چپتر 222: بدون عنوان
0«نمیفهمم. اون دیگه چیه؟ چطور تونستی از انفجاربشه جونِ سالم به در ببری؟» اسکارلت از زنده بودنِاینکه کالّا خوشحال بود، حتی اگر بهشدت مجروح شده بود.
بیشترِ سایهای که معمولاً اسکلتِ غولآسایش را میپوشاند از بینمحافظتِ رفته و آن را کاملاً بیحفاظ گذاشته بود. تنها مِهی بیرمقباهام ناحیهای را که قرار بود اندامهای داخلیاش در آن باشد، میپوشاند.
یکی از پنجههای جلوییاش کنده شدهموندن بود و نورِ سرخی که معمولاً درموردِ چشمانش میسوخت تقریباً از بین رفته بود.
وقتی نور شروعزودتر به سوسو زدن کرد،درسِ کالّا روی زمین افتاد.
کالّا گفت: «زنده موندن کلمهٔ بزرگیه. فقط بیا بگیمهیچی کاملاً نَمُردم. در موردِ سؤالاتت، توضیح دادنش کمی پیچیدهست. بعدبرمیگردوندی از تکاملم، هم انسانها و هم جانورانِ جادویی طردم کردن.
«اونا فراتر از ظاهرِ فیزیکیم رو نمیبینن، برای همین شروع کردمهیچکس به وقت گذروندن با قبیلههای مختلفِ نامردگانِ برتر. احساس میکردم دیگهدخترم به جنگل تعلق ندارم، برای همین دنبالِ یه خانوادهٔ جدید میگشتم.»
اسکارلت با خشم غرید:افتاد «چرا اینو زودتر بهم نگفتی؟فقط بهشون یه درسِ حسابی میدادم!»
کالّا پوزخند زد: «که چی بشه؟ هیچی عوض نمیشد. جلویپوزخند تو مؤدب رفتار میکردن و بهمحض اینکه روت رو برمیگردوندی،اینکه دوباره طردم میکردن. من به ترحم یا محافظتِ هیچکس نیازی ندارم.»
صدایش ضعیف،نگفتی اما پردرسِ از اراده بود.
«با این حال، نامردگانِ برتر همیشه با احترام باهام رفتار میکردن. بعد ازصدایش اینکه دخترم رو به سرپرستی گرفتم، جداً به این فکر افتادم که بهجایفکر گیر کردن تو این هیئتِ نصفهونیمه، خودم رو به یه نامردهٔ حقیقی تبدیل کنم.
«بنابراین، شروع کردم به تحقیق روی هستههای خون و روی خودم آزمایش کردمموردِ تا ببینم چطور با یه بدنِ زنده که هستهٔ مانای دستنخورده داره، تعاملاونا میکنن. تو بدترین حالت، تبدیل به یه نامردهٔ واقعی میشدم. هیچی برام عوض نمیشد.
«همچنان یه بیدارشده میموندم و نوک حتی اگه سه تا سر همهیچی داشتم، دنبالم میاومد. نتیجهٔ واقعی کاملاً ناامیدکننده بود. هستهٔ دوم هیچ کاریترحم نمیکنه جز اینکه بهاندازهٔ کافی ازم انرژی بگیره تا خودش رو حفظ کنه.
«چون به نظر نمیرسید عارضهٔ جانبی داشته باشه، بهعنوانِ یه موضوعِ مطالعه برایمؤدب تحقیقم در موردِ نحوهٔ درمانِ مینا نگهش داشتم. اعتراف به این موضوع برامضعیف دردناکه که امیدوارم همون درمان به منم کمک کنه. همیشه تنها بودن خیلی ناامیدکنندهست.»
کالّا مکث کرد.میکردن سایهٔ درونِ بدنشروت مدام رقیقتر میشد.
«فقط به لطفِ آزمایشهام بود که وقتی جادوی تاریکیِ حیاتبخشِ نامردههام رونَمُردم فراخوانی کردم، تونستم با تقسیمِ انرژی بینِ هر دو هسته، از اضافهبارطردم جلوگیری کنم. اینطوری حتی اگه یکی خُرد میشد، اون یکی باقی میموند.
«مشکل اینجاست که الانبهم تقریباً قدرتِ یکسانی دارنحسابی و نمیدونم کدومشون پیروز میشه.»
اسکارلت پرسید: «چطور میتونم کمکت کنم؟» وپوزخند در دل آرزو میکرد کاش میتوانست همان کاریمیکردن را بکند که لیث برای محافظ کرده بود.
«کارِ زیادی از دستت برنمیاد. فقط منتظر بمون تا برگردم و مهم نیست نتیجهضعیف چی بشه، دوستم بمون. در ضمن، خیلی ممنون میشم اگه کمکم کنی یه جایبهجای امن برای زندگیِ من و مینا پیدا کنی. جنگلِ تو به دردِ هیچکدوممون نمیخوره.»
کالّا سرانجام تسلیمِ خستگی شد و نورِ چشمانش بهکلی خاموشبیا شد. اگر بهخاطرِ چند تکه سایه که هنوز روی بدنشتکاملم پرسه میزد نبود، تشخیصِ او از یک لاشهٔ کهنه غیرممکن بود.
اسکارلت دردِ عمیقی در درونش حس کرد. با انتخابِ کمک به انسانها، جانِ زیردستانش را به خطررفتار انداخته و باعثِ مرگِ بسیاری از آنها شده بود. امروک در نبرد با والورها کشته شده بودهمیشه و او را بدونِ جانشین رها کرده بود و بسیاری دیگر نیز بهشدت مجروح یا ناقص شده بودند.
تا زمانی که زنده بودند، میتوانست درمانشان کند، اماهیچی زمانِ زیادی میبرد تا جنگل از زخمهایش بهبود یابد. تنهابرمیگردوندی در عرضِ دو روز، توانِ رزمیِ قلمروش نصف شده بود.
دوستِ عزیزش کالّا اکنون در آستانهٔ مرگ بود، محافظ تقریباً مرده بودنیازی و او بیاختیار اینها را تقصیرِ خودش میدانست. غرورش کورش کرده بود. آنقدرجداً به قدرتِ خود اطمینان داشت که تقریباً همهچیزش را از دست داده بود.
حالا میفهمم چرا اعضای شورا اینقدر بیتفاوتاند. هرچه بیشتر عمر کنی، از دستموردِ دادنِ دیگران دردناکتر میشه. من امروک و کالّا رو از وقتی فقط دواونا تا توله بودن میشناختم و هر دو رو مثلِ بچههای خودم بزرگ کردم.
حالا امروک مرده. کالّا زنده میمونه یا به یه نامردهٔ حقیقی تبدیل میشه، در هر دومؤدب صورت برای همیشه جنگل رو ترک میکنه. من اونقدر درگیرِ تهدیدِ مسخشدگان بودم و اونقدر نقشهٔاین اصلیم رو دنبال کردم و همیشه به تصویرِ بزرگتر فکر کردم که جزئیات رو نادیده گرفتم.
همون جزئیاتِ کوچک و باارزشی که زندگی رو برام ارزشِ زیستن میکنه. من هم از جانِ زیردستانماینکه غافل شدم و هم از خوشبختیشون. شاید برای سرورِ جنگل بودن زیادی پیر شدهام. شاید حق بادخترم لیگین باشه، باید قلمروم رو به کسی بهتر از خودم بسپارم و تلاش کنم تا یه نگهبان بشم.
قسم به مادر بزرگ، هرگز فکر نمیکردم روزی برسهترحم که از زندگی خسته بشم. اسکارلت غرق در افکارشحال بود که صدای حرکتی را از سمتِ راستش شنید.
محافظ داشت از جایش بلند میشد و برای اولینفقط بار از زمانی که یکدیگر را میشناختند، به نظرپیچیدهست میرسید از شدتِ خشم عقلش را از دست داده است.
اسکارلت سعی کرد آرامشبهم کند: «نگران نباش، محافظ. دوستتمیدادم حالش خوبه، خودم مطمئن شدم.»
«خوبه؟ چطور جرئت میکنی از دست دادنِ دههها از عمرش رو بگی 'خوبه'؟ آخهرفتار چرا جلوش رو نگرفتی؟» پوزهاش را به سمتِ بدنِ چروکیدهٔ لیث گرفت. او پیش ازاین بیهوش شدن آنقدر از وزنِ بدنش را از دست داده بود که دیگر قابلشناسایی نبود.
محافظ هنوز مثلِ یک نوزاد ضعیف بود و در حالی که هستهاشنیازی هرگز نمیتوانست بهطورِ کامل از آسیبی که دیده بود بهبود یابد، جانشگرفتم به مویی بند بود. با این حال، خشمش از همهٔ اینها قویتر بود.
«تو میخواستی اون بمیره، کسکشِ روانی! فکر کردی کر شدم؟ تمامِ حرفهات رو باسؤالاتت اون پفیوزِ ازخودراضی، هر کی که بود، شنیدم. دیگه میتونی کمکِ منو تو آیندهظاهرِ فراموش کنی! اگه نمیخوای منو دشمنِ خودت کنی، بهتره همون کاری رو بکنی که میگم.»
اسکارلت سر تکان داد. احساسِ گناهشبهشون مانع از آن میشد که حتیهیچی سعی کند از اقداماتِ احمقانهاش دفاع کند.
«بهمحض اینکه لیثبهشون بیدار شد، بهشمیدادم میگی که من مُردم.»
اسکارلت کهرفتار اصلاً انتظارش رااینکه نداشت، گفت: «چی؟»
«کاری که کرد احمقانه، بیپروا و نابالغانه بود. شاید ادای آدمهای عاقل و قدرتمند رو دربیاره،دادنش اما کارای قبلیش مثلِ بچهای بود که داره قشقرق به پا میکنه.» محافظ با به اشتراک گذاشتنِکردم نیروهای زندگیشان، توانسته بود زندگیِ لیث را ببیند، درست همانطور که لیث زندگیِ او را دیده بود.
هنوز هم نمیتوانست باور کند دوستش در واقع از خودش بزرگتربشه است و تازه بیگانهای از یک دنیای متروک است. با اینبرمیگردوندی حال، این افشاگری احساساتِ محافظ را نسبت به لیث تغییر نداده بود.
کاملاً برعکس،نگفتی آنها را حتیحسابی عمیقتر کرده بود.
«اون دردِ زیادی کشیده، شاید خیلی زیاد، اما این دلیلِ کافیای نیستنیازی که تو یه تلاشِ دیوانهوار برای نجاتِ من، به زندگیِ خودش پایانگرفتم بده. اگه لیث بفهمه من زندهم، تو تکرارِ همین اشتباه درنگ نمیکنه.
من میمردم و جفتم رو تنها میذاشتم، خب که چی؟ حتی یه ثانیه هم واینستاد تا فکرکمی کنه داره چیو از دست میده. تنها چیزی که براش مهم بود این بود که مرگ ووقت زندگی رو تو دستای خودش نگه داره، انگار همهچیز یه بازی بود و حاضر نبود شکست رو بپذیره.
این وسواسش برای مهارِ همهچیز دیر یا زود به کشتنش میده. باید دوباره دردِ از دست دادنرفتار رو تجربه کنه تا قدرِ چیزایی رو که داره بدونه. خونوادهش، دوستاش، اون مادهٔ کوچولو، و تو،همیشه سولوس.» محافظ این را به انگشترِ توی انگشتِ لیث گفت و سولوس را در بهت فرو برد.
اسکارلت پرسید: «سولوس؟»
«همون مادهای کهمیکردن تو انگشتر زندگیروت میکنه. اسمش اینه.»
اسکارلت کمی فکر کرد. این اسم برایش آشنا نبود. اصلاً خبربگیم نداشت این اسمی است که لیث سالها پیش روی او گذاشتهجانورانِ است، بنابراین تمامِ دانشش برای حلِ معمای وجودِ او بیفایده بود.
«تو هم باید زنده موندنم رو ازش مخفی نگه داری، وگرنه هرگز عوضعوض نمیشه. تا الان جوری زندگی کرده که همه رو از خودش دور کرده،هیچکس هیچوقت نذاشته کسی بهش نزدیک بشه و برای توجیهِ کاراش هی پشتسرهم بهونه تراشیده.
سالها طول کشید تا تازه قدرِ خونوادهٔ خودش رو بدونه. اگه همینجوری رفتار کنه،رفتار فقط وقتی میفهمه چقدر به اطرافیانش اهمیت میده که برای همیشه از دستشون بدهاراده و اونوقت تبدیل به یه بالکورِ دیگه میشه. این همون چیزیه که براش میخوای، سولوس؟
یه زندگیِ پر از انزوای خودخواستهروت که بعدش به کشتارِ دستهجمعی بدونِنیازی اهمیت دادن به عواقبش ختم بشه؟»
حتی اگر اسکارلت به او اجازه میداد از راهِ پیوندِ ذهنی جواب بدهد، سولوس نمیدانستتوضیح چه بگوید. پیشتر سعی کرده بود جلوی لیث را بگیرد، اما آنقدر خسته بود که نمیتوانستبرای از سدی که ارادهٔ جهان دورِ لیث کشیده بود تا مانعِ دخالتِ او شود، عبور کند.
محافظ ادامه داد:زودتر «خواهش میکنم سولوس،بهشون به حرفم گوش کن.
این تنها راهیه که میشه بهش کمک کرد. اگه از موفقیتش بهش بگی، فقط بهمیکردن این وسواسش دامن میزنی. فقط مسئلهٔ زمانه تا دوباره همین کار رو تکرار کنه. آره، بههمیشه خاطرِ از دست دادنِ من زجر میکشه، اما این باید براش مثلِ یه زنگِ بیدارباش باشه.
باید دست از این وسواسش برداره. ما وجود داریم تا با کارامون، امیدها وضعیف رؤیاهامون رو برای آینده به ارث بذاریم. زندگیِ ما مثلِ رودخونههاییه که مسیرشون بهبهجای هم میخوره، گاهی کوتاه، گاهی برای مدتی طولانی که باعثِ ایجادِ یه پیوند میشه.
این پیوندها همون چیزین کهگفت بهمون اجازه میدن بخشی ازبیا وجودمون رو به جا بذاریم.
میراثِ ما فقط به بچههامون محدود نمیشه. هر آدمی که میبینیمبشه ما رو عوض میکنه، همونطور که ما اونا رو عوض میکنیم.برمیگردوندی میدونم به خاطرِ نبودنِ من زجر میکشه، اما این آخرِ دنیا نیست.
یا یاد میگیره به جای اینکه خودش رو تو نقشهها و آمادگی برای چیزاییرفتار که ممکنه اتفاق بیفتن یا نیفتن حبس کنه، خودش رو به روی بقیه بازاراده کنه، یا در نهایت برای اینکه آسیب نبینه، ارتباطش رو با همه قطع میکنه.
هر تصمیمی که بگیره، حداقل راهش رو تو زندگی پیدا میکنه.هیچکس چیزی که ما قراره بهش بدیم، یه فرصته تا بفهمه هر روزسرپرستی ارزشمنده و نباید اون رو پای انتقام و سرزنشِ متقابل هدر داد.»
سولوس حرفیروی نزد و تمامِگفت مدت گریه میکرد.
«سولوس، اینا آخرین حرفای منه، پس لطفاً یه راهی پیدا کن که به گوشِ لیث برسونیشون. نفرت یه شمشیرِبهمحض دولبهست. میتونه بهت قدرت بده تا با دشمنات روبهرو بشی و از کسایی که دوستشون داری محافظت کنی. اما اگهگرفتم به جای اینکه فقط ابزاری برای بقا باشه، بشه دلیلِ زندگیت، تبدیل به زهری میشه که از درون نابودت میکنه.
حتی با اینکه اواخرِ عمرم باهاش آشنا شدم، حتیهیچی با اینکه از یه نژاد نیستیم، اینو بدون. من همیشهبرمیگردوندی مثلِ پسرم دوستش داشتم و همیشه هم دوستش خواهم داشت.»
سولوس هنوز مردد بود، دروغ گفتن به لیث چیزیترحم بود که قبلاً هرگز به آن فکر نکرده بود.حال حتی نمیدانست اصلاً میتواند این کار را بکند یا نه.
صدای محافظ در ذهنشافتاد طنین انداخت: «تا حالابزرگیه به چند نفر گفته دوست؟»
سولوس جواباینو داد: «فقطبهم تو و من.»
«پس میدونی که حق با منه. اسکارلت،پوزخند منو بفرست به لوتیا. با جفتم ازرفتار اینجا میرم تا نذارم حقیقت رو بفهمه.»
اسکارلت مُهرِ بُعدی را باطل کرد و لیث را از طریقِ گامهای وارپ به بیمارستانِ صحرایی فرستاداین و بعد یکی دیگر برای محافظ باز کرد. تصمیم گرفت که اگر توانست از سومین و آخرینحقیقی شب جان به در ببرد، بهمحضِ اینکه جنگلش ترمیم شد، بالکور را مثلِ هیولایی که بود شکار کند.
درست همانطور که بالکور پیشبینی کرده بود، سالگردِ روزی که خانوادهاش مردند، بدترینموردِ روزی بود که همه در چهار آکادمیِ باقیمانده به چشم دیده بودند. پروفسورهااونا صبح را به درمانِ مجروحان، شمارشِ مردگان و اطلاع دادن به خانوادههای قربانیان گذراندند.
پس از اتفاقاتِ شبِ گذشته، بازماندگان احساسِ ناامیدی میکردند. چندین پروفسور،بشه از جمله تراسک، مرده بودند و عدهای دیگر، مانند نالیر، آنقدربرمیگردوندی بد مجروح شده بودند که نمیتوانستند در نبردِ نهایی شرکت کنند.
آکادمیِ گریفونِ سفید در طولِ روزِ اول کمترین تلفات را داده بود، امامؤدب حالا ساکنانش احساس میکردند که بدترین وضعیت را دارند. آکادمیِ آنها تنها آکادمیایضعیف بود که تمامِ هیولاهای تکاملیافتهاش را به جز سرورِ جنگل از دست داده بود.
بدونِ کالّا، دیگر نه آرایههای محافظی در کار بود که دشمن را ضعیف کندضعیف و نه ارتشِ نامردگانش که بارِ اصلیِ آسیب را به دوش بکشد. بدونِ محافظ کهگیر مثلِ صاعقه در میدانِ نبرد میدوید، هرگونه تأخیر در ارسالِ نیروهای کمکی میتوانست مرگبار باشد.
لیث، فلوریا و یوریال بستری شدند و از نبرد دور ماندند. فلوریانَمُردم حوالیِ ظهر به هوش آمد. بهجز خستگیِ فلجکننده، حالش خوب بود. هیچطردم ایدهای نداشت که بعد از برخوردِ صاعقه به او چه اتفاقی افتاده است.
وقتی لیث را دید که در تختی نزدیکِ تختِ خودش دراز کشیده است، دلش ریخت. رنگپریده و بیجان بود و شبیهروت به پیرمردی شصتساله به نظر میرسید؛ موهایش کاملاً خاکستری شده بود و بخشهایی از سرش طاس بود. با پوستی که محکمافتادم روی استخوانهایش کشیده شده بود، اسکلتی به نظر میرسید. تمامِ بدنش در تب میسوخت و تخت را غرق در عرق کرده بود.