چپتر 255: فصل 255
0سولوس با خودش فکر کرد: «همین الانش هم دیدنِ اینسنگهایی اتاق یه جور پیشنمایشه. کی میدونه کِی واقعاً بهش میرسیم؟مانای اگه تمامِ کاری که میتونه بکنه همین باشه، پس خیلی افتضاحه.»
لیث جواب داد: «موافقم.»
در واکنش بهدرونِ تعجبِ او اضافه کرد:همهچیز «همجوشیِ ذهن، یادت رفت؟»
سولوس یک لحظه احساسِ حماقت کرد، اما بعد ایدهٔ دیوانهواری به سرش زد که مورمور به جانِ لیثفیل انداخت. لیث روی سنگریزهٔ کوچکی وسطِ خیابان تمرکز کرد و با استفاده از جادوی روح سعی کرد آنحتی را تکان دهد. لیث میتوانست حس کند که پیچکهای مانایش در هوا حرکت میکنند و دورِ سنگ میپیچند.
تکان دادنش به اندازهٔ تکان دادنِ یک فیل سخت بود. لیث پیش از تسلیم شدن، مجموعهای از طلسمهای جادویحسِ روزمره را هم امتحان کرد. آتش فقط نقطهای به اندازهٔ سرِ سوزن را سیاه کرد، آب نتوانست آن را یخنمیشناخت بزند — حتی با وجودِ اینکه هوا از قبل سرد بود — و جادوی زمین هم نتوانست تَرَکی رویش بیندازد.
«بیفایدهست. آره، میتونیم حتی ازتصویرِ این فاصله هم جادو کنیم،همهچیز اما اثرش ناچیزه. مگه اینکه...»
لیث روی ناحیهٔ اطرافِ برج تمرکز کرد و تصویرِ درونِ آینه هم متناسبتکتکِ با آن تغییر کرد. میتوانست همهچیز را در شعاعِ ۲۵ متری ببیند ومیداد بشنود، انگار تکتکِ سنگهایی که بدنِ سولوس را میساختند، چشم و گوشِ خودش بودند.
حتی میتوانست به ارادهٔ خودش از بینشِ حیات و حسِ مانای سولوس استفاده کند کهدادنش به او اجازه میداد تمامِ حیوانات و جانورانِ جادوییِ آن حوالی را تشخیص دهد. وقتی جادویسرِ روزمرهٔ آب را روی یک درختِ خشکیده اجرا کرد، اثری معادلِ یک طلسمِ ردهٔ ۱ داشت.
لیث از این کشف سر از پا نمیشناخت: «حرفمو پس میگیرم. اصلاً هم مزخرف نیست. نه تنهابینشِ میتونم ازش برای گشتزنی تو تمامِ منطقهٔ تحتِ پوششش استفاده کنم، بلکه میتونم در حالی که برجمعادلِ و چشمهٔ مانا بهم نیرو میدن، طلسم هم اجرا کنم. این یه پیشرفتِ فوقالعاده برای تواناییهای دفاعیمونه.»
سولوس با خودش فکر کرد:تصویرِ «برام سؤاله که کدوم یکی ازشعاعِ این آینهها آرایهها رو کنترل میکنه.»
«کدوم آرایهها؟»
«حتماً چندتا آرایه برای دفاع و حمله در اختیارم هست. یادت میاد جیرنیسنگ چی گفت؟ اگه هر خاندانِ اشرافی برای محافظت در برابرِ گامهای وارپ حفاظهایی داره،امتحان فکر نمیکنم سازندهم اونقدر احمق بوده باشه که خطراتِ جادوی بُعدی رو نادیده بگیره.»
لیث داشت به سمتِ آینهای با قابِ مربع میرفت که دیدشبدنِ تَرَک خورد، گویی داشت از درونِ یک زیبابین نگاه میکرد. اتاقمیداد انگار دورِ سرش میچرخید؛ گیج شد و تعادلش را از دست داد.
«این دیگه چه کوفتیه؟» ناگهان دنیادرونِ دیگر آنقدرها هم گلوبلبل نبود. دیگر احساسِببیند شادی یا آرامش نمیکرد، فقط خشمگین بود.
«فکر کنم وقتمون تموم شده.» سولوس با آرامش آخرین شیرینی را گاز زد،تکتکِ در حالی که برج با صدایی شوم غرمبغرمب میکرد. لرزشها بیشتر شد ومیداد همزمان اتاق داشت کوچک و کوچکتر میشد. تَرَکهای بیشماری روی دیوارها پدیدار شد.
تَرَکها مانندِ مارهای زنده تامیتوانست سقف پخش شدند و باعث شدندمیکنند گردوخاک و آوار روی سرشان بریزد.
ذهنِ لیث آشفتهتر از آن بود که بتواند برای فرار از جادویمیساختند بُعدی استفاده کند. با ذهنِ سولوس که مثلِ یک درِ چرخان به ذهنِجادوییِ او وارد و از آن خارج میشد، نمیتوانست درست ببیند یا تمرکز کند.
فقط توانست تلوتلوخوران به سمتِ پلهها برود، اما همهچیز حتی برای بدنِمتری تقویتشدهاش هم خیلی سریع اتفاق افتاد. بخشهای عظیمی از سقف فروریخت وبینشِ لیث را مجبور کرد برای جلوگیری از لهشدن، به جلو غلت بزند.
تکهسنگِ غولآسایی رویدرونِ پلهها افتاد وتغییر راهش را بست.
در حالی که کلِدهد اتاق داشت فرومیریخت، فریادمانایش زد: «ریدم تو این شانس!»
آوار بیش از یک تن وزن داشت، اما به جای اینکه او را مثلِ خمیردندانبودند لِه کند، فقط او را از توی کفِ اتاق به پایین هل داد. سنگِ زیرِدرختِ پایش برای یک ثانیه غیرمادی شد و اجازه داد بدونِ هیچ آسیبی به طبقهٔ همکف بیفتد.
وقت نداشت از هیچ طلسمی استفاده کند، بامتناسب این حال داشت به آرامی در هوا پایینتکتکِ میآمد، گویی وزنش بیشتر از یک برگ نبود.
سولوس باتصویرِ خنده گفت: «چرامتناسب اینقدر ترسیدی، خنگ؟»
«برج بدنِ منه و هر تیکهکند سنگ و اثاثیهاش هم همینطور. هیچوقت نمیذارمسنگ آسیبی به میزبانِ عزیزم برسه.» لبخندی زد.
لیث انگشتش را به سمتِ پیکریببیند که چند سانتیمتریاش در هوا شناور بودچشم گرفت و گفت: «لعنتی! داری لبخند میزنی!»
یک زنِ انساننما بود که کاملاً از نورِ طلایی ساخته شده بود. هیچ اجزایبشنود صورتی نداشت، بهجز چشمانِ درخشانش، دهانی خندان و آبشاری از موهای طلایی که تمامِ بدنشمیداد را پوشانده بود و طوری در هوا شناور بود که انگار زیرِ آب حرکت میکرد.
«منظورت چیه؟» دهانش ناپدید شد. سولوس تازه وقت کردهمتری بود به دستانِ خودش نگاه کند که بدنش درگوشِ خود فروریخت و دوباره به پَرَکی از نور تبدیل شد.
سولوس باسعی عصبانیت ناسزادهد گفت: «لعنت بهش!»
«میشه از توهمهچیز خاطراتت ببینم چهببیند شکلی شده بودم؟»
لیث سر تکاناطرافِ داد: «فکر نکنمدرونِ ایدهٔ خوبی باشه.»
در حالی که دورشآینه میچرخید، التماس کرد: «توروخدا؟شعاعِ خیلی خیلی خواهش میکنم؟»
«سولوس، به نفعِتکان خودته. از چیزیکند که میبینی خوشت نمیاد.»
«خواهش میکنم، باید بدونم!»شعاعِ برای تأکید بر حرفش، خودشتکتکِ را به سرِ لیث کوبید.
«ما تازه آشتیاطرافِ کردیم، نمیخوام عصبانیدرونِ یا ناراحت بشی.»
«نمیشم، قول میدم.»
«حرفت یادت بمونه، چون منمیتوانست یادم میمونه.» لیث گذاشت خاطراتشحرکت در پیوندِ ذهنیشان جاری شود.
سرِ حرفشتغییر مانده بود، سولوسمتری اصلاً خوشش نیامد.
«این دیگه چیه؟ کاپِ C، شایدم بیشتر. لعنت به این نور؟ سولوس کوتولهست، بهزور ۱٫۵۴ متر قدشه؟ پاهای قشنگی داره، متأسفانه باسن ناموجود؟ شکمش یه کم شلول به نظر میرسه؟» تصاویر از نسخهٔ کارگردانِ یک فیلم هم بیشتر پانویس داشتند.
«تو کمتر از پنج ثانیه منو براندازهمهچیز کردی؟» لیث نمیتوانست خاطرهای را بدونِ تمامِ چیزهاییبدنِ که به آن چسبیده بود به اشتراک بگذارد.
«آره. بهت گفتمتکان که عصبانیت میکنه. یاپیچکهای ناراحت. یا هر دو.»
«واسه همین ازم قول گرفتی!»
لیث باناحیهٔ پوزخندی سر تکانتصویرِ داد: «اعتراف میکنم.»
«منم که حداقل تا چند سالِ دیگه تو یه بدنِ تو سنِ بلوغ گیر افتادمبدنِ و همونطور که قبلاً بهت گفتم، اصلاً نمیدونی چه حسی داره. همین الانش هم مجبورمحوالی مراقبِ هر کاری که میکنم و هر حرفی که میزنم باشم. دیگه کنترلی رو افکارم ندارم.»
سولوس توضیحش راتکان پذیرفت، اما به هرپیچکهای حال حسابی شاکی بود.
تمامِ این مدت داشتم فکر میکردم تو یه بدنِ انسانیسنگهایی چه شکلی میشم و وقتی بالاخره میتونم ببینمش، اون نظراتِ مزخرفاجازه خاطرهٔ باارزشم رو خراب میکنه. نمیتونست فقط از زیباییم مبهوت بشه؟
«خب، برنامهتناحیهٔ برای درمانِبرج الینا چیه؟»
لیث دومین دلیلی را که تصمیم گرفته بود مشکلشمتری را با سولوس حل کند به یاد آورد و آهیبودند کشید: «قراره سخت باشه.» او به کمکِ سولوس نیاز داشت.
«این یه آدمِ غریبه نیست، داریم دربارهٔ مادرم حرف میزنیم. قرار نیست هیچ ریسکی بکنم، نمیتونم تو طولِ عمل از نشاطبخشیپیش استفاده کنم. به تمامِ تمرکزم نیاز دارم و تو هم باید مدام علائمِ حیاتیاش رو زیرِ نظر داشته باشی. درست مثلِتَرَکی کاری که برای از بین بردنِ مسمومیتِ نامرده کردیم، اگه من اشتباه کردم، تو باید جلوی بدتر شدنِ اوضاع رو بگیری.»
سولوس با افتخار اعلام کرد: «نگران نباش، ازانگار پسش برمیایم. تو یه چشمبههمزدن الینا رو حاملهارادهٔ میکنیم!» و باعث شد لیث صدای عق زدن درآورد.
«چندش!»
«اوه، بیخیال! خودت میدونیآینه منظورم چیه. فقط باید بریممتری داخلش و کارمون رو بکنیم.»
لیث التماس کرد:تکان «خواهش میکنم، بسکند کن! اینیکی حتی بدتره.»
«باشه، خفه میشم.»همهچیز در ذهنش لبولوچهاشببیند را آویزان کرد.
نمیدونم انزوای طولانیمدت باعث شده تو روابطِآینه اجتماعی بیدستوپا بشم، یا فقط همجوشی با لیثانگار من رو هم به ذهنِ منحرفش مبتلا کرده.
سولوس در حالی که داشت به انتخابِ بدِ کلماتش فکر میکرد، بهانگار خودش که آمد دید روی پای لیث استراحت میکند. لیث داشت برای عملاجازه برنامهریزی میکرد و در همان حال، پَرَک را مثلِ یک تولهسگ نوازش میکرد.
پیش از آنکه خودش متوجه شود،کند سولوس برای اولین بار در بیشدورِ از هشت سالِ گذشته به خواب رفت.