چپتر 383: فصل 383
0«دروازهٔ وارپِ موقتبسته رو برپا کن.کاملاً باید حرف بزنیم.»
صدایش از خشم میجوشید. لیث قابِ فلزی را از آویزِ رنجر بیرون آورد وخطرناکه پورتال را سرهم کرد. وقتی با مانای او و چند کریستالِ مانا نیرو گرفت،شاید تنها چند دقیقه طول کشید تا کامیلا همراه با چند جادوگرِ ارتش از راه برسد.
زندانیان به کمکِ فوری نیاز داشتند. دروازه به نیروی بسیار بیشتری نیاز داشت تاغیرنظامیها امکانِ انتقالِ اینهمه آدم را به بلیوس فراهم کند؛ جایی که میتوانستند مراقبتِ مناسبیمیآمد دریافت کنند. پس از بررسیِ سریعِ مکان با راهنماییِ لیث، پرسنلِ ارتش شوکه شدند.
رنجرها واحدی زبده بودند. با این حال، حتی بعدشوکه از اینکه با چشمانِ خودشان دیدند، باورش سخت بود کهاینکه اینهمه مجرم بدونِ حتی یک تلفات از بین رفته باشند.
ستوان کامیلا یهوال، مسئولِ لیث، در آستانهٔ سردردِ شدیدی بود و گفت: «دیوونه شدید؟»چقدر زنی در اواخرِ دههٔ بیستسالگی با موهای بلندِ سیاه بود که آنها را دماسبینکردید بسته بود. چشمانِ بادامیشکلی داشت که از نظرِ لیث او را کاملاً بانمک میکرد.
«قرار بود بهمحضِ اینکه ارزیابی کردید وضعیت چقدر خطرناکه،بهمحضِ گزارشتون رو بدید. کارِ عجولانهٔ شما خودتون و غیرنظامیهاعجولانهٔ رو به خطر انداخت. چرا درخواستِ نیروی پشتیبانی نکردید؟»
شاید به خاطرِ فلوریا بود، اما لیث از زنانِ مقتدرکارِ خوشش میآمد. حالا که میتوانست او را از نزدیک ببیند،نکردید فقط یک صدای دلنشین نبود، بلکه کاملاً جذاب هم بود.
«چون اولین دشمنی که باهاش درگیر شدم لو داد که سازمان باواحدی سلفِ من معامله داشته. اونا میدونستن یه رنجرِ جدید قراره از راهسخت برسه. من تونستم غافلگیرشون کنم چون زودتر از پیشبینیشون به این مکان رسیدم.
فکر کردم اگه نیروی پشتیبانی خبر کنم، همدستشون میتونه بهشون هشدار بده و بهشونچقدر وقت بده تا گروگانها رو از بین ببرن و فرار کنن.» لیث با وقاحت دروغشاید میگفت. او این داستان را در حالی که منتظرِ کامیلا بود از خودش درآورده بود.
انگیزهٔ واقعیاش این بود که هیچ شاهدی نداشته باشد. بردههاارزیابی هیچ درکی از جادو نداشتند و غارتگران هم اگر ادعا میکردندغیرنظامیها او تناسخِ آرتان، شاهِ دیوانه، است، هیچکس حرفشان را باور نمیکرد.
لیث پیشبینی میکرد که با توجه به بازپرسِ سلطنتیای که پرونده را درخودتون دست میگرفت، سه زندانی بین چند روز تا یک هفته برای زندگی وقتمقتدر داشتند. عدالتِ پادشاهی در چنین شرایطی همانقدر که بیرحم بود، سریع هم بود.
کامیلا با آهی گفت: «حرفتون منطقیه. با این حال، بایدشدند با من تماس میگرفتید. اگه شکست میخوردید، ارتش یه رنجرچشمانِ رو از دست میداد و اون آدما هم جونشون رو.»
«چطور تونستیددماسبی بهتنهایی اینهمهبادامیشکلی آدم رو بکشید؟»
لیث وِردِ کوتاهی خواند که یک نامرده راقرار برخیزاند و گفت: «من متحدانم رو از بینِبدید کسانی انتخاب میکنم که نمیتونن بهم خیانت کنن.»
«استراتژیِ تفرقه بنداز و حکومتوضعیت کن. خیلی هوشمندانه بود که ازعجولانهٔ تعدادِ خودشون علیه خودشون استفاده کردید.»
شاید از اونکنند احمقهایی نیست کهمکان عقدهٔ قهرمانبازی دارن.
کامیلا در حالی کهبادامیشکلی با رضایت لبخند میزد،میکرد این را از ذهن گذراند.
«این سطح از مهارتنظرِ در نکرومنسی توی پروندهتون ثبتبهمحضِ نشده. بعداً باید بهروزش کنیم.»
لیث با چیزی که امیدوار بود بهترین و جذابترین لبخندش باشد،عجولانهٔ پاسخ داد: «امیدوارم بتونیم سرِ شام در موردش بحث کنیم. منخاطرِ هیچ جای خوبی رو توی بلیوس نمیشناسم، پس به شما میسپارمش.»
کامیلا ریزدریافت خندید: «دارید باسریعِ من لاس میزنید؟»
«خب، بله. ما رتبهٔ یکسانی داریم و صدای شما تنها راهِ ارتباطیِکردید من با دنیای متمدن برای ماههای آیندهست. فکر میکنم باید همدیگه روانداخت بهتر بشناسیم. در ضمن، امیدوارم تنها آرزوی یه رنجرِ تنها رو رد نکنید.»
«بچه، اصلاً میدونی من چند سالمه؟» هنوزمیکرد داشت ریز میخندید و هنوز «نه» نگفتهخطرناکه بود. لیث این را به فالِ نیک گرفت.
«شاید بیست؟» چشمانش را ریز کرد، انگار داشت با تمامِ توان روی پاسخ تمرکزغیرنظامیها میکرد. دروازهٔ وارپِ لیث برای یک ثانیه درخشید و به بازپرسِ سلطنتی اجازه دادمیآمد به آنها ملحق شود. فقط یک ثانیه طول کشید تا او حالوهوا را بخواند.
«لاس زدن تو صحنهٔ قتلعام یهکممکان کلیشهایه، ولی معمولاً برای یخشکستن جوابواحدی میده. حداقل برای من که اینطوره.»
ستوان یهوال دستبسته از چرخاندنِ موهایشکاملاً برداشت و خبردار ایستاد.
لیث سلامِ نظامی داد وکاملاً گفت: «بازپرس ارناس. دیدنِ شماارزیابی اینهمه دور از خونه، افتخارِ غیرمنتظرهایه.»
«راحت باشید ستوانها. لیث، من طرفدارِ کارتم. برای همین وقتیکارِ شنیدم تو هم درگیری، خواستم این پرونده رو به مننکردید بسپارن. منو ببر پیشِ زندانیها، خیلی حرفها داریم که بزنیم.»
لیث جیرنی را تابررسیِ سردابی که راهزنِ موقرمز درشوکه آن بازداشت بود، همراهی کرد.
بازوانش هنوز خُرد شده بود و دستبند زدن بهقرار او فایدهای نداشت. پاهایش به دیواری زنجیر شده بودکارِ و بهزور فضای کافی برای دراز کردنِ پاهایش داشت.
جیرنی با لحنی بیاحساسنظرِ پرسید: «بازپرس جیرنی ارناسقرار هستم. حاضری حرف بزنی؟»
«همهچیز رو بهت میگم، ولی معامله میکنم. برام مهم نیست با بقیهشما چیکار میکنی، فقط میخوام آزاد بشم و دستهام هم سالم باشن.» چهرهاشاما از درد در هم رفته بود، اما با سرکشی به بازپرس نگاه میکرد.
غارتگر با خودش فکر کرد: اگه حرف بزنم،پرسنلِ کارم تمومه. این سلیطه هیچ کاری نمیتونه باهامحال بکنه که اون رنجر تا الان نکرده باشه.
جیرنی با پوزخندی بیرحمانه جواب داد: «چه با معامله چه بیمعامله، حرف میزنی.»وضعیت و با انگشتانِ کشیدهاش ضربهای به فضای بینِ گردن و استخوانِ ترقوهٔ زندانیدرخواستِ زد. مجرم چند بار سرفه کرد و بعد خواست به زندانبانش ناسزا بگوید.
هیچ کلمهایبسته از دهانشنظرِ خارج نشد.
«ببین عزیزم، اگه به دستهٔ عصبیِ اونجا ضربه بزنی، اول قربانی بیحس میشه، بعدغیرنظامیها دردِ غیرقابلتوصیفی رو تجربه میکنه.» لیث حرفهای جیرنی را به خاطر سپرد. میدید کهمیآمد زندانی دارد رنگپریدهتر میشود. درد هنوز شروع نشده بود، اما ترس از قبل آنجا بود.
«حالا تا منتظرِ اعترافیم، میشه بهممکان بگی بینِ تو و اون افسرِواحدی خوشگل چیزِ جدیای هست یا نه؟»
لیث شانه بالابسته انداخت: «تازه باهاشکاملاً آشنا شدم. چطور مگه؟»
«میدونم به من ربطی نداره،کاملاً ولی لطفاً باهام راه بیا.ارزیابی آیا بانو ورهنی تو لوتیا منتظرته؟»
«نه. وگرنه از مسئولم نمیخواستم باهام بیاد سرِگزارشتون قرار.» لیث از این اتهام رنجید. او هرگزانداخت به هیچکدام از دوستدخترهای قبلیاش خیانت نکرده بود.
جیرنی با خوشحالی فریاد زد: «عالیه! میدونی که من همیشهشدند طرفدارت بودم. هنوزم فکر میکنم تو و فلوریا زوجِ بینقصی میشید.خودشان وقتی فریا بهش گفت چقدر نگرانِ خوشبختیش بودی، خیلی خوشحال شد.»
لیث سرخ شد. زندانی پایش را به زمینمیکرد میکوبید؛ حالا مشتاق بود حرف بزند. جیرنی مسائلِگزارشتون مهمتری در دست داشت، برای همین نادیدهاش گرفت.
«بذار روراست باشیم عزیزم. تو آهنربای دردسری، درست مثلِ خودم تو سنِ تو.چقدر روزِ اولِ کاریت افتادی وسطِ یه کابوس. مهم نیست چقدر تو دنیا پرسه بزنیمنکردید یا چند نفر رو بکشیم، خلأِ درونِ آدمایی مثلِ ما هرگز از بین نمیره.
ما هیولاییم، ولی این به اونچقدر معنی نیست که باید تنها بمونیم.»شما دستِ لیث را در دستانش گرفت.
«پادشاهی به ما نیاز داره تا هیولاهای واقعی رو دور نگه داریم. اگه از صدمه زدنحال به بقیه نترسی و خودت رو همونطور که هستی بپذیری، میتونی جایگاهت رو تو دنیا پیدا کنی.یهوال دفعهٔ بعد که مرخصی گرفتی به این موضوع فکر کن. فلوریا هم الان مجرده.» جیرنی چشمک زد.
لیث پس از اینکه به جیرنی قول داد در تماس باشد، او راوضعیت با کارش تنها گذاشت. پیش از آنکه دهکده را برای ازسرگیریِ گشتزنیاش ترکدرخواستِ کند، کامیلا یک دروازهٔ وارپِ قابلحملِ جدید و رونِ تماسش را به او داد.