چپتر 210: تصمیمِ لینجوس
0بانو ارناس فکر کردموجوداتِ و سعی داشت دلیلِمیدونستیم تصمیمِ لینجوس را بفهمد.
او پرسید: «پس چه دلیلیبگیرید داره دانشآموزا رو از آکادمیبالکور بیرون ببرن؟ مگه قلعه یکی از
امنترین جاهای پادشاهی نیست؟»
بانو ارناس توضیحروی داد: «هست، اما نهحساب در برابرِ خدای مرگ.
«همهٔ خانوادههای اشرافیِ باستانی،آکادمیها درست مثل خاندانِ ارناس،دفاعی چند آرایه دارن که
ازشون دفاع میکنه. ماموجوداتِ تو ساختن و پرورشِ پادشاهیقراره سهم داشتیم، برای همین میتونید
خونههای ما روهستن نسخههای کوچیکتری ازموجوداتِ آکادمیها در نظر بگیرید.
«سازوکارِ دفاعی مشابهه، امابیان ضعیفتره. بالکور فقط مامسلح رو شکار نمیکرد، از تکتکِ
حملهها برای جمعآوریِ اطلاعاتنظر و ارتقای بردههاش استفادهمشابهه میکرد. اونا هر سال
قویتر و مقاومتر میشدنمحافظتِ و حتی میتونستن از آرایههایکنه پایه طوری عبور کنن که
انگار اصلاً وجود ندارن.
«جهتِ اطلاعتون، هم کاخِموجوداتِ سلطنتی و هم مقرّمیدونستیم انجمنِ جادوگران دفاعیاتی همردهٔ
آکادمیها دارن، بعضیها حتیاین میگن بهتر هم هستن. بانفوذ این حال موجوداتِ بالکور هر
سال موفقکوچیکتری میشدن بهنظر اونجا نفوذ کنن.
«میدونستیم که قراره بیان،نظر آماده بودیم و تامشابهه دندان مسلح. هیچکدومِ اینا اهمیتی
نداشت. با گذشتِ زمانمحافظتِ تعدادِ تلفات فقط بیشتر شد.کنه احتمالاً لینجوس به این فکر
میکنه که روینداشت محافظتِ سرورِ جنگلتعدادِ حساب باز کنه.
«هیولاهایی مثل اسکورپیکور باموجوداتِ گذشتِ زمان فقط قویتر میشن.قراره خدا رو شکر که استعدادِ
این جانوران تو جادو فقطحال از بیتفاوتیشون نسبت به دنیایمیدونستیم بیرون کمتره. تا وقتی با
قلمروِ اونا کاریآکادمیها نداشته باشید، اوناسازوکارِ هم کاری باهاتون ندارن.»
فلوریا پرسید: «اسکورپیکور چیه؟»
اوریون توضیح داد: «یکگذشتِ جانورِ جادوییِ نابغه کهبیشتر بیشتر تکامل پیدا کرده.
«متحدانی بسیار ارزشمند وموجوداتِ دشمنانی بیرحم هستن. حواستونمیدونستیم باشه که هرگز باهاشون در
نیفتید مگه اینکه واقعاًاین ضروری باشه. با اینکه هنوزنفوذ جانور هستن، خیلی از حیواناتِ
عادی باهوشترن.»
لیث از زمان و تلاشیبگیرید که جانورانِ جادویی صرف کردهبالکور بودند تا انسانها را در حالِ
دستکم گرفتنشان نگه دارند، شگفتزدهسرورِ شد. لیث حتی پیش ازهیولاهایی تکاملِ خودش هم هرگز رایمن
را احمق فرض نکرده بود.
«همچنین، خدای مرگ تنهاموجوداتِ کسی نیست که ازمیدونستیم حملاتِ گذشته درس گرفته.»
جیرنی ادامه داد:
«وقتی الگوی کار مشخصنظر شد، خانوادههای اشرافیِ قدیمیمشابهه اعضاشون رو پراکنده میکردن و
تو سالگرد مخفی میشدن. حرکتِسرورِ بزدلانه اما مؤثری بود، خیلیهیولاهایی از اونا تونستن از این
کشتار جونِاهمیتی سالم بهگذشتِ در ببرن.
«نقشهٔ لینجوس خیلی هوشمندانهست.موجوداتِ اول اینکه داره میدانِمیدونستیم نبرد رو عوض میکنه و
تدارکاتِ بالکور رو بیفایدهاین میذاره. آرایههای جانورانِ جادوییاونجا با ما فرق میکنه،
بنابراین اونکوچیکتری موجودات بایدنظر تحتتأثیرشون قرار بگیرن.
«دوم، با بردنِ دانشآموزانظر به جنگل، پیدا کردنشون خیلیضعیفتره سختتر میشه و از بزرگترین
نقطه ضعفِ نامردهها سوءاستفاده میکنه.
«بالکور برای اینکه بهشونآکادمیها اینهمه قدرت، مهارت و جادومشابهه بده، مجبور بود طولِ عمرشون
رو فدا کنه. اونا هرگزموفق بعد از طلوعِ آفتاب زیادبیان دوام نمیارن، پس لینجوس با تبدیل
کردنِ یه سوءقصد بهاین بازیِ قایمموشک، از همین الاننفوذ یه برتری به دست آورده.
جیرنی آهی کشید: «فقط کاشآماده بقیهٔ رؤسای آکادمی هم همیناینا کار رو میکردن. بعضی از اون
پیرمردهای خرفت میخوانآکادمیها هم جلوی بالکورسازوکارِ بایستن هم جلوی لینجوس.»
اوریون گفت: «بقیهٔ بچهها روزمان هم صدا کنید اینجا، هرروی چی از دستم بربیاد بهتون یاد
میدم.»
وقتی فریا، کویلا و یوریالحال رسیدند، هنوز از اخباری کهمیدونستیم از والدینشان شنیده بودند، در
شوک بودند.
«نکتهٔ اول، باهاشون نجنگیدنظر مگه اینکه گیر افتادهمشابهه باشید. اون هیولاها فوقالعاده
سریع و قوی هستن، حتیسرورِ طلسمِ گاردِ کاملِ جادوگرِ شوالیههیولاهایی هم بهزور به یه آدمِ
کهنهکار اجازه میده برابرگذشتِ باهاشون بجنگه. شماها کهنهکاربیشتر نیستید، فقط یه مشت
بچهاید.
«فرار کردن باید همیشهاین اولویتتون باشه. هرگز نامردههایاونجا برتر رو دستکم نگیرید.
اونا هوشِ بالایی دارن،نظر میتونن از قبل برنامهریزی کننضعیفتره و حملاتشون رو هماهنگ کنن.
هرگز خسته نمیشن، دردی حسآماده نمیکنن و هر ضربهشون یهخردهاینا از نیروی زندگیِ شما رو
میمکه و ازشآکادمیها برای درمانِ زخمهایسازوکارِ خودشون استفاده میکنه.
اوریون در حالی که بهزمان دو دختر نگاه میکرد گفت:روی «اگه مجبور شدید با دشمن درگیر
بشید، جادوگرانِ شوالیه باید بهنظر جنگِ چریکی رو بیارن وضعیفتره بلینک و گاردِ کامل رو ترکیب
کنن.»
«در موردِ شما پسرها،نظر فقط بهعنوانِ حملهکنندههای دوربردمشابهه و باتریهای نیروی زندگی
به درد میخورید. آرایهگرانبیان بیفایدهن. طلسمهاشون خیلی کُندهمسلح و حتی اگه موفق بشن
یکیش رو اجرا کنن،نظر مخلوقاتِ بالکور میتونن اثراتش روضعیفتره بهراحتی پس بزنن. برای همینه
که اینا رو آوردم.»
اوریون دستش را تکانآکادمیها داد و پنج سلاحدفاعی از حلقهٔ بُعدیاش بیرون آمد.
یک شمشیرِ استوک، یک رپیر،حال یک شمشیرِ کوتاه، و دومیدونستیم تیغهٔ خمیده شبیه به شوتل. در
قبضهٔ هرکدام دوآکادمیها سنگِ قیمتیِ جادوییسازوکارِ جاسازی شده بود.
او مستقیم به لیث و یوریالسازوکارِ نگاه کرد: «اینا رو بر اساسِشکار دانشی که تا الان جمع کردیم
آماده کردم. بهطورِ خاصمحافظتِ طراحی شدن تا آسیبِ خیلیکنه بیشتری به نامردهها بزنن. اینا
رو فقط بهتون قرض میدم.
«اینا سلاحِ بچه نیستن،موجوداتِ انتظار دارم وقتی بحرانمیدونستیم تموم شد پسشون بدید.»
لیث شوتلِ خودش رانظر با قدردانی گرفت و تاضعیفتره کمر برای اوریون تعظیم کرد.
در دل لبخند زد: ازبگیرید این فرصت استفاده میکنم تا اینفقط سلاح رو حسابی بررسی کنم و
تکتکِ جزئیاتش رو تومحافظتِ دفترچههام یادداشت کنم. انگار ازکنه همین الان کتابِ سالِ پنجمِ
جادوآهنگری رو تو دستم دارم!
این بار لیثحال بود که حرفاونجا زد: «یه چیزِ دیگه.
«اگه یه نامرده بهتوننظر نزدیک شد، فقط از جادویضعیفتره تاریکی استفاده کنید. نقطه ضعفشونه.
از بریدگی، سوختگی یابیان سرما نمیترسن. عناصرِ دیگه میتونههیچکدومِ به بدنشون آسیب بزنه، اما
مگه اینکه اونقدر قوینظر باشه که فلجشون کنه،مشابهه وگرنه اصلاً متوجهش نمیشن.
«بهجاش هرگز از جادویگذشتِ نور استفاده نکنید. این کاراحتمالاً فقط قدرتِ بیشتری بهشون میده.»
اوریون ماتومبهوت مانده بود:موجوداتِ «از کجا میدونی؟» ازمیدونستیم آنجا که نکرومنسی یکی از
نادرترین هنرهای عرفانی بود،این فقط کسانی که بهاونجا تاجوتخت یا انجمنِ جادوگران خدمت
میکردند و کهنهکارانِآکادمیها مبارزه با نامردههاسازوکارِ چنین چیزهایی را میدانستند.
خودش میخواست دربارهٔ عناصر بهبگیرید آنها آموزش دهد، اما لیثبالکور حرف را از دهانش دزدید.
«من تو کلاسهای نکرومنسی وقتِزمان آزادِ زیادی دارم. این وقتروی رو با نشستن و منتظر
موندن برای تموم شدنِآکادمیها کلاس هدر نمیدم، بهجاش نامردههامشابهه رو احضار میکنم و روشون
آزمایش انجام میدم. برایموجوداتِ استادیِ واقعی تو هرمیدونستیم رشتهای، باید نقصها و محدودیتهاش
رو درک کنم، تااین وقتی قراره علیه خودم استفادهنفوذ بشه بتونم ازشون بهره ببرم.»
جوابِ لیث قلبِ فلوریا وآماده جیرنی را به تپش انداخت. بهاهمیتی نظرِ اولی، او شبیه یک قهرمانِ
خونسرد بود که همیشه یکبگیرید قدم از دشمنانش جلوتر است،بالکور و به نظرِ دومی، او گزینهای
بینقص برای دامادیروی و کاندیدایی عالیجنگل برای بازپرسِ سلطنتی بود.
جیرنی و اوریون برای شامنظر ماندند و به همراهِ آنهاضعیفتره بسیاری دیگر از والدین نیز
ماندگار شدند. سالنِ غذاخوری هرگزموفق تا این حد شلوغ وبیان پرسروصدا نبود. سالن به دو بخش
تقسیم شده بود. یکاین سمت خانوادههای اشرافی بودند کهنفوذ به وارثانشان هشدار میدادند و
آنها راکوچیکتری نصیحت ونظر تجهیز میکردند.
سمتِ دیگر آدمهای عادی دورِبگیرید هم جمع شده بودند کهبالکور هنوز از تهدیدِ قریبالوقوع خبر
نداشتند.
لیث سرِ میزِ خاندانِ ارناسنظر نشسته بود و یوریال سرِضعیفتره میزِ کناری در کنارِ والدین و
نامزدش بود. نامزدش دختریموجوداتِ موطلایی و بسیار بامزه، حدوداًقراره پانزده ساله بود و قطعاً
بیش از حد به خودش رسیدهموجوداتِ بود. بیشتر به نظر میرسید بهبیان یک مهمانیِ مجلل آمده تا یک
آکادمی.
این موضوع و نگاههای تحقیرآمیزیبگیرید که به سمتِ دیگرِ سالنبالکور میانداخت، او را در نگاهِ
اول برای لیث غیرقابلتحمل کرد.
روزِ بعد، صدای گونگِ صبحگاهینظر زود طنینانداز شد و پسضعیفتره از یک صبحانهٔ سریع، همهٔ
دانشآموزان جلوی دروازههای آکادمیموجوداتِ جمع شدند. دهها پلهٔمیدونستیم وارپ باز بود و به
کارکنان اجازهبهتر میداد بهاین خانههایشان برگردند.
برنامهٔ لینجوس این بود کهآماده آکادمی را خالی و از داخلاهمیتی قفل کند تا حتی اگر نامردههای
بالکور موفق بهآکادمیها نفوذ شدند، تعدادِسازوکارِ تلفات صفر باشد.
با نبودنِ هیچکس برایگذشتِ بازجویی، پیدا کردنِ مکانِبیشتر جدیدشان احتمالاً به زمانِ بیشتری
از طولِ عمرِ موجوداتآکادمیها نیاز داشت، بنابراین گریفونِ سفیدمشابهه نبرد را بدونِ حتی تکان
دادنِ یک انگشت میبُرد.
وقتی فقط دانشآموزان ونظر پروفسورها ماندند، لینجوس پلههایمشابهه وارپ را بست و دروازههای
جدیدی به سوی پناهگاهشان بازآماده کرد. آنجا شبیه یک شهرکِاینا معدنیِ متوسط بود که از صد
خانهٔ کوچککوچیکتری و تماماًنظر چوبی تشکیل میشد.
لیث که شک داشت لینجوسزمان چنین اشتباهی بکند و خشمِ بالکورمحافظتِ را تا این حد دستکم بگیرد،
دیدِ زندگی را فعال کردنظر و سولوس نیز حسِ مانایضعیفتره خود را برای بررسیِ محیطِ اطرافشان
به کار گرفت.
جریانِ مانای کلِ منطقهنظر آنقدر قوی بود که حتیضعیفتره جریانِ مانای آکادمی را شرمنده
میکرد. خانهها، زمین، وبیان حتی گلها مثل درختِمسلح کریسمس میدرخشیدند. گذشته از ظاهرِ
محقرش، به نظر میرسیدنظر لینجوس در ساختنِ آنجا ازضعیفتره هیچ تلاشی دریغ نکرده است.
لیث متوجه شد کهگذشتِ کوچکترین دانشآموزان از حضورِبیشتر سالبالاییهایشان وحشت کرده بودند
و تا حدِ امکانآکادمیها از آنها فاصله میگرفتند.دفاعی جانورانِ جادویی همهجای شهرک دیده
میشدند، بعضی روی درختانِموجوداتِ نزدیک نشسته بودند و بعضیقراره دیگر با خیالِ راحت در
خیابانها قدم میزدند.
لیث داشت دنبالِ یکبیان پروفسور میگشت تا بداند اقامتگاهشهیچکدومِ کجاست که دستی قوی شانهاش
را گرفت.
«هی، تواهمیتی لیث ازگذشتِ لوتیایی، درسته؟»
لیث پیش از جواب دادن،موفق دست را طوری پس زدبیان که انگار مگسی مزاحم است.
او دید که داردنظر به پسری شانزدهساله، احتمالاًمشابهه دانشآموزِ سالِ پنجم نگاه میکند.
پسر بسیار بلندقامت و حدودآماده ۱.۸۵ متر بود، با موهای بلوطیاهمیتی و چشمانی که ظاهری عجیب و
آشنا بهکوچیکتری او میداد: «بستگیبگیرید داره. کی میپرسه؟»
وینور پونتوس از شدتِ خشمزمان میجوشید: «تو همون آدمِ عادیِروی آشغالی هستی که باعث شد
برادر و پسرعموهام اخراج بشن!نظر همهش هم به این خاطرضعیفتره که تو و اون اخلاقِ مزخرفت
جنبهٔ یهاین شوخیِ سادهموجوداتِ رو نداشتید.»
خانوادهاش از قبل درنظر آستانهٔ نابودی بود و اخراجضعیفتره و دستگیریِ سه نفر از
آیندهدارترین استعدادهایشان، تیرِقراره خلاصی بود کهبودیم از پا درشان آورد.
اعتبارشان نابود شده بود.محافظتِ دهها سال طول میکشید تاکنه از تمامِ ضرباتِ اخیر بهبود
یابند و نامِ نیکشان رازمان از صفر بازسازی کنند. لیثروی دنبالِ یک پروفسور گشت، اما فقط
امروک از نژادِ رای را پیدابگیرید کرد که با علاقه به صحنهفقط خیره شده بود و در انتظارِ
اتفاقاتِ بعدیاین دمش راموجوداتِ تکان میداد.
«اینکه سه تا مرد شبابگیرید کمین کنن تا یه دختر روفقط خفت کنن بهسختی میتونه یه شوخیِ
ساده به حساب بیاد، مگهآماده اینکه طرف یه منحرف واینا بیهمهچیز باشه. انگار شما پونتوسها
دقیقاً همینطورید. جای تعجبنظر نداره که بالکور میخوادمشابهه شما احمقها رو بکشه.
ابلههایی که قدرتشونروی از مغزشون بیشتره،جنگل بهترین دستورالعمل برای فاجعهن.»
فقط اسمِ بالکور کافی بودنظر تا بیشترِ حاضران به لرزهضعیفتره بیفتند، اما وینور پونتوس نه.
او دنبالِ بهانهای برای حملهموفق به لیث بود. توهین بهبیان او و کلِ خانوادهاش در مقابلِ
اینهمه شاهد،بهتر بیشتر از حدِحال نیاز کافی بود.
وینور دستانش را بالا بردآماده و تظاهر کرد که فقط دارداهمیتی شانه بالا میاندازد، اما بعد با
تمامِ توانش مشتی مستقیم بهبگیرید سمتِ لیث پرتاب کرد. لیثبالکور نیز واکنشی متناسب نشان داد؛
یک انگشتش را بالامحافظتِ آورد و مشت را درکنه ده سانتیمتریِ صورتش متوقف کرد.
او از جادوی نخستین براینظر ایجادِ یک بالشتکِ هوا استفاده کردهبالکور بود و به وینور این حس
را داد که به بالشیموفق نامرئی ضربه زده است. پیش ازآماده آنکه وینور بتواند مشتش را عقب
بکشد، بالشتکِ هوا منفجر شد.
انفجار چندین تیغهٔ هوا آزادآماده کرد که آنقدر قوی بودنداینا تا از محافظِ یونیفرم عبور
کنند. تیغهها صورتش را خراشیدندبگیرید و ظاهرش را شبیه کسیبالکور کردند که با یک گربهٔ خیابانی
جنگیده و شکست خورده است. لیثجنگل بشکن زد و موجی از هوامیشن پدید آورد که وینور را روی
زمین انداخت.
دانشآموزانی که صحنه را تماشاموفق میکردند زیرِ خنده زدند وبیان خونِ وینور را به جوش
آوردند. او با حرکتی روانحال دوباره روی پاهایش ایستاد ومیدونستیم طلسمی را از یکی از حلقههایش
رها کرد. طلسم قندیلِ یخیبگیرید به بلندی و ضخامتِ یک بازوفقط پدید آورد که قلبِ لیث را
نشانه رفته بود.
پیش از آنکه لیث بتواندسرورِ واکنشی نشان دهد، قندیلِ یخهیولاهایی پودر شد، در حالی که پنجهای
قوی دستِ وینور راگذشتِ میفشرد، تا حدی که نزدیکاحتمالاً بود انگشتانش را خُرد کند.
«فکر میکنی داری چهموجوداتِ غلطی میکنی؟» پروفسور ویلمیدونستیم آیرونهلم مسئولِ کلاسِ جادوی نبرد
و تخصصِ جادوآهنگری برای سالِحال پنجم بود. او مثل یک گاوِقراره نر عضلانی بود و تقریباً به
همان اندازهکوچیکتری هم صبرنظر و حوصله داشت.
وینور در حالی که بدنشبگیرید را میپیچاند و پایین میآورد تافقط فشار را از روی انگشتانش کم
کند، ناله کرد: «اونمحافظتِ شروع کرد، پروفسور! بیدلیلباز با جادو بهم حمله کرد.»
آیرونهلم با چشمانِ آبیِآکادمیها یخیاش به لیث خیرهدفاعی شد و پرسید: «حقیقت داره؟»
لیث طوری جواب داد کهحال انگار همهچیز را توضیح میدهد: «نه.قراره من لیث از لوتیا هستم و
اون یکیکوچیکتری از اعضاینظر خانوادهٔ پونتوسه.»
«همون لیث از لوتیا؟» آیرونهلمبگیرید با تکانِ مچِ دستش وینوربالکور را دوباره روی زمین پرت
کرد و باروی دستِ درازشده بهجنگل سمتِ لیث شتافت.
او در حالی که مشتشنظر را به سمتِ آسمان تکانضعیفتره میداد، ناسزا گفت: «دیدنتون مایهٔ
افتخاره. از لایکا وانمایرموجوداتِ خیلی دربارهتون شنیدم. خدامیدونستیم میدونه چرا اون استعداد و
چهره و یه دانشآموزِ آیندهدارحال نصیبش شده، در حالی که تمامِقراره سهمِ من این لباس و یه
مشت احمقه!
«صد امتیاز منفی بهخاطرِ حملهبگیرید به یه سالپایینی و صدبالکور تای دیگه منفی بهخاطرِ اینکه
با وجودِاحتمالاً حملهٔ اول،محافظتِ بازم کتک خوردی.»
وینور ناله کرد: «چطورآکادمیها میتونید بهجای من حرفِ اونومشابهه باور کنید؟ این عادلانه نیست!»
دو تا از حلقههایموجوداتِ هنوز شارژشدهاش بهخاطرِ کمبودِمیدونستیم امتیاز، برای همیشه خاموش شده
بودند.
«شما به مدرک نیازبیان دارید. همهٔ آدمای اینجامسلح شاهدِ من هستن!» دانشآموزانِ کوچکتر
عقب کشیدند، در حالینظر که بقیه شروع بهمشابهه چرخیدن و رفتن کردند.
آیرونهلم رو به امروک کردزمان و پرسید: «مدرک، هان؟ خب،روی بیا به روشِ تو پیش بریم.
داره راست میگه؟» امروکآکادمیها بیدرنگ سرش را بهدفاعی نشانهٔ منفی تکان داد.
«نه. اون احمقِ بیکله بیدلیلحال به گرگِ جوان حمله کرد.میدونستیم بعد از شکستش، با جادو حمله
کرد. بقیهشکوچیکتری رو همنظر که خودت میدونی.»
غوغایی در بینِآکادمیها جمعیتِ دانشآموزان بهسازوکارِ پا شد: «حرف میزنه؟»