چپتر 431: فصل 431
0لیث صبحش را به گشتن در کتابفروشیهای کوچکِ حلقهٔ میانیِبزرگی شهر گذراند. اوتره به سه منطقه تقسیم میشد. حلقهٔ بیرونی، جاییدور که لیث در آن اقامت داشت، بزرگترین و فقیرترین منطقه بود.
آنجا محلِ زندگیِ آدمهای عادی و قرارگاهِ انبارها بود.بزرگی جابهجاییِ بارهای عظیمِ کالا به گاری و حیواناتِ بارکش نیازعبور داشت، مگر اینکه کسی آیتمهای بُعدیِ فراوانی در اختیار میداشت.
اولی ترافیکِ شدیدی ایجاد میکرد که با وجودِ جادهها و پیادهروهای پهن، درعاملِ شلوغترین ساعاتِ روز راه رفتن را تقریباً غیرممکن میساخت. دومی طبیعتاً بوی تند ومیانی زنندهای تولید میکرد که حتی پسرکِ اصطبلبان را هم به بالا آوردنِ دلورودهاش وامیداشت.
خانهها یک یا دو طبقه بودند و بسته به درآمدِ صاحبشان از سنگ یا چوبقرار ساخته میشدند. حتی یک فضای خالی هم بینشان به چشم نمیخورد. انبارها با اندازهٔ غولآساهزینهٔ و درهای دولنگهشان که به کالسکهها اجازه میداد هر زمان بهراحتی رفتوآمد کنند، بهآسانی قابلتشخیص بودند.
هرچه انبار به دروازههای شهر نزدیکتر بود، گرانتر میشد، در حالی که برای خانهها قضیههتلِ برعکس بود. بو عاملِ بازدارندهٔ بزرگی به حساب میآمد و به همین دلیل هتلِ لیث درمتوسط خیابانِ کوچکی قرار داشت که کالسکهها نمیتوانستند از آن عبور کنند و از انبارها دور بود.
حلقهٔ میانی در اشغالِ مغازههای تاجران و کارگاههای صنعتگران و هنرمندانمیآمد بود. فقط طبقهٔ متوسط از پسِ هزینهٔ خانهای در آنجا برمیآمد.اشغالِ همهٔ خانهها دستکم دو طبقه بودند و هر کدام باغچهای خصوصی داشتند.
خیابانهای حلقهٔ میانی برای کالسکهها بیش از حد باریک بود و فقط دلیجانها بهقدری کوچک بودندحساب که بتوانند عبور کنند. هر چند بلوک یک بار پارکهای کوچکی وجود داشت تا فضایی برایصنعتگران بازیِ بچهها و مکانی برای استراحتِ مسافران در سایهٔ درختان در گرمترین ساعاتِ روز فراهم کند.
حلقهٔ درونی محلِ اقامتِ ثروتمندان، اشراف و جادوگران بود.میآمد آنجا بیشتر از اینکه خانه باشد، عمارت به چشمدور میخورد. برخلافِ بلیوس، هرچه ساختمان بلندتر بود، خانواده ثروتمندتر بود.
لیث از مغازههای بزرگ دوری میکرد، چون کارکنانِ لازم برای بررسیِحساب تمامِ کالاهایشان را داشتند. آنها حتماً کتابهای واقعیِ جادو را تشخیص میدادنداشغالِ و به انجمن که انحصارِ دانشِ عرفانی را در دست داشت، میفروختند.
در عوض، مغازههای کوچک بیشتر از توانِ رسیدگیشان کتاب میخریدند. با کمی شانس، آدم میتوانست کتابِ ارزشمندی را پیدا کند که دراشغالِ دستهٔ دفترِ خاطرات طبقهبندی شده یا حتی در سبدِ حراجی افتاده بود. بسیاری از جادوگران پژوهش و زندگیِ شخصی را در نوشتههایشاندلیجانها میآمیختند و عدهای دیگر چنان اصطلاحاتِ فنیِ پیچیدهای به کار میبردند که یک آدمِ عادی بهراحتی آن را با چرتوپرت اشتباه میگرفت.
به همین دلیل، مگر اینکه آن کتابها نقاشیهایی داشتند، هیچکس نگاهِقضیه دوبارهای به آنها نمیانداخت. وقتی آویزِ ارتباطیِ لیث پژوهشِ بیثمرش راکوچکی قطع کرد، او فقط توانست بارِ دیگر به آرایههای شهر لعنت بفرستد.
در حالتِ عادی، او کتاب را در سولوسپدیا ذخیره میکرد و در یکخیابانِ چشمبههمزدن محتوایش را میگشت تا تصمیم بگیرد ارزشِ خریدن دارد یا نه. قفلِ جادویطبقهٔ بُعدی مجبورش میکرد تکتکشان را واقعاً بخواند که از نظرش اتلافِ وقتِ عظیمی بود.
اولین تماس از طرفِ ارتش بود. کامیلا به لیثبازدارندهٔ خبر داد که فرمانده با شرایطِ انجمن موافقت کردهقرار و به او دستور داده است با نمایندهشان صحبت کند.
تماسِ دوم از طرفِ جادوگر دوریان فلهورن بود که در شعبهٔ محلیِ انجمنِدلیل جادوگران واقع در حلقهٔ درونی، به او وقتِ ملاقات داد. ساختمان متشکل ازصنعتگران قلعهٔ کوچکِ سهطبقهای بود که با سنگهای مایل به قرمز ساخته شده بود.
هر یک از چهار گوشهاش رادروازههای برجِ کوچکی اشغال کرده بود که درعاملِ رأسِ آن کریستال مانای آبی قرار داشت.
کارمندِ میانسالی لیث را به دفتری در طبقهٔ همکف راهنماییهمین کرد. دیوارهای اتاق با قفسههای کتاب پوشیده شده بود واشغالِ تنها منبعِ روشنایی، لوسترِ جادوییِ آویزان از وسطِ سقف بود.
دوریان به لیث خوشآمد گفتبرای و تعارف کرد روی یکی ازحساب مبلهای جلوی میزِ ماهونِ سیاهش بنشیند.
دوریان به لیث گفت: «اول از همه، بدونید که تاحساب آخرِ این مکالمه از وظیفهتون تو ارتش معاف هستید. مندور الان دارم با رنجر حرف نمیزنم، بلکه طرفِ صحبتم جادوگرِ بزرگه.»
لیث که حالا احساسِ راحتیِ بیشتری میکرد، پرسید:گرانتر «چرا اینجام؟» کارِ انجمن داوطلبانه بود. نمیتوانستند به اعضاییمیآمد که دنبالِ نقشِ فعالی در صفوفشان نبودند، دستور بدهند.
دوریان دلایلِ افولِ انجمن را برایش توضیحبزرگی داد و گفت چطور امیدوارند بحرانِ فعلیِ اوترهقرار را حل کنند تا ارتش آنها را نبلعد.
لیث سر تکان داد: «این دلیلِقضیه نیازِ شما به منه. سوالم اینهمیآمد که چرا من باید قبول کنم.»
دوریان هنوز ماهیتِ بحران را توضیح نداده بود، اما از همین حالا حس میکرد بهخیابانِ بنبست خورده است. انجمن میتوانست امتیازِ شایستگی اعطا کند، نه پول، و این امتیازها به دردِپسِ لیث نمیخورد. دانشی که او دنبالش بود به تأییدِ ارتش و انجمن، هر دو، نیاز داشت.
لیث پیشتر سطحِ دسترسیِ لازم را از سوی انجمن کسب کرده بود وعاملِ همین دستشان را خالی میگذاشت. امتیازِ شایستگی را میشد با عناوینِ اشرافی ودور زمینهای متصل به آنها مبادله کرد. این امتیازها معمولاً بزرگترین برگِ برندهٔ انجمن بودند.
از بدِ حادثه، لیث تا به حال دو بار عنوانِ اشرافی را ردخیابانِ کرده بود، پس پیشنهادِ دوبارهاش بیمعنی بود. از طرفی نمیتوانستند زیرمیزی به اوفقط پول بدهند. اگر قضیه لو میرفت، رسواییاش آنها را برای همیشه دفن میکرد.
تعادلِ قدرت تو پادشاهی براش مهم نیست. با توجه به صورتحسابی که واسه درمانِدلیل آدمهای بیگناه فرستاده و اینکه چطور یه دوجین آدم رو ساعتها تو بتن گیرهنرمندان انداخت، میتونم بگم هیچ ذاتِ پاکی تو وجودش نیست که بتونم بهش متوسل بشم.
دوریان در دل آهی کشید.
وقتشه بهبهآسانی اژدها بفهمونیم کهانبار تخمش دستِ ماست.
«وضعیت وخیمه. جونِ آدمهای بیشماری در خطره و اگه خبرش پخش بشه، وحشتِ مردمکوچکی میتونه بیشتر از دشمنِ نامرئیمون قربانی بگیره. یه نفر داره مردم رو به دلایلِمتوسط نامعلومی میکشه. ما کلی جسد داریم اما تا الان نتونستیم بفهمیم چه اتفاقی داره میافته.»
لیث که از شنیدنِ این خزعبلاتقضیه خسته شده بود، بلند شد: «اگه نمیخوایدهمین جواب بدید، پس من رفعِ زحمت میکنم.»
دوریان بازوی لیث را گرفت و حس کرد خصومتِ او دارد اوجهمین میگیرد: «ما به بهترین متخصصهای تشخیص تو پادشاهی نیاز داریم.» یک آدمِتاجران عاقلتر عقب میپرید، اما فلهورن هیچ ابایی از به خطر انداختنِ جانش نداشت.
«برای همینه که پروفسور مانوهار رودروازههای از گریفونِ سفید استخدام کردیم...» لیث بازویشعاملِ را آزاد کرد و به راه افتاد.
«...و جادوگر ورهن رو به عنوانِ دستیارش.» اینحساب کلمات لیث را در جایش خشک کرد ونمیتوانستند همراهِ او، مانای داخلِ اتاق هم یخ زد.
«چی گفتی؟» هیچ خشمی در صدایش نبود،برعکس با این حال اتاق سردتر شد ودلیل نورها مثلِ خورشیدی در حالِ غروب کمسو شدند.
دوریان روی تکتکِ کلماتش تأکید کرد، هرچند میفهمید لیث اصلاً گوش نمیدهد: «جادوگر تیستا ورهنخیابانِ به محضِ اینکه از وضعیت خبردار شد، داوطلب شد. اگه حدسم درست باشه، یه هیولامتوسط تو دیوارهای اوتره پنهان شده. اگه اشتباه کنم، ممکنه با یه طاعونِ دیگه روبهرو باشیم.»
پس از چند ثانیه سکوتِانبار معذبکننده، لیث دست زد وبرای لبخندی مورمورکننده روی صورتش نقش بست.
«خوب بازی کردید. حالا فقط دو تا انتخاب دارم. یا میذارم میرم و خواهرمکوچکی رو تو دستای یه پشتمیزنشینِ بیعرضه و یه دیوونه رها میکنم، یا بهتون کمک میکنم.پسِ کار رو قبول میکنم. اما حواستون باشه، چون اینجور حقهها فقط یه بار جواب میده.»
«وقتی به تیستا توضیح بدم چطور بازیش دادید، بهتون تضمین میدمحساب که دیگه هیچکدوممون هرگز به انجمن کمک نمیکنیم. در ضمن، حالا میدونماشغالِ دفعهٔ بعد که پادشاه خواست چیزی بهم اعطا کنه، چی ازش بخوام.»
لیث شستش را آرام روی گردنش کشید و بعد درحساب را پشتِ سرش به هم کوبید و به مسئولِ رابطشدور خبر داد که تا مدتی اوتره را ترک نخواهد کرد.