---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 210: تصمیمِ لینجوس • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 210: تصمیمِ لینجوس

0

بانو ارناس فکر کرد‌موجوداتِ​ و سعی داشت دلیلِ‌می‌دونستیم​ تصمیمِ لینجوس را بفهمد.

او پرسید: «پس چه دلیلی‌بگیرید​ داره دانش‌آموزا رو از آکادمی‌بالکور​ بیرون ببرن؟ مگه قلعه یکی از

امن‌ترین جاهای پادشاهی نیست؟»

بانو ارناس توضیح‌روی​ داد: «هست، اما نه‌حساب​ در برابرِ خدای مرگ.

«همهٔ خانواده‌های اشرافیِ باستانی،‌آکادمی‌ها​ درست مثل خاندانِ ارناس،‌دفاعی​ چند آرایه دارن که

ازشون دفاع می‌کنه. ما‌موجوداتِ​ تو ساختن و پرورشِ پادشاهی‌قراره​ سهم داشتیم، برای همین می‌تونید

خونه‌های ما رو‌هستن​ نسخه‌های کوچیک‌تری از‌موجوداتِ​ آکادمی‌ها در نظر بگیرید.

«سازوکارِ دفاعی مشابهه، اما‌بیان​ ضعیف‌تره. بالکور فقط ما‌مسلح​ رو شکار نمی‌کرد، از تک‌تکِ

حمله‌ها برای جمع‌آوریِ اطلاعات‌نظر​ و ارتقای برده‌هاش استفاده‌مشابهه​ می‌کرد. اونا هر سال

قوی‌تر و مقاوم‌تر می‌شدن‌محافظتِ​ و حتی می‌تونستن از آرایه‌های‌کنه​ پایه طوری عبور کنن که

انگار اصلاً وجود ندارن.

«جهتِ اطلاعتون، هم کاخِ‌موجوداتِ​ سلطنتی و هم مقرّ‌می‌دونستیم​ انجمنِ جادوگران دفاعیاتی هم‌ردهٔ

آکادمی‌ها دارن، بعضی‌ها حتی‌این​ می‌گن بهتر هم هستن. با‌نفوذ​ این حال موجوداتِ بالکور هر

سال موفق‌کوچیک‌تری​ می‌شدن به‌نظر​ اونجا نفوذ کنن.

«می‌دونستیم که قراره بیان،‌نظر​ آماده بودیم و تا‌مشابهه​ دندان مسلح. هیچ‌کدومِ اینا اهمیتی

نداشت. با گذشتِ زمان‌محافظتِ​ تعدادِ تلفات فقط بیشتر شد.‌کنه​ احتمالاً لینجوس به این فکر

می‌کنه که روی‌نداشت​ محافظتِ سرورِ جنگل‌تعدادِ​ حساب باز کنه.

«هیولاهایی مثل اسکورپیکور با‌موجوداتِ​ گذشتِ زمان فقط قوی‌تر می‌شن.‌قراره​ خدا رو شکر که استعدادِ

این جانوران تو جادو فقط‌حال​ از بی‌تفاوتی‌شون نسبت به دنیای‌می‌دونستیم​ بیرون کمتره. تا وقتی با

قلمروِ اونا کاری‌آکادمی‌ها​ نداشته باشید، اونا‌سازوکارِ​ هم کاری باهاتون ندارن.»

فلوریا پرسید: «اسکورپیکور چیه؟»

اوریون توضیح داد: «یک‌گذشتِ​ جانورِ جادوییِ نابغه که‌بیشتر​ بیشتر تکامل پیدا کرده.

«متحدانی بسیار ارزشمند و‌موجوداتِ​ دشمنانی بی‌رحم هستن. حواستون‌می‌دونستیم​ باشه که هرگز باهاشون در

نیفتید مگه اینکه واقعاً‌این​ ضروری باشه. با اینکه هنوز‌نفوذ​ جانور هستن، خیلی از حیواناتِ

عادی باهوش‌ترن.»

لیث از زمان و تلاشی‌بگیرید​ که جانورانِ جادویی صرف کرده‌بالکور​ بودند تا انسان‌ها را در حالِ

دست‌کم گرفتنشان نگه دارند، شگفت‌زده‌سرورِ​ شد. لیث حتی پیش از‌هیولاهایی​ تکاملِ خودش هم هرگز رایمن

را احمق فرض نکرده بود.

«همچنین، خدای مرگ تنها‌موجوداتِ​ کسی نیست که از‌می‌دونستیم​ حملاتِ گذشته درس گرفته.»

جیرنی ادامه داد:

«وقتی الگوی کار مشخص‌نظر​ شد، خانواده‌های اشرافیِ قدیمی‌مشابهه​ اعضاشون رو پراکنده می‌کردن و

تو سالگرد مخفی می‌شدن. حرکتِ‌سرورِ​ بزدلانه اما مؤثری بود، خیلی‌هیولاهایی​ از اونا تونستن از این

کشتار جونِ‌اهمیتی​ سالم به‌گذشتِ​ در ببرن.

«نقشهٔ لینجوس خیلی هوشمندانه‌ست.‌موجوداتِ​ اول اینکه داره میدانِ‌می‌دونستیم​ نبرد رو عوض می‌کنه و

تدارکاتِ بالکور رو بی‌فایده‌این​ می‌ذاره. آرایه‌های جانورانِ جادویی‌اونجا​ با ما فرق می‌کنه،

بنابراین اون‌کوچیک‌تری​ موجودات باید‌نظر​ تحت‌تأثیرشون قرار بگیرن.

«دوم، با بردنِ دانش‌آموزا‌نظر​ به جنگل، پیدا کردنشون خیلی‌ضعیف‌تره​ سخت‌تر می‌شه و از بزرگ‌ترین

نقطه ضعفِ نامرده‌ها سوءاستفاده می‌کنه.

«بالکور برای اینکه بهشون‌آکادمی‌ها​ این‌همه قدرت، مهارت و جادو‌مشابهه​ بده، مجبور بود طولِ عمرشون

رو فدا کنه. اونا هرگز‌موفق​ بعد از طلوعِ آفتاب زیاد‌بیان​ دوام نمیارن، پس لینجوس با تبدیل

کردنِ یه سوءقصد به‌این​ بازیِ قایم‌موشک، از همین الان‌نفوذ​ یه برتری به دست آورده.

جیرنی آهی کشید: «فقط کاش‌آماده​ بقیهٔ رؤسای آکادمی هم همین‌اینا​ کار رو می‌کردن. بعضی از اون

پیرمردهای خرفت می‌خوان‌آکادمی‌ها​ هم جلوی بالکور‌سازوکارِ​ بایستن هم جلوی لینجوس.»

اوریون گفت: «بقیهٔ بچه‌ها رو‌زمان​ هم صدا کنید اینجا، هر‌روی​ چی از دستم بربیاد بهتون یاد

می‌دم.»

وقتی فریا، کویلا و یوریال‌حال​ رسیدند، هنوز از اخباری که‌می‌دونستیم​ از والدینشان شنیده بودند، در

شوک بودند.

«نکتهٔ اول، باهاشون نجنگید‌نظر​ مگه اینکه گیر افتاده‌مشابهه​ باشید. اون هیولاها فوق‌العاده

سریع و قوی هستن، حتی‌سرورِ​ طلسمِ گاردِ کاملِ جادوگرِ شوالیه‌هیولاهایی​ هم به‌زور به یه آدمِ

کهنه‌کار اجازه می‌ده برابر‌گذشتِ​ باهاشون بجنگه. شماها کهنه‌کار‌بیشتر​ نیستید، فقط یه مشت

بچه‌اید.

«فرار کردن باید همیشه‌این​ اولویتتون باشه. هرگز نامرده‌های‌اونجا​ برتر رو دست‌کم نگیرید.

اونا هوشِ بالایی دارن،‌نظر​ می‌تونن از قبل برنامه‌ریزی کنن‌ضعیف‌تره​ و حملاتشون رو هماهنگ کنن.

هرگز خسته نمی‌شن، دردی حس‌آماده​ نمی‌کنن و هر ضربه‌شون یه‌خرده‌اینا​ از نیروی زندگیِ شما رو

می‌مکه و ازش‌آکادمی‌ها​ برای درمانِ زخم‌های‌سازوکارِ​ خودشون استفاده می‌کنه.

اوریون در حالی که به‌زمان​ دو دختر نگاه می‌کرد گفت:‌روی​ «اگه مجبور شدید با دشمن درگیر

بشید، جادوگرانِ شوالیه باید به‌نظر​ جنگِ چریکی رو بیارن و‌ضعیف‌تره​ بلینک و گاردِ کامل رو ترکیب

کنن.»

«در موردِ شما پسرها،‌نظر​ فقط به‌عنوانِ حمله‌کننده‌های دوربرد‌مشابهه​ و باتری‌های نیروی زندگی

به درد می‌خورید. آرایه‌گران‌بیان​ بی‌فایده‌ن. طلسم‌هاشون خیلی کُنده‌مسلح​ و حتی اگه موفق بشن

یکیش رو اجرا کنن،‌نظر​ مخلوقاتِ بالکور می‌تونن اثراتش رو‌ضعیف‌تره​ به‌راحتی پس بزنن. برای همینه

که اینا رو آوردم.»

اوریون دستش را تکان‌آکادمی‌ها​ داد و پنج سلاح‌دفاعی​ از حلقهٔ بُعدی‌اش بیرون آمد.

یک شمشیرِ استوک، یک رپیر،‌حال​ یک شمشیرِ کوتاه، و دو‌می‌دونستیم​ تیغهٔ خمیده شبیه به شوتل. در

قبضهٔ هرکدام دو‌آکادمی‌ها​ سنگِ قیمتیِ جادویی‌سازوکارِ​ جاسازی شده بود.

او مستقیم به لیث و یوریال‌سازوکارِ​ نگاه کرد: «اینا رو بر اساسِ‌شکار​ دانشی که تا الان جمع کردیم

آماده کردم. به‌طورِ خاص‌محافظتِ​ طراحی شدن تا آسیبِ خیلی‌کنه​ بیشتری به نامرده‌ها بزنن. اینا

رو فقط بهتون قرض می‌دم.

«اینا سلاحِ بچه نیستن،‌موجوداتِ​ انتظار دارم وقتی بحران‌می‌دونستیم​ تموم شد پسشون بدید.»

لیث شوتلِ خودش را‌نظر​ با قدردانی گرفت و تا‌ضعیف‌تره​ کمر برای اوریون تعظیم کرد.

در دل لبخند زد: از‌بگیرید​ این فرصت استفاده می‌کنم تا این‌فقط​ سلاح رو حسابی بررسی کنم و

تک‌تکِ جزئیاتش رو تو‌محافظتِ​ دفترچه‌هام یادداشت کنم. انگار از‌کنه​ همین الان کتابِ سالِ پنجمِ

جادوآهنگری رو تو دستم دارم!

این بار لیث‌حال​ بود که حرف‌اونجا​ زد: «یه چیزِ دیگه.

«اگه یه نامرده بهتون‌نظر​ نزدیک شد، فقط از جادوی‌ضعیف‌تره​ تاریکی استفاده کنید. نقطه ضعفشونه.

از بریدگی، سوختگی یا‌بیان​ سرما نمی‌ترسن. عناصرِ دیگه می‌تونه‌هیچ‌کدومِ​ به بدنشون آسیب بزنه، اما

مگه اینکه اون‌قدر قوی‌نظر​ باشه که فلجشون کنه،‌مشابهه​ وگرنه اصلاً متوجهش نمی‌شن.

«به‌جاش هرگز از جادوی‌گذشتِ​ نور استفاده نکنید. این کار‌احتمالاً​ فقط قدرتِ بیشتری بهشون می‌ده.»

اوریون مات‌ومبهوت مانده بود:‌موجوداتِ​ «از کجا می‌دونی؟» از‌می‌دونستیم​ آنجا که نکرومنسی یکی از

نادرترین هنرهای عرفانی بود،‌این​ فقط کسانی که به‌اونجا​ تاج‌وتخت یا انجمنِ جادوگران خدمت

می‌کردند و کهنه‌کارانِ‌آکادمی‌ها​ مبارزه با نامرده‌ها‌سازوکارِ​ چنین چیزهایی را می‌دانستند.

خودش می‌خواست دربارهٔ عناصر به‌بگیرید​ آن‌ها آموزش دهد، اما لیث‌بالکور​ حرف را از دهانش دزدید.

«من تو کلاس‌های نکرومنسی وقتِ‌زمان​ آزادِ زیادی دارم. این وقت‌روی​ رو با نشستن و منتظر

موندن برای تموم شدنِ‌آکادمی‌ها​ کلاس هدر نمی‌دم، به‌جاش نامرده‌ها‌مشابهه​ رو احضار می‌کنم و روشون

آزمایش انجام می‌دم. برای‌موجوداتِ​ استادیِ واقعی تو هر‌می‌دونستیم​ رشته‌ای، باید نقص‌ها و محدودیت‌هاش

رو درک کنم، تا‌این​ وقتی قراره علیه خودم استفاده‌نفوذ​ بشه بتونم ازشون بهره ببرم.»

جوابِ لیث قلبِ فلوریا و‌آماده​ جیرنی را به تپش انداخت. به‌اهمیتی​ نظرِ اولی، او شبیه یک قهرمانِ

خونسرد بود که همیشه یک‌بگیرید​ قدم از دشمنانش جلوتر است،‌بالکور​ و به نظرِ دومی، او گزینه‌ای

بی‌نقص برای دامادی‌روی​ و کاندیدایی عالی‌جنگل​ برای بازپرسِ سلطنتی بود.

جیرنی و اوریون برای شام‌نظر​ ماندند و به همراهِ آن‌ها‌ضعیف‌تره​ بسیاری دیگر از والدین نیز

ماندگار شدند. سالنِ غذاخوری هرگز‌موفق​ تا این حد شلوغ و‌بیان​ پرسروصدا نبود. سالن به دو بخش

تقسیم شده بود. یک‌این​ سمت خانواده‌های اشرافی بودند که‌نفوذ​ به وارثانشان هشدار می‌دادند و

آن‌ها را‌کوچیک‌تری​ نصیحت و‌نظر​ تجهیز می‌کردند.

سمتِ دیگر آدم‌های عادی دورِ‌بگیرید​ هم جمع شده بودند که‌بالکور​ هنوز از تهدیدِ قریب‌الوقوع خبر

نداشتند.

لیث سرِ میزِ خاندانِ ارناس‌نظر​ نشسته بود و یوریال سرِ‌ضعیف‌تره​ میزِ کناری در کنارِ والدین و

نامزدش بود. نامزدش دختری‌موجوداتِ​ موطلایی و بسیار بامزه، حدوداً‌قراره​ پانزده ساله بود و قطعاً

بیش از حد به خودش رسیده‌موجوداتِ​ بود. بیشتر به نظر می‌رسید به‌بیان​ یک مهمانیِ مجلل آمده تا یک

آکادمی.

این موضوع و نگاه‌های تحقیرآمیزی‌بگیرید​ که به سمتِ دیگرِ سالن‌بالکور​ می‌انداخت، او را در نگاهِ

اول برای لیث غیرقابل‌تحمل کرد.

روزِ بعد، صدای گونگِ صبحگاهی‌نظر​ زود طنین‌انداز شد و پس‌ضعیف‌تره​ از یک صبحانهٔ سریع، همهٔ

دانش‌آموزان جلوی دروازه‌های آکادمی‌موجوداتِ​ جمع شدند. ده‌ها پلهٔ‌می‌دونستیم​ وارپ باز بود و به

کارکنان اجازه‌بهتر​ می‌داد به‌این​ خانه‌هایشان برگردند.

برنامهٔ لینجوس این بود که‌آماده​ آکادمی را خالی و از داخل‌اهمیتی​ قفل کند تا حتی اگر نامرده‌های

بالکور موفق به‌آکادمی‌ها​ نفوذ شدند، تعدادِ‌سازوکارِ​ تلفات صفر باشد.

با نبودنِ هیچ‌کس برای‌گذشتِ​ بازجویی، پیدا کردنِ مکانِ‌بیشتر​ جدیدشان احتمالاً به زمانِ بیشتری

از طولِ عمرِ موجودات‌آکادمی‌ها​ نیاز داشت، بنابراین گریفونِ سفید‌مشابهه​ نبرد را بدونِ حتی تکان

دادنِ یک انگشت می‌بُرد.

وقتی فقط دانش‌آموزان و‌نظر​ پروفسورها ماندند، لینجوس پله‌های‌مشابهه​ وارپ را بست و دروازه‌های

جدیدی به سوی پناهگاهشان باز‌آماده​ کرد. آنجا شبیه یک شهرکِ‌اینا​ معدنیِ متوسط بود که از صد

خانهٔ کوچک‌کوچیک‌تری​ و تماماً‌نظر​ چوبی تشکیل می‌شد.

لیث که شک داشت لینجوس‌زمان​ چنین اشتباهی بکند و خشمِ بالکور‌محافظتِ​ را تا این حد دست‌کم بگیرد،

دیدِ زندگی را فعال کرد‌نظر​ و سولوس نیز حسِ مانای‌ضعیف‌تره​ خود را برای بررسیِ محیطِ اطرافشان

به کار گرفت.

جریانِ مانای کلِ منطقه‌نظر​ آن‌قدر قوی بود که حتی‌ضعیف‌تره​ جریانِ مانای آکادمی را شرمنده

می‌کرد. خانه‌ها، زمین، و‌بیان​ حتی گل‌ها مثل درختِ‌مسلح​ کریسمس می‌درخشیدند. گذشته از ظاهرِ

محقرش، به نظر می‌رسید‌نظر​ لینجوس در ساختنِ آنجا از‌ضعیف‌تره​ هیچ تلاشی دریغ نکرده است.

لیث متوجه شد که‌گذشتِ​ کوچک‌ترین دانش‌آموزان از حضورِ‌بیشتر​ سال‌بالایی‌هایشان وحشت کرده بودند

و تا حدِ امکان‌آکادمی‌ها​ از آن‌ها فاصله می‌گرفتند.‌دفاعی​ جانورانِ جادویی همه‌جای شهرک دیده

می‌شدند، بعضی روی درختانِ‌موجوداتِ​ نزدیک نشسته بودند و بعضی‌قراره​ دیگر با خیالِ راحت در

خیابان‌ها قدم می‌زدند.

لیث داشت دنبالِ یک‌بیان​ پروفسور می‌گشت تا بداند اقامتگاهش‌هیچ‌کدومِ​ کجاست که دستی قوی شانه‌اش

را گرفت.

«هی، تو‌اهمیتی​ لیث از‌گذشتِ​ لوتیایی، درسته؟»

لیث پیش از جواب دادن،‌موفق​ دست را طوری پس زد‌بیان​ که انگار مگسی مزاحم است.

او دید که دارد‌نظر​ به پسری شانزده‌ساله، احتمالاً‌مشابهه​ دانش‌آموزِ سالِ پنجم نگاه می‌کند.

پسر بسیار بلندقامت و حدود‌آماده​ ۱.۸۵ متر بود، با موهای بلوطی‌اهمیتی​ و چشمانی که ظاهری عجیب و

آشنا به‌کوچیک‌تری​ او می‌داد: «بستگی‌بگیرید​ داره. کی می‌پرسه؟»

وینور پونتوس از شدتِ خشم‌زمان​ می‌جوشید: «تو همون آدمِ عادیِ‌روی​ آشغالی هستی که باعث شد

برادر و پسرعموهام اخراج بشن!‌نظر​ همه‌ش هم به این خاطر‌ضعیف‌تره​ که تو و اون اخلاقِ مزخرفت

جنبهٔ یه‌این​ شوخیِ ساده‌موجوداتِ​ رو نداشتید.»

خانواده‌اش از قبل در‌نظر​ آستانهٔ نابودی بود و اخراج‌ضعیف‌تره​ و دستگیریِ سه نفر از

آینده‌دارترین استعدادهایشان، تیرِ‌قراره​ خلاصی بود که‌بودیم​ از پا درشان آورد.

اعتبارشان نابود شده بود.‌محافظتِ​ ده‌ها سال طول می‌کشید تا‌کنه​ از تمامِ ضرباتِ اخیر بهبود

یابند و نامِ نیکشان را‌زمان​ از صفر بازسازی کنند. لیث‌روی​ دنبالِ یک پروفسور گشت، اما فقط

ام‌روک از نژادِ رای را پیدا‌بگیرید​ کرد که با علاقه به صحنه‌فقط​ خیره شده بود و در انتظارِ

اتفاقاتِ بعدی‌این​ دمش را‌موجوداتِ​ تکان می‌داد.

«اینکه سه تا مرد شبا‌بگیرید​ کمین کنن تا یه دختر رو‌فقط​ خفت کنن به‌سختی می‌تونه یه شوخیِ

ساده به حساب بیاد، مگه‌آماده​ اینکه طرف یه منحرف و‌اینا​ بی‌همه‌چیز باشه. انگار شما پونتوس‌ها

دقیقاً همین‌طورید. جای تعجب‌نظر​ نداره که بالکور می‌خواد‌مشابهه​ شما احمق‌ها رو بکشه.

ابله‌هایی که قدرتشون‌روی​ از مغزشون بیشتره،‌جنگل​ بهترین دستورالعمل برای فاجعه‌ن.»

فقط اسمِ بالکور کافی بود‌نظر​ تا بیشترِ حاضران به لرزه‌ضعیف‌تره​ بیفتند، اما وینور پونتوس نه.

او دنبالِ بهانه‌ای برای حمله‌موفق​ به لیث بود. توهین به‌بیان​ او و کلِ خانواده‌اش در مقابلِ

این‌همه شاهد،‌بهتر​ بیشتر از حدِ‌حال​ نیاز کافی بود.

وینور دستانش را بالا برد‌آماده​ و تظاهر کرد که فقط دارد‌اهمیتی​ شانه بالا می‌اندازد، اما بعد با

تمامِ توانش مشتی مستقیم به‌بگیرید​ سمتِ لیث پرتاب کرد. لیث‌بالکور​ نیز واکنشی متناسب نشان داد؛

یک انگشتش را بالا‌محافظتِ​ آورد و مشت را در‌کنه​ ده سانتی‌متریِ صورتش متوقف کرد.

او از جادوی نخستین برای‌نظر​ ایجادِ یک بالشتکِ هوا استفاده کرده‌بالکور​ بود و به وینور این حس

را داد که به بالشی‌موفق​ نامرئی ضربه زده است. پیش از‌آماده​ آنکه وینور بتواند مشتش را عقب

بکشد، بالشتکِ هوا منفجر شد.

انفجار چندین تیغهٔ هوا آزاد‌آماده​ کرد که آن‌قدر قوی بودند‌اینا​ تا از محافظِ یونیفرم عبور

کنند. تیغه‌ها صورتش را خراشیدند‌بگیرید​ و ظاهرش را شبیه کسی‌بالکور​ کردند که با یک گربهٔ خیابانی

جنگیده و شکست خورده است. لیث‌جنگل​ بشکن زد و موجی از هوا‌می‌شن​ پدید آورد که وینور را روی

زمین انداخت.

دانش‌آموزانی که صحنه را تماشا‌موفق​ می‌کردند زیرِ خنده زدند و‌بیان​ خونِ وینور را به جوش

آوردند. او با حرکتی روان‌حال​ دوباره روی پاهایش ایستاد و‌می‌دونستیم​ طلسمی را از یکی از حلقه‌هایش

رها کرد. طلسم قندیلِ یخی‌بگیرید​ به بلندی و ضخامتِ یک بازو‌فقط​ پدید آورد که قلبِ لیث را

نشانه رفته بود.

پیش از آنکه لیث بتواند‌سرورِ​ واکنشی نشان دهد، قندیلِ یخ‌هیولاهایی​ پودر شد، در حالی که پنجه‌ای

قوی دستِ وینور را‌گذشتِ​ می‌فشرد، تا حدی که نزدیک‌احتمالاً​ بود انگشتانش را خُرد کند.

«فکر می‌کنی داری چه‌موجوداتِ​ غلطی می‌کنی؟» پروفسور ویل‌می‌دونستیم​ آیرون‌هلم مسئولِ کلاسِ جادوی نبرد

و تخصصِ جادوآهنگری برای سالِ‌حال​ پنجم بود. او مثل یک گاوِ‌قراره​ نر عضلانی بود و تقریباً به

همان اندازه‌کوچیک‌تری​ هم صبر‌نظر​ و حوصله داشت.

وینور در حالی که بدنش‌بگیرید​ را می‌پیچاند و پایین می‌آورد تا‌فقط​ فشار را از روی انگشتانش کم

کند، ناله کرد: «اون‌محافظتِ​ شروع کرد، پروفسور! بی‌دلیل‌باز​ با جادو بهم حمله کرد.»

آیرون‌هلم با چشمانِ آبیِ‌آکادمی‌ها​ یخی‌اش به لیث خیره‌دفاعی​ شد و پرسید: «حقیقت داره؟»

لیث طوری جواب داد که‌حال​ انگار همه‌چیز را توضیح می‌دهد: «نه.‌قراره​ من لیث از لوتیا هستم و

اون یکی‌کوچیک‌تری​ از اعضای‌نظر​ خانوادهٔ پونتوسه.»

«همون لیث از لوتیا؟» آیرون‌هلم‌بگیرید​ با تکانِ مچِ دستش وینور‌بالکور​ را دوباره روی زمین پرت

کرد و با‌روی​ دستِ درازشده به‌جنگل​ سمتِ لیث شتافت.

او در حالی که مشتش‌نظر​ را به سمتِ آسمان تکان‌ضعیف‌تره​ می‌داد، ناسزا گفت: «دیدنتون مایهٔ

افتخاره. از لایکا وانمایر‌موجوداتِ​ خیلی درباره‌تون شنیدم. خدا‌می‌دونستیم​ می‌دونه چرا اون استعداد و

چهره و یه دانش‌آموزِ آینده‌دار‌حال​ نصیبش شده، در حالی که تمامِ‌قراره​ سهمِ من این لباس و یه

مشت احمقه!

«صد امتیاز منفی به‌خاطرِ حمله‌بگیرید​ به یه سال‌پایینی و صد‌بالکور​ تای دیگه منفی به‌خاطرِ اینکه

با وجودِ‌احتمالاً​ حملهٔ اول،‌محافظتِ​ بازم کتک خوردی.»

وینور ناله کرد: «چطور‌آکادمی‌ها​ می‌تونید به‌جای من حرفِ اونو‌مشابهه​ باور کنید؟ این عادلانه نیست!»

دو تا از حلقه‌های‌موجوداتِ​ هنوز شارژشده‌اش به‌خاطرِ کمبودِ‌می‌دونستیم​ امتیاز، برای همیشه خاموش شده

بودند.

«شما به مدرک نیاز‌بیان​ دارید. همهٔ آدمای اینجا‌مسلح​ شاهدِ من هستن!» دانش‌آموزانِ کوچک‌تر

عقب کشیدند، در حالی‌نظر​ که بقیه شروع به‌مشابهه​ چرخیدن و رفتن کردند.

آیرون‌هلم رو به ام‌روک کرد‌زمان​ و پرسید: «مدرک، هان؟ خب،‌روی​ بیا به روشِ تو پیش بریم.

داره راست می‌گه؟» ام‌روک‌آکادمی‌ها​ بی‌درنگ سرش را به‌دفاعی​ نشانهٔ منفی تکان داد.

«نه. اون احمقِ بی‌کله بی‌دلیل‌حال​ به گرگِ جوان حمله کرد.‌می‌دونستیم​ بعد از شکستش، با جادو حمله

کرد. بقیه‌ش‌کوچیک‌تری​ رو هم‌نظر​ که خودت می‌دونی.»

غوغایی در بینِ‌آکادمی‌ها​ جمعیتِ دانش‌آموزان به‌سازوکارِ​ پا شد: «حرف می‌زنه؟»

ناولها | novelha.net