چپتر 141: اردوگاه (بخشِ ۱)
0صدایی خشن از پشتِدید سرِ لیث گفت: «توطلسمی کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟»
لیث ظاهراً آرام بود، اما در واقع از خشم میجوشید. انتظار داشت کسی بیایدبشه و هویتش را تأیید کند، نه اینکه با او مثلِ یک مجرم رفتار کنند. جوابپنج داد: «من لیث از لوتیا هستم، از آکادمیِ گریفونِ سفید برای خدمت به اعلیحضرت اومدم.»
صدا با پوزخند گفت: «واقعاً؟ پس چرا مثلِ کشاورزادهانشان لباس پوشیدی؟ از کِی تا حالا گریفونِ سفید اینقدردنیای خوار و ذلیل شده که حتی نمیتونه یونیفرم تهیه کنه؟»
لیث برای لحظهای وسوسه شد باجادوگران زورِ بازو طنابها را پاره کند ودادند بعد رودههایشان را از دهانشان بیرون بکشد.
- «آروم باش احمق. اینجا دهکدهت یارداپوش آکادمی نیست. تو دنیای بیرون تو هیچکسیخفیفی و همینطوری هم باهات رفتار میشه.» -
با آرامش جواب داد: «یونیفرمم بهشدت آسیب دیده.تکان هر چی ازش مونده روی شونهمه. رئیس لینجوسبینِ باید تا الان با سرپرستتون تماس گرفته باشه.»
کسی او را بازرسی کرد و دستِ دیگری تکهپارچهای را که یونیفرمش بودباش برداشت. سولوس که روی انگشتِ لیث بود، دید یکی از سه جادوگرِ رداپوشآسیب طلسمی اجرا کرد. با این طلسم، لیث و یونیفرم همزمان درخششِ خفیفی ساطع کردند.
جادوگران پیش از آنکه بگذارندکردند لیث بایستد، به هم نگاهبایستد کردند و سر تکان دادند.
- «فوقالعادهست. انگار راهی هست که بشهرداپوش پیوندِ بینِ یه شیءِ جادویی و کسی روساطع که باهاش نشان زده شده، آشکار کرد.» -
لیث در اشتیاقِ اوآنکه شریک نبود؛ بیشتر علاقهتکان داشت به اسیرکنندگانش نگاه کند.
پنج سرباز و سه جادوگر آنجا بودند. قد ودهانشان هیکلشان با هم فرق داشت، اما تقریباً یکشکل لباس پوشیدههیچکسی بودند. کاملاً مشخص بود که همه عضوِ یک واحدِ نظامیاند.
همهشان چکمههای چرمی، شلوار و پیراهنِ کتانِ خاکستری، دستکشِ چرمی و چیزی شبیه بهفوقالعادهست ماسکِ دکترِ طاعون پوشیده بودند که چهرهشان را غیرقابلتشخیص میکرد. تنها تفاوتشان این بود کهنبود جادوگران ردا به تن داشتند، در حالی که سربازان سلاح و سینهبندِ فلزیِ نازکی داشتند.
یکی از سربازان کهدید صدایش با ماسک تغییرطلسمی کرده بود گفت: «ببخشید قربان.»
«اما این برای اثباتِ هویت کافیبایستد نیست. هیچکس بدونِ مجوزِ مناسب واردِراهی منطقهٔ قرنطینه نمیشه یا ازش بیرون نمیره.»
یکی از جادوگران آویزِ ارتباطیای بیرون آورد که از آن هولوگرامِ کوچکِ مردیباش خوشقیافه در اواخرِ سیسالگیاش ظاهر شد. مو و ریشِ بلوندِ پرپشتی داشت وآسیب نگاهش مانندِ کسانی که به اطاعتِ محض عادت دارند، سخت و جدی بود.
«گروهبان، چرادرخششِ پستت روساطع ترک کردی؟»
«قربان، یه رخنهانگشتِ تو محیط داشتیم. الانرداپوش داریم بهش رسیدگی میکنیم.»
«اون». طوری که این کلمه را تلفظ کرده بودنددادند و نه مثلِ یک آدم، بلکه مثلِ یک شیءجادویی به او اشاره کرده بودند، به گوشِ لیث شوم آمد.
«نکنه یه بچهٔ قدبلنده که مثلِپاره کشاورزا لباس پوشیده، سرش کچله وآروم یه یونیفرمِ پارهپورهٔ گریفونِ سفید همراهشه؟»
اگر گروهبان از اینساطع توصیفِ دقیق تعجب کرده بود،بگذارند نگذاشت در چهرهاش نمایان شود.
«دقیقاً قربان.»
«بیاریدش پیشِ من.»
لیث از این گفتوگوی کوتاه استفاده کرد تا روی طنابهایی که دستانش راباش بسته بودند، نشاطبخشی را به کار ببرد. طنابها هیچگونه افسونی نداشتند و اینآسیب باعث شد نفسِ راحتی بکشد. در صورتِ لزوم میتوانست بهراحتی خودش را آزاد کند.
یکی از جادوگران دستکش و ماسکِ طاعونی از زیرِ ردایش بیرون آورد ودادند لیث را مجبور کرد آنها را بپوشد. ماسکِ منقارمانند دو سوراخِ کوچک داشتآشکار که هوا با هر نفس از آنها وارد میشد و صدای فسفسی تولید میکرد.
لیث احساس کرد حسِ بویاییاش راجادوگرِ از دست داده است. هوا دیگر هیچدرخششِ بویی نداشت، جز بوی نوعی مادهٔ ضدعفونیکننده.
این چیز باید یه جور ماسکِ گاز باشه. اوضاع باید خیلیانگار بدتر از چیزی باشه که انتظار داشتم، اگه حتی اینقدر دورآشکار از کاندریا هم کسی جرئت نمیکنه بدونِ این ماسک تکون بخوره.
سربازان طوری جایگیری کردند که دو نفر جلوی لیثدهانشان راه میرفتند، دو نفر به همراهِ جادوگران پشتِ سرش،دنیای و یک نفر هم کنارش که طنابها را کنترل میکرد.
وقتی از ایستبازرسی گذشتند، لیث توانست اردوگاهِ نظامیای به اندازهٔ یک شهرِ کوچک را ببیند که پشتِهست دیوار مستقر شده بود. اردوگاه از چندین چادر تشکیل شده بود که به دو بخش تقسیم میشدند.سرباز یک بخش فقط چادرهای دایرهای با ارتفاع و اندازههای مختلف داشت، اما هیچکدام بزرگتر از یک خانه نبودند.
بخشِ دیگر در قسمتِ داخلیتر قرار داشت. بهشدتِ خودِ دیواراین از آن محافظت میشد و فقط از چادرهای بزرگِ مستطیلشکلبگذارند تشکیل شده بود. کوچکترینشان دستکم صد متر مربع وسعت داشت.
هر چادر در اردوگاه پرچمهای کوچکی نزدیکِ ورودیاش داشت که احتمالاً کاربردش را نشانبشه میداد. لیث را به یکی از چادرهای کوچکِ دایرهای راهنمایی کردند؛ چادری با حدودِاسیرکنندگانش ۲٫۵ متر ارتفاع و ۵ متر قطر، که با پرچمهای طلاییِ مثلثی مشخص شده بود.
فضای داخل به لطفِ جواهراتِطنابها درخشانی که با مهارت روی سقفبکشد چیده شده بود، کاملاً روشن بود.
کفِ چادر کاملاً با فرشی ضخیم پوشیده شده بودبگذارند که صدای قدمهایشان را خفه میکرد. مردی که لیث پیشترپیوندِ در هولوگرام دیده بود، پشتِ میزِ چوبیِ محکمی نشسته بود.
سمتِ راستش مردی با قدِ حدودِ ۱٫۹ متر، موهای پرکلاغیِ تا روی شانهدرخششِ و چشمانِ آبیِ یخی ایستاده بود. یونیفرمِ سپاهی که به تن داشت، دقیقاًانگار مثلِ یونیفرمِ ولاگروس بود. لیث نتیجه گرفت که او هم باید سروان باشد.
سربازها بدونِ اینکه دستانش را باز کنند، او را وسطِ چادر رها کردندهست و رفتند. بهمحضِ اینکه پرده پشتِ سرشان بسته شد، صدای جرینگجرینگِ سلاحهایشان کهبیشتر با هر قدم به گوش میرسید، قطع شد. چادر بیشک عایقِ صدا بود.
لعنتی. اینجا چه خبره؟بازو من قرار بود یه مهمونِدهانشان محترم باشم، نه یه زندانی.
لیث ثانیهبهثانیه عصبیتر میشد،ساطع اما چارهای جز دندان رویبگذارند جگر گذاشتن و تحمل نداشت.
بهسمتِ آن دو مرد راهیکی افتاد و پرسید: «میشه بدونم چیکارطلسم کردم که سزاوارِ چنین رفتاری باشم؟»
مردِ بلوند مشتش را روی میزبایستد کوبید، از جا بلند شد وراهی غرید: «ساکت! اینجا من سؤال میپرسم.»
لیث حس کرد جریانِ هوای قدرتمندیپاره از بالا به او فشار میآوردآروم و میخواهد وادارش کند زانو بزند.
لیث زیرِ فشارِ طلسم کمی خم شد، اما زیرِ بار نرفت. این سرکشیدادند اسیرکنندهاش را بیشتر خشمگین کرد. مرد دستش را تکان داد و لیث حسآشکار کرد مشتی نامرئی محکم به فکش خورد و او را به زمین انداخت.
سروانِ سپاهسولوس خشکش زد،دید اما چیزی نگفت.
چشمانِ مردِ بلوند مثلِ دو شکافِبایستد آتشین تنگ شد: «حالا بهم بگوراهی چه بلایی سرِ ولاگروس و افرادش اومد.»
لیث از جا بلند شد و همان داستانی را که برای لینجوس تعریف کرده بود،دهکدهت برای او هم تکرار کرد. اینکه چطور از آکادمیِ گریفونِ سفید راه افتادند، چطور مهاجمانیروی ناشناس کمینشان کردند، و در نهایت چطور شعلههای بنفش به او خورد و از هوش رفت.
لیث مجبور شد داستانش را بارهاجادوگران و بارها تکرار کند، اما حرفهایشتکان هیچوقت با هم تناقض پیدا نکرد.
وقتی خشمِ مرد به اوجیکی رسید و خواست دوباره لیث راطلسم کتک بزند، سروان دستش را گرفت.
«دیگه کافیه، سرهنگ وارگریو. این پسر بهنگاه سؤالاتون جواب داده. اجازه نمیدم بیشتر ازبشه این مهمونِ محترمِ ملکه رو آزار بدید!»
با وجودِ هیکلِ لاغرِبازو سروان، وارگریو نمیتوانست خودشرودههایشان را از چنگش بیرون بکشد.
«همین الان ولم کن، سروان کیلیان. اینپیش یه عملیاتِ نظامیه و اینجا هم اردوگاهِفوقالعادهست منه! من فقط به پادشاه جواب پس میدم!»
کیلیان کوتاه نیامد، بازویدید وارگریو را پیچاند و وادارشاجرا کرد تو چشمهایش نگاه کند.
«شک نکن که باید بهش جواب پسنگاه بدی. این کار تخلف از پروتکله وبشه داری بر اساسِ اتهاماتِ بیاساس عمل میکنی!»
وارگریو پوزخندِ صداداری زد.
«واقعاً ازم میخوای باور کنم مردی مثلِ ولاگروسآنکه مرده، کلِ تیمش تارومار شدن، و این تولهسگِ خائنهست تونسته قسر در بره و هیچیش نشه؟ مشکوک نیست؟»
خشم چهرهاش را در همیکی کشیده بود و با هر کلمهایطلسم که میگفت، دندانهایش را نشان میداد.
«میدونم تو و ولاگروس برادرِ خونی بودید،نگاه اما هر کاری هم بکنی اون برنمیگرده.بشه حالا منطقی باش و بذار این درمانگر بره.»
وارگریو غرید:وسوسه «تا جوابامبازو رو نگیرم، عمراً!»
کیلیان که دید بحثکردن فایدهای ندارد، آویزِ ارتباطیاش رابگذارند بیرون آورد. یک ثانیه هم نگذشته بود که چهرهای ناشناسپیوندِ روی آن ظاهر شد و رنگ از روی وارگریو پراند.
مردِ توی آویزانگشتِ گفت: «بگو که خبرایرداپوش خوبی برام داری، کیلیان.»
«متأسفانه نه، پادشاهِ من. بابگذارند این حال مسئلهای پیش اومدهفوقالعادهست که به توجهِ شما نیاز داره.»
وقتی کیلیان تمامِ اتفاقات را گزارشپاره میداد، لیث با دیدنِ پرشِ عضلاتِآروم صورتِ وارگریو در دل لبخند زد.
پادشاه بهسمتِ لیث چرخید. لیث تازهجادوگران آن موقع فهمید که پادشاه واقعاً میتوانددادند او را ببیند و بیدرنگ زانو زد.
«نیازی بهسولوس تشریفات نیست، جادوگریکی لیث. بلند شو.»
با اینکه لیث فقط یک دانشآموز بود، پادشاه با به زبان آوردنِراهی نام و عنوانِ جادوگریاش، افتخارِ بزرگی نصیبش میکرد. لیث این را میدانست،شریک برای همین چند ثانیهٔ دیگر هم زانو زده ماند و بعد بلند شد.
«ممنونم، اعلیحضرت.»
«کیلیان، جادوگر لیث رو به بیمارستان ببر. کارهای زیادی هست کهنگاه باید انجام بشه و همین الانشم وقتش رو خیلی تلف کردید. منباهاش و وارگریو باید با هم حرف بزنیم. لطفاً ما رو تنها بذارید.»
کیلیان تعظیم کرد و دستهای لیثجادوگرِ را باز کرد. سپس هر دو ماسکشاندرخششِ را زدند و از چادر بیرون رفتند.
«پادشاهِ من، لطفاً گستاخیام رو ببخشید. چرا میذارید بره؟ اون هیچی نیستراهی جز یه آدمِ عادیِ خائن که باعثِ مرگِ خیلی از خدمتگزارانِ وفادارِ تاجنبود شده. اصلاً گیریم که کارِ اون نبوده، مگه از دستش چه کاری برمیاد؟
اون فقط یه بچهست، چطور میتونه توبعد کاری موفق بشه که بهترین درمانگرانِ پادشاهی توشدهکدهت شکست خوردن؟ غیرممکنه. حاضرم سرِ جونم شرط ببندم.»
پادشاه پیش از اینکهساطع جواب بدهد، یک ثانیه دربگذارند سکوت به او خیره ماند.
«شرطت رو قبول میکنم.»