---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 651: فصل 651 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 651: فصل 651

0

فلوریا گفت: «فکر می‌کنم باید با افسرِ فرمانده‌مان تماس بگیریم. به‌عنوانِ یک انسان، فقط دلم می‌خواهد‌ولی​ از این مکانِ کابوس‌وار فرار کنم. با این حال، به‌عنوانِ یک سرباز، فکر می‌کنم دست‌کم باید‌زود​ مطمئن شویم که با باز کردنِ دروازه‌های کولا، وحشتی باستانی را به جانِ پادشاهیِ گریفون نینداخته باشیم.»

لیث سر تکان داد. واقعاً امیدوار بود دستورِ عقب‌نشینی دریافت کنند. در‌حک‌شده​ این صورت، فقط کافی بود سولوس یک بار بر فرازِ چشمهٔ مانا‌شود​ به هیئتِ برجش دربیاید تا هر زمان که می‌خواست بتواند به آنجا برگردد.

سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «اگه جواب بده. زمین‌داشت​ طوری افسون شده که جادوی زمین روش اثر نذاره و حتی‌سطحش​ اگه چشمهٔ مانا تصاحب نشده باشه، بیشترِ انرژیش رو کولا می‌کشه.

«شاید اون‌قدر انرژیِ جهان نمونده باشه‌پیوندِ​ که بتونم به هیئتِ برجم دربیام،‌طوری​ چه برسه به اینکه بخوام وارپ کنم.»

فلوریا آویزِ ارتشی‌اش را از داخلِ آویزِ بُعدی‌اش بیرون آورد و سعی کرد‌لعنتی​ با ستادِ فرماندهی تماس بگیرد. برخلافِ دستگاه‌های غیرنظامی، آویزِ ارتباطیِ ارتش کریستال‌های مانای‌هم‌زمان​ سبزی داشت که از کریستالِ آبی پشتیبانی می‌کردند و سیگنالش را تقویت می‌کردند.

با این حال، تمامِ رون‌های حک‌شده روی سطحش‌سیگنالش​ غیرفعال بودند. مجبور شد مانای خودش را به‌بودند​ آن تزریق کند تا دست‌کم رونِ اضطراری روشن شود.

«لعنتی، دلیلش رو نمی‌دونم ولی الان سیگنال خیلی‌مانای​ افتضاحه. لطفاً یه کمکی بهم بکن. نمی‌تونم هم‌زمان‌تقویت​ هم حرف بزنم و هم این‌قدر تمرکز کنم.»

با کمکِ لیث، خیلی زود هولوگرامِ فرمانده بریون‌اگه​ میانشان پدیدار شد. فلوریا تمامِ اتفاقات و تلفاتی‌روش​ را که متحمل شده بودند به او گزارش داد.

بریون مشتش را روی میز کوبید و گفت: «لعنت بر این شانس! باید همان لحظه‌ای که‌ولی​ فهمیدید آنجا یک مجتمعِ نظامی است با من تماس می‌گرفتید! گروهِ اکتشافیِ شما برای این نوع‌زود​ شناسایی مناسب نیست. حضورِ مورخان الزامی است، اما به جادوآهنگرهای استاد و آرایه‌گرهای بسیار بیشتری نیاز دارید.»

لیث هرگز او را عصبانی ندیده بود، حتی در طولِ‌تمامِ​ حوادثِ اوتره. وقتی با دقتِ بیشتری نگاه کرد، متوجه شد‌کند​ که اشتباه کرده است. فرمانده عصبانی نبود، بلکه نگران بود.

فلوریا پاسخ داد: «با کمالِ احترام، قربان، آن موجود به‌محضِ اینکه قدم به داخلِ کولا‌سیگنالش​ گذاشتیم حمله کرد، با وجود اینکه حتی تحریکش هم نکرده بودیم. هیچ تضمینی وجود ندارد‌روشن​ که حتی اگر واردِ محوطه نمی‌شدیم، به‌محضِ پایین آوردنِ گاردِ دفاعی‌مان به ما حمله نمی‌کرد.

«آن موجود توسطِ یک شیءِ بردگی کنترل می‌شد، بنابراین با وجودِ محدود‌طوری​ بودنِ اراده‌اش، به‌هیچ‌وجه موجودی بی‌عقل نبود. همچنین، فکر می‌کنم اولین دستورِ شما‌انرژیش​ این می‌بود که خطری را که این مجتمع برای پادشاهی دارد ارزیابی کنیم.»

بریون آهی کشید و گفت: «حق با شماست. آن اودی‌ها مکار بودند. اگر آرایه‌ها‌دلیلش​ را نابود نمی‌کردید، به‌محضِ باز شدنِ در شما را می‌کشتند، در حالی که برداشتنِ‌بزنم​ آرایه‌ها آن موجودِ قارچی را آزاد کرد تا در اولین فرصت شما را بکشد.

«در حالتِ عادی به شما دستور می‌دادم از آنجا خارج شوید و منتظرِ نیروی کمکی بمانید، اما اصلاً نمی‌دانیم‌تزریق​ اودی‌ها چه تدابیرِ احتیاطیِ دیگری در نظر گرفته‌اند. علاوه بر این، حالا که دروازه‌های کولا باز است، نمی‌توانیم این خطر‌حرف​ را بپذیریم که کسی از تونل‌ها بیاید و خدا می‌داند چه تله‌هایی را فعال کند یا اسرارِ اودی‌ها را بدزدد.

«حتی بدتر از آن، ممکن است چیزی شما را تا سطحِ زمین تعقیب کند و اگر‌تقویت​ درگیری‌ها به داخلِ معادن کشیده شود، تلفاتِ ما غیرقابل‌محاسبه خواهد بود. در حالِ حاضر، وظیفهٔ شما نگهبانی‌دلیلش​ از مجتمع است و باید مطمئن شوید که هیچ‌چیز به آن وارد یا از آن خارج نمی‌شود.

«به‌محضِ اینکه خانوادهٔ سلطنتی تصمیمشان را بگیرند، به‌اگه​ شما اطلاع می‌دهم. این موضوع حتی برای من هم‌اثر​ بزرگ‌تر از آن است که به‌تنهایی تصمیم بگیرم. تمام.»

به‌محضِ پایانِ مکالمه، فلوریا آویزِ ارتباطی‌اش را‌تزریق​ به داخلِ شیءِ بُعدی‌اش برگرداند و یک منطقهٔ‌نمی‌دونم​ سکوت پدید آورد تا کسی صدایشان را نشنود.

فلوریا پرسید: «دست‌کم حالا‌کریستالِ​ دستوراتمان را داریم. می‌توانی‌سیگنالش​ چیزِ غیرعادی‌ای در تونل‌ها ببینی؟»

چشمانِ لیث با بینشِ حیات‌ارتباطیِ​ درخشید و پیش از پاسخ‌داشت​ دادن، نگاهی به اطراف انداخت:

«هیچ‌چیز، اما این زیاد مهم نیست. وقتی تک‌ها حمله کردند،‌بده​ تا وقتی که خیلی دیر نشده بود متوجهشان نشدم و به‌خاطرِ‌نشده​ آرایه‌هایی که ساختمان‌های کولا را احاطه کرده‌اند، نمی‌توانم داخلشان را ببینم.»

فلوریا گفت: «اَه، امیدوار بودم خبرِ خوبی بشنوم. کویلا گفت که اودی‌ها چطور‌لعنتی​ از برده‌ها و گولم‌ها برای انجامِ کارهای پستشان استفاده می‌کردند. مگر اینکه توانسته‌هم‌زمان​ باشند یک موجودِ نامیرای دیگر را زندانی کنند، وگرنه حتماً با گولم‌ها روبه‌رو می‌شویم.

«از آنجا که کولا یک پایگاهِ نظامی است، باید تعدادِ‌تمامِ​ زیادی از آن‌ها آنجا باشند، آن هم تا دندان مسلح.‌کند​ آیا بینشِ حیات می‌تواند آن‌ها را ببیند یا از دیدش پنهان‌اند؟»

لیث پاسخ داد: «آن‌ها نیروی زندگی ندارند، اما می‌توانم‌سبزی​ جریانِ مانایشان را ببینم، پس باید بتوانم به‌موقع خبرتان‌رون‌های​ کنم. البته مگر اینکه حقه‌ای مثلِ تک‌ها پیاده کنند.»

وقتی بقیهٔ اعضای تیمِ اکتشاف بیدار شدند، دیگر ظهر شده بود.‌زمین​ کهولتِ سن دشمنی شکست‌ناپذیر بود و برخی از پروفسورها آسیبِ شدیدی‌باشه​ دیده بودند که مجبورشان می‌کرد بیش از یک روز استراحت کنند.

کویلا و موروک به‌طرزِ شگفت‌انگیزی پرانرژی بودند. هیچ نشانه‌ای از خستگی در‌شود​ آن‌ها دیده نمی‌شد و هر کدام به‌اندازهٔ دو نفر غذا خوردند. یوندرا هنوز‌نمی‌تونم​ خسته به نظر می‌رسید، اما حرکاتش حالا سبک‌تر و چابک‌تر از قبل بود.

پس از اینکه فلوریا همه را در جریان گذاشت و توضیح داد‌حک‌شده​ که بعد از بیهوش شدنشان چه اتفاقاتی افتاده است، پروفسور گاکو، رهبرِ‌شود​ تیمِ اکتشاف، چند نفسِ عمیق کشید تا آرام شود و سپس گفت:

«هرچند اعتراف به این موضوع برایم دردناک است،‌مانای​ اما حق با بریون است. این تیم برای کاوش‌تمامِ​ در شگفتیِ تاریخیِ عظیمی مثلِ کولا اصلاً مناسب نیست.»

با شنیدنِ واژهٔ «شگفتی»، پروفسورهایی که هنوز عزادار بودند، به تمامِ اراده‌شان نیاز‌افسون​ داشتند تا او را خفه نکنند؛ دستیارانِ بازمانده هم همین حس را داشتند. با‌اون‌قدر​ این حال، همه دندان روی جگر گذاشتند و اجازه دادند حرفش را ادامه دهد.

«تیمِ ما هنوز قدرتمند است، اما ما پروفسورها استقامت و سرعتِ لازم برای اینکه‌دلیلش​ واقعاً مفید باشیم را نداریم. بی‌تجربگیِ دستیارانمان هم یک نقطه‌ضعف است؛ کالیل نزدیک بود‌بزنم​ همهٔ ما را به کشتن بدهد. بدتر از همه اینکه اودی‌ها واقعاً مکار بوده‌اند.

«در تمامِ سال‌های تجربه‌ام، هرگز با آرایه‌هایی که این‌همه لایه تله داشته باشند روبه‌رو نشده بودم، و نه با موجوداتی به‌رونِ​ این قدرتمندی. دروغ نمی‌گویم، من هم نشان دادم که باری روی دوشِ تیم هستم. اگر همان‌طور که می‌خواستم آرایه‌ها را دست‌نخورده‌تمرکز​ نگه می‌داشتیم، ما را به کشتن می‌دادند. حتی اگر به طریقی زنده می‌ماندیم، فکر نمی‌کنم می‌توانستم آن جانورِ جادویی را شکست دهم.

«هنوز نمی‌فهمم رنجر ورهن چطور شکستش داد، اما‌مانای​ می‌توانم بگویم اگر آن قارچ در سطحِ یک جانورِ‌تمامِ​ امپراطور بود، ما الان اینجا مشغولِ این گفتگو نبودیم.»

همه، از جمله لیث، در تأییدِ این حرف سر تکان دادند.‌زمین​ او در گذشته فقط با یک جانورِ امپراطورِ بیدارنشده روبه‌رو شده بود‌بیشترِ​ و حتی آن موقع هم برای شکست دادنش به کمک نیاز داشت.

حالا بسیار قوی‌تر و مجهزتر بود، اما پس از رویارویی با آن قارچِ‌لعنتی​ هوشمند، فهمید که مسئله فقط میزانِ قدرتِ حریف نیست، بلکه به این هم‌هم‌زمان​ بستگی دارد که آن موجود چقدر برای آماده کردنِ زمینِ مبارزه وقت داشته است.

اگر هاگ‌ها قرن‌ها برای‌کریستالِ​ تکثیر شدن وقت نداشتند،‌سیگنالش​ حریفِ بسیار آسان‌تری می‌بودند.

سپس لیث برای بقیهٔ گروه‌ارتباطیِ​ توضیح داد که چطور از آن‌کریستالِ​ رویارویی جان به در برده است.

گاکو با شنیدنِ ماجرای کابلی که‌پیوندِ​ آرایه‌ها را تغذیه می‌کرد، گفت: «خدایان،‌طوری​ غرورِ اودی‌ها دیگر واقعاً خجالت‌آور است.»

«اگر آن نقطه‌ضعفِ مهلک را نداشت، می‌توانست یک کشفِ پیشگامانهٔ دیگر باشد. اگر برای مهروموم کردنِ‌ولی​ ساختمان‌ها هم از همین روش استفاده کرده باشند، رفتن به داخلشان بخشِ آسانِ ماجرا خواهد بود، در‌هولوگرامِ​ حالی که رویارویی با چیزی که آنجا انتظارمان را می‌کشد، ممکن است به قیمتِ جانمان تمام شود.»

ناولها | novelha.net