---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 145: فصل 145 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 145: فصل 145

0

پس از آنکه پادشاه مجبور شد تماس با‌صورتِ​ منطقهٔ قرنطینه را قطع کند، پیش از پایان یافتنِ‌غلبه​ آن روزِ طولانی، هنوز اتفاقاتِ زیادی باید رخ می‌داد.

لیث با بهانه کردنِ خستگی، با اسکورت به اقامتگاهِ جدیدش راهنمایی شد. آنجا‌نداشت​ یک چادرِ کوچکِ یک‌نفره بود، با حدودِ ۲ متر ارتفاع و قطری که به‌سختی‌انواعِ​ به ۳ متر می‌رسید. داخلش به‌جز یک تخت و یک پاتختی کاملاً خالی بود.

این کوچک‌ترین اقامتگاهی بود که تا به حال داشت؛ تنها ویژگیِ مثبتش‌محکم​ این بود که دست‌کم کمی حریمِ خصوصی داشت. مگر اینکه یک کیسه‌خواب‌آرتیفکت​ آنجا می‌چپاندند، وگرنه هیچ راهی نداشت شخصِ دیگری در آن جا شود.

اولین کاری که کرد، بررسیِ قدرت‌هایش بود. همان‌طور که انتظار می‌رفت، به نظر می‌رسید تمامِ انواعِ‌می‌ده​ جادوی عنصری به‌جز نور و تاریکی، هم برای جادوی بدلی و هم برای جادوی راستین مسدود‌کمالِ​ شده‌اند. اما درحالی‌که جادوی بدلی به‌سادگی هیچ نتیجه‌ای نمی‌داد، با جادوی راستین می‌توانست مانعی را حس کند.

مثلِ لمس کردنِ یک شیء از روی پلاستیک بود؛‌نیاز​ هنوز می‌توانست انرژیِ جهان را در اطرافش حس کند،‌باز​ اما نمی‌توانست با روش‌های معمول به آن دسترسی پیدا کند.

لیث هیچ ایده‌ای نداشت که دنیای کوچک چطور کار می‌کند، اما‌هیچ​ کاملاً مطمئن بود در صورتِ نیاز، اگر آن‌قدر محکم فشار بیاورد که‌انتظار​ بر مانعِ نامرئی غلبه کند، باز هم می‌تواند از جادو استفاده کند.

مشکل اینه که این آرتیفکت چقدر به وارگریو آگاهی می‌ده.‌اگر​ احتمالِ زیادی هست که اجرای موفقِ جادوی راستین، یا حتی‌جادو​ همین تلاش‌هام شناسایی بشن. بهتره اینو بذارم برای آخرین راهِ چاره.

در کمالِ رضایتش، هم جادوی روح و هم جادوی همجوشی بدونِ هیچ مشکلی‌چقدر​ کار می‌کردند. یا جادوآهنگری که دنیای کوچک را ساخته بود یک جادوگرِ تقلبی بود،‌اینو​ یا عمداً رخنه‌هایی به جا گذاشته بود تا خودش قربانیِ ساختهٔ دستِ خودش نشود.

لیث آه کشید؛ جواب هرچه که بود، در مقایسه با این درک که‌فشار​ داشت کنترلِ زندگی‌اش را از دست می‌داد و به عروسکِ خیمه‌شب‌بازی در بازی‌هایی‌وارگریو​ تبدیل می‌شد که هیچ علاقه‌ای به آن‌ها نداشت، باز هم دلخوشیِ کوچکی بود.

«می‌دونی سولوس، این می‌تونه بدترین روزِ زندگیِ سومم باشه. اول از آکادمی بردنم،‌نداشت​ بعد نزدیک بود کشته بشم، و حالا هم که یه رازِ دولتی اعلام‌تمامِ​ شدم. همه‌ش تو یه روز. فقط تصور کن فردا ممکنه چه اتفاقی بیفته.»

«این‌طور نیست که دزدیده باشنت. اونا بهت یه کار پیشنهاد دادن و تو هم قبولش کردی.»‌نامرئی​ سولوس خودش هم حرف‌هایش را باور نداشت، فقط سعی می‌کرد فضا را کمی عوض کند. می‌دانست‌موفقِ​ تا زمانی که در هر کشوری زندگی کنند، همیشه پیشنهادهایی وجود خواهد داشت که نمی‌شود ردشان کرد.

«بعد از اون، اوضاع ناخوشایند شد، ولی دست‌کم‌جادو​ باید برای خدماتت پاداش بگیری. شاید حتی یه‌می‌ده​ خونهٔ قشنگ و یه لقبِ اشرافی هم بهت بدن.»

لیث پوزخند زد: «داری باهام شوخی می‌کنی؟ اون بدترین حالتِ ممکنه. اگه حقِ انتخاب داشته‌مانعِ​ باشم، بدونِ شک پولو انتخاب می‌کنم. لقبِ اشرافی یعنی داشتنِ زیردست، مسئولیت، و تبدیل شدن‌هست​ به یه بخشِ فعال از نظامی که از روزِ اول دارم سعی می‌کنم ازش فرار کنم.

تازه بماند که مجبور می‌شم‌خصوصی​ تو زندگیِ اجتماعی شرکت کنم،‌وگرنه​ ازدواج کنم و واردِ سیاست بشم.»

دستش را محکم روی پاتختی‌کار​ کوبید و باعث شد چند‌اگر​ سانتی‌متر در زمینِ نرم فرو برود.

لعنتی، من هیچ‌وقت نمی‌خواستم قهرمان باشم، یا این دنیای تخمی رو‌اینه​ فتح کنم. هدفم همیشه این بوده که برای مشکلِ تناسخم یه‌همین​ راه‌حل پیدا کنم و بعدش یه زندگیِ شاد و آروم داشته باشم.

ولی حالا، در عوض، در آستانهٔ اینم که خودِ تاج به رسمیت بشناستم، و‌بیاورد​ اگه این اتفاق بیفته، خانواده‌م همیشه به عنوانِ یه اهرمِ فشار علیهم استفاده می‌شن.‌می‌ده​ همین الانش هم می‌تونم حس کنم که غل‌وزنجیرهای دورِ بدنم دارن تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شن.

ولی چه گزینه‌هایی دارم؟ خانوادهٔ خودمو بکشم فقط برای اینکه دیگه هیچ وابستگی‌ای نداشته باشم؟‌دیگری​ که بعدش چی بشه؟ تمومِ عمرمو مثلِ یه جانورِ وحشی که بهش تبدیل می‌شم زندگی‌نور​ کنم، تنها، و تمومِ زندگیمو مثلِ یه سگِ هار در حالِ فرار و جنگیدن بگذرونم؟

داشتنِ این‌همه قدرتِ لعنتی چه فایده‌ای‌می‌کند​ داره اگه حتی نتونم از تنها‌محکم​ چهار نفری که برام مهمن محافظت کنم؟

دور از خانه، دور از دوستانش، لیث هرگز‌جادو​ تا این حد احساسِ درماندگی و تنهایی نکرده‌می‌ده​ بود. سولوس بارِ دیگر با دیوارِ محدودیت‌هایش برخورد کرد.

می‌دانست در این لحظاتِ نادر که لیث رویِ آسیب‌پذیرش را نشان‌آن‌قدر​ می‌داد، گرفتنِ دستش یا حتی یک آغوشِ محکم می‌توانست کمکش کند‌مشکل​ تا دیوارهایی را که برای محافظت از خودش کشیده بود، فرو بریزد.

اما او فقط تکه‌سنگی بود که صدا داشت. کلماتِ خالی کاری از پیش‌نداشت​ نمی‌بردند. لیث در زندگیِ اولش از سختی و مصیبتی به مصیبتِ دیگر رفته‌تمامِ​ بود و آدم‌ها مدام به او می‌گفتند قوی بماند و همه‌چیز درست می‌شود.

حالا هم مثلِ آن زمان، نیازی به دلداری نداشت. لیث کسی را می‌خواست که‌بیاورد​ بتواند کنارش بایستد و در برابرِ موجی که به سویش می‌آمد کمکش کند. به‌می‌ده​ خاطرِ دنیای کوچک، سولوس نمی‌توانست تغییرِ شکل دهد یا حتی از بُعدِ جیبی‌اش استفاده کند.

سولوس احساس می‌کرد هیچ فایده‌ای ندارد. لحظه‌ای آرزو کرد کاش‌مشکل​ فقط یک ابزارِ بی‌عقل بود تا مجبور نشود رنجِ عزیزانش را‌حتی​ ببیند و در عینِ حال نتواند هیچ تسلایی به آن‌ها بدهد.

داخلِ چادرِ سرهنگ، وارگریو و کیلیان داشتند برای آینده‌شان برنامه‌ریزی می‌کردند‌هیچ​ و هم‌زمان «آبِ اژدها» می‌نوشیدند — یکی از قوی‌ترین و گران‌ترین‌همان‌طور​ مشروباتِ موجود در پادشاهیِ گریفون، با درصدِ الکلی نزدیک به ۵۰.

کیلیان داشت به چند گزارش‌کار​ از تیمش گوش می‌داد و‌اگر​ وارگریو وصیت‌نامه‌اش را بازبینی می‌کرد.

کیلیان گفت: «داستانِ بچه جور درمیاد. پیشاهنگ‌ها جایی رو که آخرین نبردِ‌آرتیفکت​ ولاگروس باید توش اتفاق افتاده باشه پیدا کردن. واقعاً نشانه‌هایی از استفاده از‌بشن​ شعله‌های بنفش اونجا هست. مهاجم‌ها هر کی که بودن، نمی‌خواستن هیچ ریسکی بکنن.»

وارگریو صرفاً از روی تشریفات پرسید:‌می‌کند​ «بازمانده‌ای هم هست؟» سرش را بالا‌محکم​ نیاورد و قلم‌پرش لحظه‌ای از نوشتن بازنماند.

«هیچ‌کس. جداً باورم نمیشه‌حریمِ​ می‌تونی با همچین قیافهٔ‌کیسه‌خواب​ خونسردی وصیت‌نامه‌ت رو بنویسی.»

وارگریو لیوانش را‌کوچک​ یک‌نفس سر کشید‌می‌کند​ و دوباره پرش کرد.

«من یه سربازم، دوستِ قدیمی. خیلی خوب‌می‌تواند​ می‌دونم اشتباه کردم که گذاشتم مسائلِ شخصی قاطیِ‌آگاهی​ وظیفه‌م بشه، و آماده‌م که عواقبش رو بپذیرم.»

وارگریو لیوانش را به‌چطور​ نشانهٔ نوش‌بادِ مختصری بالا‌صورتِ​ برد و دوباره خالیش کرد.

اعتراف کرد: «البته اینم هست که پنج‌اینکه​ لیوان آبِ اژدها می‌تونه هر موشی رو شیر‌دیگری​ کنه، وگرنه تا الان ریده بودم تو شلوارم.»

کیلیان پرسید: «یعنی این‌قدر اوضاع خرابه؟» او عادت داشت بیشترِ وقتش‌آن‌قدر​ را در میدانِ نبرد بگذراند تا در کاخِ سلطنتی. خبر نداشت‌مشکل​ که اتفاقاتِ اخیر، ملکه را تا چه حد بی‌گذشت کرده است.

وارگریو آهی کشید: «خیلی.‌نامرئی​ این روزها یه جادوگرِ قوی‌استفاده​ به اندازهٔ صدها سرباز می‌ارزه.

بیا صادق باشیم، جادوگرهای ما اون وفاداریِ کورکورانه‌ای رو‌نیاز​ که قبیله‌های کویرِ خون به رهبرِ مرموزشون دارن، ندارن. ما‌می‌تواند​ هم به اندازهٔ امپراطوریِ گورگون برای پرورشِ استعدادها سرمایه‌گذاری نمی‌کنیم.

همین الان هم تو جنگِ سرد با همسایه‌هامون سرِ جمع کردنِ دانش و‌نداشت​ قدرت، دستِ پایین رو داریم. اگه سرنوشتم فقط دستِ پادشاه بود، می‌تونستم به یه‌انواعِ​ تنزلِ رتبه یا یه مأموریتِ خیلی سخت اما ممکن برای اثباتِ ارزشم امیدوار باشم.

اما افسوس که به عنوانِ اولین اشتباهم تو بیشتر از بیست سال سابقهٔ درخشان، این حماقت رو‌غلبه​ کردم که تو زمینِ ملکه باهاش دربیفتم و نزدیک بود غازِ طلاییِ جدیدش رو به کشتن بدم.‌همین​ خدایان، حاضرم هر کاری بکنم تا زمان برگرده عقب و یه سیلیِ محکم بخوابونم تو گوشِ خودم.»

وارگریو وصیت‌نامه‌اش را تا‌نامرئی​ کرد، داخلِ پاکتی گذاشت و‌استفاده​ به طرفِ کیلیان دراز کرد.

«لطفاً وقتی این ماجرا تموم شد، اینو بده به‌نیاز​ همسرم. به شیا بگو همه‌ش تقصیرِ من بود، و‌باز​ بچه‌هامون رو جوری بزرگ نکنه که از پادشاهی متنفر باشن.»

کیلیان دستش را‌کمی​ گرفت و از‌مگر​ گرفتنِ پاکت امتناع کرد.

«تو سرباز و دوستِ فوق‌العاده‌ای هستی. مطمئنم یه راهی پیدا‌اگر​ می‌کنیم تا بهشون بفهمونیم اعدام کردنت اشتباهه و از این‌جادو​ مخمصه نجاتت می‌دیم. تا وقتی زندگی هست، امید هم هست.

راستی، اگه‌بیاورد​ سقط شدی،‌نامرئی​ شمشیرت مالِ منه.»

ناولها | novelha.net