چپتر 137: فصل 137
0هرچند ورودش برای اعضای چنگالها مغرورانه و پرهیجان به نظر میرسید، لیث در واقع کاملاًبهت مستأصل بود و سولوس هم دستِکمی از او نداشت. لحظهای که آن مردِ طعنهزن حضورشکشید را فاش کرد، لیث فهمید که از چاله درآمده و به درونِ آتشفشان افتاده است.
آن افراد هر کسی که بودند، در شاخهٔ جادوی بُعدی چنان به استادی رسیده بودند کهمیکنم آن را به یک هنر تبدیل کرده بودند. لیث فقط میتوانست بدود یا پرواز کند، اما دربرید برابرِ حریفی که میتوانست فضا را تا بزند، بلینک کند یا جابجایی بزند، این کار بیفایده بود.
تنها گزینهاش این بود که واردِ میدان شود ودربارهٔ آنها را چنان سریع بکشد که حتی نفهمند ازبهت کجا خوردهاند. وقتش بود که محدودیتهای بدنِ جدیدش را بسنجد.
اول ازواردِ همه بایدشود آرایهگر رو بکشیم.
لیث خبر نداشت سری که به سمتِ نزدیکترین دشمن پرتاب کرده،اگه دقیقاً متعلق به همان هدفش بوده است؛ پرتابی چنان خشن کهشده باعث شد هر دو سر بر اثرِ شدتِ برخورد متلاشی شوند.
تنها امیدمون اینه که قبل از اینکه یهروی آرایهٔ دیگه بچینه پیداش کنیم، وگرنه به فنا میریم.اگه تنها نکتهٔ مثبت اینه که طلسمهای آرایهگر خیلی کُندن.
سولوس جواب داد:تمرکزت «تو تمرکزت روکشتن بذار روی کشتن.»
«من تا جایی که بتونم دربارهٔسریع حریفامون اطلاعات جمع میکنم. اگه کوچیکترینوقتش نشونهای از جادوی آرایهگر ببینم، بهت میگم.»
متأسفانه واحدِ چنگالها فقط از افرادِ کهنهکار تشکیل شده بود، بنابراین بهمحضِ اینکه لیث سرِ سیفیت رامتأسفانه برید، تنها یک ثانیه طول کشید تا به خود بیایند و دوباره صفآرایی کنند. کسی که لیث باکنند آن ضربهٔ سرِ نامتعارف کشته بود، صرفاً بیش از حد نزدیک بود و نتوانست از پرتابه جاخالی بدهد.
فاریون نگال، ژنرالِ گروه، بیدرنگ دستوراتِ رمزگذاریشدهای صادر کرد کهجایی افرادش آمادهٔ اجرای آنها بودند. عنصرِ غافلگیری دیگر از دست رفتهبهت بود و لیث هنوز باید با نُه نفرِ دیگر روبهرو میشد.
«سیاه دو! سرخ سه! سفید چهار!» با وجودِ اینکه هدف فقط یک بچه بود، نگال تاکتیکِ بسیارببینم تهاجمیای به کار برد. باورِ او این بود که مهم نیست حریف کیست، هرگز نباید او راخود دستکم گرفت، هرگز نباید سستی کرد و تا زمانی که مرگِ هدف تأیید نشده، هرگز نباید حرف زد.
دو نفر از ماهرترین متخصصانِ نبردِ تنبهتن او را میکشتند، یا در بدترین حالت،بدنِ او را مشغول نگه میداشتند؛ در همین حین سه متخصصِ میانبرد آنها را پوششدقیقاً میدادند و زمانِ کافی میخریدند تا چهار جادوگرِ دوربرد به این درگیری پایان دهند.
لیث که برای هزارمین بار از زمانِ تولدش در زمین به بختِ بدش لعنت میفرستاد، آماده شد تاواحدِ با دشمنانی که به سمتش میآمدند روبهرو شود. ابتدا هستهٔ مانایش را تا مرزِ محدودیتش تحتِ فشار گذاشتضربهٔ و هالهٔ فیروزهای ساطع کرد که فضای اطرافش را با مانایی چنان متراکم پوشاند که هوا به ترقوتوروق افتاد.
سپس بدنش را با هر شش عنصر آمیخت و همزمان یکی از طلسمهای جدیدش راجمع با بیشترین سرعتِ ممکن اجرا کرد. آن دو عضوِ چنگالها یک مرد و یک زنبهمحضِ بودند؛ اولی از ترکیبِ شمشیر و سپر استفاده میکرد و دومی دو شمشیر در دست داشت.
عطشِ خون و جنون چنان چهرههایشان را در هم پیچیدهحریفامون بود که حتی یوریال هم وقتش را تلف نمیکرد تا بهواحدِ این فکر کند که آیا آن زن جذاب است یا نه.
سولوس به او هشدار داد: «مراقبسریع باش! تمامِ تجهیزاتشون در سطحِ سپاهه! حتیمحدودیتهای به نظر میرسه خالکوبیهاشون هم افسونشده باشن.»
«شانسِ منو ببین. واسه دفعِ تیغههایدربارهٔ افسونشده یه سلاحِ لعنتی نیاز دارم،کوچیکترین ولی هنوزم از پسِ قیمتهای آکادمی برنمیام!»
بخشی از خالکوبیها ناپدید شد و سرعتشان را مانندِ یک معجونِ درجهبالا افزایش داد، که به آنهااگه اجازه داد پیش از آنکه لیث اجرای طلسمش را تمام کند، به او برسند. آنها در دوثانیه جهتِ مخالف قرار گرفتند و لیث را مجبور کردند تا یک نقطهٔ کور در میدانِ دیدش ایجاد کند.
در کمالِ تعجبشان، لیث حتی سعی نکرد حرکاتِ هر دویحریفامون آنها را با چشمانش دنبال کند. در عوض، به مردِمتأسفانه سپردار پشت کرد و فقط روی زنِ دوشمشیره متمرکز شد.
با این حال آنها تمرکزشان را از دست ندادند و حملهای دوشاخه را اجرا کردند که دراول آن هر ضربه برای گیر انداختنِ طعمه طراحی شده بود، تا جاخالی دادن از حملاتِ شریکشان راخشن دشوارتر کند. اما لیث بینقص از همهٔ آنها جاخالی داد، حتی از ضرباتی که از پشت سرش میآمدند.
همان تبادلِ اول بیش از حدِ نیاز کافی بودجمع تا نگال بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد، و اوواحدِ را مجبور کرد همین حالا باورش را زیر پا بگذارد.
نگال فریاد زد: «دارید چیکار میکنید احمقها؟! اون گاردِکشتن کامله! سرخ، سفید، عقبنشینی کنید!» برای جلوگیری از فرارِکوچیکترین هدفشان، نگال شروع به چیدنِ آرایهٔ جادوی ضدِ هوایی کرد.
برای کسری از ثانیهبذار چنگالها خشکشان زد و فکردربارهٔ کردند ژنرالشان دیوانه شده است.
گاردِ کامل یک طلسمِ رایجِ شوالیهٔ جادوبکشد بود که هالهای کروی و آبیرنگ بهبدنِ شعاعِ ۱٫۶۵ متر در اطرافِ اجراکننده ایجاد میکرد.
به لطفِ گاردِ کامل، شوالیهٔ جادو هیچ نقطهٔ کوری نداشت. هر چیزیکوچیکترین که واردِ این کره میشد شناسایی میشد و به او اجازه میدادبهمحضِ بدونِ اینکه حتی نگاه کند، با دقتی جراحیگونه ضدحمله بزند و جاخالی بدهد.
اما حرفی که نگال زد منطقی نبود. هالهٔ فیروزهای کهجایی هدفشان را احاطه کرده بود شعاعی بیش از بیست مترببینم داشت؛ چیزی که همهٔ آنها از روی تجربه میدانستند غیرممکن است.
قرار بود بُردِ طلسم، حتی در ردهٔ ۵، فقط بهاندازهٔ طولِاطلاعات بازو بهعلاوهٔ طولِ سلاح باشد. وقتی غریزه و انضباطشان به کار افتادکهنهکار و وادارشان کرد از دستور اطاعت کنند، دیگر خیلی دیر شده بود.
لیث پیش از این چرندیاتِ شبیهِ مربیهای فوتبالحتی را نادیده گرفته بود، اما حالا نگال بابسنجد زیر پا گذاشتنِ اصولش، خودش را لو داده بود.
سولوس بهمحضِ اینکه الگویجایی انرژی را تشخیص داد، فریادجمع زد: «آرایهگر در ساعتِ سه!»
لیث از این فرصت استفاده کرد و در حالی که بازوانش را دراز کردهاطلاعات بود، با حرکتی که برای دشمنانش هیچ معنایی نداشت، بهسمتِ نگال هجوم برد. درشده آن فاصله، بهراحتی میشد از هر طلسمی که از یک انگشتر شلیک میشد جاخالی داد.
تیمهای سرخ و سفید بدونِ اینکه خواندنِ وِردشان را متوقف کنند،اطلاعات عقب رفتند تا فاصلهشان را با طعمه حفظ کنند، در حالیافرادِ که تیمِ سیاه سرسختانه در تعقیبش بود. اما مشکلشان دو جنبه داشت.
لیث برای تعقیبکنندگانش خیلی سریعآنها بود و هیچکس در تالونهاکجا از وجودِ جادوی روح خبر نداشت.
پیچکهایی از مانای ناب و نامرئی، سریع همچون مار، فضایمیکنم میانِ شکارچی و طعمه را طی کردند و دورِ سرِکهنهکار نگال پیچیدند. طلسمها از هر طرف بر سرِ لیث باریدند.
توانست از بعضیهایشان جاخالی بدهد، اما بقیه را مجبور شد به جان بخرد تااطلاعات تمرکزش را از دست ندهد. اجازه داد ترکیبِ اثراتِ تلفیقِ زمین و یونیفرمش بیشترِ آسیببنابراین را دفع کند، در حالی که تلفیقِ نور زخمها را بهمحضِ باز شدن احیا میکرد.
با هر قدمی که برمیداشت، نیروی جادوییِ لیث آنقدر قویحریفامون میشد که بر محافظهای افسونشدهٔ نگال غلبه کند و سرش راواحدِ پیش از آنکه مثلِ بادکنک بترکاند، بهشکلی وحشتناک از ریخت بیندازد.
بُردِ جادوی روح پیشتر در همانسریع زمانی که خانوادهٔ کنت لارک را نجاتمحدودیتهای داده بود، به ۵۰ متر رسیده بود.
حالا میتوانست تا جایی که چشمِدربارهٔ لیث کار میکرد ضربه بزند، اما هرچهنشونهای از هدف دورتر میشد، اثراتش ضعیفتر بود.
خب، آرایهگر افتاد. هشتتای دیگه مونده. اگه یکم شانسکشتن بیارم، شوکِ استفادهام از جادوی روح باید چند ثانیه گیجشوننشونهای کنه و کلی وقت بهم بده تا شرایطو برابر کنم.
با این حال، شانس یارِ بیوفایی بود. چیزی که لیث نادیده میگرفت،جمع چون هیچچیز از ارتش نمیدانست جز آنچه از فیلمها یاد گرفته بود،تشکیل این بود که در چنین واحدهای منسجمی فقط دو نوع ژنرال وجود داشت.
آنهایی که مرگشان روحیه را نابود میکرد و همانطور که لیث امیدواروقتش بود آنها را به سیبلِ متحرک تبدیل میکرد، و آنهایی که مرگشانسمتِ سربازان را به شیاطینِ تشنهبهخونی تبدیل میکرد که از مرگ ترسی نداشتند.
فاریون نگال به دستهٔ دوم تعلق داشت. بیشترِ اعضایجمع تالونها یا سایکوپتهایی خالی از حسِ همدلی بودند یاواحدِ قاتلانی خونسرد؛ آنها به هیچچیز جز خودشان اهمیت نمیدادند.
کشتنِ نگال معادلِ قطع کردنِ شریانِ حیاتیشان بود؛ آنها هیچ ایدهای نداشتنددربارهٔ که چطور بدونِ او بیرون از میدانِ نبرد زنده بمانند. چند نفریواحدِ حتی از او سپاسگزار بودند که پیش از اعدامشان نجاتشان داده بود.
تکتکِ آنهاداد این موضوع راروی به خود گرفتند.
بدتر از همه اینکه، سرتیپ فیتا برویت،بکشد فردِ دومِ فرماندهی، بهسرعت خونسردیاش را بازیافتبدنِ و نگذاشت اوضاع به آشوب کشیده شود.
«سیاهِ چهار! سرخِ دو! سفیدِبتونم دو! نذارید مرگِ ژنرال هدرمیکنم بره. اون لعنتی رو بکشید!»
سرتیپ برویت عضوِ سابقِ سپاهِ ملکه بود. بهلطفِ دانشِکشتن او دربارهٔ پروتکل و تجهیزاتِ سپاه بود که مأموریتکوچیکترین تا زمانِ مرگِ سیفیت اینقدر بیدردسر پیش رفته بود.
برخلافِ بقیه، او پیشتر کسی را دیده بود که با این سرعت حرکت کند. زمانیکوچیکترین برویت عضوِ محافظانِ ملکه بود و سرعتِ غیرانسانیاش را به چشم دیده بود. در جریانِبرید یک کمین، ملکه پیش از آنکه محافظانش حتی بتوانند تکان بخورند، سه مهاجم را کشته بود.
حالا در ذهنش بالاخره همهچیز منطقی به نظر میرسید و تمامِ سؤالاتش جوابی پیدابدنِ کرده بودند. اینکه چرا شش عضوِ سپاه برای محافظت از یک آدمِ عادیِ بیاهمیتدقیقاً فرستاده شده بودند. اینکه چرا دستمزدشان حتی با استانداردهای تالونها به طرزِ عجیبی بالا بود.
فریاد زد:روی «این حرومزادهجایی عضوِ خانوادهٔ سلطنتیه!»
«باید سریع کارو تمومجواب کنیم، قبل از اینکهروی کسی رو بفرستن دنبالش بگرده!»
همه در تالونها دستکم یک بار داستانِ برویت را شنیده بودند.اطلاعات هیچکس هرگز حرفش را باور نکرده بود و فکر میکردند اینافرادِ توهمی از زمانِ تازهکاریِ اوست. اما حالا همهچیز عوض شده بود.
برویت نمیتوانست باور کند که نگال چنین اطلاعاتِ ارزشمندی را از آنها پنهانمحدودیتهای کرده باشد. میدانست که حتی ژنرال هم داستانش را جدی نگرفته بود، اما باپرتاب آنهمه دقت و وسواسی که داشت، چنین بیاحتیاطیای از او بعید به نظر میرسید.
من چیام؟!
لیث نتوانست جلویکُندن پوزخندِ درونیاش بهتمرکزت این چرندیات را بگیرد.
اول میگن حرومزادهٔتمرکزت کنت لارکم، حالاکشتن هم مالِ ملکه؟
سولوس به اومیدان هشدار داد: «دوتا دشمنِبکشد دیگه دارن نزدیک میشن!»
لیث فقطروی توانست نفسِجایی راحتی بکشد.
دقیقاً همونخیلی چیزی کهجواب درمانگر تجویز کرده.
سپس، طلسمی را که پیشتر اجراکشتن کرده بود فعال کرد و دنیایجمع اطرافش را در تاریکی فرو برد.