چپتر 362: بدون عنوان
0اصلاً ازمیراند این وضعیتامیدواری خوشم نمیاد.
انگار شمن همیشه میدونه کجام. تا حالا دونقطهٔ بار غافلگیرمون کرده، پس احتمالاً اگه خیلی یهاطرافش جا وایسم، ممکنه از راه دور بهمون حمله کنه.
سولوس جواب داد: «موافقم.» او حدود نیمی از قدرتش راباخبر پس گرفته بود، اما نمیتوانستند بیشتر از این صبر کنند.یکی اگر گروهبان با نیروی کمکی برمیگشت، کریستال از دست میرفت.
«باید دنبال یه درگیریِ سریع باشیم. باید قبلمحض از اینکه بتونه عنصری رو بیرون بکشه، سریعیکی برسیم اونجا تا بتونیم برای کشتنش بلینک کنیم.»
لیث سر تکان داد. این نوع رویکرد خارج از منطقهٔ امنش بود، اماموقعیتِ گزینههای زیادی برایشان نمانده بود. او به پرواز درآمد و با تمامِ سرعت بهمیآید سمتِ مکانی رفت که بیشترِ اعضای قبیلهٔ گرگِ خاکستری را در آنجا کشته بود.
راگاش زیاد دور نشده بود. جابهجا کردنِ کریستالِ مقدس کارِ ظریفی بود. نمیتوانست با آن پرواز کند. اگرموقعیتِ اتفاقی میافتاد و طلسم میشکست، کریستالِ مقدس از دست میرفت. او فقط آن را چند سانتیمتر بالاتر ازبشید سطحِ زمین شناور کرده بود و در حالی که به سمتِ اردوگاه برمیگشت، آن را به جلو میراند.
نقطهٔ امیدواری این بود که به لطفِ تماسِ مداوم، میتوانست هر از گاهی محیطِ اطرافشنزدیکتر را جاروب کند تا از موقعیتِ لیث باخبر شود. به محض اینکه راگاش متوجه شدبرنگشتم لیث دارد نزدیکتر میشود، فهمید که از دیدارِ بعدیشان فقط یکی از آنها زنده بیرون میآید.
<"برگردید به دهکده و قایم بشید! اگهشود تا چند دقیقهٔ دیگه برنگشتم، فرار کنیددیدارِ و دیگه هیچوقت پشتِ سرتون رو نگاه نکنید!">
راگاش دستور داد. آن دو جوان حتیمداوم یک ثانیه هم فکر نکردند که شمن اینشود کار را برای محافظت از آنها انجام میدهد.
تنها هدفش محافظت از آخرین اعضای قبیله بود که برای استفاده در نبردِ واقعی بیشمحیطِ از حد ضعیف بودند. راگاش دیده بود که چطور لیث بمبِ زندهٔ خودش را علیهآنها جنگجویانِ اورکِ او به کار گرفته بود. این اشتباهی بود که نمیتوانست دوباره تکرارش کند.
در حالی که به استراتژیاش فکر میکرد، ناپدید شدنِموقعیتِ آن دو جوان را در جنگل تماشا کرد. راگاشدیدارِ عادت نداشت بهتنهایی و بدونِ کمکِ هیچ جنگجویی بجنگد.
جادوی دیوها غیرقابلپیشبینیه. تنها راهِ چارهام اینه که با کمکِ کریستالِ مقدسمیشود سریع مغلوبشون کنم. اگه اون جانورِ احمق زودتر بهمون کمک کرده بود،دقیقهٔ الان تو این بدبختی نبودم. آخه کدوم حیوونِ خونگیای از صاحبش محافظت نمیکنه؟
زمین زیرِ پاهایش لرزید. این تنها نشانهای بود که ثابت میکرد آن موجود هنوز دارد تعقیبشمحض میکند. راگاش آن را حیوانی خانگی مینامید، اما انگیزههایش هنوز یک راز بود. آن موجود بارها بهدیگه او کمک کرده بود تا زنده بماند، با این حال زمانبندیاش در بهترین حالت همیشه غیرقابلاعتماد بود.
راگاش دستانش را روی کریستال گذاشت و جادوی هوا را از طریقِ آن هدایت کرد تا ابرِ طوفانزایموقعیتِ عظیمی را بالای سرش پدید آورد. تسلطِ هیولاها بر جادو سطحی بود. به دلیلِ ماهیتِ سقوطکردهشان، بهندرت میتوانستندبشید روی طلسمهای پیچیده تحقیق کنند و حتی بهندرت پیش میآمد که آنها را به نسلهای بعد انتقال دهند.
در جامعهای که «قدرت یعنی حق»، بهاشتراکگذاشتنِ دانش یا قدرت مثلِ کندنِ گورِ خود بود. همین موضوعفهمید دانشِ شمن را به سه ردهٔ اولِ طلسمها محدود میکرد. با این حال، به لطفِ کریستالِ مقدس،پشتِ راگاش میتوانست تأثیرِ طلسمهای ردهٔ ۴ را شبیهسازی کند یا دستکم با قدرتِ مخربِ آنها برابری کند.
به محض اینکه لیث شمن را با جادوی زندگی پیدا کرد، متوجهِ ستونیفهمید از مانا شد که از زمین به آسمان میرفت. ابرِ طوفانزا کاملاً سیاه بودفرار و از همین حالا شعاعی ۱۰۰ متری را در اطرافِ موقعیتِ شمن پوشانده بود.
به معنایمیراند واقعیِ کلمه دارهلطفِ رعدوبرقم رو میدزده!
لیث واقعاً از اینکه راگاش به این سرعت چنینامیدواری ابرِ طوفانزای عظیمی را احضار کرده بود، ترسیده بود.موقعیتِ این کاری بود که خودش هنوز نمیتوانست انجامش دهد.
«من نگرانِ اون نمیشدم.» سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت. «یه مشکلی تومتوجه زمینِ زیرِ پاش هست. فکر میکردم کمبودِ عنصر زمین تو انرژیِ جهان داره درکمبشید رو گیج میکنه، اما حتی الان که تعادل برگشته، اون ناهنجاری هنوز سرِ جاشه.»
«چه جور ناهنجاریای؟» حسِ بدگمانیِ لیث به صدا درآمده بود. بینش حیات چیزی جزدیدارِ درختها، علفها، شمن و کریستال به او نشان نمیداد. با این حال حتی یک لحظههیچوقت هم به حرفهای سولوس شک نکرد. میدانست حواسِ سولوس خیلی بهتر از حواسِ خودش است.
«تاره، برای همین نمیتونم بهت بگم چیه یا چقدر قویه، امااطرافش یه چیزی اونجا داره تکون میخوره. میتونه یه جور طلسم باشه،دیدارِ یه موجود، یا هر چیزِ دیگهای. فقط حواست جمع باشه، باشه؟»
لیث در ذهنش سر تکان داد و نگهبان دروازه را با انرژیِ همهٔ عناصر جز جادوی نورجاروب پر کرد. بهمحضِ اینکه چشمانِ راگاش به چشمانِ لیث افتاد، صاعقهٔ طبیعیِ چنان بزرگی را رها کرددهکده که درخششِ آن برای یک ثانیه کلِ دنیا را سفید کرد و خودش را هم تقریباً کور کرد.
لیث فقط به این دلیل توانست بهموقع واکنش نشان دهد که در گذشتهمتوجه خودش هم همین کار را کرده بود. لحظهای که دید تپشی از مانای راگاشبشید به سمتِ ابرِ صاعقهدار میرود، پشتِ سرش بلینک کرد و سرش را هدف گرفت.
زمانبندیِ لیث بینقص بود و دقتِ یورشش مثلِ تیغِ جراحی مو نمیزد.میشود اما لیث پیش از آنکه حتی بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد، بهجایدقیقهٔ اینکه گردنِ شمن را از بارِ سرش خلاص کند، به هوا پرتاب شد.
چیزِ بزرگ و سیاهی از زمین بیرون پریده بود، به چابکیِ کوسهای کهموقعیتِ به دنبالِ یک فُک باشد. سولوس راهی برای توصیفش نداشت جز اینکه آن رامیآید یک کرم بنامد، اما کرمی بود که تا به حال شبیهش را ندیده بود.
پوستش نه صورتی بود و نه نرم. موجود انگار ازلطفِ ابسیدین ساخته شده بود و برآمدگیها و بدشکلیهای متعددی در سراسرِمحض بدنش داشت، گویی هنرمندی تنبل کار را نیمهکاره رها کرده بود.
کرم به بزرگیِ یک گاوِ نر بود و حدودِ ۴ متر طول داشت. دهانِ گشادشنزدیکتر آنقدر بزرگ بود که بهراحتی میتوانست یک مردِ بالغ را درسته ببلعد. سولوس میتوانست ببیندبرنگشتم که چندین ردیف دندانِ دندانهدار دارد که به شکلی با سرعتِ بالا مثلِ یک ارهبرقی میچرخیدند.
برخوردِ میانِ دندانها و نگهبان دروازه بود که ضربهٔ مرگبارِ لیثنزدیکتر را خنثی کرده بود. وقتی برخورد رخ داد، تیغهٔ افسونشده توانستقایم در برابرِ نیروی مخربِ دندانها مقاومت کند، اما نتوانست از چنگشان بگریزد.
نیروی گریز از مرکز لیث و تیغه را چنان چرخانده بود که گوییموقعیتِ برای کسری از ثانیه درونِ یک ماشینِ لباسشویی گیر افتاده بودند، تا اینکهزنده تمامِ جادوی انباشتهشده در نگهبان دروازه، موجود را مجبور کرد طعمهاش را رها کند.
بینِ آن برخورد و چرخیدن، دیدِ لیث تار شده بود. با این حال اوضاعِ کرمِمحیطِ سیاه هم چندان بهتر نبود. مثلِ ماهیِ به ساحل افتاده روی زمین به خود میپیچیدآنها و پیش از آنکه دوباره به آغوشِ امنِ زمین پناه ببرد، خون و دندان تف میکرد.
«اون دیگه چه کوفتیمیتوانست بود؟» لیث و راگاشجاروب همزمان در دل فکر کردند.
در حالی که لیث در عجب بودشود که چرا جانورِ جادویی دخالت کرده است،دیدارِ راگاش از جادوی بُعدی شوکه شده بود.
هر دو جادوگر بهسرعت از غافلگیری بیرون آمدند و به سراغِ نقشهٔ دومِ خود رفتند. لیث بلینکمتوجه کرد و دور شد و به شمن فرصت نداد تا با صاعقهٔ دوم او را هدف بگیرد،برنگشتم در حالی که راگاش کریستال را در آغوش گرفت و شروع به خواندنِ وِردِ طلسمِ دوم کرد.
لیث چند ریشهٔ آتش به سمتش پرتاب کرد تا او را مجبور کند اجرایگاهی طلسمش را متوقف کند و روی دفاع از کریستال متمرکز شود. اما لحظهای که ابزارهاییکی کیمیاگری به زمین برخورد کردند، سوراخهای کوچکی زیرشان باز شد و آنها را ناپدید کرد.
وقتی چند ثانیه بعد منفجر شدند، آنقدر عمیق فرو رفته بودند که صدایمتوجه انفجارشان کاملاً در زمین خفه شد و بیشتر شبیه به صدای گوز بود.قایم همهچیز چنان سریع اتفاق افتاد که راگاش حتی فرصت نکرد متوجهِ این تهدید شود.