چپتر 242: بدون عنوان
0گشتهایشان بیدردسر گذشت. تمامِ بیمارانشان اشرافزادگانی بودند کهاصلاً از بیماریهای جزئی رنج میبردند و از آشنایانشانروزها سوءاستفاده کرده بودند تا درمانگران را به خانههایشان بیاورند.
یوریال وقتی همهٔ نامهای فهرستشانهنگامِ جز یکی را بررسی کردند، گفت:میشد «خب بچهها، کارمون تقریباً تموم شده.»
«این بیمار رو برای آخر نگه داشتم چونهرچه دوستِ خانوادهمه و ممکنه کمی طول بکشه. پروفسور،اداریِ مشکلی هست اگه کمی دیرتر از معمول برگردیم؟»
آیرونهلم سر تکان داد، دلیلی برای مخالفت نداشت. هرچه بیشتر از آنها پرستاریبهخصوص میکرد، هنگامِ بازگشت با کارهای اداریِ کمتری روبهرو میشد. اینکه کسِ دیگری کارشهمدیگر را برایش انجام میداد، دلیلِ اصلیاش برای داوطلب شدن در این وظیفه بود.
لیث پوزخند زد و درست بیرونِ شعبهٔ محلیِ انجمنِ جادوگران گامهایشود وارپ را باز کرد: «مطمئنم بدونِ منم از پسش برمیاید. خیلی کارمیخوام دارم. با دوستتون خوش بگذرونید.» داشت واردش میشد که یوریال متوقفش کرد.
یوریال که اصلاً دوست نداشت مجبور شود از او کمکروبهرو بخواهد، بهخصوص از آنجا که لیث روزها بود بیدلیل بهاصلیاش او بیاعتنایی میکرد، گفت: «واقعاً متأسفم لیث. یه لطفی ازت میخوام.»
لیث مثلِ روزِ اولیداد که همدیگر را دیده بودند،بیشتر به یوریال چشمغره رفت: «چیه؟»
«کسی که قراره به دیدنش بریم، در واقعدوست دوستِ پدرمه. اون اقتدار یا جایگاهی نداره کهبیدلیل بتونه از یکی از درمانگرانِ بزرگِ پادشاهی وقت بگیره.
«برای همین هر کاری از دستش برمیاومد کرد تا تو گشتهای ماکمک قرار بگیره. نمیدونم چرا، ولی صراحتاً تو رو خواست. حتی اونقدر پدرم روروزِ کلافه کرد تا بهش قول داد که من حتماً مجبورت میکنم همکاری کنی.»
لیث پرسید: «این شخص آدمِ بانفوذیه؟» اضافه کردنِ یک نامِ دیگرمیشد به فهرستِ کسانی که به او یک لطف بدهکار بودند یکشدن چیز بود، و تلف کردنِ وقتش با اشرافِ خُردهپا چیزِ دیگری.
«راستش نه. خاندانِ تاناش یه تبارِ جادوییِ نوپاست که تو دو نسلِ گذشتههنگامِ هیچ جادوگری نداشته. اونا تو آستانهٔ از دست دادنِ جایگاهشونن. کارِ زیادی ازمیداد دستشون برنمیاد، ولی اگه قبول کنی کمکشون کنی، خاندانِ من بهت مدیون میشه.»
یوریال معنیِ حرفهای لیث را فهمید،متوقفش پس بهجای اینکه از درِ دوستیبخواهد وارد شود، تصمیم گرفت معامله کند.
لیث سر تکان داد. خاندانِ دیروس در حالِ پیشرفت بود و اوکمک از قبل رابطهٔ خوبی با آنها داشت. در کنارِ ارناسها، جادوگرِ اعظممثلِ دیروس کسی بود که در صورتِ لزوم میتوانست کمکِ بزرگی به او بکند.
با وجودِ اینکه در حومهٔ محلهٔ اعیاننشین قرار داشت، معلوم شد خاندانِ تاناش عمارتِ باشکوهی است. ساختمانی سهطبقهمیداد بود که هر طبقهاش حدود دویست متر مربع مساحت داشت. با این حال، با وجودِ دیوارهای سفیدِ دستنخوردهکرد و حصارِ افسونشدهای که احاطهاش کرده بود، لیث بهوضوح میدید که به خاندانی رو به افول تعلق دارد.
بسیار کوچکتر از خانهٔ مارکیز بود، چیزی که بیشتر برازندهٔ یکپرستاری تاجرِ ثروتمند بود تا یک تبارِ جادویی. عمارت اصلاً باغ نداشتدیگری و هیچ نشانی روی دیوارها یا درِ ورودی به چشم نمیخورد.
انگار سعیخوش داشتند هویتشانداشت را پنهان کنند.
پس از اینکه یوریال در زد، در تقریباً بیدرنگ باز شد. پیشخدمت لباسِ بسیار گرانقیمتی به تنبیدلیل داشت. پیراهنِ سفیدش از ابریشم بود، در حالی که کتِ آبیِ تیره و شلوارش از جنسِ ترمه بود.بریم مردی با حدود ۱٫۶۵ متر قد، چشمانِ آبی، موهای بلوند و ریش و سبیلی به همان رنگ بود.
پیشخدمت رنگپریده و بیجان بودهنگامِ و بهشدت عرق میریخت؛ چندروبهرو لکه روی یقهٔ پیراهنش دیده میشد.
«لرد دیروس، خداتکان رو شکر که اینجایید!نداشت دیگه داشتم ناامید میشدم!»
لیث به رفتارِ بدِ مرد کهمتوقفش بهجای راه باز کردن برای اربابش،بخواهد یوریال را به داخل میکشید، پوزخند زد.
پیشخدمت در حالی که ناگهان دستِ لیث را گرفت و طوری نگهش داشت که انگار گنجیروزها یافته است، گفت: «شما باید استاد لیث باشید.» دستهای مرد از شدتِ عرق مثلِ مارماهی لیزکسی بود. لیث میخواست از شرش خلاص شود اما نمیدانست چطور بدونِ بیادبی این کار را بکند.
«شما دقیقاً همونطوری هستید که توصیفتون کردن. قدبلند، آروم و با نگاهیاینکه که حتی گریهٔ یه بچه رو هم بند میاره. امیدوارم بقیهٔ چیزهاییبود هم که در موردتون میگن درست باشه. پسرم بهشدت به کمکتون نیاز داره.»
لیث بیاختیار گفت: «پسرتون؟»
«اگه پیشخدمت ندارن، حتماً وضعشون خیلی خرابه. یا این، یا اوضاع اونقدر ناامیدکنندهستبهخصوص که لرد تاناش خودش اومده در رو باز کنه. با این حال باهمدیگر عقل جور درنمیاد. اگه پسرش اینقدر مریضه، چطور تو بیمارستانِ گریفونِ سفید پذیرشش نکردن؟»
یوریال که از رفتارِ اربابِ خاندان واقعاً خجالتزده شده بود، خونسردیاش راکمک حفظ کرد و پیش از آنکه لیث از کمک کردن پشیمان شود، بهجایروزِ میزبانشان معرفیِ مناسب را انجام داد: «لرد تاناش، ایشون لیث از لوتیا هستن.»
یوریال میدانست کهپرستاری آن روزها لیث خیلیکارهای راحت از کوره درمیرفت.
«لیث، اجازه بده دوک وینالد تاناش رو بهت معرفی کنم.» لیثپرستاری با او دست داد و بهمحض اینکه توانست از آن گیرهٔدیگری لزج رها شود، با استفاده از جادوی تاریکی دستش را تمیز کرد.
«دوک تاناشخوش امروز حالِ خودشونواردش رو ندارن چون...»
دوک حرفِ یوریال را قطع کرد و چنان تعظیمِدوست عمیقی به لیث کرد که سرش تقریباً به زمینبیاعتنایی رسید: «بله، بله! لطفاً رفتارم رو ببخشید، استاد لیث!»
لیث نتیجه گرفت: «قطعاً ناامیده.»
تنها به لطفِ تلاشهای یوریال و پیشخدمتِ خانواده بود که توانستند وینالد را آنقدربازگشت آرام کنند تا به مهمانانش اجازه دهد در اتاقِ چایخوری مستقر شوند. لیث متوجهاصلیاش شد که پیشخدمت پس از ریختنِ چای برای همه، در چایِ دوک مشروب ریخت.
پس از چند فنجان مشروب که بااصلاً کمی چای رقیق شده بود، وینالد توانست آنقدرروزها آرام شود که خودش را بهدرستی توضیح دهد.
دوک تاناش دوباره رنگپریده شد و در حالی که حرفهایش در آستانهٔ تبدیل شدن به هذیان بود،بیدلیل گفت: «بابتِ رفتارِ قبلم واقعاً متأسفم، اما تازه خبری شنیدم که اگه حتی استاد لیث هم دردیدنش برابرِ ویرانیای که بر سرمون سایه انداخته کاری از دستش برنیاد، میخِ آخر به تابوتِ خاندانم میشه.»
پیشخدمت تمامِ امیدش را برای حفظِبازگشت وقارِ اربابش از دست داده بود،اینکه پس بهجای چای، مشروب در فنجان ریخت.
«بذارید توضیح بدم. خاندانِ تاناش رو جدِ بزرگم، گیلام تاناش، تأسیسپرستاری کرد. اون که پسرِ یه آهنگرِ ساده بود، تونست به یهدیگری جادوگرِ اعظم تبدیل بشه و با افتخار به پادشاهی خدمت کنه.
«پیش از مرگش،بگذرونید به خاطرِ دستاوردهایش لقبِاصلاً دوک رو دریافت کرد.
«افسوس که بعد از اون هیچکس تو خانوادهٔ ما کوچکترین استعدادی تو جادو نشون نداد. تمامِروزها داراییِ ما از کارِ جادوگرِ اعظم تاناش به دست اومده، اما تو یه نسل، کارِ زیادیکسی از دستِ یه نفر برنمیاد. با گذشتِ زمان، سهمِ ما تو پادشاهی کمتر و کمتر شده.
«ما نه جادوگری داشتیم و نه بودجهٔ لازم برای کسبِ امتیازِ شایستگیِ کافی تا جایگاهمونکارش رو بالا ببریم. تا اینکه پسرم، زینتر، تو آکادمیِ گریفونِ صاعقه پذیرفته شد. اون نابغهمحلیِ نیست، اما خیلی بااستعداد و سختکوشه. تو سه سالِ اولِ آکادمی، همیشه جزوِ درصدهای برتر بود.»
«امسال، بعد از سهماههٔ دوم، نمرههاش افت کرد. اولش فکر میکردم همهاش تقصیرِ منه. باکارهای جنگِ داخلی که در آستانهٔ شعلهور شدن بود، بهش وظیفه دادم که... از منافعِ خانوادهشدن محافظت کنه. این کار زینتار رو مجبور کرد تا حدِ زیادی از درسهاش غافل بشه.»
حقیقت این بود که خاندانِ تاناش یکی از فعالترین اعضای حزبِ تبارهای جادوییِ جدید بود که میخواستندبیاعتنایی جنگِ داخلی رخ دهد. دوک بیش از یک بار سعی کرده بود به اتفاقات دامن بزند، بابریم این هدف که از شرِ خاندانهای باستانی که تهدید میکردند همهچیز را از او میگیرند، خلاص شود.
آنها مدام به تاجوتخت یادآوریداشت میکردند که خاندانهای نسبتاً فقیرمجبور و بیجادوگر چقدر برای پادشاهی بیفایدهاند.
او زینتار را مجبور کرده بود تاکارهای در درسِ رقبایش خرابکاری کند و بیروندیگری از دیوارهای آکادمی با آنها درگیر شود.
«کمبودِ تمرین باعث شد تو امتحانِ دومش تقریباً مردود بشه،آنها برای همین برگشت تا تماموقت درس بخونه. مشکل اینجاست که اوضاعکسِ هرگز بهتر نشد. نمرههاش هنوز اونقدر بده که احتمالاً اخراج میشه.
«حالا که تاجوتخت فرمان داده هیچ امتحانِ سومیدوست در کار نخواهد بود، کارش تمومه. اگه مردود بشه،بیاعتنایی مقامِ اشرافیمون، خونهمون و همهچیزمون رو از دست میدیم.»
لیث از آن وراجیها کلافه شده بود و پرسید:دوست «میخواید بهش درس بدم یا چی؟» انگشتانش تقریباً دستههایبیاعتنایی مبلِ راحتیای را که رویش نشسته بود سوراخ کرد.
«خدایان، نه. اون همین الانش هم بهترین معلمها و استادهایی رو داره کهکسِ میتونستم از پسِ هزینهشون بربیام. میخوام معاینهاش کنی. زینتار میگه یه مشکلی توپوزخند بدنش هست، که مهم نیست چقدر تلاش میکنه، نمیتونه مثلِ قبل تمرکز کنه.
«تا الان بهترین درمانگرهایی رو که میتونستمنداشت پیدا کنم آوردم تا معاینهاش کنن، ولیبازگشت هیچی پیدا نکردن. تو آخرین امیدمون هستی.»
یوریال در گوشِ لیث زمزمه کرد:متوقفش «یه بیماریِ مرموز که باعث میشهبخواهد تو درسهات مردود بشی، قدیمیترین بهانهٔ تاریخه.»
«حتی خودِ من هم تو گذشته خیلی ازشاصلاً استفاده میکردم. معمولاً درمانِ تجویزشدهاش یه سخنرانیِ روحیهبخش وبیدلیل قطعِ پولتوجیبیِ روزانهست. که قطعاً رو من جواب داد.»
لیث سر تکان داد.
این مرد واقعاً ترحمانگیزه. حاضر نیست اشتباهاتش رو بپذیره و سعی میکنهمیکرد یه مقصر پیدا کنه. اگه پسرش یه سهماههٔ کامل رو از دستبرایش داده باشه، مهم نیست چقدر بااستعداده، دیگه نمیتونه عقبموندگیش رو جبران کنه.
دوک تاناش آنها را به طبقهٔ اول راهنمایی کرد، جایی کهکمک اتاقِ مطالعهٔ پسرش قرار داشت. دیوارها پوشیده از قفسههای کتابی بودمیخوام که پر از جلدهای قطور دربارهٔ تمامِ موضوعاتِ جادوییِ قابلتصور بودند.
جای چندین جلد خالی بود. بعضیها روی زمین باز رها شده وکمک بیشترِ فضا را اشغال کرده بودند، بقیه روی میزی تلنبار شده بودندمثلِ که جوانی پشتش نشسته بود و داشت یادداشت برمیداشت و مرور میکرد.
دری باز، یک آزمایشگاهِ کیمیاگریِ پیشرفته را نشان میداد. درست مثلِمیشد اتاقِ مطالعه، آزمایشگاه هم بههمریخته بود؛ اجزای خُردشده روی زمین نشانشدن از آزمایشهای شکستخورده داشت و ردِ سوختگی روی دیوارها به چشم میخورد.
دوک جوانآیرونهلم را بهعنوانِداد وارثش معرفی کرد.
زینتار پسری پانزدهساله با موهای بلوند شبیهِاصلاً پدرش و چشمانی گودرفته از کمخوابی بود.آنجا به نظر میرسید در آستانهٔ ازپاافتادن است.
با توجه به چشمانِ پرخونش، دیگر اشکیمتوقفش برای ریختن نداشت: «هیچی، پدر. مهم نیست چقدرآنجا درس میخونم یا تمرین میکنم، نتایجم همیشه معمولیه.»
دوک تاناش طوری به پشتِ لیث زد که انگار برادرِ گمشدهاش است و گفت:دیگری «نگران نباش، پسرم. استاد لیث اینجاست. اون تنها دانشآموزِ گریفونِ سفیده که پروفسورهاش انتخابش کردنشعبهٔ تا تو دورانِ طاعون بهشون کمک کنه. اگه کسی باشه که بتونه کمکت کنه، خودشه.»
لیث بهزحمت از آغوشِ زینتار فرار کرد و با شروع به خواندنِمیکرد وِردِ طلسمهای تشخیصیاش، او را سرِ جایش متوقف کرد. لیث از هرچهبرایش در توان داشت استفاده کرد، اما فهمید که هیچ مشکلی وجود ندارد.
حتی طلسمی که پروفسور مارت با کمکِ او علیه انگلها ابداعکمک کرده بود هم نتایجِ منفی داد. با این حال، هرچه طلسمهایمیخوام بیشتری به کار میبرد، لیث بیشتر مطمئن میشد که زینتار بهانهتراشی نمیکند.
پس از یادگیریِ نکرومنسی از پروفسور زکل، لیث حالا میتوانست مانای درونِ طلسمهایش رابهخصوص حتی وقتی از جادوی بدلی استفاده میکرد، دنبال کند. لیث میتوانست عملکردِ درستشان را درکچشمغره کند، اما هر کدام بهمحضِ رسیدن به زینتار کمی از قدرتشان را از دست میدادند.
حتی اگر ذهنش هنوز آشفته بود، جعبهها و محتویاتشان را فراموشمیشد نکرده بود. لیث از نشاطبخشی استفاده کرد تا بررسی کند آیاشدن زینتار یکی از آن اشیاءِ مرموز را پوشیده یا مسموم شده است.
همانطور که لیث شک داشت، بدنِ زینتار به همان سمیآنها آلوده شده بود که خودش از جعبهها به دست آورده بود.کسِ لایهٔ سم ضخیمتر از چیزی بود که خودش تجربه کرده بود.
با اینهمه سم تو جریانِ خونش، بهزور باید بتونه طلسمهای ردهٔکمک ۴ رو اجرا کنه. اینجور در معرضِ سم قرارگرفتنِ طولانیمدت، کاملاًمیخوام عمدیه. بدونِ انگل، سم باید تو چند هفته از بین بره.
در ضمن، با وجودِ اینکه تقریباً شش ماه مسموم بوده، هستهاش هیچ نشانهایبخواهد از تغییرِ رنگ نشون نمیده. در طولِ زمان دُزهای کوچکی بهش تزریق شده.اولی هر کی این کار رو کرده، نمیخواسته بکشتش، فقط میخواسته تو امتحانهاش مردود بشه.
لیث میخواست خبرِ خوبمیکرد را به او بدهد،اداریِ اما ناگهان خشکش زد.
اگه درمانش کنم، وجودِ سم علنی میشه. شخصِ مسئول هم کلی وقت پیداهنگامِ میکنه تا از شرِ مدارک خلاص بشه و مخفی بشه. با وجودِ خائنی کهدلیلِ این اطراف میپلکه، نمیتونم به آیرونهلم اعتماد کنم. باید اینو به لینجوس گزارش بدم.
بالاخره راهی پیدا کردم تا دانشم رو دربارهٔدوست جعبهها یا حداقل سمومی که دارن به اشتراکبیدلیل بذارم. امیدوارم همین برای تغییرِ آینده کافی باشه.
درحالیکه پدر و پسر هر دو زیرِمتوقفش گریه زدند، لیث با حرفهایترین لحنِ ممکنبهخصوص گفت: «متأسفم، هیچ مشکلی تو بدنت نیست.»
یوریال، کویلا و فریا هم زینتار را معاینه کردند اما بیفایده بود.اینکه لیث از چنین اتلافِ وقتی کلافه شده بود، اما باید ظاهر رابود حفظ میکرد و طوری نشان میداد که انگار به بیمار اهمیت میدهد.
پس از ترکِ خانه، از گامهای وارپنداشت استفاده کردند تا به شعبهٔ محلیِ انجمنِبازگشت جادوگران و از آنجا به آکادمی برگردند.
لیث پیش از آنکه حتی بتوانندمتوقفش حرفهایش را هضم کنند، دور شد وبهخصوص گفت: «بدونِ من ناهار بخورید، کار دارم.»
فریا در فکر فرو رفت و گفت:متوقفش «اخیراً همیشه بدخُلقه. واقعاً دارم نگرانش میشم.بهخصوص شاید تو اون شهرِ معدنی اتفاقِ بدی افتاده.»
یوریال سر تکان داد: «منم همینطور. سؤال اینجاست که چه اتفاقی میتونه اونقدر بددیگری باشه که اونو به همون آدمی تبدیل کنه که نُه ماهِ پیش بود؟ و چراشعبهٔ حتی با فلوریا هم حاضر نیست درموردش حرف بزنه؟ اون همین روزاست که قاطی کنه.»
کویلا سر تکان داد: «هیچ ایدهای ندارم. راستی، حسبیشتر نکردید یه چیزِ بیمارِ آخرمون عجیب بود؟ نمیتونم دقیقاًروبهرو بگم چی، ولی همهٔ طلسمهام یه حسِ عجیبی بهم میدادن.»
کویلا، تنها کسی بهجز لیث بود که آنقدر در نکرومنسی استعداد داشتبخواهد که به لطفِ تمرینِ آن، درکِ مانایش را حتی بیشتر توسعه دادهروزِ بود، اما برخلافِ او هیچ ایدهای نداشت که با چه چیزی روبهرو هستند.