چپتر 59: بدون عنوان
0لیث با یک گامهای وارپِ دیگراحضار به کلاس برگشت، پس زنگِ اولقبل فقط با بیست دقیقه تأخیر شروع شد.
پروفسور تراسک با لبخندی مهربان بهاینکه او چشمک زد و پیش از شروعِپیشنهادِ درس، او را به سمتِ میزش فرستاد.
آن سه دختراحمق تمامِ مدت مجبور شدهاگه بودند کنارِ تختهسیاه بایستند.
تراسک که تمامِ مدت لبخندی سرد بر لب داشترئیسِ و ظاهراً از بدبختیِ آنها حسابی لذت میبرد، گفت:طرزِ «دلیلی نداره راحت باشید، چون قراره بهزودی از پیشمون برید.»
بهمحضِ بازگشتِ لیث، آن سه دختر بهشدند دفترِ رئیس احضار شدند. تازه آن موقعبذارید گامهای وارپ بسته شد و درس شروع شد.
تراسک گفت: «قبل از هر چیز، بذارید خودم رو معرفی کنم. اسمِ من جیان تراسکه وبهم یه آدمِ عادی به دنیا اومدم.» مکثِ طولانیای کرد تا این کلمات در کلاس بپیچد وبره چهرهٔ هر کسی را که قیافهٔ منزجر یا ناراضی به خود میگرفت، برای آینده به خاطر سپرد.
«زمانِ من، آکادمیِ گریفونِ آتش منو رد کرد. مجبور شدم بهعنوانِاونو یه دانشآموزِ خانگی به انجمن ملحق بشم و بعدش بهعنوانِ یهخوبِ ماجراجو پلههای ترقی رو طی کردم تا اینکه تونستم تخصصهام رو بگیرم.
استعدادِ من تا جایی شناخته شد که پیشنهادِ استادی تو این آکادمی رو بهمبود دادن، و رئیسِ گریفونِ آتش هم بهخاطرِ اینکه یه پیرمردِ احمق و بیکفایت بودبریم اخراج شد. اگه کسی از شما هم طرزِ فکرِ اونو داره، راحت میتونه بره پیشش.»
تراسک به در اشاره کرد.
«هیچکس؟ خب، پس بیاید بریم سراغِ بخشِ خوبِ ماجرا. نظریهٔ جادوی نبرد.شناخته حتماً از خودتون میپرسید: این دیگه چه صیغهایه؟ همهتون تو سه ردهٔاخراج اولِ جادو مهارت دارید، پس من دیگه چی میتونم بهتون یاد بدم؟
جواب اینه: اینکه چطور با نشون دادنِ ارزشِ واقعیِ جادوی روزمره که اینقدر نادیدهبره گرفته میشه، شما رو زنده نگه دارم. میدونم، اسمش افتضاحه، ولی از همون روزایخودتون اولِ تأسیسِ آکادمیها، به ممتحنها کمک کرده تا گندم رو از کاه جدا کنن.
تا حالا از خودتون پرسیدید چرا این اولین چیزی بود که ازتون خواستنبیکفایت اجراش کنید؟ چون اینجا، داخلِ یکی از آکادمیهای بزرگ، از الان به بعدهیچکس یاد میگیرید چطور با اسمِ واقعیاش بهش عشق بورزید و احترام بذارید: جادوی نخستین.
جادوی نخستین همون دلیلیه که باعث میشه یه جادوگر اونقدر عمر کنه کهچیز بتونه بچهدار بشه. آره، ضعیفه، اما واقعاً فکر میکنید اگه یکی بخواد بهتونطولانیای چاقو بزنه، حتی برای یه طلسمِ ردهٔ ۱ وقت دارید؟ جواب اینه: نه، ندارید.
بدونِ جادوی نخستین میمیرید و تمامِ وقت، تلاشتخصصهام و پولی رو که پدر و مادر وبهم آکادمی برای شکلگیریتون سرمایهگذاری کردن، به باد میدید.»
درس با مثالهای تراسک از موقعیتهای مختلفِاگه مرگ و زندگی و نحوهٔ زنده ماندن باپیشش استفاده از حقههای سادهٔ جادوی نخستین ادامه یافت.
بیشترِ کلاس با حرارت یادداشت برمیداشتند. از بینِ بیشرئیسِ از دویست شرکتکننده، فقط لیث و چند نفرِ دیگر بهفکرِ اطراف نگاه میکردند و از جهلِ همکلاسیهایشان جا خورده بودند.
«باورت میشه، سولوس؟ این تازهکارا دارن با یه قلمِ کوفتی یادداشت برمیدارن!قبل تازه میفهمم چرا این واحد برای همه اجباریه. بعید میدونم خیلیای دیگهاومدم هشت سالِ گذشته رو صرفِ شکار و صیقل دادنِ مهارتهاشون کرده باشن.»
سولوس در فکر فرو رفت و گفت: «جادوی نخستین. یه لحظه انتظار داشتمپیشنهادِ بهش بگه جادوی راستین. بیشترِ حقههایی که داره توضیح میده رو تو همونشما گهواره اختراع کردی. اگه همهٔ درساش مثل این یکی باشن، حسابی خستهکننده میشه.»
پس ازپیرمردِ دو ساعت، کلاسبود به پایان رسید.
تراسک گفت: «و توضیحات همینجا تموم میشه. این بخش، البته با جذابیتِ کمتر،بیکفایت تو بیست صفحهٔ اولِ کتابتون پوشش داده شده. برای جلسهٔ بعد، انتظار دارمهیچکس اونا رو همراه با صفحاتِ بیست تا پنجاه مثلِ کفِ دستتون بلد باشید.
بهترین راه برای یادگیریِ نظریهٔ پشتِ یه مبارزه، تجربهٔ دستاولِ اونه،بسته پس دیگه تو کلاسِ درس همدیگه رو نمیبینیم، بلکه فقط تو اتاقهایدنیا تمرین میبینیمتون. از سالِ چهارم به بعد، باید دستتون رو کثیف کنید.
اگه لازم شد، تو وقتِ آزادتون مطالعه میکنید. برای همهٔ کلاسها همینطوره، جلسهٔ اول توضیحاتهآکادمی و بعدش فقط تمرینه. اونایی که پا به پای بقیه نیان، میافتن و اخراج میشن.داره یادتون باشه که هیچ فرصتِ دوبارهای در کار نیست، همیشه بهترینِ خودتون رو نشون بدید.»
همهٔ دانشآموزان چهرههای نگرانی داشتند. خواندن و حفظ کردن از روی کتاب ومیتونه امتحان دادن هر سه ماه یک بار یک چیز بود، و اینکه هرنبرد روز مدام آزمایش شوی و تا مرزِ تواناییهایت تحتِ فشار قرار بگیری، چیزِ دیگری.
از آنجا که درسِ بعدی هم برای همه اجباری بود،بهخاطرِ کلاس تغییر نمیکرد. فقط قبل از رسیدنِ پروفسورِ بعدی، استراحتِاونو کوتاهی داشتند. لیث برای احتیاط، بیدرنگ بالوت را بیرون آورد.
همانطور که لینجوس پیشبینی کرده بود، همه مثلِ طاعون ازوارپ میزِ لیث دوری میکردند. تمامِ دانشآموزان نگاههایی پر از تحقیرتراسکه و انزجار به او میانداختند، حتی آدمهای عادیِ ردیفهای آخر.
خب، حداقلماجراجو همهشون سرِ یهکردم چیزی توافق دارن.
لیث بلند شد تا کمی پاهایش را دراز کندطرزِ و متوجه شد هر جا میرود، مردم برایش راهبیاید باز میکنند و دستکم ۲ متر از او فاصله میگیرند.
واقعاً چیزِ باحالیه. کاش هروقت مترو خیلی شلوغدادن بود یا تو صف گیر میکردم، یه بالوت داشتم.شما کسی که تنها سفر میکنه، بهترین سفر رو داره.
لیث برنامهاش را بررسیدفترِ کرد. پروفسور نالیر مسئولِتازه اصولِ جادوی پیشرفته بود.
یه اسمِ رمزآلودِ دیگه. حیف که هنوز کتابامون رو ندادن،استعدادِ وگرنه تا الان تو سولوسپدیا ذخیرهشون کرده بودم. وقت ندارم بهاحمق روشِ سنتی بخونمشون. لعنت به من اگه از معما متنفر نباشم.
با ورودِ پروفسوراحمق نالیر به اتاق،اخراج دلِ لیث ریخت.
اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود و حدودِ ۱٫۷ متر قدبهخاطرِ داشت. چهرهای بیضیشکل با اجزایی ظریف داشت و موهای بلوندِاونو عسلیاش با سایههای بنفش، از پشت دماسبی بسته شده بود.
تقریباً هیچ آرایشی نداشت که زیباییِ طبیعیاش را برجستهتر میکرد. بابسته وجودِ اینکه دکمههای ردایش کاملاً بسته بود، آنقدرها هم گشاد نبود کهدنیا چشمانِ مردانه و بهشدت آموزشدیدهٔ لیث نتوانند سایزهای سهگانهاش را اندازه بگیرند.
با هر قدمی که برمیداشت،کردم لیث میتوانست هر لحظه بیشتراستعدادِ از انحناهای نرمِ بدنش لذت ببرد.
سولوس نظر داد: «واو! خیرهکنندهست! بعد از اون مدلِطرزِ لباسِ شنا، پروفسور تراسک، باید بگم لینجوس تو انتخابِبیاید کادرِ جدید سلیقهٔ خیلی خوبی داشته، مگه نه لیث؟ لیث؟!»
سولوس نگران شد. ذهنِپیشنهادِ میزبانش خالی بود. فقط میتوانسترئیسِ چیزی شبیهِ نویزِ سفید بشنود.
در ذهنش فریاد زد: «لیث،رئیس زندهای یا چی؟» و باعثوارپ شد لیث عقلانیتش را بازیابد.
«سولوس، تو دردسر افتادم. زنی که الان اومد تو، تو مقیاسِ شخصیِ من ۱۰استادی از ۱۰ئه. هیچوقت فکر نمیکردم یه ۱۰ِ واقعی بتونه تو دنیای واقعی وجود داشته باشه!اونو و از اون بدتر، این بدنِ احمق تازه تصمیم گرفته اولین کراشش رو تجربه کنه!»
سولوس ماتپیرمردِ و مبهوتبیکفایت مانده بود.
«دیوونه شدی؟ همین جا واستادی همین الان؟ با اینهمه چیزی کهپیرمردِ در خطره، میخوای بشی عزیزدردونهٔ معلم؟»
«فکر میکنی انتخابی دارم؟ میدونم شانسِ یه پسرِ دوازده ساله پیشِ اون ازچیز یه گلولهبرف روی خورشید هم کمتره، مشکل اینجاست که بدنِ من اصلاً براشطولانیای مهم نیست! فقط مسئلهٔ زمان بود تا هورمونها گند بزنن به زندگیِ نوجوونیم.
به کمکت نیاز دارم تا خونسردیم رو حفظ کنم و مثلجایی احمقها رفتار نکنم. کار از کار گذشته، ولی حداقل میتونیم اوضاع روبود کنترل کنیم. لطفاً، میخوام از خاطراتِ شرمآوری مثلِ دورانِ دبیرستانم جلوگیری کنم!»
سولوس به او اطمینان داد: «نهایتِ تلاشماگه رو میکنم.» و افکارِ آشفتهاش را آرامبره کرد و انرژیِ ذهنیِ اضافی را بیرون کشید.
«صبحبهخیر، پسرها و دخترها.پیشنهادِ اسمِ من والسا نالیره،دادن از آشنایی با همگیتون خوشبختم.»
صدایش چیزِ خاصی نبود، امارئیس به گوشِ لیث مانندِ گروهِوارپ کُرِ چنگها و ویولنها میآمد.
در حالی که به اطراف نگاه میکرد، متوجه شد که بعضی جاهایشناخته کلاس پر شده است، اما هنوز صندلیهای خالیِ زیادی دورِ لیث وجود دارد.اگه وقتی دلیلش را پرسید، لیث رای گناهکار را در دستِ راستش بالا برد.
لبِ بالایشپیرمردِ با حالتی ازبود انزجار جمع شد.
«نفرتانگیزه.» کلماتش طوری به نظراستادی میرسید که انگار سعی دارد چیزِپیرمردِ چندشآوری را از دهانش بیرون بیندازد.
کلِ کلاس از تمسخر و خنده منفجر شد.تازه با پشتگرمی به حمایتِ معلم، بسیاری از دانشآموزان باکنم وجودِ رای گناهکار، آشغالهایی به سمتِ لیث پرتاب کردند.
لیث دلش ریخت. تمامِ گرمایی که تا یک ثانیه پیش حس کرده بود، امیدها و رؤیاهایبهم احمقانهٔ دوستیِ نزدیک به عشقی که در سر پرورانده بود، مثلِ یک حباب ترکید. تنها سرمابره و تاریکی درونش باقی ماند، و باعث شد حتی آن درد هم حسِ خوبی داشته باشد.
«درسته.» با خودش فکر کرد. «حالا میبینی، بدنِ بالغشوندهٔطرزِ احمق؟ وقتی گاردت رو میاری پایین همین میشه. خیالبافیبیاید فقط میوههای تلخی از اشک و ناامیدی به بار میاره.
نکتهٔ مثبتش اینه که تونستم خیلی زود به این کراشِ دیوانهوار پایان بدم و خودم رواگه از تحقیرهای بیشماری نجات بدم. باید اینو یادم بمونه، و خیلی خوب هم یادم بمونه. قانونِ شمارهٔنظریهٔ ۱: به هیچکس اعتماد نکن. همیشه از همه انتظارِ بدترین رو داشته باش، اینطوری هیچوقت ناامید نمیشی.»
کلاس هنوزبهمحضِ داشت میخندید کهرئیس پروفسور نالیر غرید:
«ساکت!»
وقتی بارانِ آشغال متوقف شد و نظم به کلاسطرزِ بازگشت، با صدایی پر از خشم حرف زد، در حالیبریم که چشمانِ سبزش به دو شکافِ آتشین تبدیل شده بود.
«منظورم اونجایی نبود، منظورم شمااستادی کرمهای کثافت بود!»
«شایدم نه!» لیث که ازرئیس این چرخشِ ناگهانیِ وقایع غافلگیروارپ شده بود، با خودش فکر کرد.
او به گروههای مختلفِ افراد در سراسرِ کلاس نگاه کرد و با خشمپیشنهادِ به آنها خیره شد، در حالی که هالهای آبی از بدنش پدیدار شدشما و ردایش را طوری به حرکت درآورد که گویی در میانِ طوفان ایستاده است.
دستهایش چنان سریع حرکت کرد که چشم قادر به دیدنش نبود، حتی حواسِمیتونه تقویتشدهٔ لیث نیز تنها توانست هالهای محو را درک کند. ناگهان، یکی ازنبرد پسرهایی که به سمتِ لیث آشغال پرتاب کرده بود، به طرفِ نالیر کشیده شد.
او در هوا شناور بود وآکادمی در حالی که با ناامیدی گردنش رابیکفایت گرفته بود، برای نفس کشیدن تقلا میکرد.
«این جادوی روح نیست؟!» لیث با شوک فکرتازه کرد. «خیلی شبیهِ خفگیِ روحِ منه، بهسختی میتونممعرفی تفاوتی بینشون پیدا کنم. یعنی اونم یه جادوگرِ راستینه؟»
«حرومزادهها!» غرید. «اصلاً میدونیدترقی امثالِ شما تو سالهای آکادمیبگیرم چه بلایی سرِ من آوردن؟
فقط چون یه دخترِ خوشگل بودم و پدرم یه شوالیهٔ ردهپایین بود، شماهامیتونه همیشه سعی میکردید منو تبدیل به بازیچهٔ خودتون کنید و هر روز آزارنبرد و اذیتم میکردید. اما بدترین کارها همیشه از طرفِ بهاصطلاح "دوستای دخترم" بود.»
دستهایش دوباره حرکت کرد و یکی دیگر از کسانی رابهخاطرِ که آشغال پرتاب کرده بودند به سمتِ خود کشید، امااونو این بار یک دخترِ پانزده ساله بود که آرایشِ غلیظی داشت.
«پشتِ سرم همیشه بهم میگفتن جنده، شایعه درست میکردن و سعی میکردن منو تو تلهخودم بندازن تا به دوستای پسرشون فرصت بدن "کمی خوش بگذرونن". و اینم فقط به اینبپیچد خاطر بود که من از اونا بااستعدادتر بودم، برای همین باید منو "سرِ جام مینشوندن".
تنها دلیلی که تا به امروز هنوزتونستم زندهام و عقلم رو از دست ندادم،استادی اینه که منم یه رای گناهکار گرفتم!»
رنگِ دو جوانی که در هوااخراج معلق بودند کمکم داشت کبود میشد ومیتونه از چشمانشان اشکِ ترس و ناامیدی میریخت.
او مسخرهشان کرد: «مشکل چیه؟ مگه فقط نداریم بینِ دوستا خوش میگذرونیم؟ طبقِبیکفایت قوانینِ شما، حق با کسیه که قدرت داره. من نهتنها یه پروفسور تو اینبیاید آکادمیام، بلکه یه جادوگرِ اعظم هم هستم، که منو همسطحِ یه آرشیدوک قرار میده.»
مستقیم به چشمانِ پسر نگاه کرد،احضار گلویش را گرفت و تنها باقبل یک دست او را بالا برد.
«این باعث میشه لقبِ مارکیِ پدرت یه شوخی به نظر برسه. میتونم همین جا و همین الاندادن بکشمت، و بعد ادعا کنم که میخواستی بهم تجاوز کنی. نهتنها هیچکس جرئت نمیکنه به حرفم شکاشاره کنه، بلکه حتی میتونم درخواستِ غرامت کنم و شخصاً تمامِ خانوادهٔ کثیفت رو از روی زمین محو کنم!»
سپس همین کار را با دختراخراج کرد، در حالی که پاهایش درداره جستوجوی تکیهگاه در هوا دستوپا میزد.
«تو چطور، جندهٔ زشت؟ چرا دیگه نمیخندی؟ چرا نمیری پیشِ مامانت، دوشس باران، گریهبود کنی؟ میخوام قیافهاش رو ببینم وقتی قلبت رو جلوی چشماش از سینهات بیرون میکشم وسراغِ مجبورش میکنم اون رو خامخام بخوره تا بابتِ اینکه از من ضعیفتره عذرخواهی کرده باشه!»
تنها زمانی که صورتشان از کمبودِ هوا کبود شد، آنها را رها کردچیز و مثلِ زباله به گوشهای انداخت. پروفسور نالیر بیدرنگ آب پدید آورد وطولانیای دستهایش را شست، گویی لمسِ آن دو میتوانست تمامِ وجودش را لکهدار کند.
«به حقِ سازندهام!» سولوس شگفتزده شده بود. «حالا بالاخره فهمیدم! مدیرجایی لینجوس کادرش رو بر اساسِ ظاهرِ فیزیکی انتخاب نکرده. اون پروفسورهای قدیمیبود رو با آدمهای بااستعدادی جایگزین کرده که تو گذشته قربانیِ سیستم بودن!
اینطوری نهتنها مطمئنه کسانی رو در خدمت داره که میتونن واقعاً با قربانیها همدردیبره کنن، بلکه آدمهایی رو داره که هرگز در برابرِ سوءاستفاده از قدرت کوتاه نمیان.خودتون اونا همه تشنهٔ انتقاماند، اگه اونا نتونن سیستم رو از درون تغییر بدن، هیچکس نمیتونه.»
با وجودِ پیوندِ همزیستیشان، لیث نتوانست حتی یک کلمه از افکاری را کهبیکفایت سولوس برایش فرستاده بود بشنود. او با گیجی وقایعی را که در مقابلشهیچکس رخ میداد تماشا میکرد، ذهنش خالی بود و تواناییِ پذیرشِ واقعیت را نداشت.
ناگهان با صدای بلنددفترِ به زبان آورد: «لطفاًتازه با من ازدواج کن.»