---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 519: فصل 519 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 519: فصل 519

0

«نگران نباش، با آن قیمت‌ها و سفرهایش، هوسا‌جادوگری​ فقط یک تبِ زودگذر است. وقتی برود، همه‌بدی​ سرِ عقل می‌آیند و دیگر پولشان را هدر نمی‌دهند.»

لیث دوباره سعی کرد دستانش‌می‌کند​ را بگیرد تا درمان را انجام‌بیفتد​ دهد، اما جیرنی جلویش را گرفت.

«آن کار می‌تواند صبر کند. تو را برای هدایایت یا فقط برای‌ارشدم​ جادوی زیبایی صدا نکردم. برای چند کار به کمکت نیاز دارم. اول اینکه‌کنم​ چون در هولوگرام‌ها مهارت داری، می‌خواهم کمک کنی تا این مراسم به‌یادماندنی شود.»

«پیش از این سعی کردم از مانوهار بخواهم، اما به‌محض‌هیچ​ اینکه صدایم را از آویزِ ارتباطی شنید فرار کرد و‌اگر​ من هم قرار نیست برای چنین مسئلهٔ پیش‌پاافتاده‌ای دنبالش بیفتم.»

لیث سر‌پرسید​ تکان داد:‌چیست​ «انجام‌شده بدانیدش.»

«دوم، نگرانِ‌مشکوکم​ دوست‌پسرهای دخترها هستم،‌می‌کند​ به‌خصوص مالِ فلوریا.»

این کلمات قلبِ لیث را‌دارد​ به درد آورد و جیرنی‌گونیین​ از این بابت خوشحال شد.

ناگهان همان نگاهِ‌نوراگور​ غضبناکِ قدیمی‌اش را بازیافت‌اشرافی​ و پرسید: «مشکلش چیست؟»

«نامش کالیون نوراگور است. جادوگری قدرتمند از خانواده‌ای اشرافی است‌خانواده‌ای​ که در گذشتهٔ نزدیک هیچ کارِ بدی نکرده‌اند، اما کارِ خوبی‌دارد​ هم نکرده‌اند. به‌شدت مشکوکم که فقط دارد از او سوءاستفاده می‌کند.»

«اگر اتفاقی برای گونیین، پسرِ ارشدم، بیفتد، فلوریا نفرِ‌پسرِ​ بعدی در خطِ جانشینی است. تا وقتی نفهمم چه‌راه​ بازی‌ای به راه انداخته، نمی‌توانم خیالم را راحت کنم.»

لیث دستانش را آن‌قدر محکم‌دارد​ مشت کرد که بندِ انگشتانش سفید‌پسرِ​ شد و پرسید: «به فلوریا گفته‌اید؟»

«برای چه؟ اگر جای او بودی، به حرفِ مادرِ بدگمان و فریب‌کارت گوش‌نکرده‌اند​ می‌دادی؟ تازه، ممنوع کردنِ یک رابطه بهترین راهی است که یک والد برای‌نفرِ​ رونق دادن به آن دارد. فلوریا باید دستش بسوزد تا درسش را یاد بگیرد.»

لیث مجبور بود‌مشکلش​ اعتراف کند که‌کالیون​ حق با اوست.

لیث پرسید:‌مشکوکم​ «می‌خواهید چه‌سوءاستفاده​ کار کنم؟»

جیرنی آهی کشید: «متأسفم که‌دارد​ مجبورم این را از تو بخواهم،‌پسرِ​ اما نیاز دارم هیچ کاری نکنی.»

«یعنی چه‌کالیون​ که هیچ‌جادوگری​ کاری نکنم؟»

«اگر حق با من باشد، کالیون سعی می‌کند تحریکت کند. نه خیلی زیاد، فقط آن‌قدر‌کارِ​ که به قیمتِ خراب کردنِ تو، خودش را خوب جلوه دهد. تو قرار است جوان‌ترین طلسم‌شکنِ‌بعدی​ نسلِ خودت شوی. از زمانِ طاعون در کادوریا، مدام توجه‌ها را از خاندان‌های اشرافیِ قدیمی دزدیده‌ای.»

«خیلی‌ها به همین خاطر از تو کینه به دل دارند و برای‌نفرِ​ نابودیِ اعتبارت دست به هر کاری می‌زنند. کالیون هر کاری کرد یا‌آن‌قدر​ هر چه گفت، نیاز دارم آرام بمانی و تحمل کنی. بقیه‌اش با من.»

«فریا و کویلا چطور؟»

«کویلا هم شاید گیرِ یک تیغ‌زنِ دیگر افتاده باشد. نامش آناتور ووروس‌بدی​ است. استادیارِ آکادمیِ گریفونِ سفید است و از خانواده‌ای اشرافی و کوچک‌ارشدم​ می‌آید. سابقهٔ خانوادگی‌اش پاک است، اما بیش از حد از من دوری می‌کند.»

«می‌ترسم فقط داشته باشد با احساساتش بازی می‌کند. نیاز دارم به‌جای من سین‌جیمش کنی.‌هیچ​ کویلا در برابرِ تو گارد نمی‌گیرد. تو را مثلِ برادری که همیشه می‌خواسته دوست دارد.‌بیفتد​ در مورد فریا، افسوس که کسی را ندارد. می‌توانی کسی را به او معرفی کنی؟»

لیث شانه بالا انداخت: «شرمنده، اما نه.‌اتفاقی​ در حوزهٔ کاریِ من، آدم‌های زیادی را‌خطِ​ نمی‌شناسم و کامیلا هم بیشتر دوستانش زن هستند.»

«می‌دانی بدترین بخشِ اینکه جادوی زیبایی مُهرِ تأییدِ تو را گرفته‌پسرِ​ چیست؟ اینکه حالا مجبورم یک سطل سکهٔ طلا برای دخترهایم هدر‌نمی‌توانم​ بدهم تا شوهرِ بیچاره‌ام وقتی کنارم می‌ایستد شبیهِ پدرم به نظر نرسد.»

برخلافِ انتظارِ بسیاری، استفاده از دروازهٔ وارپ که لیث همین چند روز‌گذشتهٔ​ پیش از آن استفاده کرده بود، به ورودِ مهمانانِ درجه‌دوم اختصاص داشت. در‌اتفاقی​ مراسم‌های بزرگ، اعضای خانوادهٔ سلطنتی یا مهمانانِ ویژه روی فرشِ قرمز قدم می‌گذاشتند.

طبقِ سنت، آن‌ها باید با کالسکه از راه می‌رسیدند‌پسرِ​ و تا ورودی پیاده می‌رفتند؛ جایی که میزبان پیش از‌انداخته​ اعلامِ حضورشان به دیگر مهمانان، شخصاً از آن‌ها استقبال می‌کرد.

این رسم فرصتی بود تا ثروت و جایگاهشان را به رخ بکشند. هرچه‌بیفتد​ مهمانی دیرتر می‌رسید، اهمیتِ بیشتری داشت. اعضای خاندانِ سلطنتی همیشه آخرین نفراتی بودند‌آن‌قدر​ که از راه می‌رسیدند، تا تنها کسانی باشند که نیازی به معرفیِ خودشان ندارند.

لیث با کمالِ میل ترجیح می‌داد مهمانی فرعی به حساب بیاید تا اینکه‌نکرده‌اند​ این‌همه وقت را در کالسکه‌ای تلف کند که اوریون بیرون از پایگاهِ محلیِ‌نفرِ​ ارتش برایش فرستاده بود. برای جنگجویانی مثلِ جیرنی و او، جوان‌سازی هدیه‌ای بی‌قیمت بود.

پس از آنکه لیث نیروی اوریون را به او برگرداند و کاری کرد‌نزدیک​ که دوباره احساسِ بیست‌سالگی کند، فرماندهِ گاردِ شوالیه‌ها اصرار داشت بهترین کالسکه و‌گونیین​ بهترین گاردِ افتخاری را که دوک‌نشینِ اعظمش در اختیار داشت، به لیث اختصاص دهد.

«باورم نمی‌شود در گذشته آن‌قدر‌می‌کند​ با او بد رفتار کردم.» اوریون‌بیفتد​ در دل خودش را سرزنش کرد.

«می‌توانست صدها سکهٔ طلا از من بخواهد و من با‌گونیین​ کمالِ میل بهایش را می‌پرداختم. هیچ مقدار طلایی با این‌راه​ اطمینان که زنده نزدِ همسر و فرزندانِ عزیزم برمی‌گردم، برابری نمی‌کند.

«با این حال، آن را رایگان به من بخشید، با اینکه می‌داند‌بدی​ پیدا کردنِ یک تک‌شاخ آسان‌تر از پیدا کردنِ کسی است که جوان‌سازی‌ارشدم​ بداند. دست‌کم نیمی از فکرهای بدی را که درباره‌اش می‌کردم پس می‌گیرم.»

اما لیث این کار را از روی خوش‌قلبی انجام نداده بود. تاج سرانجام به‌هیچ​ او اجازهٔ دسترسی به چند کتابِ ممنوع دربارهٔ ارواح را داده بود و این امکان‌بیفتد​ را برایش فراهم کرد تا در یافتنِ راه‌حلی برای مشکلِ تناسخش، گامی به جلو بردارد.

متأسفانه، بیشترشان بسیار مبهم بودند. مدام به کتاب‌های دیگر یا‌ارشدم​ نظریه‌های پیچیده‌ای ارجاع می‌دادند که لیث هرگز به گوشش نخورده بود‌خیالم​ و او را وادار می‌کردند دامنهٔ تحقیقاتش را بیشتر گسترش دهد.

برای این کار، باید ارزشِ خود را به عنوانِ یک درمانگر ثابت می‌کرد. نمی‌توانست به‌بعدی​ این قانع باشد که فقط یک متخصصِ تشخیصِ استثنایی به حساب بیاید. فاش کردنِ این موضوع‌سفید​ که قادر به جوان‌سازی است، او را به چهارمین درمانگرِ مهم در خدمتِ تاج تبدیل کرد.

تا پیش از آن، فقط مانوهار، مارث و واستور قادر به استفاده از جادوی‌خوبی​ جوان‌سازی شناخته می‌شدند. این حرکت به لیث اجازه داد به دوستانش کمک کند و‌خطِ​ کاری کرد که تاج بدونِ آنکه حتی درخواستی بکند، امتیازاتِ بیشتری به او اعطا کند.

با یک‌پرسید​ تیر دو‌چیست​ نشان زده بود.

لیث فهمیده بود که ارواح موضوعِ بحث‌برانگیزی هستند. فقط نکرومنسرها و درمانگرانی‌نفرِ​ که به دنبالِ رستاخیزِ بی‌نقص بودند، آن‌ها را کاملاً مطالعه کرده بودند، اما‌محکم​ هر کدام نظریهٔ متفاوتی داشتند که اوضاع را از قبل هم گیج‌کننده‌تر می‌کرد.

نقطهٔ روشنِ ماجرا این بود که لیث به لطفِ رستاخیزهای خودش،‌پسرِ​ تجربهٔ عملی در این زمینه داشت. این موضوع به او اجازه داد‌خیالم​ تمامِ مسیرهای پژوهشی را که قادر به توضیحِ وضعیتش نبودند، کنار بگذارد.

لیث برای چندمین بار از زمانی که کالسکه به راه افتاده بود، نالید: «این‌خوبی​ دیگه چه مزخرفیه!» و صدای نالهٔ خانواده‌اش و کامیلا را درآورد. او کت‌وشلواری بسیار‌خطِ​ گران‌قیمت و رسمی پوشیده بود که شباهتِ زیادی به لباسِ رسمیِ «وایت‌تای» در زمین داشت.

لباسش شاملِ یک فراکِ مشکیِ دنباله‌دار روی پیراهنی‌جادوگری​ سفید، یک جلیقهٔ پیکه، و یک پاپیونِ سفید‌بدی​ بود که دورِ یقه‌ای ایستاده و لبه‌برگردان بسته می‌شد.

«من ماه‌ها وقت گذاشتم تا باز کردنِ دروازه‌های بُعدی‌پسرِ​ رو یاد بگیرم، چرا باید این‌همه وقت رو تلف‌راه​ کنیم؟ وارپ کردن تا جلوی درشون شیک‌تر و کاربردی‌تر نیست؟»

کامیلا توضیح داد: «اصلاً این‌طور نیست. این‌جوری هویتمون تأیید شده‌گونیین​ و وسایلمون رو قبل از ضیافت گشتن. وگرنه هر مهمان‌راه​ باید موقعِ ورود نگه داشته می‌شد تا بازرسیش تموم بشه.

«برخلافِ کسانی که از دروازهٔ ارناس استفاده می‌کنن، ما از همهٔ بازرسی‌های امنیتی معاف می‌شیم.‌به‌شدت​ از این وقت برای استراحت استفاده کن، یا حداقل سعی کن من رو بیشتر از‌نفهمم​ این مضطرب نکنی. باورم نمی‌شه قراره تو اولین ضیافتم با اعضای خاندانِ سلطنتی روبه‌رو بشم.»

ناولها | novelha.net