چپتر 250: فصل 250
0داراییهای شخصیِ لیث هنوز آنقدر کم بود که در صندوقچهای که پدرش برایش ساخته بود جاخلأیی میگرفت و تازه جای خالی هم میماند. بیشترِ لباسهایش حالا برایش کوچک شده بودند، اما لیث دراست هر حال آنها را نگه داشت و پیش از رفتن، صندوقچه را به بُعدِ جیبی منتقل کرد.
بازگشت به لوتیا فقط چند دقیقه طول کشید. استادیاشنمیکرد در جادوی بُعدی در کنارِ پیشرفتِ اخیرش به او اجازهفراموش میداد گامهای وارپ را با بردِ دهها مایل باز کند.
لوتیا مرهمی بر دلِ لیث بود. دهکدهای کوچک و ناچیز درمیشد ناکجاآباد بود، اما پادشاهیِ او محسوب میشد. تنها جایی که میتوانستپشتسرش به ظاهرسازی اهمیت ندهد و مجبور نباشد مدام مراقبِ پشتسرش باشد.
به کمی آرامش نیاز داشت تا تصمیم بگیرد با سولوس چه کند.هولناک لیث هنوز احساساتِ متناقضی دربارهٔ او داشت، اما سولوس بخشِ بسیار مهمیفهمیده از زندگیاش بود و نمیتوانست تا مدتها از این موضوع طفره برود.
برای آزمایشهایش به او نیاز داشت، چرا که لیث بدون کمکِاخلاقیاش او نمیتوانست برج را هدایت کند یا با جادوی راستین جادوآهنگریمهمتر کند. همچنین، سولوس همیشه بهترین دوست، رازدار و قطبنمای اخلاقیاش بود.
غیبتش سکوتی هولناک در ذهنش و خلأیی در قلبش به جا گذاشته بوددردی که روزبهروز بدتر میشد. حتی مهمتر از آن، وقتی ذهنهایشان را در همترجیح آمیخته بود، لیث فهمیده بود که احساسِ انزوایی که رهایش نمیکرد چقدر عمیق است.
دردی که سولوس با او در میان گذاشته بود،پادشاهیِ فقط نوکِ کوهِ یخ از آب درآمده بود. لیث هرگزنباشد آن را فراموش نکرده بود و نگرانِ حالِ او بود.
لیث میتوانست مستقیم به خانه برسد، اما ترجیحقطبنمای داد در آسمانِ بالای میدانِ لوتیا ظاهر شود.گذاشته میخواست مطمئن شود که همه از بازگشتش باخبر میشوند.
با تمامِ اتفاقاتی که برایش افتادههمیشه بود، هیچ میلی نداشت که وقتش راسکوتی با سروکلهزدن با آدمهای بیاهمیت تلف کند.
لیث نرم فرود آمد و نگاهِ خیلیها را به خود جلب کرد. بیشترِ روستاییانمیان با دیدنِ او یکه خوردند. خاطرهٔ آخرین بازگشتِ لیث به خانه هنوز عمیقاً درآسمانِ ذهنشان حک شده بود. اینکه چطور رنکین، ثروتمندترین مردِ دهکده، و پسرش را کشته بود.
پس از آنکه نزدیک بود خیلی از آنها را به خاطر کمک نکردنجایی به خواهرش هنگام مزاحمتِ گارت بکشد، نفرتشان نسبت به او به ترسی کورنیاز تبدیل شده بود. پول و قدرت در برابرِ خشمِ او سپری کاغذی بود.
اگر پیشتر روستاییان او را کسی میدانستند که لیاقتِ استعدادِغیبتش جادوییاش را ندارد و ثروت و امیدهایشان برای فرزندانشان رامهمتر دزدیده است، حالا او را مانندِ جانوری درنده و گرسنه میدیدند.
حضورش از آنها در برابرِ راهزنان و غریبهها دفاع میکرد، اما در صورتِسکوتی کوچکترین اشتباهِ آنها، هیچ ابایی نداشت که علیهشان هم برگردد. این فکر کهفهمیده او روزی میتواند اربابِ این زمینها شود، آنها را تا سرحدِ مرگ میترساند.
لیث متوجهِوقتی رفتارشان شد وفهمیده بیاختیار پوزخند زد.
«احمقها. اگه میخواستیم ازتون انتقام بگیریم، سالها پیش این کار رومیشد کرده بودیم. تا وقتی بچهٔ خوبی باشید، کسی آسیب نمیبینه. مگه نه،باشد سولوس؟» پیوندِ ذهنی بسته بود، در نتیجه فقط سکوت در پی آمد.
لیث در دل به خودش لعنت فرستاد و بعد به سمتِ مطبِ خانگیِ ناناخلأیی رفت. هنوز اواسطِ صبح بود و این فرصت را به او میداد تا پیشنمیکرد از بازگشت به خانه، به دیدنِ استادِ پیرش برود و تیستا را با خود ببرد.
حرفهای فلوریا هنوز در ذهنش طنینانداز بود و بدونِ سولوس، به کسیغیبتش نیاز داشت تا با او حرف بزند. ذهنش آشفته بود. لیث هنوزذهنهایشان نمیتوانست تصمیم بگیرد که دربارهٔ آن رؤیا به خانوادهاش بگوید یا نه.
«شاید حداقل باید به تیستا هشدار بدم. اون تنها جادوگرِ دیگهٔ خانوادهست، اگه اتفاقیمیان بیفته میتونه تأثیرگذار باشه. نه، بیخیال. اون سایه تو یه چشمبههمزدن کارِ سپاهِ ملکه روبالای ساخت. اگه اونا هیچ کاری از دستشون برنمیاد، شک دارم تیستا بتونه کارِ بهتری بکنه.»
لیث سر تکان داد.مرهمی هر چه بیشتر به آنپادشاهیِ فکر میکرد، بیشتر گیج میشد.
درِ مطبِ خانگیِ نانا را باز کرد.رازدار اتاقِ انتظار پر از آدم بود و حتیقلبش یک صندلی یا نیمکتِ خالی هم پیدا نمیشد.
بیشترِ پدر و مادرها بچههایشان را مجبور کرده بودند روی پایشان بنشینند.غیبتش در میانِ جیغِ نوزادان و پچپچِ بلندِ بزرگسالان، لیث حس کرد پردهٔذهنهایشان گوشش دارد پاره میشود. وقتی واردِ اتاق شد، مکالمهها بیدرنگ قطع شد.
آنجا برایش آشنا بود، اما حسِ غریبی داشت، انگار از یک خوابِ طولانیدردی و شیرین بیدار شده باشد. او سالِ گذشته را در آکادمی گذرانده بود، جاییداد که همهچیز تمیز بود و همه لباسِ مناسب به تن داشتند و سیر بودند.
در مقایسه با بیمارستانِ آکادمی، مطبِ نانا کثیف، پرسروصدا و پرهرجومرجمیشد بود. با نگاه به آن مردم، با لباسهای ارزانقیمت و چهرههایپشتسرش آفتابسوختهشان، لیث به یاد آورد که زندگی در لوتیا چقدر سخت است.
فکر کرد: «اومدن اینجا تا قبل از رسیدنِ زمستون معاینه بشن. وقتیهولناک برف شروع بشه، رسیدن به دهکده تقریباً غیرممکن میشه. هر سال خیلی ازاحساسِ کشاورزها به خاطرِ آنفولانزا یا تبدیل شدنِ یه سرماخوردگیِ ساده به سینهپلو میمیرن.»
نانا بهمحض اینکه آخرین بیمارش پولشهمیشه را داد، به سمتِ او رفت وسکوتی گفت: «روحِ جوان، به این زودی برگشتی!»
«بله، استاد. امسالذهنهایشان آکادمی زودتر تموماحساسِ شد. حالِ شما چطوره؟»
نانا او را درمرهمی آغوش گرفت و پاسخناکجاآباد داد: «مثلِ همیشه خوبم.»
بینشِ مرگ مدام اتاقِ انتظار را مانندِ صحنهٔقطبنمای یک فیلمِ اسلشر به او نشان میداد، اماگذاشته برخلافِ بقیه، نانا فقط یک سرانجامِ ممکن داشت.
نورِ چشمانش خاموش میشدجادوآهنگری و حشرات و لاروهادوست بهسرعت به جسدش هجوم میآوردند.
لیث ناراحت شد. هنوز هیچ ایدهای نداشت که بینشِ مرگ چیست،عمیق بنابراین نشاطبخشی را روی استادِ پیرش اجرا کرد. متوجه شد که نیرویمستقیم زندگیِ او از آخرین باری که معاینهاش کرده بود، ضعیفتر شده است.
تمامِ بدنش پر از ناخالصیهایی بود که جریانِ خونش را مسدود میکردند وجایی اندامهایش را تحلیل میبردند. کهولتِ سن داشت او را از پا درمیآورد. لیثنیاز با درکِ اینکه نانا حداکثر پنج سالِ دیگر زنده میماند، دلش به درد آمد.
«آنقدرها هم خوب بههمیشه نظر نمیرسید. بذارید ببینمقطبنمای چیکار میتونم براتون بکنم.»
نانا تشر زد: «اَه، فقط پیر شدم. وقتم رو تلف نکن، مردم منتظرن!»سکوتی او از وضعیتِ خودش آگاه بود. زود بیدار شدن هر روز برایش سختترفهمیده میشد و اگر به خاطرِ تیستا نبود، فقط میتوانست نصفِ روز کار کند.
«نمیتونم به خودم اجازه بدم هیچ ضعفی نشون بدم. بهمحض اینکه خبرِ وضعیتم پخشمیان بشه، کی میدونه چه جور خلافکارهایی ممکنه جذبِ لوتیا بشن. الان سپاهِ ملکه دارهآسمانِ ازمون دفاع میکنه، اما بهمحض اینکه لیث از آکادمی بیاد بیرون، اونا هم میرن.»
لیث از جایش تکان نخورد و صف را متوقف کرد. با این حالجایی هیچکس جرئت نکرد از او بخواهد کنار برود. نانا میخواست سرزنشاش کند، امانیاز تیستا با چشمانی مظلومانه به او نگاه میکرد و باعث میشد احساسِ گناه کند.
نانا گفت: «خیلی خب، بچهزرنگ. نشونم بده یه حرفهایِ واقعی چیکار میتونههولناک بکنه.» پرده را پشتِ سرش کشید و روی صندلیِ بیمار نشست. لیث تظاهراحساسِ کرد که اول یک طلسمِ تشخیصی و بعد یک طلسمِ درمانی اجرا میکند.
در واقع داشت با استفاده از جادوی تاریکی، بیشترِ ناخالصیهای جریانِاخلاقیاش خونش را از بین میبرد و شریانهای نانا را پاک میکرد،مهمتر و همزمان با جادوی نور سوختوسازِ کلیهها و کبدش را بهبود میبخشید.
با سطحِ فعلیِ درک و مهارِ مانایش، لیثرهایش دیگر نیازی نداشت ناخالصیها را بهزور از بدن بیروندرآمده بکشد؛ میتوانست همانطور که داخلِ بدن بودند، نابودشان کند.
درمان چند دقیقه طول کشید و در این مدت نانا احساسِ گرما میکردجایی و با وجود اینکه هوا از قبل کاملاً سرد بود، بهشدت عرق میریخت.نیاز وقتی کارِ لیث تمام شد، نانا احساس کرد دستکم پنج سال جوانتر شده است.
«به خدایان قسم، هر کاری که کردی، حسابی منو تو دردسر انداختی، روحِذهنش جوان. یهو حس میکنم باید همزمان برم حموم، بزرگترین ناهارِ عمرمو بخورم وانزوایی یه دلِ سیر برینم!» گوزِ صدادار و بدبویی بخشِ آخرِ جملهاش را تأیید کرد.
نانا طوری که انگار تازه تصمیمی حیاتی گرفته باشد، سر تکاناخلاقیاش داد: «با دستشویی شروع میکنم.» تیستا با ذرهای جادوی تاریکی بو راوقتی از بین برد و همزمان با حالتی منزجر به استادش نگاه کرد.
نانا طوری که انگار اینفهمیده حرف همهچیز را توضیح میدهد، تشرعمیق زد: «اینجوری نگام نکن. من پیرم!»
«روحِ جوان، تا برگردم جامو پردهکدهای کن. چون همهش تقصیرِ توئه، هرچیتنها دربیاری بهعنوانِ غرامت مالِ منه. فهمیدی؟»
لیث سر تکان داد و بهسختی جلوی خندهاش را گرفت. وضعیتِ سلامتیِ نانا کمی بهتر شده بود و استراحتحتی دادن به او از همان اول نقشهٔ لیث بود. در ابتدا لیث قصد داشت از او بخواهد اجازه دهدفراموش تیستا زودتر کار را تعطیل کند تا با هم به خانه بروند، اما بینشِ مرگ نظرش را عوض کرد.
دور شدنِ نانا را تماشا کرد. این بار پیش از ترکِاخلاقیاش اتاق، خنجری در قلبش فرو رفت و سپس گلویش بریده شد.مهمتر بینشِ مرگ معمولاً آزاردهنده بود، اما این بار برایش آرامشبخش بود.
تیستا با استفادهذهنهایشان از پوششِ پرده، لیثانزوایی را در آغوش گرفت.
«خوش اومدی،باز داداشِ کوچولو. ازدلِ دیدنت خیلی خوشحالم.»
«منم از دیدنت خوشحالم. حالا واقعاً حسرازدار میکنم خونهم.» لیث آغوشش را پاسخ دادخلأیی و محضِ احتیاط وضعیتِ سلامتیاش را بررسی کرد.
کنجکاویِ حرفهایِ تیستا برانگیختهجادوآهنگری شده بود: «اون یهدوست طلسمِ ردهٔ ۴ بود؟»
«آره. پیری درمانی نداره، ولی حداقل علائمشو برای مدتینمیکرد تسکین میده.» درمانِ لیث فقط یک راهحلِ موقت بود.هرگز تنها بیدار کردنِ نانا میتوانست عمرش را طولانی کند.
تیستا سرباز تکان داد: «بازمدلِ از هیچی بهتره.»
«خیلی بهت حسودیم میشه. متنفرم از اینکه مجبورم روزبهروز ضعیفتر شدنشوسکوتی تماشا کنم، اینکه رنج کشیدنِ اینهمه آدم رو ببینم و نتونم هیچآمیخته کاری براشون بکنم.» فینفین کرد و سرش را روی شانهٔ لیث گذاشت.
او را رها کردجادوآهنگری و گفت: «بهتره برگردیم سرِرازدار کار، وگرنه مردم عصبانی میشن.»
لیث و تیستا باآمیخته هم کار میکردند و درنمیکرد فاصلهٔ بینِ بیماران حرف میزدند.
تشخیصِ یک روستایی از یک کشاورز بهطرزِ دردناکی آسان بود. روستاییها خوشلباس و تمیز بودند و طوری بهمجبور اتاقِ انتظار نگاه میکردند که انگار صاحبِ آنجا هستند. در عوض، کشاورزان برای محافظت از خود در برابرِزندگیاش سرما، لایههایی از لباسهای نازک پوشیده بودند و به نظر میرسید به یک وعده غذای گرم نیاز دارند.
اگر بیمار کشاورز بود، لیث به درخواستش گوش میداد و سپس تمامِ بیماریهایشذهنش را درمان میکرد، اما فقط پولِ یک طلسم را از او میگرفت. بهانزوایی لطفِ پرده، بیمارانِ دیگر نمیتوانستند تعظیمهای عمیقِ آنها را پیش از رفتن ببینند.
پیش از زمستان پول همیشه کمهمیشه بود، بنابراین کشاورزان فقط در مواقعِغیبتش اضطراری به کمکِ نانا متوسل میشدند.
اما اگر بیمار روستایی بود، لیث او را معاینهنمیکرد میکرد و تمامِ مشکلاتی را که مییافت فهرست میکرد،هرگز و بعد میپرسید که میخواهند کدامشان را درمان کند.
«شما یه سرماخوردگیِ جزئی، گرفتگیِ کمر و یه لختهٔ خون دارید.» بیمارشتنها ایلنا، جواهرسازِ دهکده بود. او زنی خوشقیافه در دههٔ چهلِ زندگیاش بود،کمی با موهای بلوطی و لباسی که احتمالاً از خانهٔ نانا گرانتر بود.
«این یعنی چی؟» صدایش آرام بود. معمولاً ترجیح میداد تیستا به کارش برسد،ذهنش چون راحت میشد به او زور گفت. نگاهِ دلسوزانهٔ لیث درست مثلِ نگاهِ گرگیرهایش بود که سبکسنگین میکرد اول گلویت را بدرد یا یکراست برود سراغِ درآوردنِ رودههایت.
لیث توضیح داد: «یه لختهٔهمچنین خون تو مغزتون. اگه حرکتقطبنمای کنه، میمیرید. به همین سادگی.»
«پس منتظرِوقتی چی هستی؟آمیخته فوراً درمانش کن!»
«شما برای کمردرد اومدید و فقط پولِناچیز همونو دادید.» لیث به تابلویی اشاره کردمیتوانست که رویش نوشته بود: «پرداخت پیش از درمان».
ایلنا میخواست تشر بزند که به او اعتماد ندارد، اما چیزی در چشمانِ لیثخلأیی بود که متوقفش کرد. سالها کار در بازار به او یاد داده بود چطورنمیکرد آدمها را بخواند. از پوزخندِ لیث میفهمید که او امیدوار است ایلنا بگذارد و برود.
ایلنا بهسرعت پول را پرداخت کرد وبهترین پس از دریافتِ درمان، با عجله به خانهذهنش رفت تا تمامِ خانوادهاش را برای معاینه بیاورد.
از اون حرومزاده متنفرم، ولی خودمم میدونم که نانا یه درمانگرِعمیق حرفهای نیست. کی میدونه اصلاً کِی میتونم کسی رو از گریفونِحالِ سفید پیدا کنم که خونوادهمو معاینه کنه؟ وقتِ تلف کردن ندارم!
تیستا از سرعتِ کارِ برادرش شگفتزده شده بود. نهتنها به نظر میرسیدتنها طلسمهایش مؤثرتر از طلسمهای اوست، بلکه به هیچ استراحتی هم نیاز نداشت. لیثآرامش هستهٔ قویتری نسبت به تیستا داشت و به اندازهٔ نانا هم پیر نبود.
این موضوع، همراه با تمامِ تمریناتش، به او ظرفیتِ مانایی چندسکوتی برابرِ آنها میداد. ناگفته نماند که در مقایسه با تمریناتِ روزانهٔذهنهایشان آکادمی، اجرای یک طلسم در آنِ واحد برایش تقریباً آرامشبخش بود.
لیث تازه کارِ آخرین بیمارش را تمام کرده بود که تیستا بازویشغیبتش را کشید. برگشت و متوجه شد که تیستا بازوی دختری ریزنقش وذهنهایشان همسنوسالِ خودش را گرفته است. دختر خوشلباس بود و رنگوروی سالمی داشت.
با وجودِ آفتابی بودنِ روز، او ازانزوایی همین حالا یک پلیورِ آستینبلند با دستکشهایمیان ضخیم در هر دو دست پوشیده بود.
تیستا از اوکند پرسید: «لیث، برینادهکدهای رو یادت میاد؟»
لیث آهی کشید: «نه.» این یکی از آن لحظاتی بود که سولوس واردِ بحثخلأیی میشد و به او یادآوری میکرد چه کسی به چه کسی است. سکوتِ درونِنمیکرد ذهنش کرکننده بود. با وجودِ حضورِ تیستا، لیث دوباره احساسِ تنهایی و غم کرد.
«اون دخترِ نانواست و مثلِ من عضوِ باشگاهِ خونهنشینهاست.»رازدار اشارهٔ تیستا به گروهی از جوانان بود که به دلایلیروزبهروز بیشترِ عمرشان را درست مثلِ او در انزوا گذرانده بودند.
«میخواستم ببینم میتونی کاری براش بکنی یا نه.»رهایش برینا رنگپریده شد و سعی کرد جیم شود،کوهِ اما تیستا حواسش جمع بود و جلویش را گرفت.