمین کنن؟ و باعث شدی تا سرِ حدِبینِ مرگ کتک بخوره؟ به نامِ خدایان، چطور میخوای همهٔ اینا رو توضیح بدی؟»
«چون نقشه این نبود! اونا به حرفم گوش نکردن، درست مثلِ شما!رودههایشان شما هیچوقت به حرفِ من گوش نمیدین! هیچوقت نمیذارین کارِ خودمو بکنم، همیشهراحت طرفِ زالو و اون چلاغ رو میگیرین. شما هیچوقت طرفِ من نیستین! هیچوقت!»
رااز نمیدانست بخنددهیچ یا گریه کند: «زیادهرویاحتمال کردن؟ توضیحِ تو اینه؟»
«یعنی کمین کردن و کتک زدنِ برادرت، پسرِ من، کاملاً اشکالی ندارهاحتمال به شرطی که توش زیادهروی نکنن؟» مشتش را بالا برد و وسوسهچیزا شد مزهٔ کارِ خودش را به او بچشاند، اما الینا جلویش را گرفت.
«امروز بهاندازهٔ کافی خون ریخته شده. این کار رو نکن. فقط به خودتنمیپيچیدند آسیب میزنی، کارِ اون از کار گذشته.» الینا هم گریه میکرد، اما چهرهمکث و لحنش مثلِ سنگ سرد بود. او از قبل تصمیمش را گرفته بود.
رااز آنقدر در هم شکسته بودامان که دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد؛ مجبوردست شد روی صندلی بنشیند و گریه کند.
رااز اشکهایش را پاک کرد و برای یافتنِ حمایت به همسرش چشم دوخت: «حق با توئه، عزیزم. حسابِ دفعاتی که سعی کردم بهش بفهمونم احترام چیزیه که اول باید خودت بذاری تا بعد بهت احترام بذارن،لعنتی از دستم در رفته. اینکه ما پدر و مادرش بودیم، نه دوستاش. ما وظیفه داریم به بچههامون کمک کنیم اشتباهاتشون رو بفهمن، نه اینکه بهشون پروبال بدیم. خدایان میدونن چقدر سعی کردم بهش یاد بدم که خواهررودههایشان و برادراش خدمتکاراش نیستن، اینکه اقتدارِ یه مرد به مسئولیتهایی بستگی داره که به دوش میکشه، نه به اینکه چقدر قویه. میدونم پدرِ کاملی نبودم، ولی تمامِ تلاشم رو کردم. دیگه نمیدونم باید باهاش چیکار کنم، الینا.»
«موافقم. حتی الان هم هیچ پشیمونیای نشون نمیده. هیچوقت برادرش رو دوست نداشت، حتی قبل از اینکه لیث بتونه راه بره، غذاش رو میدزدیدچیزا و بهش فحش میداد. کاملاً مشخصه که نمیتونه عمقِ فاجعهای رو که به بار آورده درک کنه. باور دارم اگه بذاریم این وضع ادامه پیدابکشه کنه، بازم این کار رو میکنه. اگه با لیث نکنه، با تیستا میکنه. و من قرار نیست بذارم بیشتر از این به خانوادهمون آسیب بزنه.»
دستِ رااز را محکمبار گرفت و بهدنبالِ قدرتیدست گشت که نیاز داشت.
«فکر کنم باید طردش کنیم. اسممون رو ازهمین روش برداریم و اون رو همراه با همدستاش بهخود جرمِ اقدام به قتل به شبهنظامیای دهکده تحویل بدیم.»
رااز که دیگر اشکی برایدستش ریختن نداشت و ارادهاش مانندِ صدایشخواهر پولادین شده بود، گفت: «ممنونم، عزیزم.»
«فکر نمیکنمبشه قدرتِ گفتنِ ایندرست حرف رو داشتم.»