---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 3: فصل ۳ • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 3: فصل ۳

0

عصرِ جمعه بود و‌اصلاً​ دِرِک داشت برای رفتن‌کوفتی‌ای​ به سرِ کار آماده می‌شد.

هنوز در بخشِ پرسش‌وپاسخ گیر کرده بود، چون حقوقش خیلی خوب بود. مهم‌قطع​ نبود کارل چند بار گفته بود مراسمی کوچک می‌خواهد، دِرِک مطمئن بود هر‌شکنجه​ چقدر هم برای خرج کردن برنامه‌ریزی کنند، در نهایت هزینه‌ها دست‌کم دو برابر می‌شود.

یک عروسیِ لعنتی بود؛ پس‌درمانی‌شون​ طبیعتاً یک جایی همه‌چیز از حد‌پرید​ خارج می‌شد. روالِ کارشان همین بود.

دِرِک داشت پیراهنش را مرتب می‌کرد که گوشی‌اش‌پرید​ با آهنگِ «شبی بر فرازِ کوهِ سنگی» —‌نداریم​ زنگِ پیش‌فرض برای شماره‌های ناشناس — زنگ خورد.

«دِرِک اسپوزیتو هستم، شما؟»

«آقای اسپوزیتو، من از بیمارستانِ سنت جوزف‌چیزی​ تماس می‌گیرم.» صدای زن نگران بود. این لحن‌وقتی​ در کنارِ کلمهٔ «بیمارستان»، لرزه‌ای به جانش انداخت.

«کارل اسپوزیتو برادرِ شماست؟»‌نمایندهٔ​ دِرِک تقریباً می‌توانست صدای‌بی‌هوشه​ جویدنِ ناخن‌های زن را بشنود.

«بله، چی شده؟»

«ایشون تصادف کردن و وضعیتشون وخیمه. باید هرچه‌کوفتی‌ای​ زودتر بیاین اینجا. دکترا به شما نیاز دارن‌توضیح​ چون نمایندهٔ درمانی‌شون هستین و بیمار هم بی‌هوشه.»

دِرِک با عجله از در‌اجازه​ بیرون پرید و در حالی که‌می‌دن​ دنبالِ تاکسی می‌گشت، فریاد زد: «تصادف؟!»

«ما که اصلاً‌دارن​ ماشینِ لعنتی نداریم!‌هستین​ چه اتفاقِ کوفتی‌ای افتاده؟»

«متأسفم، اجازه ندارم چیزی بگم. دکترا براتون توضیح‌پرید​ می‌دن...» دِرِک تلفن را قطع کرد. وقتی برای‌نداریم​ این اراجیفِ بی‌فایده نداشت، فقط یک تاکسیِ لعنتی می‌خواست.

هر ثانیه ماندن در ترافیک‌ماشینِ​ مثلِ شکنجه بود، و وقتی بالاخره‌اجازه​ رسید، دیگر خیلی دیر شده بود.

جراح و یک افسرِ پلیس برایش توضیح دادند‌بگم​ که یک رانندهٔ مست کارل را زیر گرفته است.‌بی‌فایده​ مقصر فرار کرده بود و پلیس هنوز دنبالش می‌گشت.

یکی از رهگذران بلافاصله با ۹۱۱ تماس‌بیمار​ گرفته بود، اما به خاطرِ ترافیکِ ناشی از‌می‌گشت​ تصادف، ساعت‌ها طول کشیده بود تا آمبولانس برسد.

پس وقتی کارل به بیمارستان رسید، وضعیتش‌بیرون​ بسیار وخیم بود. شکستگی‌های متعدد، پارگیِ طحال و‌ماشینِ​ خون‌ریزیِ داخلی داشت و نیازمندِ جراحیِ فوری بود.

درست وقتی کارل را‌اصلاً​ به اتاقِ عمل می‌بردند،‌کوفتی‌ای​ با دِرِک تماس گرفته بودند.

آن‌ها تمامِ تلاششان را برای نجاتش کرده بودند، اما کارل خونِ‌می‌دن​ زیادی از دست داده بود و کاری از دستشان برنمی‌آمد. آن‌ها‌ثانیه​ به دِرِک تسلیت گفتند، اما او فقط صدای وِزوِزِ مبهمی می‌شنید.

التماس کرد: «بذارین برادرمو ببینم.»

جسد با ملافه‌ای پوشیده شده بود و‌بیرون​ فقط سرش بیرون بود. دِرِک هنوز می‌توانست‌اصلاً​ ردِ خون را روی صورتِ برادرِ کوچکش ببیند.

دِرِک شماره‌اش را به افسرِ پلیس‌نداریم​ داد تا در جریانِ تحقیقات قرار‌ندارم​ بگیرد، و بعد به خانه برگشت.

مقصر به لطفِ دوربین‌های ترافیکی خیلی زود دستگیر شد. معلوم‌توضیح​ شد پسربچه‌ای است که به‌زور هفده سال دارد؛ ماشینِ پدرش‌تاکسیِ​ را دزدیده و بعد با دوستانش مست و نشئه کرده بود.

دِرِک ماه‌های پیش از دادگاه را در عذاب سر کرد. دادستانِ لعنتی تصمیم گرفته بود او‌فریاد​ را به‌عنوانِ نوجوانِ زیرِ سنِ قانونی محاکمه کند، و قاضیِ لعنتی‌تر از او هم برایش حبسِ‌قطع​ خانگی بریده بود. در تمامِ این مدت، برادرِ کوچکش، کارلِ او، به خاطرِ آن پسر مرده بود.

دِرِک سرِ هر کسی که حاضر بود به حرف‌هایش گوش دهد فریاد می‌زد و جروبحث می‌کرد: «چطور‌اتفاقِ​ می‌تونن همچین کاری بکنن؟ چرا این‌قدر از حقوق و آیندهٔ اون تخم‌سگِ کوچولو حرف می‌زنن؟ پس حقوقِ‌نداشت​ برادرِ من چی؟ آیندهٔ اون چی؟ کارل به خاطرِ اون هیچ آینده‌ای نداره! این دیگه چه جور عدالتیه؟»

دِرِک بارها به دفترِ دادستانی رفت، خشمش را ابراز کرد و از‌ندارم​ آن‌ها خواست که اشدِ مجازات را تقاضا کنند. آن‌ها همیشه مهربان و‌نداشت​ خوش‌برخورد بودند و به او قول می‌دادند که کارل را فراموش نخواهند کرد.

وقتی بالاخره روزِ دادگاه‌متأسفم​ فرا رسید، دنیای دِرِک‌بگم​ یک بارِ دیگر مُرد.

دادستان و‌نیاز​ وکیلِ مدافع به‌درمانی‌شون​ توافق رسیده بودند.

از آنجا که کریس وینرایت — این نامِ قاتل بود — هنوز به سنِ قانونی نرسیده بود و این اولین‌متأسفم​ جرمش محسوب می‌شد، پذیرفته بود که به مرکزِ بازپروری برود و ششصد ساعت خدماتِ اجتماعی انجام دهد. اگر کریس برنامهٔ‌ترافیک​ بازپروری‌اش را کامل می‌کرد و در سه سالِ آینده مرتکبِ جرمی نمی‌شد، آن‌وقت یک شهروندِ آزاد بدونِ سوءپیشینهٔ کیفری می‌شد.

دِرِک آن‌قدر مات‌ومبهوت بود که حتی نمی‌توانست عصبانی‌کوفتی‌ای​ باشد. وقتی جلسه تمام شد، فقط به سمتِ‌توضیح​ دادستان رفت و با صدایی خفه یک سؤال پرسید.

«چرا؟»

و بعد دستیارانِ دادستان با مهربان‌ترین و خوش‌برخوردترین لحنشان‌عجله​ به دِرِک توضیح دادند که کریس فقط بچه‌ای از‌ماشینِ​ یک خانوادهٔ خوب است که اشتباهِ احمقانه‌ای مرتکب شده است.

آیندهٔ درخشانی پیشِ رو داشت. کریس از قبل در کل‌تک پذیرفته‌تاکسی​ شده بود و این اولین جرمش بود. همچنین، والدینش وکیلِ فوق‌العاده‌ای استخدام‌چیزی​ کرده بودند و قاضی احتمالاً تمایلی نداشت زندگیِ کریس را نابود کند.

برخلافِ انتظارشان، دِرِک قشقرق به پا‌نداریم​ نکرد. آتشِ درونش خاموش شده بود‌ندارم​ و دیگر اشکی برای ریختن نداشت.

در روزهای بعد، دِرِک فقط روزمرگی می‌کرد. مثلِ این‌براتون​ که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد به برنامهٔ همیشگی‌اش ادامه می‌داد.‌فقط​ مغزش هنوز تمامِ اتفاقاتِ شش ماهِ گذشته را پس می‌زد.

تنها چیزی که باعث می‌شد احساسِ زنده بودن کند، همان سردردِ مداومی بود که کمی‌می‌گشت​ بعد از مرگِ کارل شروع شد. به گفتهٔ دکترش این از علائمِ استرس بود، پس‌می‌دن​ با آن‌همه اتفاقی که افتاده بود، دِرِک مدام آسپرین و پاراستامول را مثلِ نقل‌ونبات بالا می‌انداخت.

اما درد هرگز از بین نرفت و در عوض بدتر‌دنبالِ​ هم می‌شد. دِرِک سرانجام توانست به خودش بیاید و معاینه‌ای‌متأسفم​ جدی انجام دهد، و باز هم اخبارِ بدی در انتظارش بود.

طبقِ اسکنِ کاملِ بدن‌اصلاً​ و نمونه‌برداریِ بعد از آن،‌افتاده​ سرطانِ ریهٔ مرحلهٔ دو داشت.

دِرِک که بیشتر خنده‌اش گرفته بود‌ندارم​ تا اینکه ترسیده باشد، گفت: «ولی من‌قطع​ تو تمامِ عمرم لب به سیگار نزدم!»

دکتر مونرو، متخصصِ‌دارن​ انکولوژی‌اش، کاملاً گیج‌هستین​ شده بود: «واقعاً عجیبه.»

زنِ اسپانیایی‌تبارِ خوش‌قیافه‌ای بود و شاید پنج سالی‌پرید​ از دِرِک بزرگ‌تر می‌زد. اگر در شرایطِ دیگری‌نداریم​ بودند، احتمالاً به او پیشنهادِ قرارِ آشنایی می‌داد.

«بهم گفتی برای یه‌اصلاً​ شرکتِ شیمیایی کار می‌کنی،‌کوفتی‌ای​ درسته؟» دِرِک سر تکان داد.

«همچین سرطانِ تهاجمی‌ای خیلی غیرعادی‌تر از اونه که تصادفی باشه.‌توضیح​ نظرِ شخصیِ من اینه که سیستمِ تهویه‌شون خراب شده. تو‌تاکسیِ​ و خدا می‌دونه چند نفرِ دیگه مدت‌هاست دارین سم نفس می‌کشین.»

دِرِک هنوز باورش نمی‌شد: «ولی ما تمامِ مدتی که با موادِ شیمیایی‌حالی​ کار می‌کنیم ماسک می‌زنیم. حداقل در موردِ خودم می‌تونم بگم که پروتکل‌های ایمنی‌ندارم​ رو مو به مو رعایت می‌کنم. همکارام همیشه سرِ همین قضیه مسخره‌ام می‌کنن!»

«پس شاید ماسک‌ها یه مشت آشغالِ ارزون‌قیمت باشن.‌پرید​ یا شاید هم آزمایشگاه یا انبار، یا حتی هر‌اتفاقِ​ دوشون نشتی دارن. این حروم‌زاده‌های شرکتی فقط دنبالِ سودن.

اصلاً تعجب نمی‌کنم اگه از‌ماشینِ​ بودجهٔ ایمنی زده باشن تا‌متأسفم​ سودِ بیشتری تو جیبشون بره.»

دکتر مونرو بیش از حد خشمگین‌ندارم​ بود. دِرِک حتی در آن حالتِ‌تلفن​ بی‌حسی هم می‌فهمید کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است.

برای اولین بار مستقیم در چشمانِ‌هستین​ زن نگاه کرد و پرسید: «دکتر،‌حالی​ چی رو دارین از من پنهان می‌کنین؟»

زن پیش از‌هستین​ جواب دادن، لحظه‌ای‌عجله​ لبِ پایینش را گزید.

«بینِ خودمون بمونه، تو اولین مورد از شرکتتون نیستی. من قبلاً موضوع رو‌چیزی​ به وزارتِ بهداشت و مأمورای فدرال گزارش دادم. اگه جای تو بودم، یه‌تاکسیِ​ وکیلِ خوب می‌گرفتم و پوستشونو می‌کندم. برای درمان به پولِ زیادی نیاز پیدا می‌کنی.»

«در موردِ وکیل موافقم،‌متأسفم​ ولی هیچ درمانی رو قبول‌براتون​ نمی‌کنم. فقط مراقبت‌های تسکینی می‌خوام.»

دکتر مونرو‌نیاز​ از روی‌نمایندهٔ​ صندلی‌اش پرید.

«می‌فهمی که بدونِ درمانِ مناسب شش ماه، نهایتاً یک سال زنده‌تاکسی​ می‌مونی؟ تازه همون‌طور که گفتم، سرطانت خیلی تهاجمیه. اگه می‌خوایم شانسی‌ندارم​ برای شکست دادنش داشته باشیم، باید هر چه زودتر شروع کنیم.»

وضعیتِ دراماتیکی بود، اما به نظرِ دِرِک‌اتفاقِ​ استفادهٔ مدامِ دکتر از کلمهٔ «ما» خیلی خنده‌دار‌براتون​ می‌آمد، برای همین نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد.

دِرِک با لحنی سرد به او گفت: «ما‌بگم​ اصلاً همدیگه رو نمی‌شناسیم، دکتر. پس، هیچ «ما»یی‌اراجیفِ​ در کار نیست و هر کس راهِ خودشو می‌ره.»

«برای چی باید زنده بمونم؟ من نه خانواده‌ای دارم، نه عزیزی‌پرید​ برام مونده. خاکسترِ برادرِ کوچیکم تنها چیزیه که برام مونس و‌افتاده​ همدم شده. من اگه همین فردا هم بمیرم به تخمم هم نیست!»

با دلخوری از هم جدا شدند، اما دکتر باز هم شماره‌اش را به او داد‌ماشینِ​ تا اگر نظرش عوض شد یا فقط دلش خواست با کسی حرف بزند، با او‌کرد​ تماس بگیرد. دِرِک به همان وکیلِ گرگِ قدیمی‌اش زنگ زد و همه‌چیز را توضیح داد.

سال‌ها گذشته بود‌فریاد​ اما هنوز برای‌نداریم​ هم کارتِ کریسمس می‌فرستادند.

دِرِک محضِ احتیاط همیشه آمارش را داشت.‌چیزی​ وکیل حالا موهای سفیدِ بیشتری نسبت به قبل‌وقتی​ داشت، اما هنوز هم یک گرگِ درجه‌یک بود.

دِرِک دیگر سر کار نرفت و بی‌محابا شروع به خرج کردنِ پول‌هایش کرد. به‌تاکسی​ تمامِ رستوران‌های شیکی که همیشه می‌خواست امتحانشان کند می‌رفت، کت‌وشلوارهایی را می‌خرید که همیشه‌براتون​ آرزویشان را داشت و برای صبحانه، ناهار و شام فقط غذاهای موردِعلاقه‌اش را می‌خورد.

بیشترِ روزهایش را به بازی با کامپیوترِ‌بیرون​ گیمینگِ تازه‌اش می‌گذراند و به تمامِ مکان‌هایی سر‌ماشینِ​ می‌زد که برای او و کارل خاطره‌انگیز بودند.

تا اینکه بیست‌وچهار روز‌اصلاً​ پس از تشخیصِ بیماری،‌کوفتی‌ای​ ناگهان به درکِ تازه‌ای رسید.

ناولها | novelha.net