چپتر 224: فصل 224
0فلوریا، فریا و کویلا اوایلِ بعدازظهر به خانه برگشتند. در کمالِ تعجبشان،اجازه آکادمی دستوراتی دریافت کرده بود که این سه نفر لیث را همآدمِ با خودشان ببرند. فلوریا پس از شنیدنِ این خبر، سر از پا نمیشناخت.
او هنوز به هوش نیامده بود و وضعیتش همچنان وخیم بود. برای زنده ماندن، باید مرتباًتنها بهزور به او معجون میخوراندند. سولوس برای تثبیتِ هستهٔ مانای او و ترمیمِ زخمهای داخلیِ بیشماریداشت که بر اثرِ فشارِ بیش از حد به بدنش ایجاد شده بود، مدام از نشاطبخشی استفاده میکرد.
- «بدترین قسمتش باید تموم شده باشه.گرفته لیث الان فقط به استراحت نیاز داره.» سولوسنمیداد هر یک ساعت او را کامل معاینه میکرد.
«چیزی که نگرانم میکنه ذهنشه. هنوز خبرِ مرگِ احتمالیِ محافظیاد رو نشنیده، ولی حس میکنم قلبش داره پژمرده میشه. انگارکسِ حتی تو حالتِ بیهوشی هم دست از غصه خوردن برنداشته.»–
- «بیشترِ چیزای بدی که تو این سالها دربارهٔ ماماننگهش فکر میکردم رو پس میگیرم. نهتنها لیث رو با مابیدار آورد خونه، بلکه بهترین اتاقِ مهمان رو هم بهش داد.»–
فلوریا او را روی تخت خواباند و بعد با پارچهای خیس،کند عرق را از صورتش پاک کرد. روزِ سوم از کادرِ درماننداشت یاد گرفته بود چطور به او غذا بدهد و تمیز نگهش دارد.
فلوریا اجازه نمیداد کسِ دیگریدرمان از او مراقبت کند. نمیخواستبدهد لیث وقتی بیدار میشود، تنها باشد.
برای یک آدمِ عادی که تواناییِ استفاده از جادو را نداشت، رسیدناجازه به دهکدهٔ لوتیا سفری طولانی و خستهکننده بود. دهکده در ناکجاآباد قرار داشتعادی و نزدیکترین شعبهٔ انجمنِ جادوگران که گامهای وارپ داشت، صدها کیلومتر دورتر بود.
جیرنی ارناس آدمِ عادیای نبود و به گفتهٔ خیلیها، اصلاً آدم نبود. برایوقتی رسیدن به هدفش، با سروان لوکریاس، فرماندهٔ واحدِ سپاهِ ملکه که مسئولِ محافظت ازطولانی خانوادهٔ لیث بود، تماس گرفت و وادارش کرد برایش یک گامهای وارپ باز کند.
جیرنی رسماً در مرخصی بود، اما شهرتش بهعنوانِچطور بازپرسِ سلطنتی جلوتر از خودش حرکت میکرد. سروانکسِ لوکریاس از سابقهٔ درخشان اما هولناکش خبر داشت.
- «خیلی بهتره که آدم باروزِ همچین شخصی رابطهٔ خوبی داشته باشهچطور تا اینکه بره تو لیستِ سیاهش.»–
سروان لوکریاس میدانست که احتمالاً مجبور میشود هزینهٔ دروازههای قابلحملِ دوربرددارد را از جیبِ خودش بدهد، اما اگر به این معنی بودتنها که جیرنی ارناس یک لطف به او بدهکار میشود، ارزشش را داشت.
جیرنی حتی با سادهترین لباسهایش هم بهگونهای بود که فقط یک آدمِ کر، لال ومیشود کور ممکن بود او را با یک آدمِ عادی اشتباه بگیرد. خودش از این موضوع آگاهقرار بود، برای همین پیش از در زدن، مناسبترین کلمات را برای معرفیِ خودش دستچین کرده بود.
رااز در همان نگاهِ اول فهمید زنی که روبهرویش ایستاده یک اشرافزاده است واجازه پرسید: «عصر بخیر، بانوی من. گم شدین؟» دستِ چپش را پشتِ سرش پنهان کردتواناییِ و به الینا علامت داد سلاحی بردارد و به تیستا فهماند طلسمی آماده کند.
جیرنی بهترین لبخندش را زد که باعث شد رااز زهرهترکیاد شود و گفت: «عصر بخیر، جناب.» با وجودِ جثهٔ کوچکش، راازدیگری فقط با نگاه کردن در چشمانِ او حسِ شومی پیدا کرد.
«اسمِ من جیرنی ارناسه. مادرِ فلوریا هستم، دوستدخترِبدهد لیث.» طبقِ تجربهاش، بهتر بود اخبارِ بد رامراقبت لابهلای اخبارِ خوب ساندویچ کند تا اثرشان کمتر شود.
رااز طوری به او نگاه کرد که انگار دیوانه است. لیث هیچ دوستدختری نداشت، ازمیشود این بابت مطمئن بود. زنانِ خانواده مدام شکایت میکردند که با وجودِ اینکه تولدِ سیزدهسالگیاش نزدیکقرار است، لیث هنوز با هیچ دختری قرار نگذاشته یا حتی به کسی ابرازِ علاقه نکرده است.
در موگار، دنیای جدید، بدنِ نوجوانانیاد در حدودِ سیزدهسالگی کاملاً رشد میکرد،نگهش اما تا شانزدهسالگی بالغ محسوب نمیشدند.
سنِ ازدواج برای مردان و زنان بینِ شانزده تا بیستوپنج سالگی بود. پسغذا از آن، ازدواجِ دیرهنگام محسوب میشد و پیدا کردنِ همسر بسیار سختتر بود،بیدار مگر اینکه البته، هدیهٔ نامزدی آنقدر دندانگیر باشد که فاصلهٔ سنی را بیاهمیت کند.
رااز تازه میخواست با بیادبی او راغذا دستبهسر کند که تیستا او را کنارکسِ زد و از جیرنی دعوت کرد داخل شود.
تیستا با وقاحت دروغ گفت، درست همانطور که برادرش درمراقبت طولِ این سالها به او یاد داده بود: «بانو ارناس، بالاخرهجادو دیدنتون مایهٔ افتخاره. لیث همیشه با محبت از شما حرف میزنه.»
او پیش از این هرگز نامِ جیرنی را نشنیده بود، اما لیثنگهش بارها دربارهٔ فلوریا ارناس با او صحبت کرده بود. میدانست مدتی استتنها با هم قرار میگذارند و نمیخواست رااز همهچیز را برایش خراب کند.
جیرنی دروغ را تشخیص داد،کرد اما از استعداد و تلاشییاد که پشتش بود خوشش آمد.
«ممنونم، تیستای عزیزم. بهتره همگی بشینید. باید دربارهٔ موضوعِ مهمی حرف بزنیم.» تمامِنمیداد خانواده مثلِ گچ سفید شدند. اینکه مادری به دیدنِ خانوادهٔ یک مردِ جوانتواناییِ بیاید و از موضوعی مهم حرف بزند، فقط یک معنی میتوانست داشته باشد: بارداری.
رااز نمیتوانست حرفهایش را باور کنداجازه و طوری به تیستا خیره شدنمیخواست که انگار به او زهر خورانده بود.
«صبر کن، توسوم از قضیهٔ اینیاد دوتا خبر داشتی؟»
تیستا سر تکان داد و گفت: «آره.» و احساسدرمان کرد باید بنشیند. با فکر کردن به اینکه قرار استنمیداد از برادرِ کوچکش برادرزادهای داشته باشد، ناگهان زانوهایش سست شد.
الینا که همزمان خوشحال و ترسیده بود، گفت: «چرا در موردش به ما چیزیکسِ نگفتی؟» خوشحال بود چون پسرِ عزیزش بالاخره کسی را برای دوست داشتن پیدا کردهنداشت بود. ترسیده بود چون هیچ راهِ فراری از آن وضعیت جز ازدواج وجود نداشت.
پدر شدن زندگیاش را زیرورو میکرد، چه برسد بهدیگری اینکه برای حفظِ آبروی آنها و جلوگیری از رسوایی،آدمِ مجبور بود به عضوی از خانوادهٔ همسرش تبدیل شود.
تیستا حالا پشیمان بود که رازش را اینقدر طولانی نگه داشتهتمیز است، پس گفت: «چون خودش گفت چیزی نگم! لیث گفت شما قضیهمیشود رو خیلی بزرگ میکنید و نمیخواست سرِ این موضوع بهش گیر بدید.»
حقیقت این بود که لیث نگرانِ تیستا بود. تیستا مدام او را بت میکرد وتمیز از معاشرت با پسرهای دیگر دوری میجست. بنابراین، تصمیم گرفته بود با گفتن دربارهٔ «دوستدخترش»آدمِ و کمی اغراق کردن، به او کمک کند تا از این وابستگی به برادرش دست بردارد.
حالا نقشهاش نتیجهٔ عکس داده بود. والدینش میتوانستند تیستا را مثلِ یک کتاب بخوانند؛کسِ وحشتِ او مثلِ آتشی در یک روزِ تابستانی بهسرعت پخش شد. الینا سعی کرد برایرسیدن مهمانشان چای دم کند، اما دستانش آنقدر میلرزید که نمیتوانست قوریِ کوچک را نگه دارد.
جیرنی عمداً این سوءتفاهم رادارد ایجاد کرده بود تا همهٔمراقبت آنها را در مشتش بگیرد.
جیرنی آنها را نشاند و در حالی که خودشغذا نوشیدنیِ گرم را آماده میکرد، گفت: «نگران نباش، الینایمراقبت عزیزم. بذار من انجامش بدم.» او چای را به آرامبخ
«چرا چیزی به ما نگفت؟ فکر میکردیم داره امتحانِ سومِ آکادمی رو میده.»غذا الینا زد زیرِ گریه. حتی با اینکه میدانست پسرش زنده و سالم است، بازمیشود هم نمیتوانست از نگرانی برای سرنوشتِ او و احساسِ رنجش از دروغهایش دست بردارد.
جیرنی دستِ الینا رایاد میانِ دستانش گرفت وبدهد سعی کرد دلداریاش بدهد.
«این کار رو کرد تا از شما محافظت کنه. باور کنید هیچ کاری از دستتون براش برنمیاومد.باشد من سه روزِ گذشته رو فقط گریه کردم و نگران بودم که نکنه دیگه هرگز دخترهای کوچکم روانجمنِ نبینم. دادم او رو به خانهٔ من منتقل کنن تا مطمئن بشم بهترین درمانهای ممکن رو دریافت میکنه.
خاندانِ ارناس گامهای وارپِ خصوصی داره. اینجوری بهترین درمانگرانِ پادشاهیبدهد میتونن تو چند ثانیه به عمارت برسن. نمیتونستم مردی رونمیخواست که جانِ دخترم رو نجات داده، به دستِ غریبهها بسپارم.
لیث و فلوریا بیشتر از یک ماههسوم که با هم قرار میذارن و بعدبدهد از اینهمه اتفاق، ما دیگه عملاً یک خانوادهایم.»
با اینکه لحنِ جیرنی پر از همدردی بود و صدایش از شدتِ احساساتنمیداد تقریباً میلرزید، در درون داشت بابتِ این اجرای سوزناکش به خودش تبریک میگفت.تواناییِ با خواندنِ حالوهوای اتاقِ نشیمن، تصمیم گرفت وقتِ وارد کردنِ ضربهٔ نهایی است.
«لیث هنوز به هوش نیومده، اما مطمئنم وقتی بیدار بشه، برای بهبودی از اینبیدار تجربهٔ وحشتناکی که از سر گذرونده به خانوادهاش نیاز داره. من از قبل وسیلهٔخستهکننده حرکتمون رو آماده کردم. هر چقدر که لازم باشه، مهمانانِ افتخاریِ من خواهید بود.»
«ممنونم، خیلی ممنونم.» الیناکادرِ دستِ جیرنی را چنان فشردغذا که گویی طنابِ نجاتش است.
در حالی که زارزار گریه میکرد، گفت:سوم «لیث خیلی خوششانسه که دوستی مثلِ شمابدهد داره. ما هرگز سخاوتتون رو فراموش نمیکنیم.»
یکی رفت، دودرمان تای دیگه مونده. جیرنیغذا با خود فکر کرد.
وقتی جیرنی به خانه برگشت، تقریباً غروب شده بود. زمستانبدهد در راه بود و روزها کوتاهتر میشدند. حتی با کمکِ دارویوقتی آرامبخش، مدتی طول کشیده بود تا خانوادهٔ لیث بتوانند حرکت کنند.
بعد از اطلاع دادنپاک به رنا، او اصرارکادرِ کرده بود که همراهشان بیاید.
جیرنی با دیدنِ اینکه فلوریا هنوز کنارِ تختِ لیث است و دارد سینهنمیداد و بازوهایش را با پارچهای خیس میشوید تا عرقش را پاک کند، غافلگیرتواناییِ و خوشحال شد. میدانست که فلوریا میتواند این کار را با جادو انجام دهد.
این یعنی، حتی اگر خودِ فلوریا هنوز متوجهکسِ نشده بود، علاقهٔ دخترش به او آنقدر عمیق ریشهباشد دوانده بود که با تماسِ فیزیکی احساسِ آرامش میکرد.
جیرنی لبخند زد. قطعهٔکادرِ دیگری از پازل خودبهخودچطور سرِ جایش قرار گرفته بود.
عاشقِ وقتیم که یهپاک نقشه اینجوری خوب پیش میره.درمان جیرنی در دل شادی کرد.
گفت: «فلوریایکادرِ عزیزم، بایدیاد استراحت کنی.»
اون پفِ زیرِ چشمات و این فداکاریتنمیداد حتماً دلِ مادرشوهرت رو به دست میاره. درمیشود واقع این چیزی بود که در سر داشت.
«ممنون مامان. داشتم فکر میکردم بهمحض اینکه کارم اینجا تموم شد، یه چرتیدارد بزنم.» لبخندِ فلوریا خسته بود، اما از اینکه مادرش بهجای غُر زدنِ همیشگی نگرانشعادی بود، قدردانی میکرد. از زمانِ ملاقاتش در آکادمی، مادرش بهاندازهٔ اوریون باملاحظه شده بود.
«فوراً میگم یه حمامِ گرم برات آماده کنن ودرمان ملحفههای تمیز روی تختت بکشن. تو لایقِ یه خوابِ راحتِنمیداد شبانهای.» فلوریا منقبض شد، درست همانطور که جیرنی امیدوار بود.
«ممنون، ولی فکر کنم همینجا بمونم.» صدای فلوریا فاقدِ مهربانیِ پیشین بود ونمیداد حالا از همان عزمِ سرسختانهای لبریز شده بود که جیرنی در طولِ سالهاتواناییِ یاد گرفته بود هم دوستش داشته باشد و هم از آن متنفر باشد.
«برای یه خانم شایسته نیست کهاجازه تو یه اتاق با یه مردِ جوانوقتی بخوابه، حتی اگه اون مرد بیهوش باشه.»
جیرنی در حالی که گوشش به صدای قدمهایی بود که نزدیک میشدند،نگهش تظاهر به مخالفت کرد. طبقِ برآوردهایش، برای استفاده از این شرایطِ غیرمنتظره، بایدباشد چند ثانیهٔ دیگر زمان میخرید و یکی دو بار به فلوریا سیخونک میزد.
«تو سختیِ زیادی کشیدی، با این حال تقریباً دو روزهیاد که از کنارش تکون نخوردی.» به نظر میرسید جیرنی واقعاًکسِ نگران است، حتی با ارادهٔ خودش چشمانش را اشکی کرد.
«باید بیشتر مراقبِ خودت باشی. بذار کادرِ درمانبدهد چند ساعت جات رو بگیرن، تو به استراحتمراقبت نیاز داری. وقتی بیدار بشی، لیث هنوز همینجاست.»
«برام هیچ اهمیتی نداره که شایسته هست یاکسِ نه!» فلوریا چنان بلند فریاد زد که حتیتنها سروان لوکریاس در لوتیا هم میتوانست صدایش را بشنود.
«تا وقتی بیدار نشه یا خانوادهاش نرسن،گرفته از اینجا بیرون نمیرم! نمیخوام تو یهاجازه جای غریبه و بینِ آدمهای غریبه بیدار بشه!
میدونم این فقط یه خرافاته، اما اگه حتی یک دریاد میلیون شانس باشه که حضورِ یه فردِ نزدیک که نگرانشه بهدیگری بهبودیاش کمک کنه، حاضرم هر چقدر که طول بکشه همینجا بمونم!»
فلوریا تازه میخواست هر چه درچطور دل دارد نثارِ مادرش کند کهاجازه ورودِ ناگهانیِ الینا حرفش را برید.
جیرنی با لحنی عذرخواهانه، انگار که همهچیز یک سوءتفاهمدیگری بوده است، گفت: «گلِ کوچکِ من، فقط منظورم اینآدمِ بود که حداقل اول باید رضایتِ خانوادهاش رو بپرسی.»
وقتی یک ثانیه بعد پدر و خواهرهای لیث واردِ اتاق شدند، فلوریانگهش فهمید که مادرش او را بازی داده است. رنگش پرید و اینتنها کار باعث شد چشمانِ پرخون و پفِ تیرهٔ زیرشان بیشتر به چشم بیاید.
الینا به تخت رسید و از وضعیتِ پسرش وحشتزده ماند. بدنش شبیه یک جسدِ خشکیدهتمیز شده بود، موهایش خاکستری شده و چین وچروکهایی روی صورت و دستانش ظاهر شده بود.آدمِ به نظر میرسید از آخرین باری که او را دیده بود، دههها پیرتر شده است.
تنفسش مقطع، اما منظم بود. بعد از اینکه تیستا او را سه بار معاینه کرددیگری و به بقیهٔ خانواده اطمینان داد که با وجودِ ظاهرِ لیث جانش در خطر نیست، الینالوتیا رو به فلوریا کرد و دستانش را میانِ دستانِ خود گرفت و بیوقفه آنها را بوسید.
«خیلی ممنونم که تمامِ این مدت کنارِ پسرم بودی. نمیدونیمراقبت چقدر میترسیدم که تو همچین لحظهای تنها باشه. اون واقعاًتواناییِ پسرِ خوششانسیه که همچین دوستدخترِ فوقالعاده و زیبایی پیدا کرده.»
سپس الینا او را در آغوش گرفت و کمی بعد تمامِ خانواده در یک آغوشِ گروهیِ طولانی به اوکند پیوستند. فلوریا مثلِ لبو سرخ شده بود؛ نه فقط به این خاطر که از حرفهایی که جلوی خانوادهٔ لیث زدهقرار بود از خجالت آب شده بود، بلکه به این دلیل که نمیتوانست جلوی مقایسهٔ خودش با خواهرهای لیث را بگیرد.
صرفنظر از قدش، آنها از هر لحاظ یک سر و گردن ازچطور او بالاتر بودند. چهره، انحناهای بدن و حتی بوی طبیعیشان فرسنگها بهتر ازوقتی او بود. تیستا کسی بود که بیشتر از همه اعتمادبهنفسش را خُرد میکرد.
تیستا به این خاطر که از سنینِ خیلی کم درمانهاینگهش لیث را دریافت کرده بود، پوستی بینقص و انحناهایی نرم درمیشود تمامِ جاهای درست داشت و حتی قدش تقریباً هماندازهٔ فلوریا بود.
فلوریا از قدردانی و کلماتِ محبتآمیزشان تحتتأثیر قرار گرفته بود،مراقبت اما دخترِ نوجوانِ نامطمئنِ درونش مدام به او غُر میزد وجادو با نقلقول از پروفسور مانوهار، او را «یک چوبخشکِ تخت» مینامید.