---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 733: فصل 733 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 733: فصل 733

0

لیث گفت: «عمیق‌تر نگاه کن. نیروی زندگیِ‌می‌کردند​ دوم پشتِ اولی پنهان شده، مثلِ ملودیِ ضعیفی‌ترکیبی​ که به‌راحتی زیرِ صدای بلندِ موسیقی گم می‌شود.»

کویلا که بالاخره یک هم‌فکر پیدا کرده بود، با خوشحالی گفت:‌معاینه​ «صبر کن، یعنی تو هم می‌توانی صدای نیروهای زندگی را بشنوی؟ خدایان‌قیاسی​ را شکر، خیالم راحت شد. کم‌کم داشتم فکر می‌کردم نشانهٔ دیوانگی است.»

«منظورت چیست؟‌انسان​ فکر می‌کردم هر‌لگو​ درمانگرِ بااستعدادی می‌تواند.»

خندید و برای دومین بار اسکنر را اجرا کرد و گفت: «مانوهار‌کنند​ تنها کسی است که هیچ مشکلی با اعتراف به شنیدنِ صدای نیروهای زندگی‌دقیقاً​ ندارد و همان‌طور که می‌دانی، شبیهِ او بودن چیزِ خوبی به حساب نمی‌آید.»

کویلا پس از اینکه بالاخره نیروی زندگیِ دومِ لیث را پیدا کرد، گفت: «خدایانِ بزرگ! این‌بلوک‌های​ شگفت‌انگیز است. شبیهِ نیروی زندگیِ یک جانورِ امپراطور است، اما مالِ آن‌ها با یک کرهٔ سیاه‌تلاشِ​ احاطه نشده و به نظر هم نمی‌رسد در حالِ نبرد باشند. تا به حال چنین چیزی ندیده‌ام.»

هرگز هم نمی‌توانست ببیند. اسکنر نیاز به تماسِ‌پرسید​ فیزیکی داشت و معمولاً کسانی که یک مسخ‌شده را‌ناموفقِ​ لمس می‌کردند، زنده نمی‌ماندند تا داستانش را تعریف کنند.

اگر نیروی زندگیِ انسان شبیهِ ترکیبی از بلوک‌های لگو و قطعاتِ‌خالی​ خانه‌سازی بود، و نیروی زندگیِ جانورِ امپراطور به یک ستارهٔ سوزان‌کالّا​ شباهت داشت، نیروی زندگیِ مسخ‌شده شبیهِ یک کرهٔ سیاه و خالی بود.

لیث پرسید: «دقیقاً کِی یک جانورِ امپراطور را معاینه کردی؟»‌داستانش​ حتی خودِ او هم تنها پس از درمانِ تلاشِ ناموفقِ‌ستارهٔ​ کالّا برای رسیدن به مقامِ لیچ توانسته بود چنین قیاسی کند.

«جادوی نور چیزی است که بیشترِ جانوران در آن افتضاح‌اند، برای همین وقتی زخمی می‌شوند، سرورِ جنگل آن‌ها‌قطعاتِ​ را برای درمان به آکادمی می‌فرستد. همیشه می‌خواستم بفهمم چرا جانورانِ جادویی می‌توانند از نوعِ متفاوتی از جادو‌مقامِ​ استفاده کنند و فکر می‌کنم پاسخش در تفاوتِ میانِ نیروهای زندگی‌مان نهفته است. هیچ شباهتی به هم ندارند.»

دلیلش اینه که ما دو گونهٔ متفاوتیم. تفاوت تو اینه که جانور تا حدی‌خودِ​ بیدارشده به دنیا میاد ولی به دو عنصر محدود می‌شه، در حالی که ما‌جانوران​ انسان‌ها همیشه می‌تونیم از همهٔ عناصر استفاده کنیم اما هیچ قرابتِ ذاتی‌ای بهشون نداریم.

کویلا در میانِ افکارِ او گفت: «وضعیتِ تو واقعاً منحصربه‌فرد‌شباهت​ است. دو نیروی زندگی‌ات یکدیگر را تکمیل و تقویت می‌کنند. این‌ناموفقِ​ احتمالاً توضیح می‌دهد که چرا همیشه این‌قدر زود بهبود پیدا می‌کنی.»

«یعنی چی؟»

«هروقت آسیب می‌بینی، نیروی زندگیِ انسانی‌ات سعی می‌کند آن را ترمیم کند، درست مثلِ‌انسان​ هر آدمِ دیگری. چیزی که تو را خاص می‌کند، این است که نیروی زندگیِ دیگرت‌حتی​ می‌تواند با اشتراک‌گذاریِ بخشی از انرژی‌اش، به اولی کمک کرده و آن را تغذیه کند.

ادامه داد: «یعنی، دست‌کم در تئوری، این کار نه‌تنها می‌تواند به‌مرورِ زمان‌کردی​ نیروی زندگیِ انسانی‌ات را ترمیم کند، بلکه ممکن است واقعاً به‌اندازهٔ یک‌کند​ انسانِ عادی عمر کنی. دو برابر نیروی زندگی، دو برابر طولِ عمر.»

«متأسفم کویلا، اما فکر می‌کنم این‌طور نیست. نیروهای زندگیِ من در‌خالی​ هم تنیده‌اند، وقتی یکی تمام شود، دیگری هم می‌میرد. همچنین، اگر خوب‌رسیدن​ به آن‌ها نگاه کنی، می‌بینی که انرژیِ یکسانی را به اشتراک می‌گذارند.

لیث آهی کشید: «من دو برابر نیروی زندگی ندارم، فقط‌داستانش​ از شکلی به شکلِ دیگر جریان پیدا می‌کند. وگرنه تَرَکی‌ستارهٔ​ که موقعِ نجات دادنِ محافظ برداشتم، تا الان باید درمان می‌شد.»

کویلا دوباره اسکنر را روی او اجرا کرد، این بار کمتر‌تعریف​ روی این شگفتی که یک بیمار دو نیروی زندگی دارد تمرکز کرد‌خالی​ و بیشتر به این پرداخت که پیامدهای چنین چیزی چه می‌تواند باشد.

کویلا که ناگهان حرفی برای گفتن نداشت، گفت: «حق با توست. مثلِ دو بطری است‌درمانِ​ که مایعِ یکسانی را به اشتراک گذاشته‌اند. با این حال هنوز هم منطقی نیست.» او‌همین​ لیث را مثلِ برادرش دوست داشت، اما ترس از ناشناخته‌ها کم‌کم در دلش رخنه می‌کرد.

اگر نیروی زندگیِ دوم یک بیماری، یا پیامدِ نجات دادنِ محافظ نبود، آن‌وقت این سؤال پیش می‌آمد که‌خودِ​ لیث اصلاً چیست. در ابتدا، ترس از کشته شدن به دستِ اودی‌ها هیچ جایی برای شک و تردید‌زخمی​ باقی نگذاشته بود و بعد، وقتی به خانه بازگشتند، محبتش به او، احتیاطش را زیرِ پا گذاشته بود.

اما حالا که کویلا مجبور بود با تکه‌هایی از حقیقتی که لیث می‌توانست به او‌ترکیبی​ ارائه دهد روبه‌رو شود، نمی‌دانست چطور واکنش نشان دهد. از یک طرف، قرار بود از‌خودِ​ موجود ناشناخته‌ای که روبه‌رویش نشسته بود بترسد، اما از طرف دیگر، لیث همیشه لیث بود.

توانایی‌های عجیبش این واقعیت را تغییر نمی‌داد که او اولین عشقش بود، یا‌اگر​ تمامِ زمانی که با هم گذرانده بودند، یا دفعاتِ متعددی که جانش را‌کِی​ برای کمک به او به خطر انداخته بود، درست مثلِ مبارزه با اودی.

با این حال نمی‌توانست همه‌چیز‌سوزان​ را طوری نادیده بگیرد که‌کِی​ انگار هیچ‌چیز تغییر نکرده است.

پرسید: «پدر و مادرت می‌دانند؟»

لیث با لبخندی غمگین پاسخ داد: «نه. از آن چیزهایی نیست که‌کنند​ بتوانی به‌سادگی بگویی. سلام، مامان. سلام، بابا. یادتان هست اورپال همیشه می‌گفت‌پرسید​ من یک هیولا هستم؟ خب، حدس بزنید چی شده، حق با او بود.»

کویلا پیش از آنکه بتواند به حرف‌هایش فکر‌زنده​ کند، بی‌اختیار گفت: «این درست نیست، تو هیولا‌بلوک‌های​ نیستی!» و حتی خودش را هم غافلگیر کرد.

لیث به بدنش اشاره کرد: «تو خیلی مهربانی، اما هر دو می‌دانیم که بیشترِ‌خودِ​ مردم مرا روی میزِ آزمایشگاه می‌گذارند فقط به این دلیل که از یک آدمِ‌جانوران​ عادی قوی‌ترم، چه برسد به اینکه بدانند من هر چیزی که این هست، هستم.»

«فلوریا می‌داند؟»

«البته که می‌داند. هرگز او را‌لمس​ واردِ رابطه‌ای نمی‌کردم بدون اینکه به‌کنند​ او بگویم دارد واردِ چه مخمصه‌ای می‌شود.»

کویلا با خود فکر کرد که آیا می‌تواند یک دورگهٔ انسان‌تعریف​ و یک چیزِ دیگر را به‌عنوانِ دوست‌پسر بپذیرد یا نه. گفت:‌شباهت​ «واقعاً شجاعانه بود. منظورم این است که از طرفِ هر دوی شما.»

«نه، دست‌کم از طرفِ من شجاعت نبود. وقتی فهمیدم فلوریا‌کِی​ دارد عاشقم می‌شود و اوضاع دارد جدی می‌شود، خودم را به‌لیچ​ او نشان دادم به این امید که بترسانمش و فراری‌اش دهم.»

کویلا با خنده‌ای ریز گفت: «واو، اگر تا به حال یک حرکتِ‌پرسید​ کثیف دیده باشم، همین است. تقریباً به بدیِ به هم زدن با او‌لیچ​ از طریقِ یک نامه.» برای یک هیولا، لیث بیش از حد انسان بود.

«حق با توست، اما مرا که می‌شناسی، حرکتِ کثیف اسمِ دومم است. او لیاقتِ‌انسان​ کسی بهتر را داشت، کسی که عادی باشد. با این حال او مرا پذیرفت و‌حتی​ تمامِ این مدت رازم را نگه داشت. اصلاً نمی‌دانی این کارش چقدر برایم ارزش داشت.»

«دیر یا زود‌معمولاً​ قصد داشتی به‌لمس​ من هم بگویی؟»

لیث گفت: «نه. نمی‌خواستم یکی از تنها چهار دوستِ انسانم را به‌کردی​ خطر بیندازم. غیر از تو، فلوریا، فریا و سلیا، هیچ‌کس را ندارم.‌کند​ به پدر و مادرم هم به همین دلیل نگفتم، چون از واکنششان می‌ترسم.»

«پس هیچ‌کس غیر از من و فلوریا نمی‌داند؟»‌ستارهٔ​ کویلا نمی‌دانست باید از این باری که حالا مجبور‌حتی​ بود به دوش بکشد بترسد یا احساسِ غرور کند.

«محافظ هم خبر دارد. همان‌طور که گفتم، هیچ کنترلی روی دگردیسی ندارم. وقتی داشتم‌انسان​ تلاش می‌کردم جانش را نجات دهم هم این اتفاق افتاد، وگرنه فکر نمی‌کنم به‌کردی​ او هم می‌گفتم. فکر می‌کنی چرا تصمیم گرفتم به‌عنوانِ یک رنجر به‌تنهایی کار کنم؟

«برای این است‌معمولاً​ که تا جای ممکن‌می‌کردند​ از مردم دور بمانم.»

«کامیلا چطور؟»‌قطعاتِ​ کنجکاوی داشت بر‌سوزان​ کویلا غلبه می‌کرد.

«او هنوز نمی‌داند. اما از آنجا که تقریباً یک سال است با هم هستیم، فکر می‌کنم وقتش‌حتی​ رسیده که یا به هم بزنیم یا رابطه‌مان را جدی‌تر کنیم. با تمامِ اتفاقاتی که بینمان افتاده،‌همین​ نمی‌توانم بگذارم خودش را فریب دهد یا بدونِ اینکه چیزی دربارهٔ خودِ واقعی‌ام بداند، برای آینده برنامه‌ریزی کند.»

لیث هیچ قصدی برای تکرارِ اشتباهاتِ محافظ یا بازی با احساساتِ کامیلا نداشت. هرگز‌انسان​ برنامه‌ریزی نکرده بود که تا این حد به او وابسته شود و فکرِ از دست‌حتی​ دادنش به‌شدت عذابش می‌داد، اما پنهان کردنِ حقیقت فقط اتفاقِ اجتناب‌ناپذیر را به تأخیر می‌انداخت.

ناولها | novelha.net