چپتر 28: فصل 28
0«جامعهٔ جادوگران مثلِ یه جامعهٔ جداگانهستلازم و درست مثلِ هر جامعهای، سلسلهمراتبِبگذرونه روشنی داره. اول از همه آدمهای عادیان.
هر کسی میتونه از جادوی روزمره استفاده کنه، اما بُردشون بهزوربگذرونه به ۲ متر میرسه و نمیتونن هیچ کارِ پیچیدهای انجام بدن. اونامیبری حتی آدم به حساب نمیان. بیشترِ جادوگرا بهشون میگن گاو و گوسفند.
بعد نوبت به کسایی مثلِ تو میرسه که میتوننشدن از هر شش عنصر استفاده کنن، میتونن کارای پیچیدهجاهطلبیهای با جادو انجام بدن، اما آموزشِ جادوییِ درستی ندیدن.
به اونا — چه مرد باشن چه زن — میگنلذت جادوگرِ خودآموخته و ریشههای واقعیِ جامعهٔ جادوییان، همونایی که جادوگرا میتوننوقفِ انتظار داشته باشن بچههای بااستعدادی تو جادو ازشون به دنیا بیاد.
حتی با اینکه غیرمعمول به نظر میرسه، گاهی یه جادوگرِعضوِ خودآموخته میتونه تو یه آکادمیِ جادو پذیرفته بشه و به یهزندگی جادوگرِ تمامعیار تبدیل بشه، درست مثلِ اتفاقی که برای من افتاد.
یه جادوگرِ خودآموخته بسته به استعدادش معمولاً تو یه دهکده یابگذرونه شهر یه درمانگرِ محلی میشه. تبدیل شدنِ یه جادوگرِ خودآموخته بهلذت یه جادوگرِ واقعی حتی از اونم غیرمعمولتره، اما اصلاً نادر نیست.
اصطلاحاتی مثلِ جادوگر، ساحره، افسونگر یا وارلاک، همگی فقط کلماتِ متفاوتیان برایجادویی توصیفِ کسی که تونسته تو یه آکادمیِ جادو ثبتنام کنه و دورهٔلذت پنجسالهٔ لازم برای شناخته شدن بهعنوانِ یه عضوِ واقعیِ جامعهٔ جادویی رو بگذرونه.
تو اون مرحله، آدم فقط باید دنبالِ جاهطلبیهای خودش بره. اگه از زندگیشخصیِ تو دربار لذت میبری، میتونی جادوگرِ شخصیِ یه اشرافزاده بشی. بقیه هم انتخاببکنن میکنن که تمامِ عمرشون رو وقفِ مطالعهٔ جادو یا ساختنِ آرتیفکتهای خاص بکنن.
تا وقتی که هیچ کارِ مفیدی برای توسعهٔ پادشاهی یاعضوِ انجمنِ جادوگران انجام ندی، فقط یه جادوگر باقی میمونی، مهماگه نیست چقدر قوی باشی یا با آزمایشهات به چه دستاوردی برسی.
یادت باشه، هیچ جادوگری رو نمیشه مجبور کرد طلسمها یاجادویی کشفیاتش تو زمینهٔ جادو رو به اشتراک بذاره. حتی خودِزندگی پادشاه هم نمیتونه علناً این قانون رو زیر پا بذاره.
اما چیزی که برای خودت نگهپنجسالهٔ میداری هیچ ارزشی برای جامعه نداره، دربگذرونه نتیجه هیچ امتیازِ شایستگیای هم برات نمیاره.
فقط با به اشتراک گذاشتنِ دانشت یا استفاده از اونلذت برای انجامِ کارایی که پادشاهی یا انجمنِ جادوگران ازشون سودِعمرشون زیادی میبرن، میتونی به مقامِ جادوگرِ اعظم ارتقا پیدا کنی.
اونا برای جادوگرا هموندورهٔ حکمی رو دارن که دوکهابهعنوانِ و مارکیها برای اشراف دارن.
و در نهایت، مَگوس وجود داره. مَگوس کسیه کهعضوِ قدرتش فقط با امتیازِ شایستگیِ برجستهاش در حقِ جامعه واگه دانشی که با انجمنِ جادوگران به اشتراک گذاشته برابری میکنه.
یه مَگوس معمولاً برای کسایی که بعد ازشناخته اون میان، درکِ عمیقتری از جادو و ابزارهایی برایدنبالِ رسیدن به پایههای بهتر نسبت به پیشینیانشون فراهم میکنه.
یه مَگوس برای جادوگرا مثلِ پادشاهه، و برای آدما مثلِ یه خدا. خیلی بهندرتاشرافزاده پیش اومده که بیشتر از یکی ازشون وجود داشته باشه. هروقت هر کشوری دومفیدی یا چند مَگوس داشته باشه، میگن تو دورانِ طلاییِ خودشه و همهچیز امکانپذیر میشه.»
لیث اصلاً تحتتأثیر قرار نگرفت.
«در واقع، فقط یه لقبِ پرزرقوبرقه که یه پیرمردِ خرفت بعدبگذرونه از اینکه حسابی دوشیدت، بهت میندازه. نمیدونم با مَگوس شدن فقطلذت احساسِ غم میکنم یا کلاً تمامِ عزتنفسم رو از دست میدم.»
نانا از اینهمه بیاحترامی خشمگین شد و غرید: «تولهسگِ گستاخ! بدونِ مَگوسهاییجادویی مثلِ لوکرا و میراثشون، آدمایی مثلِ من هرگز فرصتِ قبولی تو امتحانِلذت ورودیِ هیچ آکادمیای رو پیدا نمیکردن، مهم نیست چقدر کوچیک یا بیاهمیت باشه.
این کار همچنان یه امتیازِ ویژهبره برای کسایی میموند که استعدادِ خارقالعادهای دارن،شخصیِ یا از خانوادههای اشرافی یا جادویی میان.
اون فقط با نوشتنِ اون کتاب،لازم با میلِ خودش برتریِ بزرگی رو کهاون نسبت به بقیهٔ همتایانش داشت، فدا کرد!»
لیث سر تکان داد.
«من جورِ دیگهای میبینمش، استاد. به نظرِ من، شما استعدادِ خارقالعادهای دارین.جادویی اگه تو گذشته حتی آدمای بااستعدادی مثلِ شما هم پذیرفته نمیشدن، تولذت درازمدت باعث میشد جامعهٔ جادویی تحلیل بره، اگر نگیم کلاً نابود میشد.
به دنیا اومدن تو یه خانوادهٔ ثروتمند یازندگی بااستعداد فقط منابع و آموزشِ بیشتری به آدمبقیه میده، اما استعداد تو همون بدوِ تولد تعیین میشه.
بنابراین لوکرا اون کتاب رو نه از روی خوشقلبی، بلکه برایجادویی اصلاحِ یه نقصِ خطرناک تو جامعهٔ جادویی نوشته. درسته که جادودربار اجازه میده کیفیت بر کمیت غلبه کنه، اما هنوزم قدرت تو تعداده.
بدونِ آدمایی مثلِ شما، یا شاید حتی مثلِ من، خونِ تازهٔ کافی وجودمرحله نداشت و جادو دیر یا زود از بین میرفت. به همین دلیله کهاشرافزاده نمیتونم کتابش رو یه هدیه ببینم. اون به ما نیاز داشت، اونم بدجور.»
نانا دهان باز کرد تا لیث را سرزنششناخته کند، اما حرفش را خورد. پیش از آنکهباید دوباره حرف بزند، مدتی در فکر فرو رفت.
«لعنتی، لیث، مادرت تو بچگی هر چی بهت داده بخوری، کاش منم تو سنِاشرافزاده تو داشتمش. هرگز از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، با این حال الانم میتونمتوسعهٔ اونقدر حقیقت پشتِ حرفات حس کنم که اونا رو بهعنوانِ چرتوپرتِ یه بچه رد نکنم.»
با حسرت آهِ عمیقی کشید.
«کاش منم تو جوونیهام اینقدرلازم عمیق بودم. اونموقع از خیلیجادویی از اشتباهاتِ احمقانه جلوگیری میکردم.»
آره، حتماً. یه مردِ بالای سی سال که از زمینبهعنوانِ اومده و نتونه این چیزا رو بفهمه، یه احمقِ تمامعیاره.بره نظامِ آموزشی اینجا یا روی زمین هیچ فرقی با هم نداره.
یا راهیه برای پولدارا تا ازبره شرِ یه مقدار از عذابوجدانشون بابتِمیتونی خرپول بودن خلاص بشن، یا تجلیِ ترسهاشونه.
ترس از اینکه وقتی نیاز دارن، دکتر، وکیل یابهعنوانِ هیچ کمکِ حرفهایِ دیگهای نداشته باشن. اگه فقط بچهدارخودش شدن برای نیازشون کافی بود، قرنها پیش مدرسهها رو میبستن.
درِ اتاقِ انتظارِدورهٔ نانا باز شد. اولینشدن مراجعهکنندهٔ روز رسیده بود.
نانا سعی کرد طعنه بزند، اما چونلازم هنوز درگیرِ حرفهای لیث بود، لحنِ مناسبی نداشت:مرحله «وقتِ پول درآوردنه. سؤالِ دیگهای از پیشگفتار داری؟»
«فقط یکی. شاید لازم باشهخودش یادداشت بردارم. چیزی هست کهلذت بتونم برای نوشتن ازش استفاده کنم؟»
نانا پس از اینکه مطمئن شد زن و بچهای که تازه واردِبگذرونه اتاقِ انتظار شدهاند فقط به یک معاینهٔ پزشکی نیاز دارند، مؤدبانه ازمیبری آنها خواست یکی دو دقیقه صبر کنند و گفت: «البته که هست.»
نانا و لیث به اتاقِ مطالعهاش برگشتند. آنجابهعنوانِ نانا کتابِ بزرگ و قطوری با جلدِ سختِجاهطلبیهای قرمزرنگ به او داد. صفحاتش کاملاً سفید بود.
«این اولین گریموارِ تو میشه. حسابی قدرشلازم رو بدون. کاغذ ذاتاً کمیاب و گرونه.اون وزنی فروخته میشه و از نقره هم باارزشتره.»
لیث از این خبر جا خورد.بره کتاب ۲۷ سانتیمتر طول، ۱۷ سانتیمتر عرضشخصیِ و ۳ سانتیمتر ضخامت داشت. غولپیکر بود.
لیث برای دومین بار در زندگیِ جدیدش به لکنت افتاد و گفت: «مـ-من...اون نمیدونم چی بگم. باورم نمیشه همچین کاری برام کرده باشین، حتماً یه ثروتِشخصیِ هنگفت براتون آب خورده. عمیقاً تحتتأثیر قرار گرفتم.» اشکی در چشمانش حلقه زد.
نانا از تهِ دل خندید.
«اوه! اوه! اوه! اینهمه عاقل و بازم اینقدر سادهلوح.شدن معلومه که نمیکردم! پول که علفِ خرس نیست. اگهجاهطلبیهای دستِ من بود، چند صفحه هم برات بس بود، وروجک.»
گرمای قلبِ لیث بهجاهطلبیهای همان سرعتی که آمدهزندگی بود، از بین رفت.
«پس بایدتونسته از کیدورهٔ بابتش تشکر کنم؟»
نانا گفت: «کنت لارک، دیگه کی؟ اون اشرافزاده شیفتهٔ جادوئه، بهمحض اینکهاون از شاگردیت خبردار شد اینو برام فرستاد. حالا بیشتر درس بخون ومیتونی کمتر فک بزن. تو اینجایی که جادو یاد بگیری، نه اینکه گپ بزنی!»
نانا با عجله رفت،ثبتنام به این امید که اتاقِشدن انتظارش از بیمار پر نشود.
لیث دوباره پشتِ میز نشست و به خواندن ادامهدربار داد. بیشترِ مطالبِ کتابِ لوکرا برایش حرفِ تازهای نداشت. خودشتمامِ با آزمون و خطاهای بیشمار آنها را کشف کرده بود.
فقط توانستتونسته با حسرتدورهٔ آهی بکشد.
«کاش بهمحض اینکه دوباره متولدلازم شدم این کتاب رو داشتم.جادویی خدا میدونه امروز چقدر قوی میبودم.»
هروقت لیث چیزِ قابلتوجهی پیدا میکرد، آن را در گریموارش مینوشت. لیث نمیتوانست بهاون دستخطِ بدش اعتماد کند، برای همین انگشتش را در دوات فرو میبرد و بعداشرافزاده با استفاده از جادوی آب جوهر را روی صفحه پخش میکرد و سپس خشکش میکرد.
نتیجه یک صفحهٔ کامل بود که با خطاطیِ بینظیری نوشتهلذت میشد، حتی در صورتِ لزوم تصویرسازیها را هم کپی میکرد،عمرشون آن هم به انگلیسیِ بینقص. همهٔ اینها فقط در یک ثانیه.
لیث در دل خندید: «آه آه آه! من اصلاً بهعضوِ رمزِ مخفی نیاز ندارم. تو این دنیا من تنها کسیاماگه که انگلیسی حرف میزنه. رازهای من تو گریموارم در امانن.»
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنیلازم گفت: «در هر صورت در امانبگذرونه میموندن. بُعدِ جیبیِ منو فراموش نکن.»
«یه لایه محافظتِ بیشتر هیچوقتدورهٔ ضرر نداره. چیزی به اسمِبهعنوانِ احتیاطِ بیش از حد وجود نداره.»
لیث بخشهای مربوط به آتش، آب، باد و خاک رالذت کاملاً بیروح یافت. تقریباً همهچیزهایی را که در کتاب نوشته شدهوقفِ بود از قبل میدانست، اما هر کلمه را با دقت خواند.
نانا فقط تا وقتِ ناهار به او اجازهٔ خواندن داد، بعدجادویی مجبور شد به خانه برگردد و روالِ قبلیاش را از سردربار بگیرد و زمانِ شکار را از صبح به بعدازظهر تغییر دهد.
سه روز طول کشید تا به بخشِ جذاب برسد. لیث میدانستبگذرونه که چون خودآموخته است، جادوی نور و تاریکی ضعیفترین مباحثش هستند.لذت هرچه باشد، آنها تنها دو عنصری بودند که روی زمین وجود نداشتند.
یک هفتهٔ تمام را روی بخشِ نور و تاریکیشدن وقت گذاشت، یادداشتهای بیشماری برداشت و در نهایت فهمید کهخودش استادیاش بر آن عناصر چقدر سطحی و خام بوده است.
«شگفتانگیزه، واقعاً شگفتانگیزه. درکِ عمیقِ لوکرا از نور و تاریکیلذت همیشه منو تحتتأثیر قرار میده. توصیفش از جریانِ مانا توعمرشون بدنِ بیمار بینظیره. خودم هرگز به همچین چیزی فکر نمیکردم.
تازه الان میفهمم چرا تو یه بخشِ مشترک در موردشونعضوِ نوشته. نور و تاریکی عناصرِ جداگانهای نیستن، بلکه دو روی یهزندگی سکهان. تاریکی برای درمانِ بیماریها و مشکلاتِ مادرزادی اهمیتِ فوقالعادهای داره.
وقتی تمامِ این دانشِ جدید رو کاملاً جذب کنم، شاید حتیبگذرونه بتونم تیستا رو برای همیشه درمان کنم. اگه واقعاً بتونم اینلذت کار رو بکنم، تو دیدگاهم نسبت به مَگوس بودن تجدیدنظر میکنم.»
لیث آن بخش را بارها و بارها خواند، تا اینکه مطمئنعضوِ شد چیزی را از قلم نینداخته است. قدرتِ جادوییاش چندان افزایش نیافتهدربار بود، اما درکش اکنون برای هر شش عنصر در سطحِ دیگری بود.
لیث مطمئن بود که میتواند به پایههای حتی قویتری دستلذت یابد و جادوی روح و جادوی همجوشیاش را نیز بهبودعمرشون بخشد. اما در کنارِ اعتمادبهنفسش، تردیدهای تازهای هم شکل گرفت.
«هرچی بیشتر یاد میگیرم، کمتر با عقل جور درمیاد.بهعنوانِ چطور ممکنه نانا با اینهمه دانشی که تو دستشخودش داشته، تو این سالها نتونسته باشه تیستا رو درمان کنه؟
چرا برای کشتنِ بارونت تراهان و پسرششدن هم به نشانههای دست نیاز داشت و همدنبالِ به وِرد؟ یه بشکن زدن باید کافی میبود.»
لیث تصمیم گرفت این سؤالات را تا زمانی که کتابِ لوکرا راجادویی کاملاً درک کند، به تعویق بیندازد. شاید یک عنصرِ کلیدی را از قلممیبری انداخته بود، یا شاید هم به آن آسانی که به نظر میرسید نبود.
نانا از اینکه فهمید او کلِ کتاب را فقطدربار در یک هفته تمام کرده است، خوشحال شد و بیدرنگتمامِ اولین کتابِ طلسمِ جادوی ردهٔ ۱ را به او داد.
«بذار ببینیم تو اجرایدورهٔ جادو هم به اندازهٔشدن تئوریش خوبی یا نه.»
لیث کتاب را از دستانش گرفت و با آن مثلِ سنگِبگذرونه قیمتیِ باارزشی که ممکن بود بهراحتی بشکند رفتار کرد. با وقارلذت به سمتِ میزش رفت و با اشتیاقِ فراوان کتاب را باز کرد.
هرگز تصورتوصیفِ نمیکرد تا ایندورهٔ حد ناامید شود.
«این دیگه چهدنبالِ گوهیه؟ کتابِ طلسمبره باید اینشکلی باشه؟»
سولوس برای اولین باردورهٔ در زندگیاش ناسزا گفت: «بهبهعنوانِ هستهام قسم، این چرتوپرت چیه؟»
لیث و سولوس هر دو آنقدر مات و مبهوت بودندجادویی که نتوانستند حرفِ دیگری بزنند. برای همین، کتاب را بستند،زندگی دوباره بازش کردند و دیدند که هیچ تغییری نکرده است.
انتظار داشتند پر از دستورالعملهایی دربارهٔ نحوهٔ دستکاریِ جریانِ مانا در بدنِجادویی جادوگر باشد، یا اینکه چطور بهتر با انرژیِ جهان ارتباط برقرار کنند تامیبری طلسمهایی به دست آورند که قدرتشان با آنچه از قبل میدانستند قابلمقایسه نباشد.
اما در عوض تنها چیزی که پیدا کردند، ترکیبِ عجیبی از یک کتابِ هجی کردنبشی و یک دفترچهٔ راهنمای نشانههای دست بود. بماند که آنها از قبل تمامِ آن طلسمهایپادشاهی ردهٔ ۱ را میدانستند، فقط با نامهای متفاوتی که لیث در طولِ زمان اختراع کرده بود.
«کرهٔ انفجاری فقط یه گلولهٔپنجسالهٔ آتشینه، یخِ شکافنده هم دقیقاً همونجادویی نیزهٔ یخیِ منه، اگه بدتر نباشه.»
لیث به پیشگفتار برگشت و متوجه شدشدن که این کتاب را یک مَگوس ننوشتهباید است و فقط مجموعهای از رایجترین طلسمهاست.
با خواندنِ دستورالعملهای کرهٔ انفجاری، لیث متوجه شدشناخته که نویسنده چقدر روی اهمیتِ اجرای نشانههای دست بهدنبالِ ترتیبِ درست و با حرکاتِ دقیق تأکید کرده است.
حتی وِرد هم به هجاها تقسیم شده بود تا به شاگرد کمک کندشخصیِ تلفظ و لهجهٔ درست را یاد بگیرد. لیث پس از نگاهی گذرا بهبکنن کلِ کتاب، نتوانست هیچ اشارهای به نحوهٔ اجرای آنها با جادوی خاموش پیدا کند.
لیث که رفتهرفتهثبتنام گیجتر میشد، برایلازم مشورت پیشِ نانا رفت.
«ببخشید لیث، یادم رفته بود که رفتن از جادوی روزمرهٔ خاموش که ساده و آسونه به جادویخودش واقعی که خیلی پیچیدهتره، چقدر ناامیدکننده و دردناکه. فقط جادوی ردهٔ ۰ رو میشه بهصورتِ خاموش اجرامطالعهٔ کرد. تمامِ ردههای بالاترِ جادو هم به نشانههای دست نیاز دارن و هم به هجی کردنِ درستِ وِرد.»
سرِ لیث چنانتونسته گیج میرفت کهپنجسالهٔ مجبور شد لحظهای بنشیند.
در دل گفت: «این اصلاً با عقل جورزندگی درنمیاد. من همیشه برای نیزههای یخی و گلولههای آتشینمانتخاب از جادوی خاموش استفاده میکنم. وگرنه الان زنده نبودم.»
سپس فکریتونسته ناگهانی دردورهٔ ذهنش جرقه زد.
«شاید من واقعاً خاصم. شاید چون از زمین اومدم، ازجادویی یه نوع جادوی متفاوت استفاده میکنم. شاید من یه جور برگزیدهام!»دربار لیث از این فکر هم ترسید و هم احساسِ غرور کرد.
حرفهای سولوس ناگهان آبِثبتنام پاکی را روی دستششناخته ریخت: «هیچکدوم از اینا نیست.»
«ممنون بابتِ اینهمهدنبالِ اعتماد. خیلی لطف کردی.اگه پس توضیحِ تو چیه؟»
لیث میتوانست حس کند که ذهنِلازم سولوس با چنان سرعتی میچرخد کهبگذرونه دنبال کردنِ استدلالش برای او سخت بود.
«اگه فرضیهام درست باشه، پس تو هم مثلِ لوکرا سیلوروینگجادویی و تمامِ مَگوسهای گذشته و حال، یکی از معدود آدمهایزندگی این دنیا هستی که واقعاً از جادوی راستین استفاده میکنی.»