---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 885: آرایه‌های عنصری (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 885: آرایه‌های عنصری (بخشِ ۱)

0

نالروند مردی در اواسطِ بیست‌سالگی و با قدی حدودِ‌نهایت​ ۱٫۸۴ متر بود. بدنی لاغر و ورزیده داشت که هیچ‌به‌جای​ آدمِ عاقلی آن را به هیئتِ جانوریِ غول‌آسایش ربط نمی‌داد.

موهای سیاهِ پرکلاغی، چشمانِ سبز و ریشی نامرتب‌قبلی‌شان​ داشت. پوستِ برنزه‌اش نشانهٔ روشنی بود که نه‌می‌کرد​ اهلِ امپراطوریِ گورگون است و نه شمالِ پادشاهی.

سولوس سرخ شد و گفت: «اوه‌بخشی​ خدای من.» و همراه با او،‌دوری​ تمامِ چراغ‌های برج نیز سرخ شدند.

لیث سر تکان داد و گفت: «فکر کنم حق با توست، نالروند. خبر کردنِ پادشاهی بی‌فایده بود.‌اما​ چه داستانت را باور می‌کردند و چه نه، در نهایت موشِ آزمایشگاهی می‌شدی. در موردِ آکالا هم،‌قبیلهٔ​ حتی اگر تصمیم می‌گرفتند به‌جای سوءاستفاده از مهارت‌هایش او را بکشند، سپیده خیلی راحت سراغِ احمقِ بعدی می‌رفت.»

نالروند پرسید: «حالا که همه‌چیز را‌داستانت​ می‌دانی، بعد از آخرین وعدهٔ غذایی‌ام‌می‌شدی​ حقِ یک آرزوی آخر را دارم؟»

لیث آهی از سرِ کلافگی کشید و گفت: «چند بار باید به تو بگویم‌استفاده​ که قتلِ بی‌دلیل بخشی از نقشه‌ام نیست؟ نقشه این است که از درگیری‌های بی‌فایده‌حدس​ دوری کنیم، با شورای جانوران تماس بگیریم و بگذاریم آن‌ها این گندکاری را جمع کنند.»

نالروند نمی‌توانست گوش‌هایش را باور کند: «چی؟» در رویاروییِ قبلی‌شان متوجه شده‌دوری​ بود که لیث می‌تواند از جادوی نخستین استفاده کند، اما فکر می‌کرد‌گوش‌هایش​ توانایی‌های او هم مثلِ آکالا از پیوندش با یک شیءِ نفرین‌شده سرچشمه می‌گیرد.

«تو واقعاً‌آن‌ها​ عضوِ شورای‌جمع​ جانوران هستی؟»

لیث گفت: «هستم. و حدس‌بی‌فایده​ می‌زنم آن‌ها بودند که این‌موشِ​ یادگار را به قبیلهٔ تو سپردند.»

نالروند گفت: «این مالِ قرن‌ها پیش بود. از‌قبلی‌شان​ آن زمان تا حالا هیچ تماسی با شورا نداشته‌ایم.‌توانایی‌های​ وگرنه به‌جای اینکه تک‌روی کنم، از آن‌ها کمک می‌خواستم.»

لیث دیده‌بان‌ها را برای گشت‌زنی در منطقه فرستاد و گفت: «تا می‌توانی کمی استراحت‌شورای​ کن. زادگانِ سپیده هر لحظه ممکن است پیدایمان کنند و من هیچ ایده‌ای ندارم چطور‌شده​ از اینجا بیرون برویم. در بدترین حالت، باید با جنگیدن راهِ خروجمان را باز کنیم.»

آن‌ها به‌محضِ نزدیک شدنِ دشمن به‌نمی‌توانست​ او هشدار می‌دادند و زمانِ لازم‌شده​ برای آماده‌سازی را برایش فراهم می‌کردند.

نالروند به سولوس اشاره کرد که سعی داشت هم‌زمان با غذا‌آزمایشگاهی​ خوردن، از نگاه کردن به مهمانِ برهنه‌شان طفره برود: «تو به‌بکشند​ کمکِ من نیازی نداری. قدرت‌های او با روز روشن برابری می‌کند.»

مردِ دورگه به غذای مجانی‌گوش‌هایش​ اعتقادی نداشت و کلِ این‌شده​ وضعیت هنوز برایش بی‌معنی بود.

لیث گفت: «کاش به همین سادگی بود. ما حداقل‌نقشه​ ۱۵ نفر از زادگان به‌علاوهٔ آکالا را در برابرِ خود‌آن‌ها​ داریم. نقطهٔ ضعفی می‌شناسی که بتوانیم از آن استفاده کنیم؟»

نالروند سر تکان داد: «سپیده هیچ نقطهٔ ضعفی‌کند​ ندارد. اما اگر واقعاً می‌خواهید فرار کنید، تونلی‌استفاده​ در طبقاتِ پایین‌تر هست که به بیرون راه دارد.»

لیث پرسید: «مطمئنی؟»

نالروند پاسخ داد: «کاملاً. پیش‌تر وقتی سعی داشتم هدفِ نهاییِ سپیده را بفهمم، منطقه را‌اما​ بررسی کردم. این نقشهٔ دومم بود برای زمانی که نتوانم میزبانش را بکشم؛ اینکه هرچه‌بودند​ روی آن کار می‌کند را نابود کنم و بعد او را زیرِ کلِ کوه دفن کنم.»

او به لیث دربارهٔ یک آزمایشگاهِ باستانیِ زیرزمینی گفت که‌این​ میراثِ زنده برای بازگرداندنش به کارکردِ کامل، سخت تلاش کرده بود.‌جمع​ به گفتهٔ او، کتاب‌های قطورِ بسیاری و یک دستگاه آنجا بود.

«تنها دلیلی که به چیزی‌کنند​ دست نزدم این بود که‌قبلی‌شان​ عنصرِ غافلگیری را از دست ندهم.»

لیث مقداری از لباس‌های قدیمی‌اش را به نالروند داد و گفت: «گفتی آزمایشگاه؟‌موردِ​ باید قبل از رفتن سری به آن بزنیم.» مردِ دورگه کمتر از لیث‌سراغِ​ عضلانی بود و قدِ بلندتری داشت، بنابراین اندازه‌هایشان کمی با هم فرق می‌کرد.

«فقط چند سؤالِ دیگر پیش از آنکه بگذارم کمی بخوابی. نامردگانی‌می‌تواند​ که تحتِ تسخیرِ سپیده هستند چطور می‌توانند در برابرِ نورِ خورشید‌سرچشمه​ زنده بمانند و دربارهٔ "خواهر و برادرانش" چه می‌توانی به من بگویی؟»

نالروند پاسخ داد: «ساده است. این فراوانیِ عنصرِ نور در طولِ روز است‌کنیم​ که بیشترِ نامردگان را مجبور به خوابیدن می‌کند. تنها کاری که سپیده باید بکند‌قبلی‌شان​ این است که نورِ محیطِ اطرافشان را جذب کند تا یک شبِ مصنوعی بسازد.»

«در موردِ خواهر و برادرهایش، فقط چیزهایی را می‌دانم که افسانه‌ها می‌گویند. مأموریتِ شبِ سیاه‌نخستین​ این است که راهی پیدا کند تا نامردگان را در برابرِ جادوی تاریکی مصون کند و‌می‌زنم​ مأموریتِ خورشیدِ سرخ این است که تواناییِ استفاده از همهٔ انواعِ جادو را به نامردگان برگرداند.

«در حالِ حاضر،‌خبر​ آن‌ها نمی‌توانند جادوآهنگر‌داستانت​ یا جادوگرِ بُعدی شوند.»

لیث پرسید: «لیچ‌ها چطور؟»

«آن‌ها فرزندانِ بابا یاگا نیستند. آن‌ها انحرافی دست‌ساز از نامردگی هستند. سپیده و خواهر و برادرهایش به‌بگیریم​ عنوانِ بلای جانِ لیچ‌ها شناخته می‌شوند. نه فقط به این دلیل که سه سوار آن‌ها را غیرطبیعی‌اما​ می‌دانند، بلکه به این دلیل که لیچ‌ها چیزی را که آن‌ها مأموریتِ مخفیِ خود می‌دانند، به سخره می‌گیرند.»

نالروند آهی کشید: «هر بار که یک اسب‌سوار به یک لیچ‌متوجه​ برمی‌خورد، لیچ می‌میرد. گاهی حتی برای همیشه.» با اینکه مطمئن بود‌شیءِ​ یکی از اشیاءِ نفرین‌شده جانش را می‌گیرد، نمی‌ترسید، فقط غمگین بود.

بخشی از این غم به این آگاهی برمی‌گشت که به انتقامش نمی‌رسد، اما دلیلِ عمده‌اش این‌اگر​ بود که تازه می‌فهمید چقدر حماقت کرده است. از زمانِ نابودیِ دهکده‌اش، نالروند هرگز برای مدتی طولانی‌می‌دانی​ به هیئتِ انسانی‌اش برنگشته بود و اجازه داده بود اندوه و خشمِ حیوانی‌اش اعمالش را پیش ببرند.

اما حالا می‌فهمید که‌نمی‌توانست​ تمامِ این مدت درگیرِ نبردی‌متوجه​ از پیش باخته بوده است.

نالروند با خودش فکر کرد: حتی اگه بتونم آکالا رو بکشم، بعدش چی؟ من که نمی‌تونم‌تماس​ تنهایی آرایه‌هایی برای مهارِ سپیده بسازم، اونم بهم وقت نمی‌ده تا خودمو به یه قبیلهٔ دیگه‌نخستین​ از دگردیسان برسونم. فقط منو می‌کشه و بعد یه شریکِ جدید پیدا می‌کنه. خدایا، چقدر من احمقم.

بدتر از همه اینکه، با وجودِ محاصره شدن در میانِ‌قبلی‌شان​ دشمنان، شنیدنِ یک صدای انسانیِ دیگر، خوردنِ غذای گرم و‌مثلِ​ پوشیدنِ لباس، احساساتِ خوشایندی بودند که تقریباً فراموششان کرده بود.

این‌ها او را به یادِ خانه‌اش می‌انداخت، به یادِ تمامِ کسانی که دوستشان داشت‌آکالا​ و از دستشان داده بود. خیلی زود دلتنگی‌اش به نفرت تبدیل شد، اما این‌بعدی​ بار، خشمش به جای اینکه به او قدرت بدهد، فقط باعث شد احساسِ درماندگی کند.

سولوس تختی برای مهمانشان پدید آورد و گفت:‌قبلی‌شان​ «بابتِ فقدانت متأسفم. کشتنِ آکالا کسی را برنمی‌گرداند، اما‌توانایی‌های​ امیدوارم حداقل کمکت کند با این قضیه کنار بیایی.»

نالروند از مهربانیِ شیءِ نفرین‌شده جا خورد. او‌نیست​ سولوس را دشمن می‌دانست و برای کشتنِ او‌تماس​ یا میزبانِ انسانی‌اش یک ثانیه هم تردید نمی‌کرد.

حتی در هیئتِ انسانی‌اش، دورگه می‌توانست بوی نامحسوسی‌کند​ را که فقط یک میراثِ زنده ساطع می‌کرد استشمام‌اما​ کند و این بو حالش را به هم می‌زد.

صورتش از خشم سرخ شد و می‌خواست به او پرخاش کند‌آزمایشگاهی​ که حس کرد نگاهی سرد گردنش را می‌شکافد. نالروند برگشت و‌بکشند​ با چشمانِ لیث که لبریز از مانای آبی بود، روبه‌رو شد.

سردیِ صدای لیث خشمِ نالروند را خفه کرد‌قبلی‌شان​ و به او یادآور شد که جانش به‌می‌کرد​ مویی بند است: «تشکر کن و بگیر بخواب.»

دورگه گفت: «ممنونم، سولوس.» به محضِ اینکه سرش به‌نقشه​ بالشِ نرم رسید، خوابش برد. تمامِ آشوبِ درونی‌اش در برابرِ‌آن‌ها​ خستگی‌ای که طیِ ماه‌ها شکارِ آکالا انباشته بود، فرو ریخت.

سولوس پرسید:‌آن‌ها​ «می‌خوایم باهاش‌جمع​ چی‌کار کنیم؟»

لیث جواب داد: «بستگی داره چقدر بخواد برامون مفید باشه. اول از همه، باید زنده از اینجا‌تصمیم​ بریم بیرون. درسته که تعدادشون از ما بیشتره، ولی حریفمون نیستن. مهم نیست یه شیءِ نفرین‌شده چقدر‌بعد​ قوی باشه، از ستارهٔ سیاه یاد گرفتیم که وقتی با کسی پیوند می‌خورن، میزبان می‌شه نقطه ضعفشون.

«اگه آکالا رو بکشیم، سپیده بیشترِ قدرتش رو از دست می‌ده و این باید‌استفاده​ فرصتی برای فرارمون ایجاد کنه. اگه تا اون موقع نالروند هنوز زنده باشه و‌حدس​ بخواد جادوی نورِ تهاجمی رو بهمون یاد بده، شاید به زنده موندنش فکر کنم.»

ناولها | novelha.net